جایگاه عرفان و علم

یک سوءتفاهم و یک اصلاح

صاحب‌نظری از من پرسید:

چرا محتوای عمیق عرفانی را با ارجاع به تحقیقات علمی و تشبیهات روان‌شناسی تقلیل می‌دهید؟

عرفان است که باید روان‌شناسی و یافته‌های علمی را بسنجد، نه برعکس!

پاسخ: تذکر کاملاً به‌جاست و من با روح آن موافقم. اگر کسی بخواهد عرفان را با ترازوهای محدود علم تجربی بسنجد، ظلمی در حق عرفان کرده است.

گویی که اقیانوس را با لیوان اندازه بگیرد.

اما مقصود من از این ارجاعات، نه سنجش و نه تقلیل، بلکه "ترجمه" است؛ ترجمه‌ای برای بخشی از مخاطب که هنوز زبان شهود را به‌خوبی نمی‌فهمد.

در سنت حکمی ما، خواجه نصیرالدین طوسی می‌گوید: "حکمت را باید به زبان هر قوم بیان کرد".

حتی مولانا مفاهیم بلند را با مثال‌هایی مانند نان و چراغ شرح می‌داد.

یادم می‌آید وقتی برادرزاده‌ام مریض می‌شد یا بازی می‌کرد و میلی به غذا نشان نمی‌داد، اگر می‌گفتند: "این غذا را عمویت از هلند فرستاده"، اشتهایش را بیدار می‌کرد.

امروز هم خیلی‌ها چنین رابطه‌ای با علم دارند. برایشان مُهر دانشگاه یا برچسب علمی، همان نقشی را دارد که اسم من برای آن کودک داشت. باورشان را فعال می‌کند، درشان اشتیاق یا اعتماد ایجاد می‌شود.

مرجع تقلیدشان علم است؛ همان‌طور که برای یک مسلمان مقلد، مرجعش امامی‌ست.

وگرنه آن‌که اهل تعقل و تأمل باشد، به ظرف کاری ندارد، به مظروف نگاه می‌کند:

گر به مظروفش نظر داری، شهی

ور به ظرفش بنگری، تو گمرهی

پس اگر گاهی در نوشته‌هایم به پژوهش‌های علمی یا مفاهیم روان‌شناسی ارجاع می‌دهم، فقط می‌خواهم بگویم:

ببین! "حتی علم" با همه‌ی کندی‌اش و روش گام‌به‌گامش، به نتیجه‌ای نزدیک رسیده‌ است.

نه برای آن‌که عرفان را با علم بسنجم، بل‌که برای قوت‌قلب دادن به آن‌هایی که هنوز به زبان علم انس بیشتری دارند.

قاسم سلطانی

قانون جبران / بخش دوم

قانون جبران / بخش دوم

هرکسی قانون جبران را رعایت و اجرا نکند، سارق است، دزد است، و دزد همیشه مضطرب است، زیرا بها نمی‌پردازد. عده‌ای هستند که آماده‌اند بدبخت شوند، گرسنه بمانند، تشنه بمانند، تشنه‌ی روحی، گرسنگی روانی بکشند، اما حتی از یک لایک خشک هم دریغ ‌کنند.

نه، من برای لایک و تأیید نمی‌نویسم. اما منظور تو از دزدانه خواندن و بی‌هیچ واکنشی گذشتن چیست؟

نمی‌توان جواب محبت و سلام کسی را نداد، آن‌هم وقتی می‌دانی که او از روی مهر سلام کرده است. این بی‌پاسخی، توجیه رفتار ناهنجار است، نه بلوغ.

اگر قانون جبران را به معنای واقعی‌اش نپردازی، یعنی بهای لازمه را تاخت نکنی، رفته‌رفته قلبت پر از مصالح دزدی می‌شود.

این مصالح، بنای اضطراب پنهان و بیماری‌های جسمی و روانی را می‌گذارند.

در روانشناسی به این حالت "فرسودگی اخلاقی" می‌گویند.

براساس مطالعه‌ای طولی در دانشگاه هاروارد (Saeidi et al., 2021) که در مجله‌ی Psychosomatic Medicine منتشر شد، سطح کورتیزول در افرادی با رفتارهای سواستفاده‌گرایانه (عدم پرداخت واکنش و هزینه‌ی متناسب) یا همان دور زدن و زیرکی های ذهن،

به طور متوسط 34.7% افزایش نشان می‌داد. جالب این‌که این میزان در افرادی که رفتارهای جبران‌گرایانه داشتند، 19.2% پایین‌تر از میانگین بود..

اگر همیشه به فکر این باشی که بهای لازم را نپردازی، به مرحله‌ای می‌رسی که حتی وقتی غذا می‌خوری، گویی آن را دزدیده‌ای. دیده‌ام، گفته‌ام، شاهد بوده‌ام. حتی وقتی عشق‌بازی می‌کنند، گویی آن را دزدیده‌اند.

جبران، نفسِ رابطه است. بی‌جبران، هر پیوندی، حتی عشق مادرانه یا رفاقت دیرینه، کم‌کم می‌میرد. رابطه‌ای که فقط می‌گیرد و پس نمی‌دهد، مسموم می‌شود.

اگر بدزدیم، دزدیده می‌شویم. اگر توجه نکنیم، مورد بی‌توجهی قرار می‌گیریم. اگر نپردازیم، پرداخت نخواهیم شد.

این جهان کوه است و فعل ما ندا.

اما نفس حتی قانون جبران را نیز دور می‌زند:

جایی‌که باید غرور را پرداخت کند، پول پرداخت می‌کند؛ جایی‌که باید پول پرداخت کند، مهربانی یا پیام تبریک می‌فرستد. و خیال می‌کند جبران کرده است.

این، دور زدن قانون است.

این، همان زیرکی نفس است، و زیرکی ظن است، و حیرانی نظر.

بسیاری پول می‌دهند تا از پرداخت عاطفه فرار کنند. اما دل، به اسکناس سیر نمی‌شود.

بعضی ها اسکناس می‌پاشند تا از پرداخت اشک‌هایشان شانه خالی کنند. اما دل صرافِ حقیقت است و سکه‌های تقلبی را نمی‌پذیرد.

برخی هم همیشه طلبکارند. نه از تو، نه از من؛ از روزگار. زخم‌هایی دارند که فکر می‌کنند مجوز دزدی از مهر دیگران است. محبت می‌کنی، فکر می‌کند مهرطلبی!

اما زخمی بودن، توجیه‌گر دزدی نیست.

زیرکی کنی، دنیا زیرکی بازتاب خواهد کرد.

حیرانی کنی، حیرانی پرداخت خواهد شد.

هر چه کنی به خود کنی

ادامه دارد...

قاسم سلطانی

بدون رعایت قانون جبران، انسان محکوم به شکست است.

چه چیزی از "قانون جبران" در زندگی مهم‌تر است؟/

بخش اول

مقدمه:

♦این مقاله برای آن‌هایی‌ست که هنوز باور نکرده‌اند: کسی که قانون جبران را نادیده بگیرد، دیر یا زود محکوم به درد، رنج و شکست است.

در این مقاله، نویسنده از "مکانیزم دفاعی جبران" در روان‌شناسی سخن نمی‌گوید، هرچند که در ادامه‌ی این سلسله نوشتار، و بخش های بعدی خواهیم دید چگونه بی‌توجهی به "قانون جبران" در زندگی، ما را به دام همان مکانیزم روان‌شناختی جبران می‌کشاند.

در واقع، آن‌چه اکنون به آن می‌پردازیم، پایه‌ی هستی‌شناختی و اخلاقیِ قانون جبران است؛ و خواهیم دید بی‌توجهی به این قانون، چه آسیب‌هایی را از سطح رفتار، تا ژرفای روان و اقتصاد به همراه می‌آورد.

تعریف قانون جبران

پرداخت بهای هر چیز، نام دیگرش "قانون جبران" است.

این قانون، قانون طبیعت است. تخطی از آن نه‌فقط روان را فرومی‌پاشد، بل‌که پایه‌های اقتصاد، اخلاق و معنای زندگی را هم متزلزل می‌کند.

هرجا جبران نباشد، دردی در کمین است: رنج، خشم، کینه و معجونی از تاریکی‌های درون.

تحقیقات دانشگاه کمبریج(۲۰۲۲) نشان می‌دهد وقتی قدردانی و قانون جبران را اجرا می‌کنیم، فعالیت قشر پیش‌پیشانی ۴۰% افزایش می‌یابد.

_مثال‌هایی از جاری بودن قانون جبران در زندگی روزمره:

اگر نوزاد بخواهد زنده بماند، باید پستان مادر را بگیرد.

کودک، بی عشق‌بازی متولد نمی‌شود.

اگر بخواهم به سفر بروم، باید هزینه‌ی راننده، خلبان یا هتل را بپردازم.

اگر به دندان‌پزشک یا مشاور مراجعه کنم، باید بهای آن را بدهم؛ نه‌فقط مالی، که با قدردانی نیز.

واژه‌ی "باید" در اینجا نقش کلیدی دارد. کسی که هزینه نمی‌دهد و سوء استفاده می‌کند، قدر نمی‌داند.

در طبیعت هم این قانون جاری است: زنبورها در ازای شهد گل‌ها، گرده‌افشانی می‌کنند. اگر زنبوری بخواهد بدون گرده‌افشانی شهد بدزدد، کلونی به او حمله می‌کند؛ دقیقاً مانند انسانی که می‌خواهد بدون جبران و با سوءاستفاده، از رابطه یا جامعه بهره بکشد.

همان‌طور که اگر مرد و زنی برای رسیدن به همسرش هیچ زحمتی نکشیده باشد، ممکن است نه‌تنها قدر او را نداند، بل‌که با او بدرفتاری هم بکند.

زندگی هر فرد، تابع میزان احترام و بی‌احترامی‌اش به قانون جبران است.

اگر همسر خوب، رابطه‌ی عمیق یا رشد روانی می‌خواهی، باید بهای آن را بپردازی.

چه بسیار زن و مردانی که ارزان خریده و فروخته شده‌اند...

هرکه او ارزان خرد، ارزان دهد

گوهری طفلی به قرصی نان دهد

عدم اجرای قانون جبران، خیانت است.

♦اگر ما برای کاری که انجام می‌دهیم از مخاطب یا مشتری چیزی نخواهیم، در واقع به او خیانت کرده‌ایم.

کسی که چیزی را رایگان دریافت می‌کند، گاه دچار "طرحواره‌ی استحقاق" می‌شود: شخصیتی طلبکار، متوقع و بی‌حرکت.

♦وقتی پدر و مادری همواره لقمه‌ی آماده به دهان فرزندشان می‌گذارند، و او را با پیامدهای عملش روبه‌رو نمی‌کنند، آسیب‌های روانی و اقتصادی سنگینی به او وارد می‌کنند.

چنین کودکی از قانون جبران بی‌خبر می‌ماند، و این بی‌خبری، بی‌رحمانه تحقیرش می‌کند.

♦مردانی که به زنان باج می‌دهند، در واقع آن‌ها را تحقیر می‌کنند، چون قانون جبران را زیر پا می‌گذارند.

و والدینی که فرزندشان را با این قانون آشنا نمی‌کنند، دیر یا زود شاهد تحقیر شدنش خواهند بود. چنین فرزندی قدر زندگی را نمی‌داند، و طلبکارانه از جهان قهر می‌کند.

♦کسی که شاد نیست، قانون جبران را رعایت نکرده است. اگر رعایت می‌کرد، شاد می‌بود.

زیرکیِ بی‌هزینه، نادانی‌ست

بعضی‌ها دوست دارند چیزی را به‌دست آورند، بی‌آن‌که بهایی بپردازند.

در ذهن خود این را "زیرکی" می‌نامند. اما این زیرکی، سرابی بیش نیست.

زیرکی سباحی آمد در بحار

کم رهد، غرق‌است او پایانِ کار

زیرکی بفروش و حیرانی بخر

زیرکی ظنّ است و حیرانی نظر

♦پرداخت هزینه، نخستین گام رشد و درمان است.

اگر بهای مشاوره را نپردازی، ممکن است از شخصیتی کاذب به کاذب دیگر بلغزی، اما درمان نخواهی شد.

بعضی‌ها عاشق خودشناسی رایگان‌اند، اما آنچه نصیبشان می‌شود، چیزی نیست جز "خودنشناسی".

♦درس شمس به مریدان مولانا

مریدان مولانا عادت داشتند هر وقت بخواهند، مجانی به حضور او برسند.

اما شمس قواعد را تغییر داد.

روزی که مریدان برای دیدار مولانا آمدند، شمس از آن‌ها پرسید:

"برای اکرامیه چه آورده‌اید؟

و همان لحظه، نفسشان شکست و خشمشان برخاست.

اما قانون جبران، به آن‌ها آموخت که حتی دیدار معنوی هم بهایی دارد.

شادی واقعی، سکه‌ای است که فقط در صندوق "جبران" ضرب می‌شود؛ هرچه سهم خود را بهتر بپردازی، سود بیشتری دریافت می‌کنی.

ادامه دارد...

قاسم سلطانی

@soltanighasem

فضاگشایی چیست؟

گشودگیِ جان: فضاگشایی ذهن

(تلاشی برای تبیین مفهوم "فضاگشایی" و نقشِ آن در روان‌درمانی و خودشناسی.)

"فضاگشایی"، فرآیندی است برای زدودن محدودیت‌های تحمیل‌شده بر ذهن، تا جان آدمی بتواند در مواجهه با واقعیت‌های وجودی (از جمله درد، تناقض‌ها، و ناکامل‌بودن) گسترده‌تر و پذیراتر شود.

این مفهوم، هم‌ارز گشودگی (Openness) در روان‌شناسی است، اما با پهنای عرفانی.

انسان، بی‌کرانه است. نه از حیث جسم، بل‌که از نظر جان. ذهن او نیز اگر به حال طبیعی خود رها شود، چون دریایی است بی‌ساحل. اما چه می‌شود که این دریا به گودالی بدل می‌شود؟ چه دست‌هایی بر ساحل این دریا دیوار می‌کشند و آن را تنگ و تاریک می‌سازند؟

باورها، خرافه‌ها، نقش‌های تحمیل‌شده و من‌های جعلی‌ (False Self) که ذهن را اشغال کرده‌اند، کم‌کم باغ بی‌مرز وجود انسان را به باغچه‌ای در حصار بدل می‌کنند.

این دیوارها که از جنس شرطی‌شدن و محدودیت‌اند، نه‌فقط ذهن، که جان آدمی را زندانی می‌کنند.

ذهنِ تنگ‌شده‌ی منقبض ، روان را در فشار می‌گذارد؛ چراکه فطرت انسان، گسترده‌تر از هر قابی است. او نه برای انزوا در پشت دیوار سنت‌ها، که برای تجربه‌ی تمامیت وجودش آفریده شده است.

چنین می‌شود که منِ جعلی، از منِ حقیقی می‌بُرد، و همان نقش دروغین، خود را جای اصل می‌نشاند. شکایت نی نیز از همین بریدگی‌ست:

بشنو از نی چون حکایت می‌کند

از جدایی‌ها شکایت می‌کند

تولد "منِ جعلی" خویشتن‌نمای (False Self)

به جای "منِ حقیقی". و چون از خود بیگانه شدیم، دنبال خود می‌گردیم، اما در قالب خدا، پس خدای ذهنیِ خویشتن نمای را می‌آفرینیم، و از همان خدا نیز تلخ‌کام می‌شویم. چون ساخته‌ی منِ کوچکی‌ست که خود اسیر وهم است؛ و آن‌گاه حتی دعاهای ما بوی ترس می‌دهند، نه عشق؛ بوی معامله، نه تسلیم.

و این تلخی، پیامد دارد:

خشم و تنگ‌نظری (ناتوانی در پذیرش تفاوت‌ها).

غرورِ توخالی(پوششی برای کم‌بودگیِ درونی).

اجتناب از واقعیت(فرار از درد، به قیمت تشدید اضطراب).

تحریف به‌جای صداقت، دشمن‌تراشی به‌جای دوستی، و نقشی که نه ما هستیم، و نه در شأن ما.

خانه‌ای در ذهن می‌سازیم که کوچکتر از روح ماست، کوچکتر از خدایی که باید در آن بتابد.

ای نشسته تو در این خانهٔ پرنقش و خیال!

خیز از این خانه برو، رخت ببر، هیچ مگو

یعنی: گشادگی بیاور. خانه‌ی ذهن را بزرگ کن. وگرنه مستبد می‌شوی، نه فقط نسبت به دیگران، بلکه نسبت به خویش نیز. مستبدِ ذهنی، کم‌تحمل است. زود می‌رنجد. چون ظرف کوچکی دارد.

رهبر حقیقی، صاحبِ گشودگیِ جان است. با یک کاریکاتور از هم نمی‌پاشد. اما انسانی که ظرفیت ندارد، اگر به قدرت برسد، به سادگی ممکن است جنایت کند.

نفست اژدهاست او کی مرده است

از غم و بی‌آلتی افسرده است

وسعت دادن به ذهن، یعنی فضاگشایی، یعنی برگرداندن جان به گستره‌ی طبیعی‌اش. فضاگشایی یعنی درمان اضطراب، که همزاد اجتناب است؛ اجتناب از خویشتن، از واقعیت. از هرچیز که بترسی، همان بر سرت خواهد آمد؛ چراکه راه، مواجهه است، نه گریز.

شجاعت یعنی:

پذیرش انتقاد به مثابه‌ی تمرین فروتنی _اجازه بده از تو انتقاد کنند و شاکر باشی؛ مانند پرداخت به دندان‌پزشک برای نشان‌دادن پوسیدگی‌ها.

این همان قانون جبران است. قانونی که بدون آن کسی به جایی نمی‌رسد.

شکستن توهم کمال، زیرا روان ناسالم، خود را بی‌نقص می‌پندارد.

ترس‌ها بسیاری‌شان واقعی نیستند؛ جعلی‌اند، و فضاگشایی، درمان این جعلیات است.

نبیند مدّعی جز خویشتن را

که دارد پردهٔ پندار در پیش

فضاگشایی، پرده‌دری نیست، پرده‌برداری است. داروی تعصب است. پادزهر پندار کمال.

