قدرت در عقده
شخصی که جوانی را تجربه نکرده باشد, شخصی که زندگی را تجربه نکرده باشد, انسانی که بازی را تجربه نکرده باشد, نه تنها صلاحیت ازدواج و پدر و مادر شدن را ندارد, بلکه او را باید از هر گونه سمت و قدرت برحذر داشت. زیرا انتقام و خشم تجربه نکردن زندگی و جوانی بالاخره روزی خود را بروز خواهد داد و اگر این شخص صاحب قدرتی باشد, انتقام و طغیان او به اندازه قدرت او خطرناک خواهد بود! کسی که شادی و جشن و سرور را تجربه نکرده باشد, طبیعی هست که مخالف آن هم خواهد بود! طبیعی هست که در خانواده اش آن را سرکوب هم خواهد کرد! قدرت که در دست عقده باشد, طبیعی هست که زندگی و قانون را محدود به توهمات و باورهای محدود خود خواهد کرد.
انسانی که در زندگی خود و صورتش محدودیت و مانع مشاهده می شود, در حیرتم که مردم چگونه می تواند, از وی آزادی و عشق انتظار داشته باشد! انسانی که به الگوها و باورهای خاصی وابسته باشد, محال است, آزادی را درک کرده باشد! زیرا آزادی و استقلال ذهن و فکر از هم گسست ناپذیر می باشند. کسی نمی تواند بگوید: من استقلال فکری ندارم, ولی به آزادی اعتقاد دارم! این جزو محالات است.
استقلال فکری, یعنی ذهن خالی و آرام از باورهای دست دوم. آری چنین ذهنی می تواند آزادی و شادمانی برای خود و دیگران به ارمغان آورد.
خصلت و خوی انسان نفسانی و خرافاتی این است که در حقانیت خود سماجت می کند! و از ترس از دست دادن نفس, خسیسی و اقتدار را پیشه می گیرد!
قاسم سلطانی
و مولوی می گوید:
بد گوهر را علم و فن آموختن// دادن تیغ است دست راهزن
تیغ دادن در کف زنگی مست// به که آید علم را نادان دست
علم و مال و منصب و جاه و قرآن// فتنه آرد در کف بد گوهران
-----------
مژدگاني که گربه عابد شد// عابد و زاهد و مسلمانا. (عبيد زاکاني)
به حسنت مناز به یك تب بند است به مالت مناز به یك شب بند است
بر مال و منال خویشتن غره مشو كان را به شبی برند و این را به تبی
------------------------------------------------------------------------------------
بس خون كسان كه چرخ بی باك بریخت بس گل كه برآمد از گل و پاك بریخت
بــر حسـن و جـوانـی ای پسر غـره مشـو بس غنچه ناشكفته بــرخــاك بــریخت
خیام 
relatie tussen zelfkennis en gezondheid