از «تو همهٔ دنیای منی» تا «تو دنیای مرا خراب کردی»
از «تو همهٔ دنیای منی» تا «تو دنیای مرا خراب کردی»
وقتی عشق به صورتحساب تبدیل میشود
«تو همهٔ دنیای منی» میتواند یکی از صادقانهترین جملههای عاشقانه باشد. آدمی میتواند دیگری را حقیقتاً همهٔ دنیای خود بداند، از حضورش سرشار شود و برای این عشق از چیزهایی بگذرد. اما همین عشق، در گذر زمان، میتواند رنگ دیگری بگیرد: «من اینهمه دوستت داشتم؛ پس تو به من بدهکاری.»
از همینجا عشق آرامآرام وارد دفتر حسابداری میشود.
صورتحساب عاطفی معمولاً با یک قرارداد نانوشته آغاز میشود: من برای تو چه کردم؛ پس تو باید برای من چه باشی؟ یکی خانه، درآمد، امنیت و امکانات زندگی را فراهم میکند و در برابر آن، محبت، اطاعت، وفاداری یا تنِ دیگری را حق خود میداند. دیگری جوانی، عشق، همراهی و عمرش را میگذارد و انتظار دارد طرف مقابل زندگی رؤیایی او را بسازد. یکی میگوید: «من زندگیات را ساختم.» دیگری میگوید: «من جوانیام را برای تو گذاشتم.» هر دو میتوانند خود را طلبکار بدانند.
استحقاق، حسابداری عجیبی دارد. هدیه را میگیرد، نامش را «وظیفه» میگذارد و بعد بابت انجامنشدنش فاکتور صادر میکند. محبتی که روز اول برایش سپاسگزار بودیم، بهتدریج عادی میشود؛ بعد انتظار، سپس حق و سرانجام استحقاق. روز اول میگوییم: «چه خوب که اینطور دوستم دارد.» مدتی بعد: «او همیشه همینطور است.» و سرانجام: «او باید همینطور باشد.»
از این پس کافی است یکی از رفتارهایی که به آن عادت کردهایم، یک بار تکرار نشود تا احساس کنیم چیزی از ما دریغ شده است. آدمی که دیروز از یک شاخه گل خوشحال میشد، امروز ممکن است از نیامدن همان گل دلخور شود؛ نه لزوماً چون محبت کمتر شده، بلکه چون آنچه روزی هدیه بود، در ذهن او به وظیفه تبدیل شده است. و وقتی هدیه وظیفه شد، سپاسگزاری جای خود را به انتظار میدهد.
اینجاست که محبت میتواند به سلاح تبدیل شود: «بعد از اینهمه کاری که برایت کردم، چطور میتوانی...؟» گذشته دیگر فقط خاطره نیست؛ به سندی برای مطالبهٔ امروز تبدیل شده است.
استحقاق، دریافتهای ما را کوچک و پرداختهای خودمان را بزرگ میکند. آنچه از دیگری گرفتهایم میشود «وظیفهاش بود» و آنچه خودمان دادهایم میشود «من برای تو چهها کردم». در این حسابداری گزینشی، ستون پرداختهای خودمان پررنگ است و ستون دریافتهایمان کمرنگ.
عشق بدهی نیست. دوست داشتن دیگری برای ما سند مالکیت بر او صادر نمیکند. اگر کسی سالها از تو مراقبت کرده، صاحب تو نشده است. اگر برای کسی خانه ساختهای، آن انسان سند خانه نیست. اگر کسی جوانیاش را در رابطه گذاشته، نمیتواند باقی عمر دیگری را بهعنوان غرامت مطالبه کند.
عشق، سند مالکیت نیست.
در عین حال، رابطه به مشارکت نیاز دارد. رابطه هتل نیست که یکی مهمان باشد و دیگری مسئول تأمین دائمی خدمات عاطفی، اقتصادی، جنسی و روانی. مهمان کیفیت خدمات را ارزیابی میکند؛ اما خانهٔ مشترک، ساکن مشترک میخواهد.
در یک رابطهٔ زنده، هر دو نفر در ساختن آن حضور دارند. هر دو میتوانند از خود بپرسند: «من برای چیزی که میان ماست چه آوردهام؟» همین پرسش آدم را از جایگاه مصرفکننده بیرون میآورد و پای مسئولیت، وجدان و عزت نفس را به رابطه باز میکند.
اما مشارکت فقط در دادن نیست؛ خوب دریافتکردن نیز سهم ماست.