روان ناسالم، خود را بی‌نقص می‌پندارد؛ و فضاگشایی این توهم را می‌شکند.

والدینی که فضای روانی فرزند را محدود و شرطی می‌کنند، یا به حال خود رها می‌سازند، کودک را شکننده و نامنعطف بار می‌آورند؛ نه جذاب.

این ذهن شرطی، در بزرگ‌سالی بهایی سنگین می‌پردازد، هم در درون، هم در رابطه.

اما با گشودگی، پیوند دوباره‌ای با زندگی شکل می‌گیرد. فضاگشایی، نه فقط یک تمرین ذهنی، بلکه راهی برای اتصال و پیوند هیجانی با حیات است.

راهی برای ورود حقیقت به ساحت جان.

گشادست گشادست سر خابیه امروز

کدوها و سبوها سوی خمخانه کشانید

در این بحر در این بحر همه چیز بگنجد

مترسید مترسید گریبان مدرانید

وسعت ذهن، شرط محرم‌شدن با رازهای زندگی‌ست.

تنها چشمی که گشاده باشد، قادر به دیدن رازهاست.

هر که شد مَحرمِ دل در حرمِ یار بِماند

وان که این کار ندانست در انکار بِماند

و این دلِ اصلی، نه آن دل شرطی‌شده‌ی کوچک، بلکه دلی‌ست از جنس وسعت و گشادگی.

فضاگشایی یعنی_ وسعتی در جان بیافرینی، تا زندگی در تو بگنجد، نه تو در قالبی تنگ از زندگی.

فضاگشایی، یعنی رشد اقتصاد روانی.

جایگزینی "هستی" با "دارایی‌های ذهنی" (باورها، عقاید، هویت‌های تحمیلی)

تا دل نگشایی، حقیقت مهمان نمی‌شود.

قاسم سلطانی

دشمنان پنهان جوانی:  چرا بعضی‌ها زودتر از سن‌شان پیر می‌شوند؟

دشمنان پنهان جوانی

چرا بعضی‌ها زودتر از سن‌شان پیر می‌شوند؟

کرم‌های ضدچروک چروک‌ها را می‌پوشانند، اما غرور، حسادت و تنگ‌نظری را چه؟ هیچ سرُمی نیست که سیاهی این خصلت‌ها را از چهره‌ی روح بشوید.

وقتی ذهن منقبض است، پوست هم دیر یا زود نشانه می‌دهد.

نه از پیری، بلکه از خمودگی.

و این خمودگی، گران‌قیمت‌ترین کرم‌ها را هم بی‌اثر می‌کند.

فرض کنید اتومبیلی دارید، با طراحی روز و رنگی براق که در آفتاب برق می‌زند و چشم‌ها را خیره می‌کند. اما به‌محض آن‌که سوییچ را می‌چرخانید، موتور روشن نمی‌شود؛ یا اگر هم روشن شد، با ناله و روغن‌سوزی.

تابستان کولرش باد داغ می‌زند و زمستان گرمایش خاموش است.

همیشه یک جایش می‌لنگد و مدام غُر می‌زند.

اعتماد نمی‌کنی با آن راهی سفری شوی، چون وسط جاده، باید نگران باشی که ناگهان بایستد و بهانه بیاورد.

در چنین وضعی، آن ظاهر براق و برند لوکسش به چه کار می‌آید؟

رنگ براق بدنه هرگز نمی‌تواند صدای موتور فرسوده را بپوشاند، همان‌طور که آرایش ظاهر نمی‌تواند فریاد ذهن خسته را خاموش کند.

این اتومبیل، استعاره‌ی دقیقی از انسانی است که ظاهری آراسته دارد، اما درونش از خشم، ترس یا کهنگی انباشته شده. چنین ماشینی و چنین انسانی، تنها "تصویر" جوانی را دارد، نه ذات آن را.

در انسان هم همین است.

اگر درون، پر از دود و اختلال و نارضایتی باشد، ظاهر، هرچقدر هم جوان و آراسته، چیزی را حل نمی‌کند.

جوانیِ واقعی، از درون شروع می‌شود؛ از آرامشِ موتور ذهن.

مراقبت از ظاهر و سلامت جسم، نشانه‌ی احترام به خود است، اما برای جوان ماندن کافی نیست؛ باید به جوانی ذهن و روح هم توجه کرد.

گاهی چهل‌ساله‌ای را می‌بینی که نشستن کنارش، مثل نشستن کنار غروب است: خسته، عبوس، بی‌نور.

و گاهی پیرمردی را می‌بینی که از چشم‌هایش جوانه می‌روید؛ طوری که حضورش بوی بهار می‌دهد.

جوانی، در پوست و گوشت نیست. جوانی، در نو شدنِ حال‌هاست.

و هرچیزی که این نو شدن را سد کند، دشمنِ پنهانِ جوانی‌ست؛

دشمنانی که نه در چروک صورت، بلکه در چروک ذهن خانه دارند.

_ذهن بسته، نخستین چین‌وچروکِ روح

جوانی، بیش از آن‌که به تپش قلب ربط داشته باشد، به باز بودنِ ذهن(فضاگشایی) مربوط است.

هر بار که انسان، خود را به "همین که هستم" محدود می‌کند و برای اندیشه‌ی تازه جا باز نمی‌کند، یک قدم به پیری نزدیک‌تر می‌شود.

افرادی که همیشه حق به جانب‌اند، سخت تغییر می‌کنند و در برابر دانایی نو مقاومت دارند.

این یعنی توقف، و توقف یعنی پیری.

در گذشته ماندن، انسان را ساکن و کهنه می‌کند.

و این کهنگی، ارتعاش می‌یابد و خودش را نشان می‌دهد؛ در نگاه، در کلام، در حضور.

_ هر خصلت منفی، یک انقباض ذهنی‌ست

حسادت، کینه، و خودبرتربندی نه‌تنها قلب، که حتی عضلات صورت را هم منقبض می‌کنند. کافی است به چهره‌ی یک عصبانیِ مزمن نگاه کنید؛ چروک‌های او بیشتر از اثر سال‌ها، اثر خصلت‌هاست.

شخصی که دنیا را با عینک تیره تماشا می‌کند، دیر یا زود، نورِ درون را خاموش می‌بیند؛ حتی اگر تمام کرم‌های ضدپیری را مصرف کرده باشد.

از نگاه روان‌شناسی شناختی، این ویژگی‌ها اغلب به طرحواره‌های ناسازگار اولیه بازمی‌گردند:

طرحواره یعنی: الگوهای ذهنی و باورهای عمیق و نهادینه شده درباره‌ی خود و جهان.

طرحواره‌ی استحقاق، بی‌اعتمادی، رهاشدگی، اطاعت، خشمِ کنترل‌نشده و...

این‌ها فقط خصلت‌های اخلاقی نیستند؛ بلکه در عملکرد مغز، ترشح هورمون‌ها، و روند پیریِ سلولی هم اثر مستقیم دارند.

خشم مزمن مانند موریانه‌ای است که شبانه‌روز دیوارهای سلول‌هایتان را می‌جود. تحقیقات دانشگاه ییل نشان می‌دهد سطح بالای کورتیزول می‌تواند طول تلومرها (پایانه‌های محافظ DNA) را تا ۵۰٪ کاهش دهد.

_ آگاهی، عمر را پهن‌تر می‌کند

وقتی انسان آگاه می‌شود، هر لحظه را کامل‌تر و جوان‌تر تجربه می‌کند.

در حالی که فرد ناآگاه، سال‌ها را صرف چیزی می‌کند که در درونش رخ نمی‌دهد.

آگاهی باعث می‌شود زمان برای ما عمق بگیرد، و این عمق، کیفیت زندگی را بیشتر و بیشتر می‌کند.

آگاهی مانند ذره‌بینی است که هر لحظه را به هزاران تجربه‌ی کوچک تقسیم می‌کند. همین تقسیم‌شدن، زمان را برای ما 'گسترده‌تر' می‌کند. به همین دلیل است که کودکان، با آگاهیِ بکرشان، یک روز تابستان را به اندازه‌ی یک فصل طولانی احساس می‌کنند.

مولانا، این بزرگمرد تاریخ، می‌گوید:

یکساعت عشق صد جهان بیش ارزد

صد جان به فدای عاشقی باد، ای جان

نه چون زود می‌گذرد، بلکه چون ژرف می‌گذرد.

_ نو شدن، نشانه‌ی زنده بودن است

چیست نشانی آن‌که هست جهانی دگر؟

نو شدنِ حال‌ها، رفتنِ این کهنه‌هاست

انسانی که هر روز از نو می‌بیند، می‌شنود، دوست می‌دارد و می‌آفریند، جوان است؛

حتی اگر موهایش سپید شده باشد.

اما کسی که سال‌هاست همان حرف‌ها را تکرار می‌کند، همان زخم‌ها را می‌لیسد و همان خشم‌ها را نگه داشته، شاید بخشی از شادابی جوانی را از دست داده باشد.

روز نو و شام نو، باغ نو و دام نو

هر نفس اندیشه نو، نوخوشی و نوغناست

جوان ماندن، یعنی جوان زندگی کردن؛

نه این‌که فقط کالبد، خود را نو به نو کند.

_ چگونه جوان زندگی کنیم؟

بخشیدن: کینه، یکی از اصلی‌ترین دلایل پیریِ روانی‌ست.

کسی که نمی‌بخشد، سنگین‌تر قدم برمی‌دارد.

بخشیدن مانند این است که سنگ‌هایی را که سال‌ها در کوله‌پشتی خود حمل کرده‌اید، رها کنید.

تمرین کنید: هر شب پیش از خواب، نام یک نفر را که از او رنجیده‌اید، حتی اگر شده در ذهن ببخشید. این کار، عضله‌ی جوانیِ روح را تقویت می‌کند و فردا صبح جوان‌تر می‌شوید.

جوانی چیزی نیست که بشود آن را نگه داشت؛

جوانی را باید زیست.

ما را از پیری ترسانده‌اند، اما نگفته‌اند که از پیر زندگی کردن باید ترسید.

جوانی، تجربه‌ی زیسته در اکنون است.

من نوجوانان زیادی دیده‌ام که پیش از آن‌که جوان شوند، پیر شده‌اند.

در زبان هلندی واژه‌ی دقیقی وجود دارد: "Verbitterd" (فرْبیترْد)، (تلخ‌کام، بدبین و افسرده از زندگی) انسانی که جهان را از پشت عینک خشم و ناامیدی می‌بیند. معمولا برای کسی که تلخ‌کام و بدبین شده است، به کار می‌برند.

تلخ‌کامی و بدبینی، همان زهر پنهانی‌ست که شادابی را از درون می‌کاهد. تلخ‌کامی مانند اسیدی است که ابتدا ظرف را از درون می‌خورد، و سپس به بیرون تراوش می‌کند.

بی‌آنکه چین‌وچروک‌های صورت، فرصت طبیعی‌شان را پیدا کرده باشند.

گاه آدمی با پوستی صاف و اندامی جوان، آن‌چنان بوی کهنگی و ملال از خود ساطع می‌کند، که گویی سال‌هاست زندگی را ترک کرده و فقط به جسمش اجازه‌ی تردد داده است.

تلخ‌کام کسی‌ست که ناخواسته در گذشته لانه کرده، از نادیده‌شدن، نرسیدن یا تحقیر شدن زخمی‌ست و حالا به‌جای نوشدن، به‌آرامی پژمرده می‌شود.

پس تعجبی ندارد اگر چهره‌ی یک انسان تلخ‌کام، با وجود تزریق‌ها و کرم‌های میلیونی، همچنان رو به زوال باشد. جوانی واقعی، محصولی است که فقط در کارخانه‌ی روح تولید می‌شود؛ جایی که نه پول می‌تواند بخردش، نه تقلب می‌تواند جعلش کند.

وقتی منِ درونی از اصل جوانی (نو شدن) جدا می‌افتد، حتی اگر جسم جوان بماند، روح پیش از موعد بازنشسته می‌شود.

از خودبیگانگی، هزار سال از پیری، پیرتر است.

پس مسئله جوانی، نه در سال‌شمار است و نه در ژن؛

آیا هنوز رشته‌ای از نور جوانی در پنجره‌ی روحتان موج می‌زند؟ یا آن‌قدر پرده‌های کهنگی را کشیده‌اید که حتی نسیم بهار هم نمی‌تواند آنها را تکان دهد؟

قاسم سلطانی

روان‌شناسی "همیشه" کافی نیست / بخش دوم

روان‌شناسی "همیشه" کافی نیست / بخش دوم

تبلیغات روی ذهن عام تأثیری عمیق دارد.

پروین می‌گفت: از کودکی توی گوشم خوانده بودند که شوهر خوب، مردی‌ست که تحصیل‌کرده باشد.

دختر زیبایی بودم. روزی مردی به خواستگاری‌ام آمد که در وزارت امور خارجه کار می‌کرد. مأموریت‌هایش در کشورهای مختلف، جذابیتی شبیه افسانه داشت.

من فکر کردم شاهزاده‌ی روی اسب سفید پیدا شده.

اما نه. مدرک و شغل او فقط نقابی بود؛ نقابی شیک که تبدیل شد به دام.

دامی که تبلیغات برای من دوخته بود، نه زندگی.

پروین همیشه فکر می‌کرد مدرک دانشگاهی همسرش ضمانت خوشبختی است. اما سه سال پس از ازدواج فهمید مدرک روابط بین‌الملل او، حتی نمی‌تواند رابطه‌شان را مدیریت کند.

روزی که مشاورشان تشخیص "اختلال سازگاری" داد، پروین برای اولین‌بار به این فکر افتاد که شاید مشکل نه در ذهن او، که در نگاهی باشد که انسان را به مجموعه‌ای از علائم تقلیل می‌دهد.

تبلیغات روی ذهن‌هایی تأثیر می‌گذارد که هنوز فرصت تجربه‌ی عمیق و خودشناسی را نداشته‌اند.

و ما اغلب گمان می‌کنیم که تنها روان‌شناس است که می‌تواند درمان کند.

نه. عشق هم می‌تواند. هنر هم می‌تواند.

گاهی نوازش یک دوست کاری می‌کند که هزار جلسه‌ی مشاوره از انجامش عاجز است.

گاهی درمان در نگاه مهربان غریبه‌ای در مترو نهفته است، وقتی که بی‌هیچ چشمداشتی می‌گوید: "همه چیز خوب میشه".

این‌ها نه فرمول‌های از پیش‌تعیین‌شده‌اند، نه نظریه‌های دانشگاهی.

بل‌که زبان ساده‌ی زندگی‌اند.

از محبت دردها صافی شود

از محبت دردها شافی شود

محبت درد را هم صاف می‌کند، هم شفا می‌دهد.

محبت مرده را زنده می‌کند.

محبت شاه را بنده می‌کند.

هیچ فرمولی جای معصومیت و صداقت دل را نمی‌گیرد.

محبت، واکسن طبیعی روان است.

اما منیت، انحصارطلبی و خودبزرگ‌بینی، این واکسن را می‌خشکاند.

درمان "فقط" در کلینیک نیست.

درمان در دل زندگی‌ست.

هنر درمانی، موسیقی، مثنوی، مراقبه، طبیعت، حیوانات، ورزش، کفش نو، رقص، رهایی، سکوت...

و البته: بخشش درمانی، حضور، ادب، آغوش درمانی...

هر کدام گاه معجزه‌ای‌ست که زندگی انجام می‌دهد، اگر منبسط و پذیراگر باشیم.

سماع آمد سماع آمد سماع بی‌صداع آمد

وصال آمد وصال آمد وصال پایدار آمد

این‌ها نه استعاره، که واقعیت‌های اثبات‌شده‌ی زندگی‌اند.

تحقیقات نشان داده‌اند که یک در آغوش کشیدن ساده می‌تواند سطح کورتیزول را کاهش دهد؛

گویی بدن ما از ابتدا می‌دانسته که گاهی بهترین درمان‌ها، ساده‌ترین‌ها هستند.

درمان می‌تواند در چیزهایی به ظاهر پیش‌پا افتاده باشد:

_در بوی قهوه‌ای در بازار، که دست‌فروشی بی‌مناسبت برایتان می‌آورد

_در آغوش گرمی که وقتی گریه می‌کنید، بدون سؤال گرفتن به شما پیشنهاد می‌شود

_در سکوتِ همراهی کسی که هیچ قضاوتی نمی‌کند، فقط می‌ماند

آری، درمانِ رسمی هست.

اما در کنار آن، هزار راه دیگر نیز هست.

دنیا بی‌صاحب نیست، دنیا صاحب دارد.

فقط باید با صاحبش در ارتباط بود.

این‌ها واقعی‌اند، نه استعاره.

بارها و بارها انسان‌ها با این روش‌ها احیا شده‌اند.

و اگر کسی این‌ها را مسخره می‌کند، شاید فراموش کرده که روان آدمی، یک سیستم ساده نیست.

یک راز است.

پس با این حرف‌ها چه می‌خواهم بگویم؟

نه اثباتی در کار است، نه انکاری.

حرفم فقط یک پیام ساده است،

برای فرزندانم،

برای تو:

گاهی روان‌شناس نجاتت می‌دهد.

گاهی یک رقاص.

گاهی یک کفش نو.

گاهی دویدن در باران.

و گاهی رهایی از بشقاب‌هایی که به آن‌ها دل بسته‌ای.

هیچ چیز مقدس نیست، مگر عشق.

هیچ چیز قطعی نیست، مگر تغییر.

و هیچ‌کس، انحصارگر حقیقت نیست.

حقیقت،

همه‌جا هست.

پنهان در دلِ مردمی ساده،

در نگاه مادربزرگ،

در سطرهای یک شعر،

در هوشیاری یک دوست،

یا حتی

در آینه‌ای که نامش، عشق و تسلیم است.

آری، روان‌درمانی علمی ارزشمند است،

اما انسان موجودی چندبعدی‌ست.

همان‌طور که نور خورشید و باران، هر دو برای رشد لازم‌اند،

روان ما هم همزمان به دانش نیاز دارد، و به حضور.

به عقل، و به دل.

