چرا بعضیها از محترم شمرده شدن معذب میشوند؟
چرا بعضیها از محترم شمرده شدن معذب میشوند؟
گاهی نه ظلم، که مهر است که آدمی را پس میزند. گاهی نه زخم، که دست نوازش است که ترس میآورد. همهی ما کموبیش دیدهایم کسانی را که از احترام، محبت، حتی آرامش، معذب میشوند؛ نه از آن رو که بدی را ترجیح میدهند، بلکه چون به خوبی خو نگرفتهاند.
اینجا مسأله صرفاً عادت نیست، بلکه آشنایی روانی و الگوی درونی است. چه بسیار کسانی که به تلخی خو کردهاند، و حالا، شیرینی را باور نمیکنند.
کسی که با ادب بزرگ نشده باشد، از ادب دلتنگ میشود. کسی که به شنیدن عادت نکرده باشد، از سکوت خسته میشود.
آیا دیدهاید خانوادههایی را که همه همزمان حرف میزنند و اگر لحظهای یکیشان سکوت کند، جمع دچار تشویش میشود؟
آیا دیدهاید کسانی را که اگر غیبت نکنند، سردرگماند؟ اگر ناسزا نگویند، دیده نمیشوند؟ اگر نیش نزنند، خود را فراموششده مییابند؟
هر کسی خودش را با همان زبانی نشان میدهد که به آن خو گرفته است، حتی اگر آن زبان، زبانِ خشم باشد.
زبان خشم و هویتهای ذهنی ناآگاه:
گمراهانِ افراطگرایانی را ببین که تن را حجاب میدانند، اما خون را نه. خنده را حرام میکنند، اما شلاق را واجب. آنان که از عشق میگریزند، اما به خشونت پناه میبرند.
اینها چهرههایی هستند که با عبوسیِ خود، طبیعت را چشم میزنند. آری، چشمزخم گاه نه یک طلسم، بل اندیشهایست که زیبایی را تاب نمیآورد.
سگی که از محبت میگریخت:
در روزگار حبس، داستایوفسکی سگی را دید که در حیاط زندان پرسه میزد. زندانیها به او لگد میزدند. نه از سر دشمنی، بلکه از عادت؛ همانگونه که آدمی گاه، بیدلیل، به دیگران زخم میزند چون به زخمزدن خو کرده.
اما عجیب آنکه سگ از آنان نمیگریخت؛ پیشاپیش خود را خم میکرد، آمادهی ضربه، انگار که بیاعتراض، تسلیم رسم تلخ شده باشد.
داستایوفسکی یک روز برخلاف دیگران، به سگ نزدیک شد و دست محبت بر سرش کشید. سگ ایستاد، اما نه با شوق، با ترس.
با نگاهی آمیخته به وحشت و ناباوری از او فاصله گرفت و نالهای غریب سر داد. از آن روز، هربار داستایوفسکی را میدید، فرار میکرد.
آن سگ، مهربانی را نه نعمت، بلکه تهدید میدید، زیرا آن را نمیشناخت. بدرفتاری آشنایش بود، اما محبت، نه.
و چه بسیارند آدمها که چنیناند. آنان که با بیاعتمادی خو گرفتهاند، خوبی را دسیسه میپندارند. مهربانی برایشان، طعمهی فریب است.
زیرا خوبیای که نشناسند، برایشان ترسناکتر است از بدیای که میشناسند.
چرا خوبی ترسناک میشود؟
سرددلها از گرمدلها معذب میشوند، چون گرمای دل دیگری، سرمای دل خودشان را آشکار میکند.
عشاق، بیعشقان را میترسانند، زیرا خاطرهی فراموششدهی دلسپردن را زنده میکنند.
محترم، بیادب را ناراحت میکند، زیرا بیادب، با دیدن احترام، زخم ناسازگاریاش را دوباره حس میکند.
فردی که خود را نشناخته باشد، در شناخت دیگران هم ناتوان است.
او جریان زندگی را، دست خدا را، پس میزند.
این همه آوازها از شه بود
گرچه از حلقوم عبدالله بود
وقتی کسی دست دوستی بهسوی او دراز میکند، با ذهنی پر از سوظن و پیش فرض های کهنه آن را پس میزند. چون الگوهای ذهنیاش به او گفتهاند که:
"اگر کسی مهربان است، لابد قصدی دارد... اگر کسی تو را دوست دارد، لابد تو را نمیشناسد..."
چنین فردی، عشق را پس میزند نه از سر فهم، که از سر ترس. چون خود را لایق عشق نمیداند.
دست خدا، اما بازی نفس:
در روانشناسی میگویند این فرافکنیست؛ یعنی درون زخمخوردهاش را به دیگران نسبت میدهد.
خداوند، با زبان آدمیان، با دست یک دوست، با نگاه یک عاشق، طعم عشق را به ما میچشاند.
اما کسی که به خودش، به خوبی، به شرافت ایمان ندارد، دست خدا را هم پس میزند.
در روانشناسی شناختی، این رفتار را میتوان با طرحوارههای ناسازگار اولیه توضیح داد:
_طرحوارهٔ بیاعتمادی/بدرفتاری: باور به اینکه دیگران ناگزیر آزار خواهند داد.
_طرحوارهٔ محرومیت هیجانی: احساس ناشایستگی برای دریافت محبت بیقیدوشرط.
_طرحوارهٔ انزوای اجتماعی: ترس از طرد شدن که به پسزدن پیشدستانهٔ ارتباطات میانجامد.
این طرحوارهها، مانند عینکهایی تیره، جهان را برای فرد تحریف میکنند؛ تا جایی که محبت را خطری ناشناخته و خشونت را امنیتِ آشنا تفسیر مینمایند.
زهر آیدشان شکر چون ترکِ خوست
هم ز درمان میگریزند، این نکوست؟
اما نفس ما، به دردها خو گرفته.
او نه عاشق عشق، بلکه وابسته به زخمهای خود است.
در جهانی که بدی، شکل غالب شده، هر دستی برای نجات، ابتدا با ترس روبهرو میشود.
اما زندگی، حقیقتاً با محبت زنده است، نه با بدگمانی.
و ما، روزی باید این را بفهمیم:
نه محبت خطر دارد، که ترسِ از محبت ما را از زندگی دور کرده است.
و ما، اگر هنوز زندهایم، یعنی هنوز فرصتی هست؛
فرصتی برای آنکه زخمها را مرهم شویم، نه تکرارشان.
فرصتی برای آنکه دستهایی که به خشونت عادت کردهاند، دست محبت شوند.
برای آنکه آنچه از جهان گرفتهایم، به آن بازگردانیم، پاکتر، بهتر، زلالتر.
در جهانی که به تاریکی خو کرده، چراغ بودن جسارت میخواهد.
محبت کردن، دل شیر میخواهد؛
و محترم شمردن انسان، حرمت نهادن به زندگی و نشان عزت نفس به خود است.
بیایید در دل کسانی که حتی از مهر میگریزند، بیصدا بکاریم: بذر باور را.
نه با شعار، بلکه با صبوری؛
نه با قضاوت، بلکه با حضور.
که روزی، حتی زخمخوردگانِ عشق، دوباره با عشق آشتی کنند.
و آنگاه، این جهان خسته، لبخند بزند.
قاسم سلطانی
relatie tussen zelfkennis en gezondheid