گوینده میتواند بهترین سخنش را بگوید؛ اگر شنونده خوب گوش ندهد، صدا شنیده شده است، نه سخن. شنونده با توجه و فهمیدن سهم خود را به گفتوگو میآورد. معنا باید در دیگری دریافت شود و پاسخی برانگیزد تا ارتباط ادامه پیدا کند.
محبت نیز برای سالم رسیدن به مقصد، به دریافت نیاز دارد. کسی ممکن است دوستت داشته باشد و تو عشق او را نبینی؛ برایت وقت بگذارد و تو آن را وظیفه بدانی؛ مراقبت کند و تو آن را طبیعی تلقی کنی؛ سخنی محبتآمیز بگوید و ذهنی پر از سوءظن، آن را ترحم یا فریب ترجمه کند.
گرفتن با دریافتکردن فرق دارد.
چیزی ممکن است به دست ما برسد و ما هرگز ارزش آن را نبینیم. سپاسگزاری در اینجا فقط یک ادب اجتماعی نیست؛ نشانهٔ دیدن است: «دیدم چه کردی. فهمیدم چه دادی. میدانم که وظیفهات نبود.»
وقتی هر هدیهای را وظیفه بدانیم، خیلی زود هیچ هدیهای باقی نمیماند.
اینجاست که قانون جبران معنا پیدا میکند.
قانون جبران نمیگوید هرچه گرفتی همان را پس بده. میگوید در جریان زندگی مشترک فقط گیرنده نباش.
یکی امروز بار اقتصادی بیشتری برمیدارد، دیگری جایی دیگر بار بیشتری از زندگی را. یکی هنگام بیماری مراقبت میکند، دیگری در بحرانی دیگر ستون رابطه میشود. گاهی یکی نود درصد توان دارد و دیگری فقط ده درصد. سهمها در طول زندگی، در زمانها و شکلهای مختلف تغییر میکنند.
جبران، مشارکت در جریان است.
چیزی که دریافت کردهای، در تو به سکون و استحقاق تبدیل نمیشود. امروز بیشتر میگیری، فردا بیشتر میدهی. امروز دیگری بار تو را برمیدارد، روز دیگری تو بار او را. قانون جبران رابطه را به دفتر بدهکار و بستانکار تبدیل نمیکند؛ جریان میان دو انسان را زنده نگه میدارد.
استحقاق میگوید: «جریان باید به من برسد.»
قانون جبران میگوید: «جریان نباید در من متوقف شود.»
بها نیز همیشه پول نیست. بهای یک سخن میتواند خوب گوشدادن باشد. بهای یک کتاب میتواند فهمیدن باشد. بهای یک دوستی میتواند حضور باشد. بهای عشق میتواند خوب دریافتکردن، مراقبت و مشارکت باشد. حتی چیزی که رایگان به ما بخشیده شده، برای دریافت حقیقی سهم ما را میطلبد.
از این منظر، قانون جبران قانون اتصال است.
میتوانی کسی را بسیار دوست داشته باشی، بدون اینکه او را بابت عشق خودت بدهکار کنی. میتوانی برای کسی بسیار هزینه کنی، بدون اینکه از انتخاب خودت سند مالکیت بسازی. اگر دوست داشتهای، خودت نیز عشق را زیستهای. اگر بخشیدهای، بخشی از انسانبودنت را زندگی کردهای. اگر مراقبت کردهای، خودت نیز در آن مراقبت حضور داشتهای.
عشق تو، بدهی دیگری نیست.
اما محبت دیگری نیز وظیفهٔ بدیهی و بیارزش نیست. اگر او دوستت داشته، شنیده، بخشیده، ساخته، مراقبت کرده و کنار تو مانده، نمیتوان تمام سهم او را با دو کلمه از دفتر پاک کرد:
«وظیفهاش بود.»
فاجعه از جایی آغاز میشود که دو نفر به جای ساختن رابطه، شروع به تسویهحساب کنند. یکی میگوید: «من جوانیام را برای تو گذاشتم.» دیگری میگوید: «من زندگیات را ساختم.» یکی میگوید: «من اینهمه دوستت داشتم.» دیگری میگوید: «من اینهمه برایت فراهم کردم.»
دو نفر که زمانی عاشق بودند، اکنون روبهروی هم نشستهاند؛ هر دو طلبکار و هر دو کمبینا نسبت به آنچه از دیگری دریافت کردهاند.
و آنوقت فاصلهٔ میان دو جمله بسیار کوتاه میشود:
«تو همهٔ دنیای منی.»
«تو دنیای مرا خراب کردی.»
عشق این دو جمله را به هم وصل نکرده است.
صورتحسابی آنها را به هم وصل کرده که روزی، بیصدا، لای عشق گذاشتهایم.
قاسم سلطانی
relatie tussen zelfkennis en gezondheid