رفتارشناسی قسمت اول (عقل نیز یک مذهب است؟)
ازش تعریف نکن پر رو می شود یا جنبه ندارد (بهانه)
وقتی زیبایی و موفقیت دوستمان را به زبان نمی آوریم, در واقع می گوییم که من تحمل زیبایی تو را ندارم. من به زیبایی تو حسادت می کنم. و اگر قدرت داشته باشم, از زیبایی تو انتقام خواهم گرفت و من زیبایی شما دوستان و پاره های تنم را دیده ام, و بارها شاهد آن بوده ام. من در متن دعواها زیبایی را می بینم و با اعترافم, که زیبایی زیباست, نشان می دهم که من از جنس صلح هستم, من از جنس عشق هستم. من سر ستیز با زیبایی ندارم. اما توی بی هنر, فقط زشتی ها را می بینی. چشمان تو بلد نیستند زیبایی را ببینند و گوش های تو در شنیدن سخن حق, کر هستند!
همچو عنینی که بکری را خرد (مانند مرد ناتوانی که یک دوشیزهء زیبا و خالص را در اختیار داشته باشد)
ذهن در مقابل شناخت حقیقت و عشق و خداوند ناتوان و خواجه است!
بانگ چنگ و بربطی در پیش کر !؟
چنگ و بربط (آلات موسیقی)
جنس ذهن از جنس کدورت, خشم, انتقام و هرگونه پلیدی های ممکن است.
که اندیشه چو دامست بر ایثار حرامست//چرا باید حیلت پی لقمه بری ها
-اندیشه(بازی با الفاظ)
-ایثار (حضور و زندگی)
-حیلت(اندیشه ای که در آن"من" باشد.
-لقمه(مفاهیم,نفس,طمع)
بازی با الفاظ انسان را خرفت و بی خرد و ذهن را فلج می کند.
ره لقمه چو بستی زهر حیله برستی// وگر حرص بنالد بگیریم کری ها (اگر طمع صدایش در آمد, گوش های کر و بی اعتنا باشیم)
همهء این ها به خاطر این است که تو در برابر زیبایی خجالت می کشی. و برای این که شرمنده نباشی, در صدد حذف آن می شوی, اما تو نمی دانی که زیبایی از بین نمی رود. به تو یاد داده اند که زیبایی از بین می رود, اگر زیبایی از بین برود تو می میری, به همین خاطر زیبایی محافظ جان ماست. او هر لحظه خودش را می آفریند. زیبایی خودآبستن است. از درون, خودش را می آفریند. از درون حامله و آبستن می شود!
او مانعی برای حضورش ندارد, او خود آزادی است و او خود عشق نیز, و من در حیرتم که تو چقدر به این ویروس مرگبار "من" علاقه مندی. زیبایی متعلق به من نیست. زیبایی به همه تعلق دارد! زیبایی را دریاب. خودت را دریاب!
عشق بازی عرفانی, توام با تقسیم و اعتماد صورت می گیرد و صورت آن, همچون ماهیتش, آزادی و اعتماد است. در میهمانی های عرفانی, توحید و یکتایی و یکپارچه گی, اصل و مسیر واقعی است. در چنین میهمانی هایی, نامحرمی وجود ندارد. اینجا بهشت است! نه ترسی باقی مانده و نه سرزنش و آبرویی!
امنیت (عشق) حاکم است, نفسی باقی نمانده است که از آن بیم داشت. ویروس های نامرئی شناسایی شده اند و در جهنم می سوزند!
مواظب باشیم که سکس پارتی ها را با میهمانی های عرفانی سوءتفاهم نکنیم! زیرا میهمانی های عرفانی, از نیاز بر پا نمی شوند, بلکه از بی نیازی, می جوشند و قل قل می کنند!