این همان نگاه کل‌نگر و هولیستیک است؛ نگاهی که انسان را نه صرفاً در قالب نشانه‌ها و تشخیص‌ها، بل‌که در تمامیتش می‌بیند. با زخم‌ها، با امیدها، با ریشه‌هایی در ناخودآگاه و پرتوهایی از معنا.

در عرفان و خودشناسی، روان‌درمانی اگزیستانسیال، و حتی در برخی شاخه‌های طب کل‌نگر، این نگاه حضور دارد.

در غرب، کسانی چون کارل راجرز، اروین یالوم، و حتی سارتر در آثارشان به نوعی با این رویکرد همدل بوده‌اند؛

همه‌ی آن‌ها از مرزهای خشک علم عبور کردند، تا به "انسان" نزدیک‌تر شوند.

شاید درمان نهایی همان باشد که پیش‌تر گفتیم:

روان‌شناسی وقتی به کمال می‌رسد که جرئت کند همزمان

هم دانشمند باشد،

و هم عارف؛

هم داده‌ها را بفهمد،

هم سکوتِ ناگفته‌ها را.

قاسم سلطانی

روان‌شناسی، "همیشه" کافی نیست!

روان‌شناسی، "همیشه" کافی نیست:

جایی که عرفان، فلسفه و خودشناسی هست.

یادداشتی در نسبت روان‌شناسی، روان، و راه‌های دانستن

مقدمه

پارسال در یکی از پست‌های مجازی، کاربری با اندوهی تلخ در بخش خصوصی نوشته بود:

"از روان‌شناسم زخم خورده‌ام. همه‌چیز را تحلیل کرد، برچسب زد، توصیه داد؛ اما هرچه گفت، انگار نمی‌دیدم، نمی‌شنیدم... انگار در اتاق او، من فقط یک پرونده‌ی دیگر بودم، نه انسانی در حال فروپاشی."

جمله‌ی او از یادم نرفت. نه از سر مخالفت با روان‌شناسی، که از سر هم‌دلی با انسانِ گم‌شده در فرمول‌ها.

وقتی روان‌شناسی، بی آن‌که بخواهد، جایگزین همدلی می‌شود؛

و روان‌شناسِ "جوان تازه وارد"، ناخواسته، نقش عالمِ بیرونیِ بی‌درد را می‌گیرد، و گمان می‌کند که شناخت روان انسان در انحصار اوست!

این تجربه‌ای است که ممکن است هر درمانگر تازه‌کار، در شور و اشتیاق برای به کار بستن آموخته‌های خود، ناخواسته با آن مواجه شود.

روان‌شناسی، دانشی گران‌بها و تحول‌ساز است. اما پرسش اینجاست:

آیا روان‌شناسی، به‌تنهایی، می‌تواند همه‌ی ابعاد روان انسان را دریابد و درمان کند؟

و آیا روان‌شناس، به تنهایی صرفاً به‌دلیل آموزش‌هایش، صلاحیت ورود به حریم آسیب‌دیده‌ترین بخش روان انسانی را دارد؟

نخست باید بپذیریم روان‌شناسی، دانشی است حصولی؛ مبتنی بر مدل‌ها، دسته‌بندی‌ها، آزمون‌ها و نشانه‌شناسی. اما روان، در بسیاری از بحران‌هایش، دست به‌دامن حضور است، نه تحلیل؛ نیازمند دریافت حضوری است، نه فقط برچسب تشخیصی.

سه شاهد از افق‌های موازی:

چرا شهود، از تحلیل پیشی می‌گیرد؟

نظام‌های تحلیلی در روان‌شناسی، گرچه کوشیده‌اند روان آدمی را به اجزایی قابل فهم تقسیم کنند، اما همواره با بخش‌هایی مواجه بوده‌اند که نه در تست‌ها می‌گنجند، نه در مدل‌ها. سه سُنَت فکری، هر یک از سویی، نشان داده‌اند که فهم روان بدون شهود و تجربه‌ی حضوری، ناقص بل‌که گمراه‌کننده است:

در فلسفه‌ی وجودی هایدگر، انسان صرفاً یک سوژه‌ی آزمایشگاهی نیست، بل‌که دازاین است؛ هستنده‌ای که "در جهان‌بودن" او، با مرگ، انتخاب، و تنهایی هستی‌شناختی گره خورده است. اضطرابی که هایدگر از آن سخن می‌گوید (Angst)، برخلاف ترس معمول، به چیز خاصی مربوط نیست؛ بلکه به "هیچ" اشاره دارد، به تهیِ بنیادین هستی. ( هرچند که این "هیچ" در آموزه های مولانا، به "هستن" ختم می‌شود.

در لحظه‌ی اضطراب، دازاین با بی‌خانمانی خود مواجه می‌شود؛ نه‌به‌خاطر کمبود، بل‌که چون هستی، خود بی‌پناه است (Heidegger, Being and Time, 1927).

چنین حالتی را نمی‌توان با پرسش‌نامه‌ی اضطراب یا مقیاس‌های بالینی سنجید؛ این‌جا، روان‌شناس اگر فیلسوف نیست، درمانگر نیز نخواهد بود.

اما روان‌شناسی همیشه اینگونه نیست. کارل راجرز با تأکید بر "همدلی بی‌قیدوشرط" ثابت کرد که درمانگر می‌تواند آیینه‌ای باشد، نه قاضی، تا مراجع خود را بدون تحریف ببیند. اروین یالوم، روان‌درمانگر اگزیستانسیال، اعتراف می‌کند که گاهی یک بیت از حافظ، بیش از تمام تکنیک‌هایم زخم‌های بیمار را التیام بخشیده است! اینجاست که روان‌شناسی از انحصارِ فرمول‌ها بیرون می‌آید و به "هنرِ حضور" تبدیل می‌شود؛ هنری که در آن، رابطه‌ی درمانگر و مراجع، خود دارویی است بی‌نیاز از نسخه‌های ازپیش‌تعیین شده.

در ذِن بودیسم، رنج نه تحلیل می‌خواهد، نه گفتار، بلکه رهایی. در این سُنت، درمان از راه تجربه‌ی بی‌واسطه‌ی لحظه‌ی اکنون آغاز می‌شود. دایستسو سوزوکی، مفسر برجسته‌ی ذِن، معتقد است:

ذهن، با زبان به بند کشیده شده است؛ اما شفای واقعی، در سکوتی‌ست که از زبان فراتر می‌رود.

در سکوت مراقبه، آگاهی ناب پدیدار می‌شود، بی‌نیاز از نظریه، بی‌نیاز از برچسب.

در عرفان و خودشناسی، به‌ویژه در مثنوی مولانا، شناخت خود، با شهود و لمس ممکن است، نه با تحلیل:

شمس هم مولانا را با این روش متحول کرد.

سماع آمد سماع آمد سماع بی‌صداع آمد

وصال آمد وصال آمد وصال پایدار آمد

خوشبختانه، حتی در دل خود روان‌شناسی نیز صداهایی بوده‌اند که مرزهای تنگِ مدل‌ها را درنوردیده‌اند. یونگ با کشف "ناخودآگاه جمعی"، روان را به اقیانوسی از اسطوره‌ها پیوند زد؛ جایی که سایه‌های نیاکانمان با رمزهای عرفانی هم‌آواز می‌شوند.

روان‌شناسی اگزیستانسیال، با پرسش‌هایی مانند معنای زندگی، مرگ، و آزادی، آشکارا با فلسفه درآمیخت.

این رویکردها به ما یادآوری می‌کنند که روان‌شناسی در ناب‌ترین شکلش، هم‌پیمانِ فلسفه و عرفان است، نه رقیب آن‌ها!

شاید درمانگر آینده، کسی باشد که در یک دست DSM دارد و در دست دیگر، مثنوی؛ اما هر دو را به وقت و با حضور به کار گیرد، نه از سر عادت و تکرار.

روان‌شناسی، اگر صرفاً ساختار خیالی مدل‌ها باشد، و نه دریچه‌ای به شهود، ممکن است مانع باشد نه یاری‌گر. چنان‌که در حکمت متعالیه نیز آمده است، علم حضوری (علم به نفس) مقدم بر علم حصولی است، زیرا در آن، خودِ عالم با معلوم یکی‌ست، نه جدای از آن. یعنی تماشاگر با تماشا شونده یکی می‌شود.( اتحاد عالم و معلوم)

این سه روایت: هایدگر، ذن، و مولانا، به ما یادآور می‌شوند که روان نه صرفاً "موضوع تحقیق" است، نه "ابژه‌ی درمان"، بلکه حقیقتی زیسته است که باید آن را با خودِ خویش شناخت، نه با ابزارهای فاصله‌گذار.

گوهر خود را هویدا کن کمال این است و بس

خویش را در خویش پیدا کن کمال این است و بس

حتی خود روان‌شناس نیز باید در معرض همین مسیر باشد. روان‌شناس بودن، تنها به معنای تسلط بر DSM و CBT نیست، بل‌که به معنای کاویدن نفس خویش است. روان‌شناسِ نادیده‌، درمانگرِ نادیده‌گیر است.

همچنین، نباید نقش فرافکنی مراجعان را دست‌کم گرفت. گاه درمان‌جو، به‌ناخودآگاه، زخم‌های خود را روی روان‌شناس می‌اندازد. این مکانیزم‌های پیچیده، نیازمند دانشی فراتر از نظریه است. درک حضوری، سکوت تأملی، و گاه حتی فاصله‌ی اخلاقی.

بنابراین، برای کسی که جویای درک روان است، چه مراجع، چه درمانگر، کافی نیست که روان‌شناسی بداند. باید ساحت‌های دیگر فهم را نیز دریابد.

امروزه نگاه درمانی هولیستیک تقریبا در عرب همه گیر شده است، چشم پزشک، روان‌شناس، متخصص غده، گاهی اوقات مددکار اجتماعی، دکتر خانواده با همکاری یکدیگر درمان می‌کنند و هیچکدام ادعای انحصار ندارد.

_فلسفه، برای درک هستی انسان؛

_عرفان، برای تجربه‌ی بی‌واسطه‌ی حضور؛

_سکوت، برای عبور از زبانی که گاه خود درد می‌آفریند.

در میان این آشوب دانایی‌ها، روان‌شناسی نباید تنها مرجع دانستن روان باشد. بهتر آن است که در کنار عرفان، فلسفه و تجربه‌ی زیسته قرار گیرد. شاید در گفت‌وگوی این چهار صدا، راهی گشوده شود به سوی درکی کامل‌تر از روان انسان؛ انسانی که نه پرونده است، نه مدل، که حضوری رازآلود، شکننده، و در طلبِ معنا.

شاید همان‌گونه که پرویز شهبازی گفت: ( فضاگشایی)=

روان انسان دریایی است که همه‌چیز در آن می‌گنجد؛ حتی تضادهای ظاهری.

پس روان‌شناسی وقتی به کمال می‌رسد که جرئت کند همزمان هم دانشمند باشد هم عارف؛ هم داده‌ها را بفهمد، هم سکوتِ ناگفته‌ها را.

در این بحر در این بحر همه چیز بگنجد

مترسید مترسید گریبان مدرانید

روان انسان در انحصار یک علم خاص و محدود زندانی نیست.

قاسم سلطانی

عشق به دست‌نیافتنی‌ها؟

عشق به دست‌نیافتنی‌ها؟

بازگشت به زخم‌های کودکی در روابط عاطفی

چرا بعضی‌ها جذب کسانی می‌شوند که به سختی در دسترس هستند؟

در ظاهر، پاسخ ساده به نظر می‌رسد: چون آن آدم‌ها رازآلودند، پر رمز و راز، یا شاید "خاص‌تر" به نظر می‌رسند.

اما اگر نگاهی ژرف‌تر بیندازیم، متوجه می‌شویم که پای یک زخمی کهنه در میان است. زخمی که اغلب در دل تجربه‌های دوران کودکی جا خوش کرده است.

بسیاری از ما، بی‌آن‌که بدانیم، جذب کسانی می‌شویم که ناخودآگاه شبیه کسانی هستند که روزی آرزو داشتیم دوستی‌شان، مهرشان یا تأییدشان را به‌دست آوریم، اما هرگز چنین نشد.

پدر یا مادری که همیشه غایب بود، یا اگر هم بود، با ما نبود. مربی، معلم یا بزرگ‌تری که لبخندش را دریغ کرد. ما آن لبخند را در ضمیرمان دفن نکردیم، بل‌که به دنبال نسخه‌ی دیگرش رفتیم: کسی شبیه او، با همان فاصله، همان تردید، و همان جذابیت مرموز.

بر اساس نظریه‌ی دلبستگی (John Bowlby)، کودکانی که دلبستگی ایمن ندارند، ممکن است در بزرگ‌سالی به افرادی جذب شوند که سرد، متناقض یا غیرقابل پیش‌بینی هستند؛ چون این افراد ناخودآگاه یادآور همان والد یا نگهبانی هستند که در کودکی هم عشق را مشروط، و گاه‌گاه، عرضه می‌کرد.

این الگو در نظریه فروید به عنوان "تکرار اجباری" شناخته می‌شود؛ تمایل ناخودآگاه به بازآفرینی موقعیت‌های دردناک گذشته.

مثلا فردی که در کودکی منتظر می‌ماند تا پدرش پس از سفرهای طولانی به او توجه کند، در بزرگسالی ناخودآگاه جذب همسری می‌شود که مدام در سفر است.

در روان‌درمانی تحلیلی، این پدیده را "بازآفرینی ناهشیارانه برای ترمیم زخم" می‌نامند.

ما بارها به سمت همان نوع رابطه‌ می‌رویم که زمانی رنج‌مان داده، فقط به این امید که این‌بار پایانی متفاوت برای آن بنویسیم.

اما باز همان رنج، به شکلی تازه تکرار می‌شود.

در چنین الگویی، هرچه طرف مقابل "دست‌نیافتنی‌تر" باشد، گویی عطش درونی ما بیشتر می‌شود. گویی مغزِ هیجانی ما فریاد می‌زند: "این‌بار باید به دستش بیاوری!

و درست همین‌جاست که برخی سودجویان، دانسته یا نادانسته، وارد میدان می‌شوند:

از این زخم سوءاستفاده می‌کنند، با رفتارهای داغ‌و‌سرد، با فاصله‌گذاری عاطفی، یا با بازی‌های روانی (gaslighting، silent treatment...) فرد مقابل را حریص‌تر می‌کنند. این ترفندها در ادبیات روان‌شناسی روابط سمی، زیرمجموعه‌ی سوءاستفاده‌ی عاطفی (Emotional Abuse) محسوب می‌شوند.

اما راه نجات چیست؟

آیا این هیجان ناشی از عشق است یا ترس از تکرار گذشته؟

رهایی از این چرخه، آگاهی می‌طلبد.

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

عشق قرار است تو را رشد دهد، نه زخمی کهنه را دوباره خراش دهد. کسی که محبت را به شکل ترفند می‌فروشد، هنوز زخمی است و آماده‌ی عشق واقعی نیست.

از خودت بپرس:

این چیزی که "عشق" می‌نامی، شاید تنها بازتاب سایه‌ای از کودکی تو باشد. شاید پدر یا مادری باشد که نتوانستی به آن‌ها تکیه کنی. شاید هم عشق ناپخته‌ی سال‌های نوجوانی‌ات هنوز در گوشه‌ای از ذهن و روانت خانه دارد.

وگرنه چرا وقتی بالاخره به آن "دست‌نیافتنی" می‌رسی، ناگهان هیجانش می‌خوابد؟

چون تو در جستجوی عشق نیستی،

تو در جستجوی "درمان" زخم گذشته‌ای.

آرامش، جای هیجان‌های دردناک:

بسیاری از کسانی که آرام و در دسترس‌اند، عمقی عجیب در عشق دارند. بر خلاف امواج ناپایدار، اقیانوس آرام، رازهای بیشتری در خود پنهان کرده.

عشق واقعی، هیجان‌های منفی را به آرامش عمیق تبدیل می‌کند.

راهکار عملی برای شکستن چرخه:

۱_ تشخیص الگوها: پیش از آغاز هر رابطه‌ی نو، از خود بپرسید: آیا این کشش آشنا، یادآور چه زخم‌های قدیمی است؟

۲_ بازوالدین‌سازی: روزانه ۱۰ دقیقه با "کودک درون" خود گفتگو کنید و به او همان محبت بی‌قیدوشرطی را بدهید که همیشه آرزویش را داشت.

۳_ گام آگاهانه: به جای دنبال کردن هیجان‌های آشنا اما آسیب‌زا، شجاعت تجربه‌ی "عشق ایمن" را در خود پرورش دهید.

و این را بدان:

رابطه‌ای که هیجان منفی تولید کند، عشق نیست. وسوسه‌ای‌ست که آرامش را به تاراج می‌برد.

یاد بگیر کسانی را ببینی که آرام‌اند، امن‌اند، در دسترس‌اند؛

آنان که تو را بازی نمی‌دهند، اما در کنارشان می‌توانی نفس راحت بکشی.

موج‌ها جذاب‌اند، اما دمدمی‌اند.

اقیانوس‌ها اما آرام‌اند، ژرف‌اند، پرراز.

در ژرفای یک دلِ امن، عشقی هست که هیجان نمی‌فروشد؛ خودش هیجان است.

اقیانوس‌ها نه تنها آرام‌اند و ژرف، که پایدار نیز هستند.

عشق راستین همچون اقیانوس، هیجانش را نه در تلاطم‌های گذرا، که در ژرفای آرامش جاری‌اش می‌آفریند.

قاسم سلطانی

بازی‌های زیرپوستی: روان‌شناسی دستکاری عاطفی در روابط

بازی‌های زیرپوستی

روان‌شناسی دستکاری عاطفی در روابط

نگاهی به بازی‌های روانی در شخصیت و طرحواره

شناخت بازی‌های روانی، چه در دیگران و چه در خود ما، نه یک انتخاب، بل‌که ضرورتی برای بقای عاطفی است. اگر آن‌ها را نشناسیم، ناگزیر گرفتارشان می‌شویم.

