خودشناسی/ بخش ۱۳۰

 

در باره ی سوال و جواب در خودشناسی/ بخش دوم

سوال کردن آغاز تعقل است، اما 
در مرحله ی نخست سوال باید از خود پرسیده شود و تعهد حقیقی این است که شما سوال را به آن مرکزی در درون خود ارسال کنید که پاک و منزه است، نه اینکه آن سوال را از نفستان بپرسید و تشخیص این دو نتیجه ی حقیقی را مشخص می کند.

زبان عوام به اندازه ی کافی غنی نیست تا حامل مفهومات خودشناسی و یا عرفانی باشد. 
زبان عوام زبان عمومی است و شما برای اینکه علم نجاری را یاد بگیرید، مجبور به فراگیری اصطلاحات نجاری هستید و نمی شود با زبان عمومی مفاهیم تخصصی را فرا گرفت، 
از طرفی اصطلاحات تخصصی سخن را کوتاه و انتقال مفاهیم را سریع تر و راحت تر کرده و از همه ی اینها مهمتر به مخاطب پرسپکتیوی جدید و نو می دهد. 

می گوید فهم مطالب خودشناسی برایم سخت است، اما اگر به او پول بدهی، زن و مرد جذاب بدهی، 
می رود خودش را به آب و آتش می زند و تمام کلمات مربوطه را یاد می گیرد!
انگیزه ی ضعیف بهانه های روانی و مغلطه تولید می کند!

مشکل دنیا و آدم ها فهماندن نیست، بلکه انتخاب نفهمیدن است، 
برای فهمیدن فقط کافی است خودت باشی و تا خودت نباشی فهمی در کار نخواهد بود.
باز می گویی خودم هستم اما در این میان خبر نداری که این نفس است که خودش را ذات تو جا می زند و رفتارهای تو این را نشان می دهد.

می گوید من از لذت بردن دیگران لذت نمی برم، در حالیکه نمی داند نفس اوست که از لذت بردن دیگران لذت نمی برد و چون ذات خود را هرگز فعال نکرده است، به نفس خود خو گرفته و نفس خود را ذات خود تلقی می کند.

برای فهمیدن هزاران نشانه در طبیعت است، 
اما برای نفهمیدن یک بهانه کافی است!

اگر من به فرد بهانه جو بگویم که شما در ازای فهمیدن معنای ۱۵ کلمه ۱۵۰۰ یورو دریافت خواهید کرد، به احتمال زیاد در اولین و سریع ترین زمان ممکن آنها را یاد می گیرد، 
اما مخاطب بهانه جو در اعماق قلب خود انگیزه ی لازم را برای فهمیدن ندارد ، زیرا فهمیدن برابر با احساس مسئولیت خواهد بود و او سالیان درازی است که با منجمد کردن قضایای ناگوار برای نفس، همیشه از اصل ها و جواب های حقیقی گریزان بوده است.

فهماندن برای کسی که نمی خواهد بفهمد و منافع نفسش در نفهمیدن است، کاری بسیار دشوار است.

کسی که عارف نیست، اما برای عارف ها تکلیف مشخص می کند و یا کسی که آن دنیا را ندیده اما از آن دنیا می گوید، 
یعنی جهل مرکب دارد و جهل مرکب اوج جاهلیت است.

لازم به یادآوری است که  کلمه ی "جاهل" فحش و توهین نیست، بلکه مانند سرطان و یا ایدز نام یک اختلال و بیماری است و در حقیقت باید از کسی که اختلال ما را تشخیص می دهد سپاسگزار و قدران باشیم و این آغاز تغییر و تحول به طرف سلامتی و اصل زندگی است.

البته که جاهلیت حتی از بیماری ایدز و سرطان نیز خطرناک تر است.
ادامه دارد...

قاسم سلطانی

 

خودشناسی/ بخش ۱۲۹

 

در باره ی سوال و جواب در خودشناسی/ بخش اول

سوالات علمی را باید از سوالات خودشناسی و عرفانی تفکیک کرد. 
اگر شما می خواهید علم خلبانی را فرا بگیرید، باید سوالاتتان را از عالم خلبان بپرسید، اما سوالات خودشناسی را به جز سوالات فنی و حصولی، 
نخست باید از خود پرسید، زیرا پاسخ تمام سوالات خودشناسی در درون خود افراد نهفته است.

سوال کردن از "خود" آغاز مرحله ی تعقل است و سوال کردن از دیگران و لقمه ی آماده خواستن قوه ی تعقل را مسدود می کند. 
سوال کردن زیاد از دیگران در خودشناسی همیشه به معنای در پی جواب بودن نیست، بلکه اغلب اوقات برای نرسیدن به جواب است.

افراد زیادی هستند که تمام عمر خود را سوال می کنند، اما هرگز به پاسخ نمی رسند، زیرا در ضمیر ناخودآگاه خود علاقه ای به جواب حقیقی ندارند و در واقع از جواب می گریزند و در نتیجه دچار اختلال تسلسل در سوال می شوند.

اینها همیشه سوال می کنند تا به خود و دیگران نشان بدهند که در جستجوی حقایق هستند، اما در حقیقت سوال کردن را از دیدگاه روانشناختی حجابی برای نفهمیدن برگزیده اند.

اینها سوال می کنند تا تاییدی برای آنچه که خود آن را حقیقت می پندارند بیابند و جواب هایی که دانسته های ایشان را تایید نکند، جواب های غلطی خواهند بود!

در مسیر خودشناسی که بدون داشتن استاد "حضوری" بسیار خطرناک است، سوالاتی برای سالک تولید می شود که استاد می تواند با حکمت و درایتی که دارد پاسخ سالک را بدهد.

پاسخ حکیم و عارف حقیقی در ظاهر و در مرحله ی اول ممکن است به مذاق سالک خوش نیاید، اما حکیم خودش به پاسخ خود واقف است و می داند که این پاسخ متناسب ترین پاسخ در آن لحظه است.

حکیم خودش تشخیص می دهد که کدام پاسخ را در کدام موقعیت به بچه و یا فردی که هنوز بالغ نشده و آمادگی شنیدن جواب های عرفانی را ندارد و یا جواب های عرفانی برایش سم است بدهد، 
هرچند این پاسخ نفس سالک را ارضا نکند، زیرا سالک نفسانی جواب هایی که نفس او را ارضا کند را می پسندد و اگر جوابی نفس او را ارضا نکند، 
آنگاه حکیم بودن حکیم را زیر سوال می برد و بهانه ها و ایرادات نفسانی و بنی اسرائیلی شروع می شود که فلانی به زبان مردم نمی نویسد و مهربان و عاشق نیست و از این حرف های نامربوط و بی اساس که نتیجه ی خشم و نفرت هستند.

