روانشناسی "همیشه" کافی نیست / بخش دوم
روانشناسی "همیشه" کافی نیست / بخش دوم
تبلیغات روی ذهن عام تأثیری عمیق دارد.
پروین میگفت: از کودکی توی گوشم خوانده بودند که شوهر خوب، مردیست که تحصیلکرده باشد.
دختر زیبایی بودم. روزی مردی به خواستگاریام آمد که در وزارت امور خارجه کار میکرد. مأموریتهایش در کشورهای مختلف، جذابیتی شبیه افسانه داشت.
من فکر کردم شاهزادهی روی اسب سفید پیدا شده.
اما نه. مدرک و شغل او فقط نقابی بود؛ نقابی شیک که تبدیل شد به دام.
دامی که تبلیغات برای من دوخته بود، نه زندگی.
پروین همیشه فکر میکرد مدرک دانشگاهی همسرش ضمانت خوشبختی است. اما سه سال پس از ازدواج فهمید مدرک روابط بینالملل او، حتی نمیتواند رابطهشان را مدیریت کند.
روزی که مشاورشان تشخیص "اختلال سازگاری" داد، پروین برای اولینبار به این فکر افتاد که شاید مشکل نه در ذهن او، که در نگاهی باشد که انسان را به مجموعهای از علائم تقلیل میدهد.
تبلیغات روی ذهنهایی تأثیر میگذارد که هنوز فرصت تجربهی عمیق و خودشناسی را نداشتهاند.
و ما اغلب گمان میکنیم که تنها روانشناس است که میتواند درمان کند.
نه. عشق هم میتواند. هنر هم میتواند.
گاهی نوازش یک دوست کاری میکند که هزار جلسهی مشاوره از انجامش عاجز است.
گاهی درمان در نگاه مهربان غریبهای در مترو نهفته است، وقتی که بیهیچ چشمداشتی میگوید: "همه چیز خوب میشه".
اینها نه فرمولهای از پیشتعیینشدهاند، نه نظریههای دانشگاهی.
بلکه زبان سادهی زندگیاند.
از محبت دردها صافی شود
از محبت دردها شافی شود
محبت درد را هم صاف میکند، هم شفا میدهد.
محبت مرده را زنده میکند.
محبت شاه را بنده میکند.
هیچ فرمولی جای معصومیت و صداقت دل را نمیگیرد.
محبت، واکسن طبیعی روان است.
اما منیت، انحصارطلبی و خودبزرگبینی، این واکسن را میخشکاند.
درمان "فقط" در کلینیک نیست.
درمان در دل زندگیست.
هنر درمانی، موسیقی، مثنوی، مراقبه، طبیعت، حیوانات، ورزش، کفش نو، رقص، رهایی، سکوت...
و البته: بخشش درمانی، حضور، ادب، آغوش درمانی...
هر کدام گاه معجزهایست که زندگی انجام میدهد، اگر منبسط و پذیراگر باشیم.
سماع آمد سماع آمد سماع بیصداع آمد
وصال آمد وصال آمد وصال پایدار آمد
اینها نه استعاره، که واقعیتهای اثباتشدهی زندگیاند.
تحقیقات نشان دادهاند که یک در آغوش کشیدن ساده میتواند سطح کورتیزول را کاهش دهد؛
گویی بدن ما از ابتدا میدانسته که گاهی بهترین درمانها، سادهترینها هستند.
درمان میتواند در چیزهایی به ظاهر پیشپا افتاده باشد:
_در بوی قهوهای در بازار، که دستفروشی بیمناسبت برایتان میآورد
_در آغوش گرمی که وقتی گریه میکنید، بدون سؤال گرفتن به شما پیشنهاد میشود
_در سکوتِ همراهی کسی که هیچ قضاوتی نمیکند، فقط میماند
آری، درمانِ رسمی هست.
اما در کنار آن، هزار راه دیگر نیز هست.
دنیا بیصاحب نیست، دنیا صاحب دارد.
فقط باید با صاحبش در ارتباط بود.
اینها واقعیاند، نه استعاره.
بارها و بارها انسانها با این روشها احیا شدهاند.
و اگر کسی اینها را مسخره میکند، شاید فراموش کرده که روان آدمی، یک سیستم ساده نیست.
یک راز است.
پس با این حرفها چه میخواهم بگویم؟
نه اثباتی در کار است، نه انکاری.
حرفم فقط یک پیام ساده است،
برای فرزندانم،
برای تو:
گاهی روانشناس نجاتت میدهد.
گاهی یک رقاص.
گاهی یک کفش نو.
گاهی دویدن در باران.
و گاهی رهایی از بشقابهایی که به آنها دل بستهای.
هیچ چیز مقدس نیست، مگر عشق.
هیچ چیز قطعی نیست، مگر تغییر.
و هیچکس، انحصارگر حقیقت نیست.
حقیقت،
همهجا هست.
پنهان در دلِ مردمی ساده،
در نگاه مادربزرگ،
در سطرهای یک شعر،
در هوشیاری یک دوست،
یا حتی
در آینهای که نامش، عشق و تسلیم است.
آری، رواندرمانی علمی ارزشمند است،
اما انسان موجودی چندبعدیست.
همانطور که نور خورشید و باران، هر دو برای رشد لازماند،
روان ما هم همزمان به دانش نیاز دارد، و به حضور.
به عقل، و به دل.
این همان نگاه کلنگر و هولیستیک است؛ نگاهی که انسان را نه صرفاً در قالب نشانهها و تشخیصها، بلکه در تمامیتش میبیند. با زخمها، با امیدها، با ریشههایی در ناخودآگاه و پرتوهایی از معنا.
در عرفان و خودشناسی، رواندرمانی اگزیستانسیال، و حتی در برخی شاخههای طب کلنگر، این نگاه حضور دارد.
در غرب، کسانی چون کارل راجرز، اروین یالوم، و حتی سارتر در آثارشان به نوعی با این رویکرد همدل بودهاند؛
همهی آنها از مرزهای خشک علم عبور کردند، تا به "انسان" نزدیکتر شوند.
شاید درمان نهایی همان باشد که پیشتر گفتیم:
روانشناسی وقتی به کمال میرسد که جرئت کند همزمان
هم دانشمند باشد،
و هم عارف؛
هم دادهها را بفهمد،
هم سکوتِ ناگفتهها را.
قاسم سلطانی
relatie tussen zelfkennis en gezondheid