شکارچی
پرنده ها را می کشد تا از بال و پر و جلد آنان پرنده های مصنوعی بسازد!
شکارچی می گوید: آنها را می کشم, وقتی مردهءشان را می بینم, احساس می کنم که یک جان به آنان بدهکارم. پس پوستشان را می کنم و یک کالبد چوبی داخل پوست کرده و چشم ها و بقیهء اعضای پرنده را با اشیاء صنعتی دیگری شبیه سازی می کنم.
جان واقعی را می گیرد و به او زندگی کاذب و مصنوعی(رباط) می دهد. پرنده هایی که شکارچی درست می کند, به سختی و به راحتی می توان آنان را از پرنده های طبیعی تشخیص داد. واکنش های یک پرندهء مصنوعی با یک پرندهء طبیعی که خداوند آفریده است, طبیعتاً یکی نخواهد بود!
دخالت نفس در آفریدن پرنده, موجب خواجگی پرنده از زندگی می شود و بدین ترتیب ارتباط پرنده با زندگی قطع می گردد.
نفس همیشه فاصله ایجاد می کند. نفس همیشه قطع می کند. نفس بین ما و زندگی, فاصله می اندازد. ما را از زندگی طلاق می دهد و ازدواج دوباره با زندگی, با کنار گذاشتن همان "منی" که ارتباط را قطع کرده است, میسر می شود و راه دیگری وجود ندارد. وگر نه, پرنده ای با کالبد و گوش و چشمان مصنوعی بیشتر نخواهیم بود!
- زندگی یک آرزو نیست, اگر آرزو بود تا حالا به آن رسیده بودیم.
- زندگی یک هوس هم نیست, که اگر بود, تا به حال تمام شده بود.
- زندگی به سر این و آن پریدن هم نیست, اگر بود ...!
- زندگی یک مسابقه هم نیست, اگر بود, برنده, اعلام شده بود!
- زندگی در مراقبه و مدیتیشن و حرکات موزون هم نیست.
زندگی معصوم است. تنها با معصومیت می توانیم وارد زندگی بشویم. زندگی و مزهء آن برای معصومین است. این معصومیت مال من و دوست من و چند نفر دیگر در دوران دایناسورها هم نیست!
معصومیت در نهاد هر بنده ای آفریده شده است و ما مثل شکارچی نسبت به پرنده, آن را کشته ایم. اما روحش دست خود ماست. اگر دوست داریم پرندهء وجودمان (معصومیت) را زنده کنیم, چاره ای جز "من کشی" نداریم. برای اینکه این "من" عامل قتل های زنجیره ای است و با کشتن چند نفر راضی نمی شود. تا او هست, خواهد کشت و خواهد درید, چونکه درندگی خوی دیرینهء اوست.
قاسم سلطانی
relatie tussen zelfkennis en gezondheid