به راوی می گوید: تو پرپر بزن، خودت را به آب و آتش بزن، زبان من را یاد بگیر و پاسخ را به حلقم بریز و اگر نفهمیدم مشکل از توست!

پاسخ همیشه در واژه ها نیست، واژه ها به تو وارد می شوند و تو معنی خودت را داخل واژه ها می ریزی!

وقتی کسی پاسخ سوالات خودشناسی را در درون خود نمی تواند بیابد، به معنی این است که روش مراجعه ی به خودش را یاد نگرفته است. 
روش تعقل را یاد نگرفته است و عارف و حکیم واقعی فقط می خواهد به تو روش تعقل کردن را یاد بدهد تا تو بتوانی پادشاه و عارف خود شوی؛ 
تمام هدف حکیم و معصوم واقعی این است که تو را پادشاه کند.
اما استاد تقلبی لقمه ی آماده و پاسخی درخور نفس تو می دهد و تو را خلع تعقل می کند و تو می پنداری که ایشان بهتر تو را درک کرده و به تو کمک می کند!
ادامه دارد...

قاسم سلطانی

 

خودشناسی/ بخش ۱۲۸

 

 

آنچه که برای عارف و عاقل عشق و لذت است، برای جاهل می تواند جهنم باشد!

 

عشق عارف و عاقل از عشق جاهل جداست.

 

بهشت عارف و عاقل، جهنم جاهل است!

 

قاسم سلطانی

 

 

خودشناسی/ بخش ۱۲۷

 

اوج جاهلیت؟

اوج جاهلیت زمانی است که تو هنرمند نباشی، اما تکلیف برای هنرمند مشخص کنی.
اوج جاهلیت زمانی است که عارف نباشی و عرفان را تعریف کنی و بگویی که عارف باید فلان و بهمان باشد.
اوج جاهلیت زمانی است که تو معمار و نجار نباشی و بگویی که معمار باید فلان گونه و بهمان گونه کار کند.

اوج جاهلیت این است که انسان آنچه که نیست را قضاوت کند و آنچه را که ندیده از آن بگوید.

اوج جاهلیت این است که انسان از دنیایی بگوید که آن را ندیده است.

قاسم سلطانی

خودشناسی / بخش ۱۲۵  درباره زیبایی و زیباشناختی

 

در باره ی زیبایی و زیباشناختی

نفس و یا این من جانشین تقلبی که خودش را ذات ما جا می زند، الگو و معیارهای زیباشناختی خاص خود را دارد.

ذهن فرد نفسانی شرطی شده و بسیار بسیار محدود است و قادر به کشف و استخراج زیبایی ها نیست و اغلب زشت را زیبا و زیبا را زشت می بیند!

زیبایی در دنیای نفسانی قراردادی و دم دمی حال است. 
روزی ابروهای گره کرده و کلفت نماد زیبایی و روزی دیگر ابروهای نازک زیبا هستند!
روزی پوست سفید و روزی دیگر پوست آفتاب سوخته زیبا است!
به لطف نفس هیچ اعتمادی نیست.

نفس نه تنها زیباشناس نیست، بلکه زیبایی ها را تحقیر هم می کند و به قول سهراب سپهری:

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست

انسان زیبا و معصوم ترکیب شناس است و زیبایی ها را در هر شرایطی استخراج می کند. 
یک عارف حقیقی قادر است زیبایی تمام جهان هستی را در یک فرد به ظاهر زشت ببیند، اما یک فرد نفسانی و جاهل بیشتر زشتی می بیند تا زیبایی؛
در واقع فرد نفسانی خودش را به جهان بیرونی تعمیم می دهد!

گر نداری دانش ترکیب رنگ
بین گلها زشت یا زیبا مکن

زشتی وجود خارجی ندارد، خداوند موجودات زشت خلق نمی کند، این مخلوق نفسانی است که کلاغ را زشت و بلبل را زیبا می بیند!

چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی است آن بینی
گر به اقلیم عشق روی آری
همه آفاق گلستان بینی

تنها زشتی موجود نمادهای انقطاع و رذایل اخلاقی هستند که خود افراد آفریننده ی آنها هستند.

قاسم سلطانی

 

خودشناسی / بخش ۱۲۳

 

تفاوت من فطری با من واقعی

انسان مقلد و گمراه چون نمی تواند و نمی خواهد خود حقیقی را کشف کند و یا بهتر است بگویم خبری از خود حقیقی ندارد و این من واقعی و ذهنی را ذات خود تلقی می کند، 
دم دمی خیال است و با هر رفتار دیگران احساس حقارت می کند.

خود واقعی هرکسی همانی است که دیروز آن را کاشته و امروز آن را درو می کند.
تو نمی توانی هر روز در گذشته ها تمرین پینگ پنگ کرده باشی، اما ناگهان پینگ پنگ را کنار بگذاری و بگویی که من فوتبالیست هستم و یا شغلت خلبانی بوده و ناگهان بگویی که من می خواهم  قالی باف باشم.

نمی توان تمام عمر شرارت کرد و ناگهان توبه کرد و گفت که من توبه کردم و به توبه ی من امتیاز و ارزش بدهید، نتیجه ی توبه باید در رفتارهای ما مشهود باشد.

توبه و تغییر بسیار مقدس و خوب و لازم است، اما هرگز فراموش نکن که اگر جسم و روان تو عادت به شرارت، مغلطه، حسادت و دیگر نمادهای انقطاع کرده باشد، معجزه ای در کار نخواهد بود که ناگهان رفتار های تو تغییر کنند.

ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی
از کار خود افتادی در کار دگر رفتی
گفتی که تو را یارا در غار نمی‌بینم
آن یار در آن غار است تو غار دگر رفتی

نشست و برخاست شما همانی را نشان خواهد داد که شما آن را سال ها تمرین کرده ای و انصاف هم نیست که کسی تمام عمر شرارت کند و با یک نرمش قهرمانانه تمام پلیدی های او از جسم او پاک شوند!

جسم و حواس ما با تمرین و پرورش فعال و یا سرکوب می شود، وقتی قوه ی ادراک شما توسط یکی از نمادهای انقطاع سرکوب شود، شما قادر به مشاهده و ملاقات حقیقت و باطن بعضی حواس نخواهید بود.