در این جستار، از بازی‌هایی می‌گوییم که زیر پوست رابطه‌ها جریان دارند؛ نه بازی‌های معصومانه یا آگاهانه، بلکه دستکاری‌های عاطفی، دفاعی و گاه مخرب که بی‌صدا عمل می‌کنند، چراکه از دل زخم‌های روان و طرحواره‌های ناسازگار قد علم کرده‌اند. بازی‌هایی که سیاستمداران در سطح کلان انجام می‌دهند، شاید چشم‌گیر باشد، اما بازی‌هایی که ما در رابطه با نزدیک‌ترین افراد زندگی‌مان اجرا می‌کنیم، تأثیر عمیق‌تری دارد؛ زیرا در میدان مهر و نیاز اتفاق می‌افتد، جایی که آسیب‌ها ریشه‌دارتر می‌شوند.

بازی روانی چیست؟

بازی روانی، الگویی تکراری و پنهان در تعاملات انسانی است که معمولاً به‌صورت ناخودآگاه و برای بقا یا رفع نیازهای عاطفی شکل می‌گیرد. این بازی‌ها اغلب جایگزین ارتباط سالم می‌شوند و به‌جای حل مسئله، نقش‌آفرینی و نمایش احساسات را به همراه دارند. روان، وقتی آمادگی مواجهه‌ی مستقیم با حقیقت را ندارد، دست به بازی می‌زند.

اریک برن در کتاب نظریه‌ی بازی‌های روانی (Games People Play) "این الگوها را تبادل‌های پنهانِ احساسی می‌نامد که به جای ارتباط سالم، جایگزین می‌شوند."

مثلاً: مثل کودکی که برای جلب توجه مادر، نقش بیمار را بازی می‌کند و در بزرگسالی هم همین نمایش را تکرار می‌کند.

تحریف احساس، واژگون‌سازی واقعیت، و ساختن نمایشی که در آن زخم‌ها دیده نشوند. اما این بازی‌ها اغلب از سر شرارت نیستند، بل‌که از ناتوانی برمی‌خیزند؛ تلاشی‌ برای محافظت از "منِ زخمی"( منِ ذهنی) که هر لحظه در معرض تهدید است.

هر طرحواره و اختلال شخصیتی، الگویی خاص از بازی روانی دارد. شناخت این بازی‌ها، ما را از سطح قضاوت به عمق مشاهده می‌برد.

شخصیت‌ها و بازی‌هایشان

شخصیت‌ها در این‌جا نه برای داوری، بلکه برای فهم الگوهای پنهان رفتار معرفی می‌شوند.

♦شخصیت مرزی/ عشق با تیغ در دست

شخصیت مرزی به دنبال پیوند است، اما از گسستن می‌ترسد، پس گاهی برای محافظت از رابطه، به آن حمله می‌کند.

_دوپارگی (Splitting): تقسیم دیگران به کاملاً خوب یا کاملاً بد. مثل فردی که امروز معشوقش را فرشته‌ی نجات می‌خواند و فردا به او برچسب خیانتکار می‌زند.

این بازی‌ها ریشه در ماکیاولیانیسم دارد. نگرشی که دیگران را ابزاری برای اهداف خود می‌بیند.

_آشوب‌سازی: برای حس زنده بودن یا آزمون وفاداری.

_تهدید به خودزنی: در واقع دعوت به نجات‌دهی است؛ برای حفظ رابطه یا جلب توجه.

_همانندسازی فرافکنانه: تحمیل احساسات درونی به دیگری.

♦شخصیت خودشیفته/ بازی با آینه‌ها

ظاهراً نیازی به تأیید ندارد، اما در واقع، تصویر خود را از نگاه دیگران وام می‌گیرد.

_ارزش‌زدایی پس از بهره‌برداری: "تا وقتی مفیدی، هستی".

_نقش قربانی: گاه برای جلب ترحم.

_ناپدید شدن (Ghosting): ابراز قدرت از طریق حذف ناگهانی.

_آینه‌ها را می‌طلبد، ولی اگر تصویر کامل نباشد، آن را می‌شکند!

_ سوخت رسانی خودشیفتگی (Narcissistic Supply)

♦شخصیت نمایشی و هیستریونیک/ تئاتری بی‌پایان

_نه نقش بازی می‌کند، بلکه در نقش حل می‌شود؛ زندگی‌اش تبدیل به صحنه‌ی نمایش است.

_اغراق در احساسات.

_جلب توجه با ظاهر و صدا.

_دراماتیزه‌کردن هر رویداد.

_ناخودآگاه می‌گوید: "اگر دیده نشوم، نیستم."

♦شخصیت ضد اجتماعی/ بازی برای بردن

_در این بازی، دیگران مهره‌اند، نه انسان.

هدف، پیروزی است، نه پیوند.

_دروغ‌گویی ماهرانه.

_استفاده ابزاری از عواطف.

_شکار آسیب‌پذیران.

_قوانین اخلاقی؟ آن‌ها توهم‌اند!

بزرگ‌ترین بازی روانی؟ بازی با خود!

♦بازی روانی فقط در بیرون اتفاق نمی‌افتد. گاه خودمان را چنان فریب می‌دهیم که باور می‌کنیم این "نقش"، خودِ واقعی ماست. از زخم‌های کودکی، نقشی ساخته‌ایم و تا امروز در همان قالب مانده‌ایم. این‌جاست که بازی روانی به هویت بدل می‌شود.

هرجا که با خودمان صادق نباشیم، بازی آغاز می‌شود. هرجا که زخم بی‌مرهم مانده باشد، نمایش ادامه دارد.

منِ ذهنی و طرحواره‌ها؛ آتش‌افروزان بازی

هر طرحواره‌ی ناسازگار، برای بقا، بازی‌ای در آستین دارد:

_طرحواره‌ی محرومیت هیجانی: بحران‌سازی، سکوت تنبیهی، وابسته‌سازی شدید...

_طرحواره‌ی اطاعت: بازی قربانی، ترحم‌طلبی، فرافکنی خشم سرکوب‌شده...

_طرحواره‌ی بی‌اعتمادی: گازلایتینگ، شک‌اندازی، آزمودن وفاداری...

_طرحواره‌ی استحقاق: خشم انفجاری، مطالبه‌گری افراطی، استفاده ابزاری از دیگران

♦و اگر چندین طرحواره با هم فعال باشند، لشکری از بازی‌ها به راه می‌افتد؛ آن‌چنان پیچیده که خود فرد هم گم می‌شود.

از طرحواره تا اختلال؛ از بازی تا نمایش دائمی

وقتی منِ ذهنی چنان تثبیت می‌شود که کل شخصیت را شکل می‌دهد، وارد قلمرو اختلالات شخصیت می‌شویم. این‌جا، بازی روانی دیگر واکنش نیست، بلکه روش زندگی است.

اما همین‌جا، جایی است که برخی مسیر را عوض می‌کنند.

عرفا، آگاه‌ترین انسان‌ها به زخم‌های خود بودند. آن‌ها از هر طرحواره، پلی ساختند به نور. بازی را دیدند، اما دیگر بازیگر نبودند.

♦فهرست بازی‌های روانی پرکاربرد

در این‌جا، برخی از رایج‌ترین بازی‌های روانی آمده که اغلب با اختلالات شخصیت و طرحواره‌ها پیوند دارند:

۱_ Gaslighting: القای شک به حافظه و واقعیت فرد

۲_ Silent Treatment: تنبیه با سکوت برای کنترل

۳_ Guilt-Tripping: تحمیل احساس گناه

۴_ Love Bombing: محبت اغراق‌آمیز اولیه برای وابسته‌سازی

۵_ Blame-Shifting: مقصر جلوه دادن قربانی

۶_ Projection: نسبت دادن نیت‌ها یا خطاهای خود به دیگری

۷_ Negging: تعریف تحقیرآمیز

۸_ Future Faking: وعده‌ی دروغین آینده برای کنترل

۹_ Intermittent Reinforcement: پاداش متناوب برای وابسته‌سازی

۱۰_ Rewriting History: تحریف گذشته

۱۱_ Victim Playing: بازی قربانی برای اجتناب از مسئولیت

۱۲_ Boundary Testing: آزمودن حد و مرزهای طرف مقابل

شناخت بازی‌های روانی، یعنی دست کشیدن از نقش‌هایی که ناخودآگاه بر ما تحمیل شده‌اند. یعنی دیدنِ "منِ ذهنی"، نه حذف آن.

آگاهی، آغاز آزادی است.

همین‌که بدانی بازی‌ای در کار است، دیگر همان انسان سابق نخواهی بود.

بازی‌های روانی، زخم‌هایی هستند که جامه‌ی نقش پوشیده‌اند. شناخت آن‌ها نه برای جنگیدن، که برای رفتن از خانه‌ی نقش و خیال است.

♦کلیت منِ ذهنی از بازی و نقش ساخته شده است.

ای نشسته تو در این خانه‌ی پرنقش و خیال!

خیز از این خانه برو، رخت ببر، هیچ مگو

این جستار تنها اشاره‌ای گذرا به برخی از بازی‌ها و دستکاری‌های روانیِ منِ ذهنی داشته است. برای آشنایی عمیق‌تر با هر یک، مطالعه‌ی بیشتر و بررسی نمونه‌های عینی توصیه می‌شود. پرداختن کامل به محتوای هر کدام از این بازی‌ها، مجالی فراتر از یک جستار کوتاه می‌طلبد و به کتابی مفصل نیاز دارد.

در پسِ بازی با آینه‌ها، کودک نادیده‌گرفته‌ شده‌ای ایستاده که هنوز باور دارد باید بدرخشد تا بماند!

برای کسی که از دل بی‌اعتمادی گذشته، هر رابطه میدان جنگ است؛ نه از سر بی‌رحمی، بلکه از ترسِ دوباره ی زخم خوردن.

بازی‌های دفاعیِ ناخواسته را از بازی‌های دستکاری‌گرانه‌ی عامدانه باید تفکیک کرد.

♦اگر بازی‌ها را دیدی، قضاوت نکن. ابتدا فقط نگاه کن. این آغاز رهایی‌ست. هم از بازی دیگران، هم از بازی‌های خودت.

شناخت بازی‌ها، دعوتی‌ست برای بازگشت به خویشتن بی‌نقش. از نقش که عبور کنیم، نه بازی‌گر خواهیم بود، نه قربانی صحنه.

قاسم سلطانی

آیا خودشناسی درد دارد؟

آیا خودشناسی درد دارد؟

خودشناسی و درد: از سرکه‌ی ترس تا شکرِ آگاهی

پاسخ، دوگانه است.

اگر انگیزه و هدف، آن‌چنان ژرف و شیرین باشد که جان را بلرزاند، آن‌گاه دردهای منِ ذهنی، همان لحظه رنگ می‌بازند و در آغوشِ لذت حل می‌شوند.

♦اشاره به تنظیم هیجان در روانشناسی مدرن:

چون‌که سرکه، سرکگی افزون کند

پس شکر را واجب افزونی بود

قهرِ سرکه، لطفِ انگبین را معنا می‌دهد؛

هر اسکنجبینی بر دو رکن استوار است: تلخی و شیرینی.

اگر شیرینی‌اش کم باشد، طعمِ تلخی غالب می‌شود و تعادل به هم می‌ریزد.

قوم بر وی سرکه‌ها می‌ریختند

نوح را دریا فزون می‌ریخت قند

هرچه قوم، قهر و ناملایمتی می‌ریختند، از آن‌سو، به سبب صفای نوح، دریای هستی قند و شکرِ صبوری در دریایش می‌ریخت و تلخی‌ها را خنثی می‌کرد.

اگر قانون طبیعت را نادیده بگیری، سرکه‌اش زیاد می‌شود.

آن‌جا که شکر نیست، باید شیرین شد.

در آغوشِ عشق، دردها ناپدید می‌شوند.

آنجا درد، نه‌تنها رنج‌آور نیست، بلکه دروازه‌ای‌ست به لذت.

زیرا عشق، افق‌ها را می‌گشاید و منِ ذهنی را می‌زداید.

مثلاً رهایی از وابستگی‌های ناایمن، یا وداع با باورهای نهادینه‌ی ناسازگار، اگرچه درد دارد، اما افق عشق را می‌گشاید.

با این‌حال، درد در مسیر خودشناسی برای همه اجتناب‌ناپذیر نیست.

♦درد، آن‌گاه پدید می‌آید که رهایی ضرورت یافته؛

و اگر رهایی در کار نباشد، درد باقی می‌ماند.

پس درد، سکوی پرتاب است؛

پرتابی نه به درونِ درد، بلکه از آن.

و این پرتاب‌شدگی، شیرجه‌زدن در بی‌کرانگی‌ست.

موج‌ها رازِ دریا را می‌پوشانند، اما در ژرفا، دیگر از موج خبری نیست.

در عمق، رازهای دیگری پنهان است.

و خودشناسی، غواصی به این عمق است؛ جایی که امواج "من های ذهنی" و نفس، در عمق اقیانوس محو می‌شوند.

و چون بی‌کرانگی از قضاوت تهی‌ست،

تو در آن حیران می‌شوی...

و در حیرانی، دردی نیست.

شمس، همان آغاز هشدار داد:

"این راه، راهِ درد است."

اما مولانا، عاشقانه پذیرفت.

او می‌دانست چه را با چه تاخت می‌زند.

او حاضر شد همه ی آن‌چه را "من" می‌نامید، در آتش اندازد، تا "او" را بیابد.

♦گفت مرا عشقِ کهن، از بر ما نقل مکن

گفتم: آری، نکنم، ساکن و باشنده شدم

♦و این، بهایی‌ست که تنها عاشقان می‌پردازند.

تا جان نسوزد، جانان ننماید.

♦گفت که: تو شمع شدی، قبلهٔ این جمع شدی

جمع نیَم، شمع نیَم، دودِ پراکنده شدم

خودشناسی نیز چنین است:

نه هر دردی نشانه‌ی سقوط است،

و نه هر سوزشی خطرناک.

گاه همین سوختن است که خاکستر منِ ذهنی را کنار می‌زند،

و چشم را به نوری زنده باز می‌کند.

خودشناسی = زایمانِ روح

دردِ زایمانِ خویشتن،

گاه فرو رفتن در خارهای گذشته است،

گاه عبور از تونلی که در انتهایش، نورِ آگاهی می‌درخشد.

انقباض = حبسِ نفس در قفسِ ترس

انبساط = دم‌زدن ابدی در هوای آزادی

و چون درد فرو می‌نشیند،

می‌فهمی که این همه، تنها تکان‌های تولد بود.

و اما "اعتماد"، درد را از انقباضِ ترس به انبساطِ آگاهی تبدیل می‌کند، مانند گل‌ نیلوفر آبی که در برابر نور باز می‌شود.

هر زایمانی ممکن است با درد همراه باشد،

اما همه‌ی زایمان‌ها یک‌سان دردناک نیستند.

برخی چون طوفان می‌سوزانند،

برخی چون نسیم می‌گذرند.

درد، نسبی‌ست:

هرچه انقباضِ ترس بیشتر، چنگال‌های رنج تیزتر.

هرچه انبساطِ پذیرش فراخ‌تر، درد، به بال‌های پرواز می‌ماند.

آن‌چه که ما را منقبض می‌کند ترسِ از درد است، توهم درد است. خودشناسی، درد را دشمن نمی‌داند، بلکه پیک آگاهی می‌داند.

تفاوت است میان دردی که زخم می‌زند و دردی که زایش می‌کند. اولی را ترس می‌آفریند، دومی را آگاهی.

آبی که گاهی چون مادر مهربان روی آتش نفس وجود می‌پاشد.

و روزی خواهی فهمید که هر دردی در این مسیر،

نه شکنجه‌گر که مامایی بوده است، برای تولدی تازه.

درد نفس کجا، درد تولد کجا.

قاسم سلطانی

سِحر چیست و ساحر کیست؟

سِحر چیست و ساحر کیست؟

سحر همیشه از دور نمی‌آید.

گاه بسیار نزدیک است، آن‌قدر که در نَفَس‌تنگی‌های بی‌دلیل وارد می‌شود،‌

در تصمیم‌هایمان نفوذ می‌کند،

و در آینه‌ی تصویرِ ما از خود، اعوجاج می‌سازد.

سحر، صرفاً طلسمی آویخته بر درگاه نیست؛

گاهی یک باور است،

یک ترس موروثی،

یک طرحواره‌ی ناسازگار که از کودکی در ما دمیده‌اند.

سحر، آن فن کهنه‌ی جداسازی‌ست:

جدا کردن انسان از خودِ حقیقی‌اش،

از لحظه‌ی اکنون،

از حضورِ بی‌واسطه‌اش در هستی.

بشنو از نی چون شکایت می‌کند

از جدایی‌ها حکایت می‌کند

و ساحر، هر آن نیرویی‌ست که این جدایی را طراحی می‌کند:

از نفسِ خودآزارمان گرفته، تا رسانه‌ی اغواگر؛

ساحر، گاه در قالب چشمک‌های بی‌امان صفحه‌ها ظاهر می‌شود؛

در طلسمِ پیاپیِ نوتیفیکیشن‌هایی که "حال" را می‌دزدند،

و در الگوریتم‌هایی که چون جادوگرانی نامرئی،

تو را نه به سوی خودت، که به سوی تصویری تحریف‌شده از "خواسته‌ات" هدایت می‌کنند.

آنجا که داده‌ها، چشمان تو را می‌دزدند.

ساحرِ جدید، نیازی به طلسمِ کاغذی ندارد؛ او با هر کلیک، طلسمِ تو را بازنویسی می‌کند.

اما بدان: همین ابزار، اگر از چنگ ساحر درون رها شود، می‌تواند چراغی باشد برای دیدن.

فناوری، خود ساحر نیست؛ آینه‌ای‌ست که می‌تواند خواب‌نما کند یا بیدار.

اگر آگاهی باشد، همین الگوریتم‌ها هم می‌توانند پل باشند، نه دام.

مشکل، در نگاه افزون زده است، نه در ابزار!

سحر همیشه آن‌گونه نیست که با ورد و طلسمی در کوچه‌ای تاریک رخ دهد.