یک روانشناس باید با مریضش ارتباط برقرار بکند تا بتواند شاهد مانع های مریض در ارتباطاتش باشد. ویروس نفس, در ارتباط هست که خود را لو می دهد, در غیر اینصورت به نفس پناهگاهی داده می شود که او خود را در آن پنهان می کند! بعضی وقت ها این پناهگاه کاذب را می توان از روانشناس و باید از او انتظار داشت!
یکی می گفت که فلانی ساده است و در گمان و خیالش, پیچیده بودن خودش را امتیاز و تکامل حساب می کرد و این خطا است, زیبایی و امتیازی که در سادگی نهفته است در پیچیدگی غایب و مفقود است. ساده ها زندگی را بیشتر درک می کنند. ساده ها زندگی را درک می کنند و پیچیده ها زندگی را ترک می کنند و معصوم ها زندگی را تجربه می کنند و احمق ها زندگی را نه تجربه و نه درک و نه ترک می کنند! آنها دلیل می آورند, که احمق اند و در نتیجه نمی فهمند. اینان خودشان را به احمقی و نفهمی زده اند, تا بداخلاقی و جنایات خودشان را بتوانند توجیه کنند. تا بتوانند به خدا بگویند که: من نمی دانستم, چون نمی فهمیدم و شاید هنوز نیز نمی فهمم و بدین طریق از مجازات بگریزند.
انسان اگر گناهان خود را نداند, درس زندگی(چگونه زیستن) را هنوز نیاموخته است. درس خودشناسی را نیاموختن, کفر و گناه است. هرکس باید بداند که چگونه امتحان داده است و اگر نمرهء خود را قبل از معلم نداند, نشانهء کم توجهی شاگرد به درسش بوده است. به میزان رقص هایی که نکرده ایم, گناه کرده ایم و به میزان رقص هایی که کرده ایم, زندگی کرده ایم! و به میزان توکلی که به خداوند داریم, می رقصیم. شما, چقدر می رقصید؟
میان کسی که نتواند برقصد و کسی که زیبا برقصد, تفاوت است.
میان کسی که می تواند برقصد, ولی نمی رقصد و کسی که می رقصد و می رقصاند نیز, تفاوت است!
هیچ نیازی به پنهان کردن چیزی نیست, به جای پنهان کاری, آن چیز مورد پنهان را آزاد بگذارید. اگر آزادش بگذاریم, خواهیم دید که از ماست یا برماست. آنگاه درکش و یا ترکش می کنیم!
عشق و محبت را "نفس" زندانی کرده است. نفس را به اشتباهی زندانبان کرده اند. زندانبان, از بیکاری و بی حوصلگی زندانبان می شود! زیرا در عالم عشق و حقیقت, زندانی وجود ندارد که زندانبان نیز مورد نیاز باشد!
عقل نیز یک "مذهب" است!؟
هویت ما, ذهن ما نیست. از ذهن های مان هویت کاذب نسازیم. برای تشخیص هویت اصلی به قلب مراجعه کنیم, هویت ما در قلب ماست و همه ما فقط یک قلب داریم, آن را دریاب!
تفاهم, با قلب در ارتباط است نه در گفتگو و بحث. تفاهم را در قلب های مان جستجو کنیم. تفاهمی که با سخن گفتن تولید شود, موقتی و کاذب است!
اگر چه, من کاذب, هویت خود را گاه در جنسیت, گاه در مقام, گاه در ثروت, گاه در توجیه و تحریف جستجو می کند, اما هرگز در آنجا یافت نشده است. مقرِ و قرارگاه هویت ما در درون ماست. چیزی در خارج از ما وجود ندارد. همهء چیزهای دیدنی و شنیدنی و حس کردنی و تجربه کردنی در درون ما قرار دارند.
همهء چیزهایی که در باره تو و من می گویند و یا می بینیم و می شنویم, اصل نیستند, دروغ و سرابی برای فریب من و تو هستند. خودت و حقیقت را در آگاهی و عشق جستجو کن.
قاسم سلطانی
relatie tussen zelfkennis en gezondheid