انسان می تواند به خلبانی علاقه داشته باشد، اما اگر آن را تمرین نکرده باشد، خلبان نمی شود. 

انسان می تواند آرزوی فضیلت، معصومیت و آگاهی کند، اما اگر در عمل شرارت و نفس را تمرین کند، در اینجا هدف فطری و انتخاب او با ابزار و عمل او مطابقت نخواهد داشت و رفتاری متناسب با تمریناتی که در گذشته کرده است به نمایش می گذارد.

من و شما نمی توانیم ادعا و آرزوی فضیلت کنیم، اما رفتارمان فضیلت کشی کند.

جسم ما ایمان ما و ایمان ما آنچه را که به او وارد کرده ایم است.

قاسم سلطانی

 

خودشناسی/ بخش ۱۲۲

 

هنر چیست و هنرمند کیست؟

جایگاه سلبریتی ها را برای همیشه از هنرمند تفکیک کنیم، زیرا مشهور بودن به معنای خوب بودن و هنرمند بودن نیست، چرا که ممکن است انگیزه های نفسانی و شخصیتی پشت این مشهور شدن خوابیده باشد.

همه ی افرادی که مشهور هستند خوب و مقدس نیستند و بسیاری از آنها حتی جنایتکار و مردم آزار نیز هستند که برای رسیدن به اهداف نفسانی و انتقام جویانه ی خود ممکن است علم دزدی کرده و خود را به نحوی مشهور کرده باشند.

هنر یعنی فضیلت 
هنر بدون فضیلت هنر نیست، بلکه چه بسا صنعت و فن باشد. 
هنرمند بی فضیلت هنرمند واقعی نیست، زیرا ممکن است استعدادش در خدمت منافع نفس و شخصیت باشد و این در تعریف هنر نمی گنجد، زیرا هنر باید به فضیلت منتهی شود و هنری که به غرض (منیت) آلوده باشد، قطعاً هنر نیست، بلکه علم و یا فن است که سوءاستفاده می شود.

چون غرض آمد هنر پوشیده شد
صد حجاب از دل به سوی دیده شد

از علم و فن می شود در راستای منافع نفسانی و شرارت ها بهره جست، اما هنر واقعی همیشه در جهت فضیلت و معراج انسان است نه در جهت سقوط او

هرکسی که نفس دارد، هنرش را در جهت نفسش به کار خواهد گرفت، هرکسی که نفس دارد، علم و فنش را در جهت نفسش به خدمت خواهد گرفت, مگر اینکه آگاه به نفسش باشد، در این صورت هنر کمک می کند تا او از نفس رها شود، به شرطی که به تعریف و هدف نهایی هنر آگاه باشد. 

نفس همان غرض است که هنر و هر قابلیتی را نابود می کند.
فردی که مبتلا به نمادهای انقطاع است، هنرش در دستان امنی نیست و نفس او هنر او را تهدید می کند.

هنر واقعی در مرحله ی نخست، شناخت و کشف خود بی غرض است.

البته باید اضافه کنم که صنعت و فن و علم نیز شاهکار می آفریند، اما شاهکاری که هنر و هنرمند واقعی و بی نفس می آفریند، همان فضیلت و آگاهی است.

چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی است آن بینی
بی‌سر و پا گدای آن جا را
سر به ملک جهان گران بینی

هنر از جنس معصومیت است نه از جنس غرض و ایجاد شخصیت و مقام دنیوی؛
اغلب اوقات مقام در بی مقامی است!

ذات هنر زیبا و مقدس است، اما اگر هنر را دست نفس بدهی، نفس آن را بی کیفیت و ناکارآمد می کند.

یک تندروی مذهبی و بسته که نفس در او حکومت می کند، هنر را نیز آلوده به نفس خود خواهد کرد. 
هنر با نفس منافات دارد.

هنر بدون معصومیت، آگاهی، آزادی و فضاداری هنر نیست. 

قاسم سلطانی

خودشناسی/ بخش ۱۲۱

 

تنفس دیافراگمی و خرافات آن

تنفس صحیح نتیجه ی اندیشه ی صحیح و نداشتن نمادهای انقطاع است.
هورمون های تولید شده نتیجه ی جنس رفتارهای ماست و نه برعکس

مقلدان نشستن بودا زیر درخت را دیدند و گمان کردند که اگر مثل او زیر درخت بنشینند و خیره به جایی بشوند، به آگاهی و روشنگری می رسند!

شیادان گمان کردند که اگر نماز بخوانند و حج بروند مسلمان می شوند!

گروهی عوام گرا نیز گمان کردند که اگر تحصیلات دانشگاهی داشته باشند، روشنفکر می شوند!

دسته ای نیز به خیال اینکه اگر اتومبیل آنچنانی داشته باشند و کراوات بزنند و لباس های مارک دار بپوشند، نخبه و خاص می شوند!

گروهی گمراه نیز گمان کردند اگر نیازهای فطری خود را سرکوب کنند و با زیبایی و رفاه مخالف باشند، ژولیده و تیره پوشی کنند، عبوس باشند، اشک و غم بریزند و فقیر باشند، متعهدتر هستند!

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه داری و آیین سروری داند

تنفس صحیح نتیجه ی آرامش درون است و آرامش درون محصول تزکیه ی نمادهای انقطاع و رذایل اخلاقی است، 
نه برعکس و وارونه.

اصلاح تنفس در علم پزشکی در حمله های پانیک به کار گرفته می شود تا زمان حمله ی پانیک کوتاه تر شود، 
اما فرصت طلبان از این تکنیک سوءاستفاده کرده و از این تکنیک، 
خرافه ای برای رسیدن به روشنگری و یا رفع نگرانی های مزمن مردم ساخته اند.

هر حرکت و تلاشی هنگام نگرانی و حمله های پانیک در جهت رفع آن می تواند لحظاتی حال ما را تغییر دهد، اما اینکه با تکنیک و حرکات موزون بتوان به آگاهی و معصومیت تبدیل شد و نگرانی های ما از بیخ و بن محو شوند، 
خرافه گستری است و مبارزه با خرافات وظیفه ی هر فرد شریف و سالم است تا فرزندان و جامعه ی ما دچار خرافات نشوند.

مربیان و افرادی که به این خرافات دامن می زنند ورژن جدید دعا نویس ها هستند که دکان خود را مدرن کرده اند.