گاهی یک جمله است،

یک تکرار نرم اما مداوم،

که از کودکی در گوش‌مان زمزمه شده:

"تو نمی‌توانی"، "عشق خطرناک است"، "دختر و پسر نباید با هم حرف بزنند"، "پول همه‌چیز است"، "مرد که گریه نمی‌کند"، "حجاب عفت است"،

و درست همان‌جاست که سِحر آغاز می‌شود.

سحر، همان بازیگری ذهن است که چشمان ما را از اکنون می‌پوشاند.

لحظه‌ای که دیگر آن‌چه هست را نمی‌بینیم،

بلکه آن‌چه را که به ما گفته‌اند هست، باور می‌کنیم.

عرفا، این حجاب را "پرده‌ی ذهن" می‌خوانند.

روان‌شناسان، نامش را "طرحواره‌ی ناسازگار اولیه" گذاشته‌اند.

و هر دو بر یک نکته‌ی بنیادین هم‌نظرند:

ساحر، درون ماست.

نَفْس، یا همان منِ ذهنی، ساحری‌ست زبردست.

با چشم‌بندی‌هایش، ما را از حقیقتِ زندگی جدا می‌کند:

به‌جای تجربه کردن، وادارمان می‌کند تفسیر کنیم.

به‌جای لمس کردن، گرفتار معناهای ساختگی می‌شویم.

و به‌جای اکنون، گذشته و آینده را آن‌چنان زنده می‌سازد که حال، محو می‌شود.

ببین چگونه ساحر کار می‌کند:

_پول را جادو می‌کند: چنان‌که گمان می‌کنی اگر آن را داشته باشی، عشق هم به دنبالش خواهد آمد. اما عشقِ خریده‌شده، زود پوسیده می‌شود.

_قدرت را جادو می‌کند: چنان‌که تصور می‌کنی چون بر کرسی نشسته‌ای، دانا و برتری. اما بزرگی، از کرسی نمی‌آید.

_دین را جادو می‌کند: تا به‌جای صلح، در پی خشم باشی؛ به‌جای محبت، در پی طرد دیگران.

_عشق را جادو می‌کند: آن‌چنان که آن را آن‌قدر پیچیده و ایده‌آل می‌سازد که دیگر نتوانی لمسش کنی.

ساحر، چشمی دارد که چشم می‌زند،

نه از بیرون، که از درون.

او چشمِ دیدن حقیقت را ندارد،

و همین، او را بدل به چشم‌زن می‌کند.

این است سحر:

پوشاندن چشم از حقیقت، از لحظه، از اکنون.

و این است جادو:

باور به دروغی که آن‌قدر تکرار شده،

تا همانند واقعیت در ذهن جا خوش کند.

آیا راهی هست؟

آری.

راه، از شناخت ساحر می‌گذرد.

شناخت نفس.

خودشناسی.

هرکس باید این پرسش را بپرسد:

حواسم کجاست؟

اکنون را می‌بینم

یا توهمی از گذشته و آینده را؟

و همین پرسش، دروازه‌ی رهایی‌ست.

رهایی از جادو.

به یاد داشته باش:

جادو همیشه در آن‌سوی مرز نیست.

جادو، همین حالا در کنار توست:

در گوشی که در دست داری،

در تصویری که ذهنت ساخته،

در توهمی که واقعیت جا زده است.

اما از کجا بفهمیم که افسون شده‌ایم؟

اگر درونت سنگین است، اگر دردی بی‌نام در تو خانه کرده،

اگر بخشش برایت دشوار است، اگر نمی‌توانی بی‌قید و شرط عشق بورزی،

اگر کینه و نارضایتی، مهمان همیشگی دلت شده‌اند،

اگر قضاوت، طلب‌کاری و بی‌قراری بخشی از شخصیتت شده‌اند، و اگر شاد نیستی،

بدان که در دامِ نفس افتاده‌ای.

ساحرِ درون، تو را افسون کرده است.

بیدار شو،

و بپرس:

آیا این منم که می‌بینم،

یا سایه‌ای از آن‌چه به من آموخته‌اند؟

آینه را بازجوی که شاید ساحر خود تو باشی.

قاسم سلطانی

فرهنگ تعارف دستکاری الزام؟

آیا فرهنگِ "تعارفِ" ایرانی با دستکاری روانی از طریق الزام هم‌پوشانی دارد؟

(Manipulation through Reciprocity)

سحرناز، مادری است که می‌گوید: "من هوای دخترم را دارم، او هم هوای مرا دارد". این جمله زیباست؛ اما همیشه پشتِ واژه‌ها، ماجرایی پنهان است. در لایه‌های پنهان‌تر رابطه، نشانه‌هایی از تبادل‌هایی دیده می‌شود که دیگر از جنس سخاوت نیست، بلکه رنگی از الزام گرفته است.

دستکاری از طریق الزام چیست؟

دستکاری از طریق الزام یعنی انجام کاری برای دیگری با این نیت که او نیز متقابلاً مجبور شود کاری برای ما انجام دهد. این بازیِ نادیدنی، در روابط اجتماعی و به‌ویژه در شبکه‌های مجازی، بسیار رایج است.

شاید دیده باشید: فردی تازه وارد حلقه‌ی شما شده، بی‌وقفه لایک می‌زند، نظر می‌گذارد، تشویق می‌کند. اما بوی نیت ازلیِ مهربانی نمی‌آید. انگار پیامی در دل آن لبخندهاست: "تو هم باید هوای من را داشته باشی." اینجاست که لایکْ می‌شود طعمه، و شما می‌شوید شکارِ احساسِ بدهکاری.

توجهی که بوی آزادی ندهد، به بند می‌کشَد. مهری که نیتِ بازپرداخت دارد، نه تنها بی‌ثمر، که گاه سمی‌ است. این‌گونه روابط، بیش از آن‌که بسازند، اعتماد را می‌فرسایند.

تعارف ایرانی: نشانه‌ی محبت یا نقاب الزام؟

فرهنگ تعارف در ایران، ریشه در ادب و کرامت دارد. اما گاه، در سایه‌ی زیاده‌روی، از معنای اصلی‌اش فاصله می‌گیرد و به ابزار کنترل تبدیل می‌شود. آن‌گاه که مهمانی‌ها با اصرار همراه می‌شوند، یا نذر و نذری به مسابقه‌ی دیده‌شدن بدل می‌شود، تعارف می‌تواند از احترام، به ابزاری برای ایجاد احساس بدهکاری تبدیل شود.

بررسی‌های میدانی در دانشگاه تهران (۱۳۹۸) نشان داد ۶۷٪ از شرکت‌کنندگان، اصرارهای مکرر برای پذیرش تعارف (مثل: باید غذامو بخوری!) را نوعی فشار روانی توصیف کرده‌اند. در این موارد، مهمان نه از سر اشتیاق، که از ترسِ "نقض ادب" می‌پذیرد.

میزبان نه از سر بخشش، که برای "پس‌گرفتنِ آینده" اصرار می‌کند.

کسی دعوت را نه از سر اشتیاق، بل‌که از بیمِ "نه گفتن" می‌پذیرد. لبخندها می‌مانند، اما آزادی در دل می‌میرد. ( دختر سحرناز می‌خندد اما باورش را از دست داده است).

تفاوت تعارف سالم و ناسالم:

"اگر دوست داری بمان!" / "حتماً باید بیایی!"

پیشنهاد بدون انتظار و اصرار با پیام پنهان (مدیونم می‌کنی)

طرحواره‌ها: خاکریزه‌ای پنهان برای الزام

در ژرفای این الگوها، معمولاً طرحواره‌هایی نهفته‌اند که از کودکی شکل گرفته‌اند.

افرادی که در کودکی محبت را فقط در قبالِ اطاعت یا موفقیت دریافت کرده‌اند، ممکن است با طرحواره‌ی اطاعت یا وابستگی/بی‌کفایتی رشد کرده باشند؛ اینان بعدها یاد می‌گیرند که برای دوست‌داشتنی بودن، باید رضایت دیگری را جلب کنند.

_طرحوارهٔ اطاعت:

کودکانی که محبت را فقط در قبالِ "نمرهٔ بیست" دریافت کرده‌اند، در بزرگسالی مهربانی را به شکل چانه‌زنی عاطفی ارائه می‌دهند.

_طرحوارهٔ استحقاق: فردی که خود را "قربانی" می‌پندارد، انتظار جبرانِ اغراق‌شده دارد.

و آن‌که به اجبار مهر ورزیده، اما مهرِ بی‌قید ندیده، ممکن است با طرحواره‌ی استحقاق/بزرگ‌منشی یا خوداتکایی افراطی روبه‌رو شده باشد: کسی که می‌خواهد دیگران را وادار به جبران کند، زیرا نمی‌تواند بی‌جبران دوست بدارد.

در نتیجه، بازی الزام، نه فقط یک تکنیک اجتماعی، که تکرار زخمی است کهنه، بر تنِ رابطه.

حقیقت‌های پنهانِ دستکاری از طریق الزام

۱_ اعتماد را می‌سوزاند.

نمی‌دانیم آن‌که با ما مهربان است، از دل است یا از حساب. دل‌هایی که صادق نیستند، خانه‌ای برای اعتماد نمی‌سازند.

۲_ کار را بی‌رمق می‌کند.

وقتی نقدی نیست، صراحتی نیست، کیفیت هم نیست. در چرخه‌ی الزام، همه از هم تعریف می‌کنند، اما هیچ‌کس رشد نمی‌کند.

۳_ رنج پنهانی می‌زاید.

وقتی کمک کردن از روی میل نیست، بل‌که از روی احساس بدهکاری‌ست، دل‌ها در سکوت می‌رنجد.

۴_ ترس می‌پراکند.

ترس از تنها ماندن، دوست نداشته شدن، کمک نگرفتن. و آدمی به اجبار لبخند می‌زند، اما درونش خم می‌شود.

۵_ زندگی را از خود می‌گیرد.

انسانی که دائم در حال جبران است، فرصت زیستن از منظر خودش را از دست می‌دهد.

۶_ انزوا می‌آفریند.

بعضی‌ها، ترجیح می‌دهند هیچ‌گاه کمکی نگیرند، چون نمی‌خواهند بدهکار کسی باشند. این، زخم بی‌صدای الزام است.

راه رهایی از بازی الزام

راه رهایی، در یک جمله است:

آزادی را به دلِ خود و دیگران بازگردانید.

هیچ‌کس به شما بدهکار نیست، حتی اگر روزی حمایتش کرده‌اید. شما نیز آزادید که مهربانی‌تان را ببخشید، بی‌هیچ انتظار بازپرداخت.

عشقْ آن زمان اصیل است که اجازه دهد دیگری "نه" بگوید و باز هم دوست‌داشتنی بماند.

وقتی عشق آزادی می‌دهد، رابطه می‌ماند؛ وقتی اجبار می‌آورد، پوسته‌ای از تعارف باقی می‌ماند، بی‌جان، بی‌جلوه.

♦سحرناز و دخترش: قصه‌ای از اعتمادِ رفته

دختر نوجوان سحرناز، هرچند ظاهرش پر از لبخند و ادب است، اما قلبش دیگر به مادر اعتماد ندارد. چون مهر مادر را تعارف می‌بیند، و تأییدهایش را ترفندی برای مهار.

او آموخته که پشت هر توجهی، نقشه‌ای هست؛ و این، زخم‌ عمیقی بر اعتماد و عزت‌نفسش گذاشته است.

اکنون، دختر سحرناز با همه با همین نگاه برخورد می‌کند.

هر محبت و تحسینی را تملق می‌بیند و هر حمایت بی‌قید را، بازی الزام می‌پندارد.

دختر سحرناز اکنون به هر محبتی با شک می‌نگرد. این تراژدیِ روابطِ آلوده به الزام است:

وقتی اعتماد می‌میرد، حتی عشقِ واقعی هم باورنمی‌شود!

این نگاه، اما اگر ادامه یابد، از درون می‌فرساید. زیرا بی‌اعتمادی، حتی اگر با عقل باشد، خانه‌ای برای آرامش نمی‌سازد، بل‌که اعتماد را از درون دختر سحرناز نابود می‌کند و عواقب ناگوار بی اعتمادی را اگر ندانیم؟

زندگی اجتماعی، بدون مبادله‌ی محبت و تبادل انرژی ممکن نیست، اما این مبادله باید از سرچشمه‌ای زلال و راستی بیاید. نه از ترس، نه از عادت، نه از بدهکاری. نه از ترفند.

اگر این بازی را انجام دهیم، می‌سوزیم.

الزام، آتش بی‌دود است.

اعتماد را می‌بلعد، آزادی را خاکستر می‌کند.

بیایید هوای هم را داشته باشیم، اما نه به امید پس‌گرفتن.

بلکه از سر وفور دل،

از جایی که عشقْ بی‌قید است،

و مهربانی، بی‌انتظار.

قاسم سلطانی

وقتی چشم بد، برنج را هم می‌زند

وقتی چشم بد، برنج را هم می‌زند

چه کسی می‌تواند غذای خوش‌مزه درست کند؟

این سوال ساده، ما را به ژرف‌ترین لایه‌های روان انسان و رازهای ناپیدای هستی می‌برد. چرا بعضی‌ها با کم‌ترین امکانات، غذایی می‌پزند که مزه‌اش به جان می‌نشیند، و بعضی دیگر با بهترین لوازم آشپزخانه، غذایی بی‌جان و بی‌روح تحویل می‌دهند؟ این تفاوت، به نیرویی بازمی‌گردد که در پس نیت، نگاه، کلام و انرژی پنهان شده است.

آب، برنج، و شهادت ذرات هستی

دکتر ماسارو ایموتو، محقق ژاپنی، آزمایش‌هایی انجام داد که جهان را شگفت‌زده کرد. هرچند برخی دانشمندان، طراحی آزمایش‌های او را غیرقابل تکرار یا فاقد استانداردهای علمی دانسته‌اند، اما نشان داد که آب، بسته به واژگان، موسیقی، تصویر و حتی نیت اطرافش، شکل کریستالی متفاوتی می‌گیرد. واژگان و احساسات مثبت، الگوهای زیبا و متعادل در آب می‌سازند؛ در حالی که کلمات منفی و انرژی‌های مخرب، ساختار آب را نازیبا و پریشان می‌کنند.

در ادامه، ایموتو آزمایشی با برنج انجام داد: برنجی که هر روز با آن با عشق و احترام سخن گفته می‌شد، تا هفته‌ها سالم ماند؛ اما برنجی که با نفرت یا بی‌توجهی مواجه شد، به سرعت کپک زد و فاسد شد. این مشاهدات، آموزه‌های کهن فرهنگ ما را بازتاب می‌دهد، همان جمله‌ای که سال‌ها شنیده‌ایم: "اگر بی عشق غذا بپزی، خوش‌مزه نمی‌شود."

از طرحواره تا چشم زخم

کسی که دچار طرحواره‌های منفی و گره‌های درمان‌نشده‌ی روانی است، حتی اگر نخبه‌ی آشپزی باشد، انرژی ناساز خود را به غذا منتقل می‌کند. کسی که طرحواره‌ی بی‌اعتمادی یا خودشیفتگی دارد، نمی‌تواند پذیرایی صمیمانه‌ای ارائه دهد. حضورش، مثل چشمی است که چیزها را پژمرده می‌کند.

ما معمولاً چشم‌زخم را پدیده‌ای خرافی می‌پنداریم، اما اگر آن را بازتعریف کنیم، نه به عنوان نیرویی ماورایی، بلکه به‌مثابه‌ی انعکاس انرژی‌های ناهوشیار و گره‌های روانی فرد، آنگاه به حقیقتی علمی نزدیک می‌شویم. چشم‌زخم همان اثر منفی طرحواره‌های مزمن است، وقتی از نگاه، لحن، یا حتی سکوت ما فوران می‌کند.

انرژیِ نیت، واژه و نگاه، نه فقط در غذا، بلکه در روابط هم اثر می‌گذارد. بسیاری از ازدواج‌ها نه با خیانت، بلکه با نیت‌های آلوده، کلمات سرد و انرژی‌های ناخالص از هم می‌پاشند. عشق، مثل آب است: اگر ساختار انرژی در آن شکسته شود، دیگر زلال نمی‌ماند. گفت‌وگوی روزانه با واژه‌های پر از منیت، می‌تواند همسر را همچون برنجی در ظرف ناسپاسی، به سمت فساد ببرد.

مطالعات عصب‌شناسی (مانند پژوهش آیزنبرگر، ۲۰۰۳) نشان داده‌اند که نگاه تحقیرآمیز، همان بخش‌هایی از مغز را فعال می‌کند که در تجربه درد فیزیکی نقش دارند. این یافته‌ها، می‌تواند توضیح علمی برای تأثیر انرژی‌های منفی و پدیده‌هایی چون "چشم‌زخم" باشد؛ انرژی‌هایی که از ناخودآگاه ما به دیگران منتقل می‌شود.

چه بسیارند زوج‌هایی که با وجود تحصیلات و ظاهر آراسته، روابط‌شان سرد و شکننده است؛ و چه بسیار زوج‌هایی که با کم‌ترین امکانات، اما نیتی پاک، سال‌ها با آرامش زیسته‌اند.

نیت، لحن، واژگان و نگاه ما، حتی اگر ناخودآگاه باشند، در بافت روابط ما تنیده می‌شوند. البته روابط انسانی از مولکول‌های آب پیچیده‌ترند، اما الگوی کلی تأثیر انرژی‌های مثبت و منفی در هر دو مشترک است.

شهادت مولانا

مولانا، این راز را قرن‌ها پیش درک کرده بود:

پر طاووس مبین و پای بین

تا که سُوْءُ العین نگشاید کمین

که بلغزد کوه از چشم بدان

"یَزْلِقونَک" از نبی بر خوان بدان

می‌فرماید، چشم بد نه تنها جان انسان را، بلکه کوه استوار را هم می‌لغزاند. و این چشم، در نگاه کسی است که از خود دور افتاده، و به جای عشق، پر از عقده، حسادت، بی‌اعتمادی و خشونت است؛

زیرا هر آن‌چه از گره برخیزد، آلوده است. و هر آن‌چه از دل برآید، بر دل خواهد نشست.

