مهاجرت و تکلیف زبان مادری
والدینی که به زبان مادری با فرزندانشان گفتگو می کنند, خواسته یا ناخواسته علم مدرن مربوطه را رعایت می کنند. در خانواده, به زبان مادری, گفت و شنود کردن, موجب رشد عاطفی فرزندان می شود. انسان زبان مادری را یاد نمی گیرد, بلکه با کلام و زبان مادری, زبان, باز می کند. دانشمندان و زبان شناسان و روانشناسان و جامعه شناسان, با توجه به تحقیقات معتبری که انجام گرفته شده است, به این نتیجه رسیده اند که بچه هایی که در محیط و اطراف خانواده به زبان مادری سخن می گویند, زبان های دیگر را, بیشتر مسلط هستند, تا بچه هایی که به زبان کشور مهاجرپذیر صحبت می کنند و در زبان مادری لق می زنند. یعنی این که با گرامر زبان مادری حرف می زنند, اما واژه های کشور میزبان را مخلوط زبان مادری می کنند. و این از اعتماد به نفس بچه ها در بزرگسالی می کاهد.
دیگر باید بدانیم, بچه هایی که به زبان غیرمادری در خانواده سخن می گویند, به بچه هایی مشکل دار و عصبی و پرخاشگر تبدیل می شوند. زمانی بود که در کشور هلند به خانواده ها توصیه می شد که با کودکان خود در خانه به زبان هلندی صحبت کنند و خانواده ها نیز از آن استقبال نموده و در جهت بهبود زبان هلندی خود بهره می جستند. اما نتایج بعدی نشان داد ،کودکانی که در خانه به زبان مادری صحبت میکنند ،به مراتب پیشرفت قابل توجهی در یادگیری زبان هلندی داشته و چه بسا بهتر از کودکانی که در خانواده های هلندی متولد ورشد کرده اند، بر زبان هلندی مسلط می باشند.
تقریبا در بین بعضی از ایرانیان خارج از کشور مد شده است, که با ایرانی ها رفت و آمد نداشته باشند. افتخار هم می کنند که از ایرانی بیزارند! اگر ایرانی در خیابان بینند, رو بر می گردانند! اما به غیر از ایرانی, چنان احترامی قائل می شوند! که به محرم و خدای خود نیز, آن احترام را قائل نمی شوند. حال, بعضی ها نیز, زیادی, ایرانی می مانند. توالت فرنگی خود را از جا می کنند و توالت ایرانی نصب می کنند! به این نحو, ما یا دوست می شویم یا دشمن! یا دیندارِ لجباز می شویم و یا بی دینِ لجباز! نصف شب, میهمان به خانه تعارف می کنیم و یا هموطنمان را در گوشهء دیگر دنیا, در روز روشن, ندیده می گیریم. سعی می کنیم, اگر همسایه ایرانی داشته باشیم, ما را نشناسد, جون که با ایرانی ها راحت نیستیم! ایرانی ها تعارفی هستند! ایرانی ها اِله و به له هستند! همین چند روز پیش, پلیس هلند, وارد یک منزل ایرانی می شود, که جان به خدا تسلیم شده بود. یک خانم بیست و هفت ساله با بچه چهار ساله اش! دو کوچه آن طرف منزل ما... چرا باید, ایرانی ها از حال یکدیگر, تا این درجه بی خبر بمانند؟ در قاموس ما, بنی آدم اعضای یک پیکرند!
می گوید: چرا باید صرفا به خاطر ایرانی بودن کسی, با او ارتباط داشته باشم!؟ می گویم: چرا باید به خاطر ایرانی بودن کسی, با او ارتباط نداشته باشی!؟ چرا باید صرفا به خاطر اروپایی بودن کسی, به او بیشتر اعتماد کرد تا به هموطن خود!؟ اوشو حق دارد که بگوید: ما برای اعتماد نیاز به دلیل داریم. برای تردید, ما نیاز به دلیل نداریم! عشق حتّی به "نه" نیز اعتماد می کند, نفرت حتی به "آری" نیز اعتماد نمی کند! "نه" یعنی نیستی و مرگ, و "آری" یعنی هستی و زندگی. نود و نه درصد "نه" گفتن انسان ها را می توان حذف کرد. اینگونه "نه" گفتن ها از غرور و نفس است. تردید کردن عادت ما شده است. تحول مورد نیاز این است که تو دیگر تردید نکنی تا زمانی که عکسش ثابت شود.
ما, به جدایی و بیگانگی عادت کرده ایم! انگار جدایی و بیگانگی, برای ما, امنیت روانی می آفریند! از زبان مادری خود نیز بیزار هستیم و احساس بیگانگی می کنیم. چرا که در آن زبان, ما, درک نشده ایم! مورد خشم و سرزنش و ملامت قرار گرفته ایم! از زبان مادری خاطرات شیرینی نداریم! در زبان مادری, خیلی چیزها, گفتنش تابو است! گفتنش جرم دارد! با اروپایی می توانیم, بیشتر, خودمان باشیم!
ایرانی جماعت, باید و نبایدها, زیاد دارد. با ایرانی جماعت نمی توان تازه بود, زیرا او من را با خودش, مقایسه خواهد کرد. و تازگی من را به حساب غربی ها خواهد گذاشت! من را غرب زده تلقی خواهد کرد! تازگی مرا نخواهد دید. ایرانی جماعت, علاقه به شناخت من را ندارد! زیرا, می پندارد, که مرا می شناسد! وقتی "خودم" هستم, چنان هستم, که لازم نیست, انرژی اتلاف بکنم. همه چیز مانند رودی جاریست.
اما در زبان مادری, حتی به زبان آوردن کلمه سکس, برایش دشوار است! از این همه سخت گیری و دشواری, پریشان حال و سرخورده است. حالا زمان انتقام رسیده است!؟ حق با کیست!؟
قاسم سلطانی

relatie tussen zelfkennis en gezondheid