کسی با پوشیدن لباس رقص نمی تواند رقاص شود و کسی با تقلید از این و آن نتوانسته و نمی تواند به فضیلت و مقام تعقل برسد.

عامل اصلی حال خراب شما نمادهای انقطاع است و با هیچ وردی، تکنیکی و ترفندی نمی شود روند تبدیل شدن به آگاهی و معصومیت را دور زد.

چاره فقط تشخیص نمادهای انقطاع و قربانی کردن آنها است و بقیه فقط وقت تو را می گیرد.

درک و فهم یک عمل مکانیکی و مادی نیست؛
با زور بازو نمی توان به فهم و درک رسید.

قاسم سلطانی

 

خودشناسی / بخش ۱۲۰

 

تفاوت تفکر، تعقل و مراقبه چیست؟/ بخش اول

تفکر همان حرکت فکر و ذهن است، حالا این تفکر می تواند بدون دخالت عقل هم عمل کند، اما وقتی عقل و وجدان فطری خود را که همان معرفت ماست فعال می کنیم، 
وارد عمل تعقل کردن می شویم که در واقع همان تعریف واقعی مراقبه است.

در عمل تعقل نمادهای انقطاع و رذایل اخلاقی باید حذف شوند و ذهن و جسم در حالت تقوا و خالی باشد، اما در عمل تفکر عقل و وجدان فعال نیست.
به همین دلیل است که وقتی انسانها با ذهن خالی و معصوم مطلبی را نمی خوانند، آن را سوءفهم می کنند، زیرا دانسته ها و باورهایشان در دریافت ذات حقایق دخالت کرده و حقایق فیلتر می شوند.

عمل تفکر خودبین است، اما عمل تعقل تمامیت بین است. 
در عمل تفکر منافع نفس و شخصیت اولویت دارد، اما در عمل تعقل هدف فطری مورد نظر است. 

کسی که تزکیه ی نفس نکرده و نمادهای انقطاع را در خود کشف نکرده باشد نمی تواند تعقل و مراقبه کند، به همین دلیل تعقل نیازمند معصومیت و صداقت ذهن است.

بعضی از افراد حتی عالمین بزرگ هرگز در زندگی عمل تعقل را تجربه نکرده اند، زیرا هرکس بتواند تعقل کند، حق را از باطل تشخیص می دهد.

تعقل کردن همان نیروی تشخیص سره از ناسره است. 
وقتی نمی توانی سره را از ناسره تشخیص بدهی، نشانه ی آن است که تعقل کردن و مراجعه ی به خود را بلد نیستی و ذهن رفرنس گرا و مقلد داری.

از آنجایی که تعقل و مراقبه حرکتی معصومانه و دشوار است، فرصت طلبان حرکات موزون و نشستن زیر درخت و ژست بودا گرفتن و تمرکز کردن را جایگزین تعقل و مراقبه کرده اند که اینها در حقیقت جعل مراقبه است.

نتیجه ی تعقل به تفهم و درک ذات هرچیزی می انجامد. عاقبت تعقل در رفتارهای ما نمایان و آشکار می شود. تعقل انسان را از نمادهای انقطاع پاک می کند و از او انسانی فضادار می سازد که صفات الهی و سالم دارد.
تعقل انسان را به طرف صلح، تقسیم عشق، مهر، الفت، صلح و یگانگی می برد.
 
بیگانگی، خشم، تنگ نظری، بی ادبی، جنگ، مغلطه و شخصیت پرستی نشانه های بی عقلی و تعقل نکردن هستند.
به عبارتی تعقل کردن همان مراجعه ی به خود خالی و پاک و معصوم است که هرکسی با توجه به میزان پاکی و صداقت خود عقل خود را فعال می کند. 

در عمل تعقل منافع فطرت همه و جهان هستی لحاظ و امن است، در حالی که در عمل تفکر منافع "نفس" در نظر گرفته می شود.

تعقل همان عین الیقین است که عمل به تعقل به حق الیقین تبدیل می شود.

قاسم سلطانی

 

خودشناسی/ بخش ۱۱۹

 

چرا بحران پرستی نماد انقطاع است؟

حتما دیده اید افرادی را که همیشه در بحران زندگی می کنند. 
توجه و ‌تمرکز به ذات زندگی آگاهی و عقل می طلبد و بحران پرستان نه عقل و نه آگاهی دارند.
این افراد هویتشان را از رخدادها و بحران ها می گیرند و اگر بحران نباشد، اینها احساس کمبود می کنند و حوصله شان زود سر می رود، به همین دلیل بحران سازی می کنند تا چند صباحی در اثر آن بحران احساس وجود کنند.

کسی که ذات و فطرت خودش را ملاقات نکرده باشد، احساس حضور نمی کند و برای اینکه احساس حضور و یا احساس وجود کند، به ایجاد بحران و اتفاقات روی می آورد.

حتما دیده اید کشورها و مردمانی که همیشه شکایت می کنند و هیچوقت آسوده نیستند و همواره درگیر اتفاقات و رخدادها هستند و از این بحران به بحرانی دیگر فرود می آیند و حتی خودشان هم باورشان می شود که بدبیار هستند، در حالیکه بدبیاری خرافه ای بیش نیست و هرکسی رخدادهای از جنس خود را به طرف خود جذب می کند.

در جهان هر چیز چیزی جذب کرد

گرم گرمی را کشید و سرد سرد

قسم باطل باطلان را می‌کشند

باقیان از باقیان هم سرخوشند

ناریان مر ناریان را جاذب‌اند

نوریان مر نوریان را طالب‌اند

افرادی که بی هویت هستند و هویتشان را از بحران و رخدادها می گیرند، اگر قدرت نداشته باشند، در میان اعضای خانواده و دوستان خود ایجاد بحران می کنند و اگر قدرت داشته باشند، می کشند و شکنجه می کنند و جنگ و دشمنی و بحران سازی می کنند تا احساس وجود کنند و روزی می رسد که سر خود را توسط یکی از این بحران ها به باد می دهند!

در خاورمیانه هر روز بحران پشت بحران، 
و زندگی مال هلندی ها، سویسی ها و نروژی ها است که آسودگی را تجربه می کنند.

افرادی که احساس حقارت می کنند دوست دارند توجه منفی دیگران را به خود جلب کنند! 

بحران سازی ما را از حقایق زندگی باز می دارد. 
بحران سازی مغلطه ی ذهنی و نفس و جاهلیت است تا توجه شما را از اصل زندگی دور کند.