نتیجه: زبان را سبک نگیرید:

این جستار قرار نیست کسی را متقاعد کند؛ می‌خواهد یادآور شود: اگر غذایی که می‌پزی خوش‌مزه نیست، اگر رابطه‌ات گرما ندارد، اگر سخنت به دل نمی‌نشیند، شاید زمان آن رسیده که به درون بنگری. گره‌ها، نفرت‌ها، بدبینی‌ها و من ذهنی‌ات را ببینی؛ و اگر توانستی، از آن‌ها رها شوی.

این جستار، بیش از آن‌که اثبات‌گر باشد، دعوتی است به تأمل. ما با انرژی ها غذا می‌پزیم، عشق می‌ورزیم، تربیت می‌کنیم، و حتی تخریب می‌نماییم. بستگی دارد که این انرژی ها کجا و چگونه کانالیزه شوند.

اگر آب، برنج، و گیاهان می‌توانند نگاه و کلام ما را بفهمند، آیا ما نباید مراقب آنچه از دهان‌مان بیرون می‌آید، باشیم؟ آیا وقت آن نرسیده که "چشم بدِ" خود را زیر نظر بگیریم؟ نیتی که پشت واژه‌های ماست، شاید مهم‌تر از خود واژه‌ها باشد.

در نهایت، آنچه کیفیت زندگی و روابط ما را تعیین می‌کند، نه فقط ابزار و امکانات، بلکه نیت و انرژی نهفته در کلام و نگاه ماست.

شاید پیش از پختن غذا یا سخن گفتن، باید از خود بپرسیم: امروز می‌خواهم آب درون خود و دیگران را به چه کریستالی تبدیل کنم؟

همه ی این‌ها گواهی می‌دهند که انسان نه با دست‌ها، که با نیت‌هایش می‌سازد و می‌پزد؛

و نه با چشم، با دل می‌بیند.

قاسم سلطانی

لحن دل، زخم زبان

لحن دل، لحن زبان

ادبیات هر قوم، تنها ابزاری برای ارتباط نیست؛ آیینه‌ای‌ست که روح جمعی‌اش را بازمی‌تاباند. واژه‌ها رازهای پنهانِ روان آدمی‌اند. بی‌گناه‌اند، اما بی‌طرف نه. گاه دوست‌اند و گاه درنده، بستگی دارد چه کسی آن‌ها را صدا بزند، و با چه نیتی.

واژه، انگشت اشاره است نه خودِ حقیقت.

مادری را به یاد آورید که با انگشت ماه را به فرزندش نشان می‌دهد؛ اما کودک، به جای آن‌که امتداد انگشت مادر را دنبال کند و ماه را ببیند، با انگشت اشاره‌ی او بازی می‌کند. ما نیز گاه چنان درگیر واژه‌ها می‌شویم که معنا را گم می‌کنیم. واژه‌ها را نشانه بدانیم، نه مقصد.

لحن، نه صدای حنجره، بلکه زبان دل است.

گمان نکنیم هر که واژه‌ای تند به کار برد، نیتی خشن دارد؛ گاهی لحن جامعه بر زبان فرد می‌چربد. چه بسیار انسان‌های نازک‌دل که با واژه‌های زمخت سخن می‌گویند، زیرا این لحن را از جامعه‌ای به ارث برده‌اند که به‌جای "بفرما" می‌گوید "بتمرگ"؛ آن هم با افتخار! آیا اگر ما نیز در چنین لحن‌هایی زیسته‌ایم، نباید از نو خود را بازآفرینی کنیم؟

هر واژه دارای سه بعد ارزشی، فعالیت و قدرت است. واژه‌ای مانند "بتمرگ" نه‌تنها معنای لغوی، بلکه بار عاطفیِ تحقیرآمیزی را منتقل می‌کند که در حافظهٔ هیجانی نهادینه می‌شود.

کودکی که با لحن‌های خشن بزرگ می‌شود، مغزش این الگوها را به‌عنوان "هنجار" رمزگذاری می‌کند. چنین فردی در بزرگسالی، محبت و لحن محبت آمیز را "غیرواقعی" تفسیر می‌کند.

مغز، لحن را حتی پیش از معنای واژه پردازش می‌کند. نواحی مرتبط با درد در مواجهه با کلمات توهین‌آمیز فعال می‌شوند، گویی ضربه‌ای فیزیکی دریافت شده است.

بیایید با واژه‌ها قرارداد تازه‌ای ببندیم.

نه آن‌ها را دشنام دهیم، نه مقدّس بشماریم. واژه‌ها سربازان بی‌لباس‌اند؛ می‌توانند عشق برسانند یا زخم بزنند. مسئولیت‌شان با ماست. نمی‌شود گفت "بتمرگ" و بعد توضیح داد که منظورم "بفرما" بود!

همان‌طور که نمی‌شود خنجری زد و گفت که دستم لغزید.

علم حضوری، حضور دل در کلام است.

ما اغلب در محدوده‌ی علم حصولی، یعنی فهم لفظی، زندگی می‌کنیم. اما رسالت ما در زبان، توقف در تعریف و اصطلاح نیست. دل، بی‌واسطه معنا را می‌فهمد، حتی اگر واژه تند باشد. مثل شمس تبریزی که گاه بی‌پرده می‌گفت، اما نیتش چون آب زلال بود. او زخمی می‌زد که شفا می‌داد.

مشکل ما نه با صراحت، که با قضاوت است.

صراحت گاه شفاست، اما سرزنش می‌تواند طرحواره‌های ناسازگار را شعله‌ور کند. کسی که همیشه شنیده "تو نمی‌توانی"، ممکن است ناتوانی را بپذیرد. و آن‌که حتی در زشتی‌اش زیبا خوانده شده، ممکن است به راستی شکوفا شود. لحن ما می‌تواند سرنوشت را عوض کند.

واژه‌ها تنها توصیفگر نیستند؛ کنش‌اند. وقتی می‌گوییم "تو بی‌عرضه‌ای"، این جمله صرفاً یک گزاره نیست، بلکه ضربه‌ای است به عزت نفس که مانند یک کنش فیزیکی اثر می‌گذارد.

واژه‌های تحقیرآمیز نه‌تنها روابط را تخریب می‌کنند، بلکه ساختارهای مغزی مرتبط با خودپنداره را تغییر می‌دهند. در مقابل، واژه‌های حمایتی می‌توانند ترشح اکسیتوسین (هورمون اعتماد) را افزایش دهند. این یافته‌ها ثابت می‌کنند که انتخاب واژه‌ها یک مسئولیت اخلاقی-عصب‌شناختی است.

♦منشور واژگان

_به واژه‌ها دشنام نمی‌دهم.

_از آن‌ها کمک می‌گیرم.

_واژه‌ها را محترم می‌شمارم، چون ابزار انتقال دل‌اند.

_هر واژه را در جای خودش به کار می‌برم، تا هم خودش حفظ شود، هم دل مخاطب.

چون که با کودک سر و کارت فتاد

پس زبان کودکی باید گشاد

و اگر خطا کردم، می‌پذیرم که واژه‌ای را بد پوشانده‌ام، نه اینکه مخاطب را متهم کنم.

در نهایت: لحن دل را برگزینیم، حتی اگر واژه‌اش زمخت باشد.

زیرا نیت، از زبان مهم‌تر است.

زبان انگشت اشاره است، اما اگر به جای انگشت اشاره با انگشتی دیگر اشاره کنیم، ممکن است معنا را درست منتقل نکنیم.

در جهانی که واژه‌ها گاه خنجر می‌شوند، بیایید جرئت کنیم که چراغ باشیم. پژوهش‌ها نشان می‌دهند حتی یک جملهٔ حمایتی می‌تواند ترشح اکسیتوسین (هورمون اعتماد) را افزایش دهد؛ گویا زبان نه‌تنها روان‌شناسی که زیست‌شناسی ما را نیز دگرگون می‌کند.

مراقب زبانمان باشیم.

قاسم سلطانی

چرا بعضی‌ها از محترم شمرده شدن معذب می‌شوند؟

چرا بعضی‌ها از محترم شمرده شدن معذب می‌شوند؟

گاهی نه ظلم، که مهر است که آدمی را پس می‌زند. گاهی نه زخم، که دست نوازش است که ترس می‌آورد. همه‌ی ما کم‌وبیش دیده‌ایم کسانی را که از احترام، محبت، حتی آرامش، معذب می‌شوند؛ نه از آن رو که بدی را ترجیح می‌دهند، بلکه چون به خوبی خو نگرفته‌اند.

این‌جا مسأله صرفاً عادت نیست، بلکه آشنایی روانی و الگوی درونی است. چه بسیار کسانی که به تلخی خو کرده‌اند، و حالا، شیرینی را باور نمی‌کنند.

کسی که با ادب بزرگ نشده باشد، از ادب دل‌تنگ می‌شود. کسی که به شنیدن عادت نکرده باشد، از سکوت خسته می‌شود.

آیا دیده‌اید خانواده‌هایی را که همه هم‌زمان حرف می‌زنند و اگر لحظه‌ای یکی‌شان سکوت کند، جمع دچار تشویش می‌شود؟

آیا دیده‌اید کسانی را که اگر غیبت نکنند، سردرگم‌اند؟ اگر ناسزا نگویند، دیده نمی‌شوند؟ اگر نیش نزنند، خود را فراموش‌شده می‌یابند؟

هر کسی خودش را با همان زبانی نشان می‌دهد که به آن خو گرفته است، حتی اگر آن زبان، زبانِ خشم باشد.

زبان خشم و هویت‌های ذهنی ناآگاه:

گمراهانِ افراط‌گرایانی را ببین که تن را حجاب می‌دانند، اما خون را نه. خنده را حرام می‌کنند، اما شلاق را واجب. آنان که از عشق می‌گریزند، اما به خشونت پناه می‌برند.

این‌ها چهره‌هایی هستند که با عبوسیِ خود، طبیعت را چشم می‌زنند. آری، چشم‌زخم گاه نه یک طلسم، بل اندیشه‌ای‌ست که زیبایی را تاب نمی‌آورد.

سگی که از محبت می‌گریخت:

در روزگار حبس، داستایوفسکی سگی را دید که در حیاط زندان پرسه می‌زد. زندانی‌ها به او لگد می‌زدند. نه از سر دشمنی، بلکه از عادت؛ همان‌گونه که آدمی گاه، بی‌دلیل، به دیگران زخم می‌زند چون به زخم‌زدن خو کرده.

اما عجیب آن‌که سگ از آنان نمی‌گریخت؛ پیشاپیش خود را خم می‌کرد، آماده‌ی ضربه، انگار که بی‌اعتراض، تسلیم رسم تلخ شده باشد.

داستایوفسکی یک روز برخلاف دیگران، به سگ نزدیک شد و دست محبت بر سرش کشید. سگ ایستاد، اما نه با شوق، با ترس.

با نگاهی آمیخته به وحشت و ناباوری از او فاصله گرفت و ناله‌ای غریب سر داد. از آن روز، هربار داستایوفسکی را می‌دید، فرار می‌کرد.

آن سگ، مهربانی را نه نعمت، بلکه تهدید می‌دید، زیرا آن را نمی‌شناخت. بدرفتاری آشنایش بود، اما محبت، نه.

و چه بسیارند آدم‌ها که چنین‌اند. آنان که با بی‌اعتمادی خو گرفته‌اند، خوبی را دسیسه می‌پندارند. مهربانی برایشان، طعمه‌ی فریب است.

زیرا خوبی‌ای که نشناسند، برایشان ترسناک‌تر است از بدی‌ای که می‌شناسند.

چرا خوبی ترسناک می‌شود؟

سرددل‌ها از گرم‌دل‌ها معذب می‌شوند، چون گرمای دل دیگری، سرمای دل خودشان را آشکار می‌کند.

عشاق، بی‌عشقان را می‌ترسانند، زیرا خاطره‌ی فراموش‌شده‌ی دل‌سپردن را زنده می‌کنند.

محترم، بی‌ادب را ناراحت می‌کند، زیرا بی‌ادب، با دیدن احترام، زخم ناسازگاری‌اش را دوباره حس می‌کند.

فردی که خود را نشناخته باشد، در شناخت دیگران هم ناتوان است.

او جریان زندگی را، دست خدا را، پس می‌زند.

این همه آوازها از شه بود

گرچه از حلقوم عبدالله بود

وقتی کسی دست دوستی به‌سوی او دراز می‌کند، با ذهنی پر از سوظن و پیش فرض های کهنه آن را پس می‌زند. چون الگوهای ذهنی‌اش به او گفته‌اند که:

"اگر کسی مهربان است، لابد قصدی دارد... اگر کسی تو را دوست دارد، لابد تو را نمی‌شناسد..."

چنین فردی، عشق را پس می‌زند نه از سر فهم، که از سر ترس. چون خود را لایق عشق نمی‌داند.

دست خدا، اما بازی نفس:

در روان‌شناسی می‌گویند این فرافکنی‌ست؛ یعنی درون زخم‌خورده‌اش را به دیگران نسبت می‌دهد.

خداوند، با زبان آدمیان، با دست یک دوست، با نگاه یک عاشق، طعم عشق را به ما می‌چشاند.

اما کسی که به خودش، به خوبی، به شرافت ایمان ندارد، دست خدا را هم پس می‌زند.

در روان‌شناسی شناختی، این رفتار را می‌توان با طرحواره‌های ناسازگار اولیه توضیح داد:

_طرحوارهٔ بی‌اعتمادی/بدرفتاری: باور به اینکه دیگران ناگزیر آزار خواهند داد.

_طرحوارهٔ محرومیت هیجانی: احساس ناشایستگی برای دریافت محبت بی‌قیدوشرط.

_طرحوارهٔ انزوای اجتماعی: ترس از طرد شدن که به پس‌زدن پیش‌دستانهٔ ارتباطات می‌انجامد.

این طرحواره‌ها، مانند عینک‌هایی تیره، جهان را برای فرد تحریف می‌کنند؛ تا جایی که محبت را خطری ناشناخته و خشونت را امنیتِ آشنا تفسیر می‌نمایند.

زهر آیدشان شکر چون ترکِ خوست

هم ز درمان می‌گریزند، این نکوست؟

اما نفس ما، به دردها خو گرفته.

او نه عاشق عشق، بلکه وابسته به زخم‌های خود است.

در جهانی که بدی، شکل غالب شده، هر دستی برای نجات، ابتدا با ترس روبه‌رو می‌شود.

اما زندگی، حقیقتاً با محبت زنده است، نه با بدگمانی.

و ما، روزی باید این را بفهمیم:

نه محبت خطر دارد، که ترسِ از محبت ما را از زندگی دور کرده است.

و ما، اگر هنوز زنده‌ایم، یعنی هنوز فرصتی هست؛

فرصتی برای آن‌که زخم‌ها را مرهم شویم، نه تکرارشان.

فرصتی برای آن‌که دست‌هایی که به خشونت عادت کرده‌اند، دست محبت شوند.

برای آن‌که آن‌چه از جهان گرفته‌ایم، به آن بازگردانیم، پاک‌تر، بهتر، زلال‌تر.

در جهانی که به تاریکی خو کرده، چراغ بودن جسارت می‌خواهد.

محبت کردن، دل شیر می‌خواهد؛

و محترم شمردن انسان، حرمت نهادن به زندگی و نشان عزت نفس به خود است.

بیایید در دل کسانی که حتی از مهر می‌گریزند، بی‌صدا بکاریم: بذر باور را.

نه با شعار، بلکه با صبوری؛

نه با قضاوت، بلکه با حضور.

که روزی، حتی زخم‌خوردگانِ عشق، دوباره با عشق آشتی کنند.‌

و آن‌گاه، این جهان خسته، لبخند بزند.

قاسم سلطانی

چرا زندگی از جنس شادی است؟

الکی خوش / الکی غمگین

چرا زندگی از جنس شادی است؟

۱_ زندگی، از تبار شادی است:

زیرا زندگی از جنس صنع است؛

زندگی، جاری‌شدن آگاهانهٔ هستی از دلِ بی‌کرانگی است؛ از آن‌جا که نیستی وجود ندارد، هر چه هست، عینِ بودن است.

زندگی، دمِ صانع است؛ هر لحظه، آفرینشی تازه.

و آن‌که به این دم متصل است، زندگی می‌کند.

۲_ قطع ارتباط، آغازِ گدایی

اما منِ ذهنی و طرحواره‌ها، این اتصال را می‌بُرند.

وقتی با اتفاقات و اشیای بیرونی یکی می‌شویم،

از خودِ هستن جدا می‌افتیم.

و این منِ جداافتاده، حالا در پیِ شادی‌ست؟

او گم‌شده را دارد گدایی می‌کند.

پس به جستجوی شادی می‌افتد؛

دنبال دلیلی برای خوش‌بودن.

اگر دلیلی نیافت، افسرده می‌شود،

و اگر دلیلی یافت، به آن می‌چسبد، یکی می‌شود،

و هر لرزشی او را به هم می‌ریزد.

۳_ شادی، در چسبیدن نیست

اما زندگی از جنسِ جاری‌شدن است، نه از جنسِ چسبیدن.

شادی، در چسبیدن نیست؛

در رهایی‌ست.

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم

ساقیِ حقیقی همان دمِ وصل به خداوند و بیکرانگی است. همان‌جایی که بودن و نوشیدن یکی می‌شوند.

ساقیِ ذهنی، با سرخوشی‌های الکی مستت می‌کند؛

و مستیِ او همیشه ته‌مانده‌ای از غم در خود دارد.

شادی‌ای که از بی‌کرانگی و فضاگشایی ننوشد،

به غم ختم می‌شود.

۴_ بازیِ نفس

تا پیِ غم می‌دوی، شادی در پیِ توست.

و چون پیِ شادی روی، غم در کمینت می‌نشیند.

این است بازی نفس:

وابستگی به اتفاقات، برای حس خوشبختی.

یعنی فتیله‌ی احساس تو، دست این و آن است.

دمدمی‌مزاجی، یعنی ناهماهنگی با خود.

ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این

بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش

۵_ حرمتِ درون یا گداییِ بیرون؟

هر که از بیرون تعریف نکرد، می‌رنجی؟

پس هنوز عزت نفس نیافته‌ای؛ حرمت را گدایی می‌کنی.

