زمانی که حضرت یوسف به درجهء والایی از رشد و موفقیت رسید، جمعی از سبک اندیشان چنین گفتند: اگر یوسف را به چاه نمی انداختند او نیز مانند برادران کنعانیش محتاج گندم بود و نه عزیز مصر. اندیشهء آنان در جهت تحقیر خداوند بود. اما مگر خداوند قابل تحقیر است؟ مگر خداوند در عزیز شدن یوسف در مصر دست نداشت؟ پس یوسف هرکجا می بود، عزیزش می کرد.

بعضاً گفته می شود، اگر مولانا در خراسان می ماند، مولانا نمی شد. مگر خداوند در همه جا نیست؟ پس چرا در ایران نباشد! دستان پروردگار در همه جا وجود دارد. در مولانا، در یوسف، در تو و در اطراف تو نیز!!! 

عده ای بدخواه و شیطان و آلوده به ویروس نفس و حسادت، آن هم از نوع خطرناک آن، موفقیت و رشد دیگران را توجیه، سانسور و تحریف می کنند. به جای تحسین زیبایی گل ها، از عمر کوتاه گل، شکوه گرند. این منفی بین و خاربینان را خدا نمی بخشد، زیرا اینان انکار کنندگان حقیقت و زیبایی هستند. یعنی انکار کنندگان پروردگار. برای اینکه پروردگار نیز از جنس زیبایی است و زیبایی، فقط برای زیبارویان و با دیدگان زیبا قابل روئیت است.

از این زشت رویانی که کودک درونشان پر از عقده و زخمی است، دوری کنیم. بنده گان خدامحور، توانایی ها و زیبایی های دوستان و اطرافیان و دیگران را پنهان نمی کنند و اما شیطان پرستان، توانایی های دیگران را نادیده و نسبت به آنان بی تفاوت و بی اعتنا و خواجه می شوند، تا آنان را سرد و تحقیر کنند. از این نوع افراد بیمار و خواجه گون دوری کنیم و مبادا از کنار قبرشان نیز گذر کنیم!

اینان اتفاقات گذشتهء موهوم ذهنی خود را کنار هم چیده و از آن شبحی نو و تازه می آفرینند. این گرسنگان و خودپرستان، با ذهن های تنبل و معتاد به وراجی، در هر شکلی و قشری در جامعه ظاهر می شوند. اینان روزانه مغرور و شبانه حقیرند.

این شهوت رانان، از مناسبت های اجتماعی، دوستی، فامیلی، کاری و مانند آن سوءاستفاده کرده و با فهیمان ارتباط موقتی برقرار می کنند و مدتی را در اطراف آنان سکنی کرده و آب و هوای روحانی اطراف آن عاشقان را نیز متعفن می سازند. اما دیری نمی گذرد که حقیقت، نقاب از چهره واقعی اینان بر می دارد. زیرا افسار آنان در دست نفسشان است.

سکوت مرموز اینان، از ادب و معرفت و آگاهی شان ناشی نمی شود، چنانچه اگر موقعیتی فراهم شود، توهین های ناگفته شان بروز می کند. بزرگترین توهین اینان به خود و دیگران و خداوند، عدم علاقه و توجه شان به علوم باطنی و معنویت است. اینان ساعت ها در بارهء فلان زمین و اتومبیل وراجی می کنند، اما سخن گفتن از خودشناسی، برای شان کسل کننده است و گمان می کنند که حقارت های خود را با خریدن و خوردن و پس انداز کردن و ساخت خانه و کاشانه های پوشالی، می توانند جبران کنند و پیوسته در پشت نقاب نفس، خود را قایم می کنند، اما غافل از این که این نقاب نزد کسی که خودسازی کرده و به تعالی رسیده است، شیشهء شفافی بیش نیست. اینان همیشه هم از جمع و هم از تنهایی می ترسند!

این افتخارورزان به موقعیت های دروغین و پوشالی و شخصیت های کاذب، پیوسته فکر می کنند و هرچقدر بیشتر فکر می کنند، تصاعدی توهم کرده و مغرورتر می شوند. غرور اینان شبیه به دسته گل های مصنوعی بازار کهنه فروشان می ماند. یکی از ویژگی های دیگر آنان این است که میل خود را به زبان نمی آورند و اگر میلی نیز به چیزی داشته باشند، میلی از نوع بازار کهنه فروشان است. میل اینان به اندازهء قد خودشان است و آرزوهای شان خطرناک!

حضرت یوسف و فلانی را خداوند عزیز کرد و خداوند همه جا وجود دارد، خداوند خودش خوب بلد است، چگونه بنده ای را عزیز کند. آگاهی و خداوند خودش خوب می داند که در کجا و چگونه عمل کند. عشق خودش راهش را بلد است. با توجیه ها و بررسی های سطحی و صد من یک غاز، نمی توانیم به اسرار الهی پی ببریم. کمی سکوت کنیم و در مقابل زیبایی ها سجده کنیم. اگر داوطلبانه سجده نکنیم، مانند برادران یوسف بالاجبار سجده خواهیم کرد. هیچ بنده ای قادر نیست در مقابل خواست خداوند و آگاهی بایستد.

قاسم سلطانی

تو چشم شیخ را دیدن میاموز
فلک را راست گردیدن میاموز
تو کل را جمع این اجزا مپندار
تو گل را لطف و خندیدن میاموز
تو بگشا چشم تا مهتاب بینی
تو مه را نور بخشیدن میاموز
تو عقل خویش را از می نگهدار
تو می را عقل دزدیدن میاموز
تو باز عقل را صیادی آموز
چنین بیهوده پریدن میاموز
یتیمان فراقش را بخندان
یتیمان را تو نالیدن میاموز
دل مظلوم را ایمن کن از ترس
دل او را تو لرزیدن میاموز
تو ظالم را مده رخصت به تأویل
ستیزا را ستیزیدن میاموز
زبان را پردگی می دار چون دل
زبان را پرده بدریدن میاموز
تو در معنی گشا این چشم سر را
چو گوشش حرف برچیدن میاموز