قاسم سلطانی

 

خودشناسی / بخش ۱۱۸

 

در باره ی افراد بد دهن و لمپن

حتما افرادی را در پیرامون خود دیده اید که از فرط عصبانیت و خشم متوسل به ناسزاگویی، مغلطه و بدرفتاری می شوند. 

فردی که به هر دلیلی متوسل به بدرفتاری، ناسزاگویی، مغلطه و توهین می شود، از نظر روانشناختی فردی سالم نیست.

فحاشی امتیاز و مایه ی مباهات هیچ فرد و هیچ ملتی نیست، بلکه مایه ی بدبختی و نشانه ی جاهلیت و بربریت آن فرد است.

اگر شما مخالف فلان رهبر، حزب، دین،کتاب، مدیر و فرمانده هستی، با ناسزاگویی و توهین کردن که  نمی شود اجزای مخالفت و نوع آن را بیان کرد و بیشتر لمپن بودن خود را معرفی می کنی.
فرد لمپن و بددهن خشمی در خود دارد که باید درمان شود، حتی اگر در خط مقدم جبهه با ظالم و دیکتاتور مبارزه کند!

افرادی که استدلال بلد نیستند و منطق و ادب ندارند و اختلال شخصیت دارند، متوسل به ناسزاگویی، مغلطه و توهین می شوند. 

قاسم سلطانی

 

خودشناسی/ بخش ۱۱۷

 

در باره ی زیاد دانستن و کتاب خواندن/ بخش دوم

در فرهنگ عوام و جاهلیت فرسوده هرکس زیاد بداند او را باسواد می دانند، در حالیکه زیاد دانستن نشانه ی بیسوادی است، زیرا انسان همانگونه که نباید زیاد بخورد و هرچیزی را بخورد، نباید همه چیز را هم بداند، بلکه به اندازه بخورد و بداند.

یک دستگاه فلش مموری می تواند تمام کتاب های دنیا و اطلاعات مربوط به دانشگاه های دنیا را در خود ضبط کند، بنابراین حفظ کردن و زیاد دانستن نشانه ی شعور و سواد به معنی خاص آن نیست.

خواندن هرگز مهم نیست، چگونه خواندن مهم است. 
کتاب خوان های زیادی داریم که مثنوی، گیتا و کتاب های فراوانی را حفظ هستند، اما اینها کتاب درون خود را نخوانده اند و ذهنشان پر از اضافه های این و آن است.

مگر تمام افرادی که کتاب های اشو، نیچه، مولانا، عطار و دیگر آثار نویسندگان را خوانده اند با آن کتاب ها رابطه ی تفهمی ایجاد کرده اند؟!

باسواد کسی است که عقل و ذهن پاک و معصومی داشته باشد تا اطلاعات و دانسته هایش را تبدیل به آگاهی و درمان کند، نه اینکه سوءهاضمه ی روانی در خود تولید کند، زیرا زیاد دانستن بدون ذهن معصوم و پاک بسیار بسیار از هیچ ندانستن خطرناک تر است.

رواج فرهنگ زیاد دانستن و سواد تقلبی باعث شده که افراد زیادی برای ایجاد شخصیت مورد پسند عوام بروند و تحصیل کنند و کتاب های فراوان بخوانند، تا مورد توجه عوام قرار بگیرند و حالا بسیار می بینیم افراد شارلاتان و بی عقلی که برای جلب توجه و کسب شخصیت کاذب، 
پزشک، وکیل و قاضی شده و خود را پشت این عناوین پنهان کرده اند و چون خلاقیت ندارند، عنوان خود را اسلحه می کنند تا تو از آنها تمکین کنی.

انسانها را نه از روی تعداد کتاب هایی که می خوانند بشناسیم، نه از روی نوع کتاب هایی که می خوانند، نه از روی باور و اعتقادشان و نه از روی مقام و جایگاهشان، 
بلکه از روی رفتارهایشان بشناسیم تا با قفسه ی کتاب ها و مدارک تحصیلی خود دنیا را فریب ندهند.

اگر کتاب خوان های ما سواد واقعی داشتند، الان دنیای ما شکلی بهتر و سالم تر داشت.
ذهن آلوده و شخصیت پرست هرچقدر کتاب بخواند و هر چقدر اطلاعات داشته باشد آنها را فهم نمی کند، بلکه آنها را سوءفهم می کند و ندانستن بسیار بهتر از کج فهمی است.

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد از درد خودپرستی

انسان با سیستم عامل من نفسانی، اگر شراب بخورد از آن درد و رنج تولید می کند، اگر کتاب بخواند آن را سوءتفاهم می کند، اگر عاشق شود، عاشق امیال نفسانی خود می شود، اگر کمک کند، برای این است که بیشتر دریافت کند؛
سیستم عامل نفس که ذهنی آلوده و پر دارد، همه چیز را و حتی خودش را  سوءتفاهم می کند.

شما مثنوی را به دست یک فرد نفسانی بدهی، او آن را از ظن خود خواهد خواند و مثنوی را سوءتفاهم خواهد کرد، بنابراین کتاب خواندن و  زیاد دانستن برای افراد جاهل نه تنها خوب نیست، بلکه خطرناک هم است.

بدگهر را علم و فن آموختن
دادن تیغی به دست راهزن
تیغ دادن در کف زنگی مست
به که آید علم ناکس را به دست

مثنوی و قرآن خوان های قاتل، بیرحم و جاهل گواه سخن من هستند.

هزار نکته باریکتر ز مو این جاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند

قاسم سلطانی

خودشناسی / بخش ۱۱۵

 

در باره ی زنان و مردان آهن پرست

مردانی که با ثروت، عنوان، جایگاه و متعلقات خود زنان را به خود جذب می کنند و زنانی که جذب متعلقات مردان می شوند، 
هر دو ذات یکدیگر را تحقیر می کنند و نه تنها هرگز پدران و مادران سالمی نیستند، بلکه عشقبازی و ابراز محبتشان نیز تقلبی و سطحی است.

به طور کلی زن و مردی که از درون احساس حقارت کند و در زندگی چیزی با ارزش برای ارائه نداشته باشد، به متعلقات خود و دیگران متوسل می شود، اما
هیجان آهن و متعلقات بعد از چند صباحی فروکش می کند و شما می مانید با مرد و زنی که هرگز با شما رابطه ی تفهمی نداشته و هرگز به خود شما توجه نکرده و با خود شما بیگانه است.

این نوع روابط همیشه به نفرت و دشمنی تبدیل می شود.