در حالی که انسان اصیل،

حرمت را از درون می‌دمد، نه از بیرون می‌گیرد.

حرمتی که دیگران می‌دهند، از آنِ خودشان است؛

و هر لحظه ممکن است آن را پس بگیرند.

۶_ تسلیم، نه شکست، بلکه در آغوش افتادن

می‌گویی از دست‌دادن درد دارد؟

درست است.

اما تسلیم برای همین است.

تسلیم، یعنی افتادن در آغوش زندگی.

یعنی اعتماد به آن‌که از ما مهربان‌تر است.

می‌گویی: از دست‌دادن شوک دارد؟

درست است.

اما این شوک، حکمت و پیامی آسمانی دارد:

"به صورت‌ها دل مبند."

زیرا همه‌ی صورت‌ها فانی‌اند،

و دلبستگی به صورت، ناایمنی می‌آورد.

۷_ زندگی، رازدار است

زندگی یک راز است.

راز بودنش، همان شیرینی‌اش است.

و آن‌که به بی‌کرانگی وصل است، با این راز در صلح است،

حتی اگر از معنایش بی‌خبر باشد.

زندگی همچون اقیانوسی است که موج‌هایش رازها را در خود می‌پوشاند، اما ژرفای آن همیشه آرام است.

اما نفس، توطئه می‌بیند؛

در حالی‌که زندگی، دارد به نفع تو می‌چرخد. زندگی دشمن تو نیست، اگر مزاحمش نشوی، اگر زندگی را پس نزنی!

نفس، طلبکار است، چون خودش را از دست داده.

خدا را فراموش کرده، و حالا در در و دیوار به‌دنبالش می‌گردد.

منگر به هر گدایی، که تو خاص از آنِ مایی

مفروش خویش ارزان، که تو بس گران‌بهایی

انسان، پادشاه است.

پادشاه گدایی نمی‌کند.

۸_ شادی، عطر طبیعی هستی‌ست

و حالا دوباره بپرس: چرا زندگی از جنس شادی‌ست؟

زیرا زندگی، زنده است.

و هر آن‌چه زنده است،

به سبب زنده‌بودنش، شاد است.

آفرینش، به‌خاطر شادی‌ست، نه برای غم.

زیرا شادی، عطر طبیعیِ دمِ هستی‌ست.

همان‌گونه که گل بی‌هیچ تلاشی می‌بوید،

زندگی نیز، اگر آلوده به ذهن نباشد،

شادی‌اش را می‌پراکند.

مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد

مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد

به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان

که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد

۹_ نفس، کارخانه‌ی تولید غم

اما نفس، کارخانه‌ی غم است.

تا گروگان نفس باشی،

یا الکی خوشی، یا الکی غمگین.

و حال دلت با اتفاقات بالا و پایین می‌شود.

شادی، چیزی بیرونی می‌شود؛

وابسته به رفتار دیگران و پیشامدها.

در حالی‌که شادی، بوی زنده‌بودن است.

غم‌ها هزاران نقاب ذهنی بیش نیستند، غم‌های ذهنی‌اند؛

مانند سایه هایی که با روشن کردن چراغ حضور ناپدید می‌شوند.

زاییده‌ی باورهای ناسازگار، هویت‌های جعلی، و توقعات واژگون.

و اگر یک در هزار هم واقعی باشد،

آن، شوکِ بیداری‌ست.

یادآوری‌ست که:

صورت‌ها می‌روند،

اما اصلِ هستی می‌ماند.

۱۰_ شادی و روانِ سالم

هرکه زنده است، قدرت آفرینش دارد.

اما غم‌ها، از آن‌جاست که از این آفرینش (صنع) جدا شده،

و به ایستایی ذهنی چسبیده‌ایم.

ایستایی، همان محصول مسمومِ هم‌هویت‌شدن با نفس و باورهای ناسازگار است.

شادی، حالت طبیعی ذهنِ سالم است.

یعنی وقتی ذهن آدمی در حالِ جنگ با واقعیت نیست،

درگیر سرزنش گذشته یا اضطراب آینده نیست،

و احساس ناامنیِ درونی را با چیزهای بیرونی پر نمی‌کند،

به‌طور خودجوش به حالتی از آرامش، رضایت و نشاط می‌رسد؛

چون ذهن، از حالت دفاعی به حالت پذیرنده و خلاق بازمی‌گردد.

۱۱_ معنا، ارتباط، رشد

احساس شادی، حاصلِ تجربه‌ی معنا، ارتباط اصیل، و رشد درونی است.

یعنی وقتی انسان می‌تواند خودش باشد،

رابطه‌ی حقیقی داشته باشد،

و احساس کند که در حال پیشرفت است،

نه فقط احساس شادی می‌کند، بلکه شاد هست.

یعنی شادی، یکی از شاخص‌های سلامت روان است، نه یک پاداش بیرونی.

۱۲_ مغز هم شادی را می‌خواهد!

از نگاه نورولوژی هم جالب است:

زمانی که در لحظه‌ی اکنون قرار داریم (نه در منِ ذهنی)،

مغز در حالت هم‌آهنگی نورونی قرار می‌گیرد.

بیخود نیست عشق‌بازی این همه لذت‌بخش است،

زیرا انسان را از ذهن به زمان حال وصل می‌کند.

این حالت، با ترشح دوپامین و سروتونین همراه است،

که پایه‌های زیستیِ شادی‌اند.

یعنی حتی مغز هم وقتی "مزاحمتِ ذهنی" ندارد،

به سمت شادی تمایل دارد.

۱۳_ اگر هنوز می‌پرسی: چگونه شاد باشم؟ و چرا زندگی از جنس شادی است؟

شاید پرسش را باید عوض کرد:

چگونه مانع شادی نشوم؟

گویی بپرسیم که چرا عسل شیرین است!

شادی، پیش‌فرض سیستم روانی سالم است؛

نه یک پاداش، بلکه بازگشت به حالت اصلی‌ست.

بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود را

چشمی چنین بگردان کوری چشم بد را

منِ ذهنی چشم زخم دارد و شادی را زخم می‌کند.

نفس می‌گوید: "شادی را پیدا کن!

و زندگی پاسخ می‌دهد: شادی همین جاست؛ فقط ساکت شو

ای نشسته تو در این خانه ی پرنقش و خیال

خیز از این خانه برو، رخت ببر، هیچ مگو

پس بدان:

زندگی شادی‌ست، اگر با جریانش هماهنگ شوی.

زندگی شادی‌ست، اگر مزاحم‌ نشوی.

زندگی شادی‌ست، اگر خودت باشی.

قاسم سلطانی

قانون جذب در خودشناسی

قانون جذب در خودشناسی

هر یک از ما به دنبال تغییرات مثبت در زندگی خود هستیم؛ از دستیابی به روابط بهتر گرفته تا پیشرفت در زمینه‌های شخصی و حرفه‌ای. اما بسیاری از ما در جست‌وجوی این تغییرات، درک صحیحی از قوانین اساسی آنها نداریم. یکی از این قوانین مهم، «قانون جذب» است که می‌گوید: آنچه در درون شماست، به بیرونتان جذب می‌شود.

مقدمه‌ای بر قانون جذب در خودشناسی

تصور کنید که یک زن یا مرد در جستجوی شریک زندگی خود است. او می‌خواهد فردی مهربان، شجاع، باهوش و متعهد پیدا کند. اما سوال اینجاست: آیا خود او ویژگی‌های مشابه را دارد؟ آیا خود از صفات مورد نظر برخوردار است؟ آیا اصولا خود او به اندازه ای جذابیت دارد که همسری مهربان، شجاع، باهوش و متعهد و عاشق را به خود جذب کند؟!

بسیاری از مردم، در لحظه‌های تنهایی، آه می‌کشند:

چرا همسر دلخواهم را نیافتم؟

چرا آرامش ندارم؟ چرا دیگران با من بد رفتار می‌کنند؟

اما کمتر کسی از خودش می‌پرسد:

"من چه چیز پنهانی از خودم و از دنیا می‌فرستم که این همه رنج، بازتاب آن است؟

سهم و مسئولیت خود من در این آشوب های روانی و نابسامانی ها چیست؟"

این جستار، دعوتی‌ست به بازگشت به خود، نه برای ماندن در خود، بلکه برای دگرگون شدن.

بخش نخست: قانون جذب، ساده اما عمیق

همسر خوب می‌خواهی؟ شوهر خوب می‌خواهی؟ خودت هم باید خوب باشی؛ زن خوب می‌خواهی؟ خودت هم باید خوب باشی؛

عقل با عقل دگر دوتا شود

نور افزون گشت و ره پیدا شود

نفس با نفس دگر خندان شود

ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود

هر رابطه، یا راه را روشن‌تر می‌کند، یا گمراه‌تر. تو هستی که انتخاب می‌کنی کدام وجهت را پرورش دهی، و با توجه به درونی ترین خواسته و اولویتی که داری، افراد و اتفاقات را به خود جذب می‌کنی.

اگر می‌خواهید در یک حوزه ی خاص موفق شوید، باید همان ویژگی‌ها را در خود پرورش دهید. مثال ساده‌ای از این قانون را می‌توان در ورزشکاران مشاهده کرد: اگر می‌خواهید ورزشکار موفقی شوید، باید تمرین کنید، قواعد بازی را بدانید و بر اصول آن متعهد باشید. در غیر این صورت، نتیجه‌ای از تلاش‌های شما نخواهید گرفت.

قانون جذب در سلامت روان

در روان‌شناسی، اصل "خودپنداره" (self-concept) و "نظام باور" (belief system) از مهم‌ترین عوامل در قانون جذب‌اند.

*اگر ناخودآگاهت باور دارد که لیاقت عشق واقعی را نداری، حتی اگر عاشق‌ترین فرد را ببینی، یا پسش می‌زنی، یا جذبش نمی‌شوی.*

اگر عمیقاً به دیگران بی‌اعتماد باشی، ناخواسته جذب کسانی می‌شوی که بی‌اعتمادی‌ات را تأیید کنند، به گونه ای رفتار می‌کنی که خروجی آن، باور و طرحواره ی تو را تایید کند؛

تا بگویی: دیدی گفتم!

ما همان چیزی را تجربه می‌کنیم که باور داریم حق ماست.

اما قانون جذب تنها محدود به روابط فردی و موفقیت‌های شغلی نمی‌شود. بلکه، حتی در زمینه‌ی روان‌شناسی نیز کاربرد دارد. شما اگر می‌خواهید سلامت روانی و آرامش درونی داشته باشید، باید ابتدا در درون خود به این ویژگی‌ها احترام بگذارید و آن‌ها را تقویت کنید. اگر با کینه، نفرت، غرور، تکبر، دروغگویی و یا سوءاستفاده زندگی کنید، نمی‌توانید انتظار داشته باشید که به آرامش روانی دست پیدا کنید.

در جهان هر چیز چیزی جذب کرد

گرم گرمی را کشید و سرد سرد

قسم باطل باطلان را می‌کشند

باقیان از باقیان هم سرخوشند

ناریان مر ناریان را جاذب‌اند

نوریان مر نوریان را طالب‌اند

دنیای بیرون ما، بازتابی است از دنیای درون ما. هر آنچه که در دل ما می‌گذرد، به سوی ما باز می‌گردد. اگر در دل ما محبت و صداقت باشد، دنیا نیز به ما محبت خواهد کرد.

قربانی کردن نفس و منیت(قربانی کن تا جذب کنی)

یک نکته ی بسیار مهم که در این مسیر باید به آن توجه کنیم، این است که قانون جذب تنها در صورتی به درستی عمل می‌کند که ما از منیت و نفس خود عبور کرده و به جایگاه حقیقی خود در جهان پی ببریم. برای رسیدن به این نقطه، باید از تمامی تصورات و ذهنیات خود گذر کرده و دلی صاف و نیتی پاک داشته باشیم.

اگر می‌خواهید از اسرار عشق و زندگی مطلع شوید، باید در ابتدا نفس و من‌های ذهنی خود را قربانی کنید. چرا که در جایی که شیطان و خدا حضور داشته باشند، دوگانگی ایجاد می‌شود و قانون جذب به درستی عمل نمی‌کند.

عشق، نور، آرامش... همه جذب نور می‌شوند، نه به سوی سایه می‌شتابند. اگر خواهان نوری، باید سایه‌ها را ببینی، بپذیری و قربانی کنی. این کار نه با ترفند و نه با هیچ نیروی دیگری، جز خودشناسی میسر نخواهد شد.

می‌خواهی خدا را حس کنی؟ باید شیطان را رها کنی.

می‌خواهی عشق را زندگی کنی؟ باید منیت را بسوزانی.

نه از ترس، که از مهر. نه از اجبار، که از شوق.

شیطان و خدا در یک دل نمی‌گنجند.

قاسم سلطانی

لطفاً به فرزندان خود باج ندهید

لطفاً به فرزندان خود باج ندهید

باج‌دهی، خفتِ نرم است.

باج‌گیری، فتنه‌ی خاموش.

این زخم، از خانه آغاز می‌شود.

کودکی که به جای گفت‌وگو، قهر می‌آموزد،(از والدین)

به جای منطق، تهدید می‌پروراند،

در دل خویش هیولایی می‌پرورد،

هیولایی که هر روز بزرگ‌تر، گرسنه‌تر، و ویرانگرتر می‌شود.

دیروز، قهر و گریه؛

امروز، تهدید و فشار؛

فردا، گروگانگیریِ جان‌ها و جهان‌ها!

باج‌گیرانِ کوچک، اگر امروز مهار نشوند،

فردا دنیا را به آتش خواهند کشید.

چرا که آنان باج را حق خود می‌دانند؛

خشم را عدالت می‌خوانند؛

و قهر را سلاح پیروزی می‌پندارند.

جهان، با ناز و قهر رام نمی‌شود.

جهان را باید با راستی و عشق همراه کرد.

*بیایید به فرزندان خود نیاموزیم که جهان بدهکار آنهاست،

بلکه بیاموزیم که هر شکوفایی، فرزندِ صبر و کوشش است. نه باج دادن با یورو!

بیایید خانه‌های خود را

سنگرهای خرد، مهر، و گفت‌وگو کنیم؛

تا در آینده، جهانی آزاد از زهر قهر و باج بسازیم.

موش‌های امروز را اگر به بند نکشیم،

فردا، اژدهایانِ شب تار ما خواهند شد.

و زندگی، این انبار گندم شیرین،

به یغمای قهرها خواهد رفت.

ای پدران! ای مادران! ای آموزگارانِ جان!

بیایید نگذاریم

قهر، زبان کودکانمان شود،

و اشک، سلاحشان.

بیایید چرخه‌ی باج‌گیری را همینجا، همین امروز، با نور عشق و عقل، بشکنیم.

فرمان آزادی انبار گندم

نه، ای مردمان!

بگذارید موش‌های کوچک، شاهان سرزمین ما نشوند!

بگذارید انبار گندم زندگی را، از چنگ هیولاهای نازک‌اندام نجات دهیم!

این جستار، ناقوس بیداری‌ست؛

آیینه‌ای‌ست تا چهره‌ی پنهان باج‌گیری را از پس نقاب ناز و قهر، به ما نشان دهد.

ریشه‌ی زهر

باج‌گیر، آن موش پنهان است! (موش موشی)

دندان‌های نازک اما بی‌رحم او، طناب‌های روح ما را می‌جود.

او فرزند قلدری و ناتوانی است؛

قلدری، برای فریاد خواسته؛

ناتوانی، برای نشنیدن صدای خرد و فقدان ابراز بیان شفاف...

در سرزمین روان،

قلدری، آواز کرکسان است،

و ناتوانی، تپش خفاشان در شب بی‌ستاره.

نخستین گناه

کودک، باج‌گیری را در کنار سفره‌ی گرم خانه می‌آموزد:

با قهر، با اشک، با لرزش لب‌هایش.

و ما، به امید خاموشی طوفان، تاج تسلیم بر سرش می‌نهیم.

غافل که همین طفل نازنین،

فردا با زره قهر، پس فردا با زره تهدید

و در پیری با شمشیر و زره مظلوم‌نمایی،

بر دوش ما، بر دوش جهان، سوار خواهد شد.

از قهر تا آشوب

آری، چون درختی که از ریشه‌ی زهرآلود بروید،

باج‌گیر نیز در ناکامی، به دیوانگی می‌رسد.

فریاد می‌کشد، خاکستر بر باد می‌دهد،

و به افراط می‌گراید؛

آنگاه، همان دستانی که از گریه‌اش می‌ترسیدند،

اینک از خشونت او خونین می‌شوند.

میدان نخستین

زن و مردی که به نگاه و قهر، بر یکدیگر زخم می‌زنند؛

پدری که از هراس اشک کودک، تاج عدالت را بر زمین می‌گذارد؛

آنان، دانسته یا نادانسته، پرچم باج‌گیری را در قلب جامعه برافراشته‌اند.

و این پرچم، دیر یا زود، بر فراز قصرهای ظلمت و فساد، به اهتزاز درخواهد آمد.

پیامدها

باج‌گیری، زمین گفت‌وگو را می‌سوزاند.

هزاران شبهه و تاریکی ایجاد می‌کند.

منطق را در سیلاب تهدید، غرق می‌کند.

خرد را با زنجیر خودخواهی می‌بندد.

جامعه را به مزرعه‌ای از خشم‌های فروخورده و فریب‌های پنهان بدل می‌سازد.

اینان، دشمنان خاموش عدالت‌اند؛

بی‌آنکه شمشیری از نیام برکشند، ریشه‌ی تمدن را قطع می‌کنند.

که فساد، نه از شمشیر خونین،

که از نازک‌کاری‌های خانه آغاز می‌شود؛

آنجا که کودکی می‌آموزد:

قهر، منطق است؛ اشک، حق است؛ تهدید، شمشیر است.

فرمان پایانی

ای حافظان انبار گندم!

موش‌های امروز، اژدهایان فردایند.

اگر انبار خویش را نجات ندهید،

روزی در آتش خشم خودساخته، خاکستر خواهید شد.

ریشه‌یابی و آسیب‌شناسی باج‌گیری و باج‌دهی

باج‌گیر، موشی کوچک است که به انبار گندم (زندگی) ما راه می‌یابد و ذره ذره روان ما را می‌جَوَد.