بهتر است وقتی با کسی آشنا می شوید، خودتان را پشت متعلقات پنهان نکنید، خودتان را شریک شعور فلان پیغمبر و دین نکنید، خودتان را پشت ثروت و جایگاه پنهان نکنید، بلکه فردیت خودتان را معرفی کنید و یک سال بدون اینکه خبری از متعلقات یکدیگر داشته باشید، باهم باشید و اگر عاشق فردیت و ذات یکدیگر شدید، آنگاه عشق واقعی است، عاشق شخصیت یکدیگر نشوید، زیرا شخصیت متعلق به شما نیست.

زنانی که با شما آشنا می شوند و در عین حال بسیار کنجکاو هم هستند که شما چه کاره هستید و چه خوانده اید و چه مدارک و ثروتی دارید، این افراد عقل و شعور ندارند و ترازوی اندازه گیری آنان غلط و تقلبی است.
این افراد هرگز شما را نخواهند شناخت و هرگز شما را ملاقات نخواهند کرد، حتی اگر هشتاد سال با شما زندگی کنند.

انسانها را فقط و فقط از روی رفتارهایشان می شناسند، رفتارهایمان را پشت فلان کتاب دینی، پشت یک استعداد هنری و فنی، علمی و عرفانی، مدرک، جایگاه و هرچیز دیگری پنهان نکنیم.

تمام بدبختی های عالم از خانواده ی ناهنجار و معیارهای نادرست انتخاب همسر شروع می شود، زیرا فرزندان جامعه در بستر همین معیارها و رفتارها رشد می کنند.

انتخاب همسر از انتخاب رهبر و رئیس جمهور مهمتر است.
همچنانکه حقوقدان بودن هیچ رئیس جمهوری هیچ ملتی را خوشبخت نکرده، حقوقدان بودن همسر نیز نه تنها امتیاز نیست، بلکه حجاب روی حقایق می تواند باشد.

تمام افرادی که شعور، زیبایی، عقل و آگاهی ندارند، متعلقات خود را حجاب خود می کنند.  

قاسم سلطانی

خودشناسی/ بخش ۱۱۴

 

چرا رخداد، اتفاق و حادثه پرستی نماد انقطاع است؟

پاسخ:

زیرا ما بزرگ تر و بیشتر از یک اتفاق هستیم که معلوم هم نیست سر و ته آن اتفاق به کجا وصل بوده!

یک حادثه ی تاریخی نباید ما را تسخیر خود کند!

وقتی ما به یک اتفاق می چسبیم و آن را رها نمی کنیم، جهانمان را به اندازه ی آن اتفاق کوچک و محدود می کنیم و محدودیت درد دارد.

بعضی ها به یک اتفاق سیاسی می چسبند و خود را کوچک می کنند، بعضی ها به مادر شوهر می چسبند و جهان خود را کوچک می کنند، بعضی ها به عروس و دوست دختر و دوست پسر قبلی همسرشان می چسبند و جهان خود را کوچک و جهنمی می کنند، بعضی ها به جنسیت می چسبند و خود را در دنیای جنسیت کوچک می کنند، بعضی ها به کار می چسبند و جهان خود را کوچک می کنند و بعضی ها در واقعه ی عاشورا مانده اند و جهان خود را کوچک کرده اند و دیگر عاشورای خود را هم نمی بینند!

انسان، خدا و جهان بسیار بزرگ تر و باشکوه تر از یک اتفاق و رخداد است.

ما و دنیا و خدا بیکران هستیم و یک اتفاق نمی تواند به کل جهان هویت ببخشد و من، خدا و جهان را معنی کند.

قاسم سلطانی

 

خودشناسی/ بخش ۱۱۳

 

چرا انسان را از روی رفتارهایش بشناسیم؟

پیشتر بارها نوشته و گفته ام که ما انسانها را نه از روی ادعایشان، نه از روی دین و کتاب هایی که می خوانند، نه از روی جایگاه اجتماعی آنها و نه از میزان دانش و اطلاعات آنها، 
بلکه از روی رفتارهایشان و علی الخصوص از روی نمادهای انقطاع خواهیم شناخت.

در این بخش به جزئیات این استدلال خواهم پرداخت.

وقتی جسم و ذهن من فریب، مغلطه، حسادت، برتری طلبی، خساست، زورگویی و دیگر نمادهای انقطاع را تمرین کرده باشد، عملکرد جسم و ذهن من همانی می شود که آن را تمرین کرده است، 
هرچند به آن تمرینات عقیده نداشته باشم.

شما نمی توانید بگویید که من در قلبم آرزو داشتم خلبان بشوم اما نشدم، آیا می شود این هواپیما را با مسافرانش به مقصد برسانم؟ چون نیت و قلب مهم است؟! چونکه من فقط جسم نیستم،؟!

آیا یک متعصب نقابدار با صدها تابو و عقده را می توان وارد جمع عشاق کرد؟! آیا او در جمع عشاق رم نمی کند؟!

آیا می توان فردی که جسم و ذهنش به انکار، مغلطه، دروغ گویی، تحقیر، توهین، دزدی، تجاوز و مقام پرستی عادت کرده است، آن جسم و ذهن بهشتی باشد، 
هرچند او از درون به هیچکدام از آنها عقیده ی قلبی نداشته باشد و ادعا کند که این رفتارها محصول جامعه و تربیت من هستند؟

آیا می شود فردی که جراحی را تمرین کرده، ولی از خودشناسی چیزی نمی داند، او را عارف نامید چونکه او در قلب و نیتش همیشه دوست داشته عارف بشود؟!

جسم ما هرچیزی را تمرین کند آن می شود، نمی شود جسم و ذهنی که آلوده به نمادهای انقطاع است، حقیقت و معصومیت را درک و فهم و تجربه کند، هرچند ادعا کند که این رفتارها به من تحمیل شده اند.

آیا می شود هواپیمایی را به دست کسی داد که خلبانی را تمرین نکرده باشد و بگوید که تمرین نکردن خلبانی به من تحمیل شده است، لطفا من را به عنوان خلبان قبول کنید؟!

ما انسانها را همچنان از روی رفتارهایشان خواهیم شناخت، زیرا این خط کش مصون از هر خطایی است. 

نیت و قلب نیز باید رفتارهای ما را به نحوی تربیت کند که آن نیت در رفتارهای ما متجلی شود، یعنی نیت همه ی ما در رفتارهایمان تجلی پیدا می کند.

تو نمی توانی مردم آزاری کنی و بگویی که نیت من مردم آزاری نبود. 
کسی که به رفتارهای خود واقف نباشد فردی سر به هوا و بی دقت و بی توجه است و فرد بی توجه فردی ناقص است.

آیا می شود فردی که سوءظن دارد، برتری طلب است، بسیار خسیس است، احساس مالکیت دارد و ناسزاگو و بد دهن است،
شبی در کنار عشاق قرارش داد، به بهانه ی اینکه نیتش خوب است و خودش از رفتارهای خودش راضی نیست؟

قاسم سلطانی
 

خودشناسی/بخش ۱۱۲

 

بهشتی کیست، جهنمی کیست؟

فوتبالیست کسی است که فوتبال را تمرین کرده باشد،
خلبان کسی است که علم خلبانی را فرا گرفته باشد.

اگر تو مداحی را تمرین کرده باشی مداح می شوی و اگر رقص را تمرین کرده باشی رقصنده می شوی.

اگر تو حجاب، مغلطه، اختلاس، فریبکاری، سانسور، تحریف، ریا و تزویر، نفاق، احساس مالکیت و دیگر نمادهای انقطاع را تمرین کرده باشی، 
از جنس همانها می شوی،
اگر عشقبازی، درستکاری، تقسیم عشق، عریانی و شفافیت، مهربانی، فروتنی، معصومیت و فرزانگی را تمرین کرده باشی،
از جنس همین رفتارها میوه می دهی

کسی که رفتارهای جهنمی را تمرین کرده است، نمی تواند وارد بهشت شود، زیرا بهشت را تمرین نکرده و آداب و رفتارهای بهشتی را بلد نیست.

کسی که خشم، انتقام، غیبت، مغلطه، بی اعتنایی، حسادت و دیگر نمادهای انقطاع را تمرین کرده است، وارد دنیایی می شود که متناسب با این تمرینات است و کسی که معصومیت و فرزانگی را تمرین کرده است وارد جهان بهشت می شود.

هر چیز که تمرین کنی آن می شوی

اگر آزادگی، تقسیم عشق، تقسیم مهر و الفت، شفافیت و برهنگی را تمرین کرده باشی وارد جهان شفاف و نورانی می شوی و اگر نقاب، حجاب، بیگانگی، ریا و تزویر، تعصب و دیگر نمادهای انقطاع را تمرین کرده باشی، وارد جهان ظلمت، ابهام، نقاب و انزوا می شوی.

کسی که ستیزه، بحث و جدل و کل کل کردن را تمرین می کند، وارد همان دنیای ستیزه می شود، 
یعنی افرادی را به خود جذب می کند و یا به طرف افراد و جهانی سوق داده می شود که همجنس او باشند و کسی که معصومیت و فرزانگی را تمرین کرده است وارد جهانی معصوم و حقیقی می شود.

در بهشت همه باهم محرم هستند و فقط آنهایی که محرمیت را تمرین کرده باشند را راه می دهند!

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بیخبر بمیرد از درد خودپرستی

فرد بهشتی و جهنمی نیز مثل همه ی قضایا نشانه ها دارد و با زور و ادعا و مغلطه نمی شود نشانه ها را حذف کرد.

بهشت و جهنم همین لحظه ی اکنون است، آیا بهشت را تمرین کرده ای یا جهنم را؟

علاقه ی تو به هرچه باشد و به شرط آنکه آن را تمرین کرده باشی همان می شوی.
چشم ها باید دیدن را بیاموزند، گوش ها باید شنیدن را بیاموزند، 
اگر گوش های تو نمی تواند حقیقت را بشنود و چشمانت قادر به دیدن حقایق نیست و خواجگی اخلاق داری و قادر به دیدن زیبایی ها نیستی، 
چرا تو وارد جهانی پر از عریانی و حقایق بشوی؟

جنس رود سوی جنس بس بود این امتحان
شه سوی شه می رود خر سوی خر می رود

آیا انصاف است که فرد معصوم را با یک مغلطه گر جاهل همخانه کرد؟!
خدا و شیطان در یکجا نمی گنجند

قاسم سلطانی

 

خودشناسی/ بخش ۱۱۱

 

عوام و جاهل چه اشخاصی را می پسندند؟

افراد نفسانی، انسانهایی را می پسندند که در دسترس نباشند و یا به دشواری بتوان با آنان تماس حاصل کرد و این برای نفس جذاب است؛
لطف و محبت و عشق اینان تا مرز به دست آوردن هرچیزی است و پس از اینکه آن چیز و فرد را به دست آوردند، هیجان آن نیز فروکش می کند، یعنی به دست نیاورده از دست می دهند!

فرد نفسانی کسی را می پسندد که مرموز و ناپیدا باشد، شفافیت برای انسان نفسانی جذابیت ندارد، این دسته ی متوهم و خیالباف بسیار علاقمند به متون و اشعاری هستند که گیج کننده و پر از ابهام و تاریکی باشند و اگر توانست او را گیج کند، 
شعر و مطلب خوبی است!

شعر و کلام خوب برای افراد نفسانی این است که حقیقت را حجاب باشد.
به همین دلیل است که نقاشی ها و اشعار بی محتوا و مبهم طرفدارهای نفسانی دارند، یعنی تو اگر چیزی گنگ و مبهم بنویسی، احتمال اینکه مردم نفسانی آن نوشته را به توهمات و خیالات خود تعمیم دهند و خوششان بیاید زیاد است، اما اگر حقیقتی شفاف بنویسی، برای فرد نفسانی جذاب نیست. 

شاعر و نویسنده ی مبهم واژگان نامربوط را کنار هم می چیند و هرچه مبهم تر زیباتر!

نویسندگان و شاعرانی که مخاطب خود را خیالباف و گیج می کنند، برای مخاطب نفسانی جذاب هستند، در صورتی که اگر نویسنده و شاعری حقیقت عریان را به انسانها تقدیم کند، اینان آن حقیقت عریان را پس می زنند.

یعنی نفس بسیار علاقمند است در خیالات و افسانه ها سیر کند، به این دلیل شاعران و نویسندگان شعبده باز صفت وارد بازار می شوند تا مردم را سرگرم و گیج کنند و اینها لذت ببرند.

به این دلیل است که افسانه و حکایت های غیرواقعی از ستارگان و عوالم دیگر برای بعضی از خرافه پرستان جذاب است، زیرا حقیقت و واقعیت را که صورت مسئله است را برای اوقاتی به حاشیه می برد و در این اوصاف تو از خودت فرار می کنی!