باج‌گیری و باج‌دهی، هر دو، زاده‌ی ترکیب قلدری و ناتوانی هستند:

قلدری، برای به کرسی نشاندن خواسته‌ها.

ناتوانی، برای حل مشکلات از راه گفت‌وگو و منطق.

به تعبیر روان‌شناسی، فرد باج‌گیر دارای طرحواره‌هایی چون "استحقاق" و "بی‌اعتمادی" است:

او باور دارد که بدون زحمت، باید به خواسته‌هایش برسد، وگرنه دنیا بر ضد اوست.

نخستین تجربه‌ی باج‌گیری

یک کودک باج‌گیری را در خانواده یاد گرفته:

از مادر و از پدر، نه از موجودات سیارات دیگر.

با قهر، گریه، فریاد و تهدید، می‌تواند والدین خود را وادار به تسلیم کند.

والدینی که برای خریدن آرامش موقت، تسلیم می‌شوند، در حقیقت دارند یک هیولای کوچک را پرورش می‌دهند.

و این هیولا بزرگ می‌شود.

در نوجوانی، لباس تهدید عاطفی می‌پوشد؛

در جوانی، ابزار فشار اجتماعی؛

و در پیری، نقاب مظلوم‌نمایی بر چهره می‌زند.

از قهر تا انتحار

وقتی فرد در رسیدن به آرزوهایش ناکام می‌ماند و نمی‌تواند از کسی باج بگیرد، طرحواره‌ی استحقاق افراطی در او فعال می‌شود:

او می‌اندیشد که "من باید به هر قیمتی به خواسته‌هایم برسم."

اگر دنیا به خواسته‌های او پاسخ ندهد، دچار خشم فروخورده و انتقام‌جویی می‌شود.

اینجاست که گروه‌های افراطی و خشونت‌گرا، بذرهای خشم او را می‌کارند و درو می‌کنند.

باج‌گیران سرخورده، بعدها همان کسانی‌اند که دنیا را به گروگان می‌گیرند، یا جان خود را در مسیر نفرت به آتش می‌کشند.

خانواده؛ نخستین میدان باج‌گیری

زنی که با اخم، شوهر خود را به خریدن پیراهن تازه برای هر مرامسمی وادار می‌کند،

یا شوهری که با تهدید به طلاق، همسر را تحت فشار قرار می‌دهد،

و یا پدری که از ترس گریه‌ی فرزند، و از ترس آلوده شدن فضای خانه به قهر، قوانین خانه را نادیده می‌گیرد!

همه در حقیقت دارند به باج‌گیری مشروعیت می‌بخشند.

و این سرمایه‌ای است که با بهره‌ی وحشتناک، در آینده بازمی‌گردد.

پیامدهای باج‌گیری در فرد و جامعه:

_ضعف مهارت‌های اجتماعی

_آسیب به عقلانیت جمعی

_گسترش خشونت پنهان

_بحران‌های اخلاقی در مدیریت و سیاست

_ضعف در گفت‌وگو و استدلال (زیرا گفت‌وگو نیاز به منطق و پذیرش دارد، نه قهر و تهدید)

_رشد شخصیت‌های خودشیفته و ضد اجتماعی

_آسیب به قانون، اخلاق، و عدالت

_تولید خشونت در سطح فردی و جمعی

باج‌گیری، تنها یک نقص اخلاقی کوچک نیست؛

این یک بیماری مسری روانی/اجتماعی است که ریشه‌ی بسیاری از فجایع انسانی را می‌سازد.

آنجا که کودک می‌آموزد:

"قهر بهتر از گفت‌وگوست؛ تهدید بهتر از صبر است؛ و اشک بهتر از منطق."

موش‌های کوچک امروز، اژدهایان فردایند.

و نجات انبار گندم زندگی، از خانه و خانواده آغاز می‌شود.

پس بیایید،

با آگاهی، با عشق، با دانش،

چرخه‌ی باج‌گیری را در خانه بشکنیم‌ و بر دروازه‌ی جان فرزندانمان بنویسیم:

"اینجا، سرزمین منطق و مهر است،

نه پادشاهی قهر و تهدید."

بیایید چرخه‌ی باج‌گیری را همینجا و همین امروز، با مهربانی، دانش و آگاهی بشکنیم.

قاسم سلطانی

لطفا به زنان باج ندهید

لطفا به زنان باج ندهید

(فساد معامله در عشق)

عشق خریدنی نیست، عشق فروشی هم نیست.

باج دادن به زنان، در هر لباسی که باشد، تحقیر آنان است، نه تکریم.

محبت، آری؛ باج، هرگز.

زنی که برای ازدواج یا عشق، پول، شغل، قد، اتومبیل یا پاسپورت می‌طلبد، نه عاشق است و نه عاشق‌پرور؛

او خود نیازمند درمانی است که پول فراهم نمی‌کند.

مادری که عشق را با سکه می‌سنجد، فرزندانش را با اضطراب معامله خواهد کرد. آیا مسئولیت اضطراب و آشفتگی های روانی فرزندت را می‌پذیری؟!

زنی که آغوش را به قیمت بفروشد، آغوش خود را بیگانه ساخته و روان خود را ویران کرده است.

و مردی که به این معامله تن دهد، مردی نیست که عزت نفس دارد و عشق را می‌شناسد، بل‌که مردی است از جنس خریدار تن بدون قلب و نشان.

عشقی که به قلب راه نیابد، از هیچ جیب و کیف پولی راه نخواهد یافت.

آغوش، مکان معامله نیست. عشق، خود جوشان است؛

مردان و زنانی که به عشق باج می‌دهند،

نه خود آزادند و نه دیگری را آزاد می‌گذارند.

هر که به نام عشق، کالایی طلب کند،

دزد است،

سارق است،

قاتل بی‌صداست که جان را ذره ذره می‌کُشد.

ای مرد!

زنهار که به زنی باج دهی!

باج دادن، نخستین بند بندگی است.

و هر بندگی‌ای به جهنمی از بی‌عزتی ختم می‌شود.

ای زن!

زنهار که عشق را آلت معامله‌ی خواسته‌های حقیر سازی!

آنکه با قیمت خویش بازی کند،

هرگز به بهای عشق راه نمی‌یابد.

من دیده ام زنان و مردانی که پول را به عشق ترجیح دادند، بعد از میان‌سالی افسرده و دیوانه و زشت رو شدند. چون‌که عشق زلال انسان را معصوم و زیباروی نگاه می‌دارد.

ای نسل بیدار!

عشق، گدایی نمی‌کند.

عشق، به آغوش‌های آلوده نمی‌چسبد.

عشق، در حریصان خانه نمی‌کند.

بدانید:

هرگاه پول شرط ورود به آغوش شد،

آن آغوش قبلا مرده است.

و هرگاه پول، شرط آغاز عشق شد،

آن عشق پیش از تولد، سقط شده است.

ای انسان!

ای وارث عشق!

بدان و آگاه باش:

عشق، گدایی نمی‌پذیرد.

عشق، رشوه نمی‌خورد.

عشق، در بازار معامله نمی‌شود.

عشق، تاجی است بر سر عزت نفس؛ نه بهایی بر کف دست فروش.

عشق‌هایی کز پی رنگی بود

عشق نبود عاقبت ننگی بود

آن زنی که قیمت می‌گذارد، تن‌فروش است نه جان‌فروش.

آن مردی که باج می‌دهد، عزت خود را گرو گذاشته است.

آن‌جا که پول در کار می‌آید، عشق کوچ می‌کند.

آن‌جا که معامله رخ می‌دهد، معجزه‌ی عشق خاموش می‌شود.

ای مرد! ای زن!

اگر به نام عشق، معامله کردی، نه عاشقی، نه معشوق، که تاجر کالبدی.

عشق، در معامله فاسد می‌شود؛

و چه فسادی بالاتر از آن‌که گوهر انسان به ارقام آلوده گردد؟

پس:

هر زنی که خود را به بها بفروشد، هر مردی که خود را به نذر و قربانی بیفکند،

هردو، آبروی عشق را ریخته‌اند.

بدانید:

رابطه‌ی جنسی که از دل نجوشد، تجاوز به روان است.

رابطه‌ی مالی، نه خانواده می‌سازد، نه آرامش می‌آورد، نه فرزندان سالم می‌پرورد.

رابطه‌ی مالی، سوداگری جسم است، نه پرستش جان.

عشق، خانه‌ای می‌خواهد ساخته شده از مهر.

نه انباری از طمع. نه معبدی از ریا.

عشق را نه بخر، نه بفروش.

عشق را زندگی کن.

اگر بتوانی...

آن‌که آغوش و عشق را به پول می‌فروشد، عشق و آغوش را تا حد پول تقلیل می‌دهد. آغوشِ فروشی آغوشی مصنوعی و بازاری است و به درد تهی دستان

می‌خورد.

ای مرد! ای زن!

هرگاه که دست دراز کردی به‌سوی معامله‌ی عشق،

بدان که نفس خود را به بردگی کشیده‌ای،

و جان خویش را به مسلخ برده‌ای.

عشق خریدنی نیست. عشق فروشی نیست.

عشق، در سینه‌های پاک از حرص و طمع جاری می‌گردد.

مبادا به زنی باج دهی، که خود را بفروشد؛ باج دادن به زن در آغاز رابطه، شروعی تازه برای باج گیری از دیگر مردان خواهد بود!

مبادا به زن و مردی باج دهی، که عزت تو را نادیده گیرد.

باج، محبت نیست.

باج، تحقیر است.

باج، توهین به عشق است.

ای دوست!

اگر زبان عرفان برایت بیگانه است، با زبان ساده و روان‌شناسی می‌گویم:

علم روان‌شناسی امروز نیز گواهی می‌دهد:

انسانی که عشق را به معامله بکشد، در دام "دلبستگی ناایمن" افتاده است؛

در بند ترس‌های کودکی،

در اسارت نیازهای ارضا نشده‌ی کهنه.

عشقی که آمیخته به پول و حسابگری باشد،

نیاز به روان‌درمانی دارد،

نه برگزاری جشن ازدواج!

رابطه‌ی جنسی که بر پایه‌ی معامله باشد،

نه تنها جسم را می‌آلاید،

که روان را نیز مسموم می‌کند.

زیرا رابطه‌ی جنسی حقیقی،

رقصی است از شور آزاد؛

نه بازاری برای سود و زیان.

ای عاشق!

بدان که مادری که به طمع زر و زور، تن به زناشویی می‌دهد،

نمی‌تواند مهر حقیقی به فرزندش بدهد.

چرا که عشق را نیاموخته است.

و چگونه کسی که عشق را نشناخته،

بتواند نسلی عاشق تربیت کند؟

ای انسان!

اگر عشقی هست،

با نگاهی، با لبخندی، با سکوتی جاری می‌شود.

و اگر عشقی نیست،

با گنج قارون نیز خریدنی نخواهد بود.

پس برخیز!

خود را تطهیر کن از نیازهای کاذب.

عزت را بیدار کن، که عشق در دل عزت خانه دارد.

و بدان:

آغوشی که آلوده به طمع شود،

دیگر آغوش نیست؛

قبرستانی است از امیدهای مرده.

مردانی که به زنان باج می‌دهند،

با عقرب پیوند عاطفی می‌بندند، و این عقرب در فرصتی مناسب نیش خود را در اعماق دل تو فرو خواهد کرد.

ای فرزند عشق!

نه برای باج دادن زاده شدی،

نه برای باج گرفتن.

تو را برای عشق زاده‌اند.

قاسم سلطانی

سوال: چرا رؤیاهای ما این‌قدر باهم فرق دارند؟

سوال: چرا رؤیاهای ما این‌قدر باهم فرق دارند؟

پاسخ: زیرا هر کسی هاله‌ی خود را در خواب می‌بیند.

شخصیت ما، همان تصویری است که خواب‌هایمان نقاشی می‌کنند.

سوال: یعنی خواب‌هایمان تصادفی نیست؟

پاسخ: هرگز. دزد، دزدی می‌بیند؛ عاشق، معشوق را؛ راستگو، راستی را.

ما محتوای روان خود را تماشا می‌کنیم.

سوال: پس اگر کسی بدی ببیند، نشانه‌ی درون اوست؟

پاسخ: بیشتر اوقات، بله.

خشمگین، خشم را می‌بیند؛

دلبسته‌ی حق، حق را می‌بیند.

سوال: چطور می‌شود خواب‌هایمان زلال شود؟

پاسخ: با یکی شدن با حقیقت زندگی،

نه با سایه‌های اتفاقات.

حرف حکمت خور که شد نور ستیر

ای تو نور بی‌حُجُب را ناپذیر

سوال: در این میان عشق چه نقشی دارد؟

پاسخ: عشق همان کیمیاست.

عشق، هم خواب را زلال می‌کند، هم جان را.

سوال: و اگر عشق را نفروشیم...؟

پاسخ: اگر عشق را به سکه نفروشیم، سکه هم روزی به پای عشق خواهد ریخت.

اما اگر عشق را بفروشیم، فقط بیماری و بی‌قراری نصیبمان می‌شود.

سوال: اگر کسی عشق و صداقت را تحقیر کند؟

پاسخ: خودش تحقیر شدنی است.

زیرا عشق، ذات ماست.

تحقیر عشق یعنی تحقیر خویشتن.

هر که عشق را تحقیر کند، خود به دست خویش در چاه تحقیر فرو خواهد افتاد.

که عشق به تحقیر تن ندهد، این تن‌ها هستند که در نبود عشق به خاک و خاشاک مبدل شوند.

سوال: پس رؤیاهای ما راز دل ما را فاش می‌کنند؟

پاسخ: آری، هر شب جانمان را بی‌نقاب ملاقات می‌کنیم،

اما فقط اهل بیداری آن را می‌فهمند.

هر کسی هاله‌ی خود در خواب می‌بیند

شخصیت طلبکار، شخصیت خودشیفته، شخصیت مرزی، شخصیت نمایشی و هر شخصیت دیگری،

محتوای شخصیت خود را در خواب به تماشا می‌نشیند.

دزد دزدی در خواب می‌بیند، قاچاقچی قاچاق و عاشق معشوق می‌بیند.

راستگو، راستی در خواب می‌بیند و الهامی از جنس صداقت بر او می‌تابد،

و دروغگو، دروغ در خواب می‌بیند و پژواک فریب را جذب می‌کند.

در روان‌شناسی، خواب‌ها آیینه‌ی ناخودآگاه انسان شمرده می‌شوند؛ بازتابی از میل‌ها، ترس‌ها، و باورهای نهفته‌ی او.

کسی که امام حسین را نشناسد، خواب او را نمی‌بیند؛

همان‌گونه که فرد مسیحی، عیسی را در خواب می‌بیند نه موسی را.

ما محتویات روانی خود را در خواب می‌بینیم، نه محتوای دیگری را.

کسی که عاشق حقیقت باشد، حقیقت را در خواب لمس می‌کند،

و کسی که با نفسانیات و خشم و کینه زندگی کند،

چهره‌ی خشم و کینه را در آیینه‌ی خواب نظاره خواهد کرد.

چشم حس همچون کف دستست و بس

نیست کف را بر همهٔ او دست‌رس

چشم دریا دیگرست و کف دگر

کف بهل وز دیدهٔ دریا نگر

چشم ظاهری ما تنها سطح واقعیت را می‌بیند، درست چون کف بر دریای بیکران.

امروزه در علوم ادراک، نیز پذیرفته شده است که حواس ظاهری ما تنها پرده‌ی نازکی از واقعیت را درک می‌کنند.

پنبه اندر گوش حس ِ دون کنید

بند ِ حس، از چشم خود بیرون کنید

پنبه ی آن گوش ِ سِرّ، گوش ِ سر است

تا نگردد این کر، آن باطن، کر است

بی حس و بی گوش و بی فکرت شوید

تا خطاب ِ "ارجعی" را بشنوید

اگر با اتفاقات و پدیده‌ها هم‌هویت شده‌ایم،

سایه‌ی همان اتفاقات را در خواب خواهیم دید.

اما اگر با ذات بی‌پایان زندگی(عدم) یکی شویم،

از خواب می‌شویم؛ بیداری بر ما روی می‌نماید.

حرف حکمت خور که شد نور ستیر

ای تو نور بی‌حُجُب را ناپذیر

تا پذیرا گردی ای جان نور را

تا ببینی بی‌حُجُب مستور را

کسی که ترفند فروش است، ترفند را در خواب می‌بیند؛

ترفندها را چونان آهن‌ربایی به خود جذب می‌کند.

و آن‌که عشق را به بهای سکه می‌فروشد،

سکه را در خواب می‌بیند نه عشق را!

عشق، خواص خود را دارد و سکه نیز خواص خود را.

بستگی دارد کدام را برای کدام برمی‌گزینی.

یافته‌های روان‌شناسی مثبت‌گرا نشان می‌دهد که عشق راستین، نه تنها آرامش، بلکه حتی موفقیت‌های مادی را نیز به همراه می‌آورد؛

در حالی که طلب صرف مادیات بدون عشق، اضطراب و ناکامی را افزایش می‌دهد. زیرا خیانت به عشق عوارض و عواقب دارد.

بدانیم که عشق، اگر حقیقتاً در جان بنشیند،

سکه را هم چون سایه‌ای دنبال خود می‌کشاند؛

اما سکه بدون عشق، تنها بیماری، بی‌قراری و عطشِ سیری‌ناپذیر را جذب می‌کند.

هر چیزی که عشق و صداقت در آن مفقود باشد،

بی‌تردید فرزندانی چون ترس، خشم، ناکامی و ناامیدی خواهد زاد.

عشق و صداقت، قلعه‌ای استوار است که ما را از هر بی‌قراری و جهالت،

صیانت می‌کند.

کسی که عشق و صداقت را به استهزا می‌گیرد،

بی آن‌که بداند، خود را به زودی در معرض تحقیر هستی قرار می‌دهد.

ای خواب‌زدگان!

خواب شما حدیث دل‌های شماست،

و هاله‌ی شماست که در خواب آشکار می‌شود.

قاسم سلطانی