نفس بسیار علاقمند است که واقعیت و حقیقت روزمرگی را رها کند و در باره ی موجودات و سیارات دیگر و دنیای پس از مرگ فکر کند، بهشت نقد را رها کند و به بهشت وعده داده شده بیندیشد.

نفس به هر صورت ممکن می خواهد ریشه ی تو (تعقل) را از واقعیت و حقایق قطع کند، وقتی وجود تو از حقایق قطع شد، 
تو کوچک و غیرحقیقی و شکننده می شوی و نمادهای انقطاع رشد می کنند.

نفس عاشق خواب و خیال بوده و از بیداری بیزار است.
نفس افراد مرموز و خواجه صفت را می پسندد. 
نفس عاشق گیج شدن است و اگر تو توانستی که امری را برای فرد نفسانی طرح کنی و او نتواند آن را حل کند و او را گیج کند، تو برنده ای!

نفس حجاب و نقاب را به حقیقت عریان و شفاف ترجیح می دهد، به همین دلیل است که نقاب و حجاب پرست است و هرکاری انجام می دهد تا روپوش حقایق شود؛ 
به عبارتی با حقیقت مبارزه می کند و مقابل حقیقت می ایستد.

حقیقت در همین لحظه ی اکنون و در همینجا نهفته است، حجاب خودت را بردار تا حقیقت را ملاقات کنی

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

نمادهای انقطاع حجاب حقیقت و بهشت واقعی هستند.

قاسم سلطانی

 

خودشناسی/بخش ۱۱۰

 

رابطه ی تفهمی/ بخش دوم 

هرکسی با خودش رابطه ی تفهمی نداشته باشد، با هیچ چیز و هیچ کسی نمی تواند رابطه ی تفهمی ایجاد کند؛
وقتی نتوانستیم رابطه ی تفهمی با خود ایجاد کنیم، همه ی زندگیمان می شود تقلید و واکنش های احساسی؛
و تا انسان از مرز تقلید به مرز تعقل نرسد، گرفتار و دربند نفس اماره می ماند و در گنگی، خشم، کینه و بی قراری پیر خرفت شده و می میرد.

کسی که با خودش رابطه ی تفهمی ندارد، با واژگان نیز رابطه ی مفهومی و تفهمی ندارد، یعنی هرگز ماهیت واژگان را با تعقل و مراقبه ملاقات نکرده و معنی را از ایمان جامعه و اجداد خود تقلید کرده و یک مقلد همیشه خشم و قضاوت های نهان در وجود خود دارد که در رفتار او نمایان و متجلی می شود.

هرگز با کسی که رابطه ی تفهمی با خود و دیگران ندارد، ازدواج نکنید، زیرا شما با انسانی که تعقل می کند طرف نیستید، بلکه با انسانی که پر از ابهام، قضاوت و خشم است طرف هستید و رابطه ی غیر تفهمی انقطاع هیجانی تولید می کند که آغاز بیگانگی و جنگ و جدال است.

والدینی که رابطه ی تفهمی با خود و دیگران ندارند، شناختشان نیز از خود و دیگران در سطح و ظاهر است، 
و صلاحیت محرم، والد و صمیمی شدن را ندارند، زیرا آنها متعصبانی هستند که تو را تکفیر خواهند کرد و یا لاابالی هایی که خود را به دیگران فرافکنی می کنند.

رابطه ی تفهمی زندگی است و رابطه ی غیرتفهمی جهنم و ظلمت است.

قاسم سلطانی

خودشناسی/ بخش ۱۰۹

 

تشخیص پرستش شیطان با پرستش خدای حقیقی 

از کجا بفهمیم خدای حقیقی را می پرستیم و خدای حقیقی در دل و جان ما نفوذ کرده یا خدای جعلی و ساختگی؟

پاسخ: 
به رفتارهایت دقت کن و اگر نمادهای انقطاع داری، در حال پرستش شیطان در لباس خدا هستی.

خدای هرکسی در رفتارهای او متجلی است.
نتیجه ی حکومت شیطان در انسانها نمادهای انقطاع است.
برتری طلبی و مغلطه و سایر نمادهای انقطاع سوغاتی شیطان درون است نه خدای متعال.

قاسم سلطانی

خودشناسی /بخش ۱۰۸

 

در باره ی نفاق، دورویی و بی اعتنایی

بی اعتنایی، دو رویی و نفاق از پست ترین نمادهای انقطاع هستند که انسان را به ناکجاآباد می برند و زندگی او را پر از خشم و قضاوت های نهان می کنند.

بی تفاوتی و دورویی برای خودشیرینی، از روی ترس، از روی نداشتن ترازو و هرچه که باشد، یک اختلال شخصیتی و نماد انقطاع با حقایق است.
تازگی ها هم عوامل این اندیشه برای خواجه کردن جامعه تبلیغ می کنند:
قضاوت نکنید! در خودتان تمرکز کنید و هرکس مسئول رفتارهای خود است!

اینکه انسان بتواند روی خود تمرکز کند خوب است، اما این کار نباید او را نسبت به وقایع پیرامون و جامعه ی خود خواجه کند.

اینها همه برای فریب است و بازی های ذهن نفسانی هستند تا رفتارهای غیرانسانی خود را مانند بی تفاوتی و دورویی توجیه کنند، اما این توجیه آشکار هیچ کمکی به رشد انسان نخواهد کرد.

مارتین نیمولر می گوید:
اول سراغ کمونیست‌ها آمدند،
سکوت کردم چون کمونیست نبودم.
بعد سراغ سوسیالیست‌ها آمدند،
سکوت کردم زیرا سوسیالیست نبودم.
بعد سراغ یهودی‌ها آمدند،
سکوت کردم چون یهودی نبودم.
سراغ خودم که آمدند،
دیگر کسی نبود تا به اعتراض برآید

منافق صفتان بسیار اهل ریا و تزویر هستند و دوست دارند که عقب ایستاده و مردم را در زجر و ظلم تماشا کنند، اما خودشان مصون از آزار باشند و این خیالی خام و جاهلانه است.

صفت بی اعتنایی و دورویی انسان را جهنمی می کند و باعث کوری چشم و گوش معنوی او می شود.

دلیل اصلی ظلم و ستم، وجود منافق صفتان و افراد بی تفاوت است.
اگر ظلم مشتری نداشته باشد، ظالم ظلم نمی فروشد!

قاسم سلطانی