خواندن هرگز کافی نیست!
چنین نقل شده که مریدی نزد مرشد باقی بالله از دهلی رفت و گفت:
من این بیت معروف مرشد حافظ که می گوید" به می سجاده رنگین کن, گرت پیر مغان گوید" را خوانده ام ولی مشکلی دارم!!!
خواندن هرگز برای شناخت حقیقت به تو کمک نخواهد کرد, زیرا با خواندن تو نمی توانی درک کنی که چه خوانده ای. معنی در واژه ها نیست. هرگز. تو واژه ها را می خوانی, ولی معنی را خودت تامین می کنی. معنی همیشه مال تو است. واژه ها به تو وارد می شوند, خالی, و سپس تو معنای خودت را درون آن ها می ریزی.
کلام را به کسانی می گویند که نمی توانند به سکوت گوش کنند!
عاشق تعليم می دهد اما معشوق تبديل به رحم می شود.عاشق آغاز می کند و معشوق آنرا کامل می کند بعد کودک متولد می شود.اين بچه به تنهايی نه متعلق به پدر است و نه مادر.به هردو آنها تعلق دارد.
برای درک حافظ, تو باید یک حافظ باشی, برای درک مسیح (ع) تو باید یک مسیح باشی. برای درک علی, باید علی را ادراک کرد و نه فقط ماجرای علی را. جملاتی که از روشن بینان بیرون می آید باید مانند آن ها شد تا درکشان کرد. واقعی, واقعی را ملاقات می کند وغیر واقعی, غیر واقعی را.
راه دیگری وجود ندارد.
حالا این مرد می گوید من این بیت حافظ را خوانده ام: می توانی آن را بخوانی ولی آن را درک نخواهی کرد, در واقع تو آن را سوء تفاهم خواهی کرد.
آشکار است, طبیعی است, زیرا می تواند کفر آمیزترین جملهء ممکن باشد, آلودن سجاده به شراب!؟. حافظ باید دیوانه باشد! چه می گوید! او نمی تواند مسلمان باشد. او چه گفته؟رنگین کردن محل نماز با شراب!؟
طبیعتا او در درک آن مشکلی بزرگ دارد, او شروع کرده به تردید. او حافط را مرشد می خواند, ولی اینک تردید عظیمی برخواسته است.
نود و نه درصد از زندگی های ما در تردیدها تشکیل شده, زیرا نود و نه درصد از زندگی ما از رفتن به بیرون و برون گرایی (Extroversion) تشکیل شده است. ما در تردید زندگی می کنیم, تردید تقریبا طبیعت ما شده است. نخستین رویکرد نگرش و تمایل ما تردید است. ما نخست تردید می کنیم تا جایی که, عکس آن ثابت شود.
ما برای اعتماد نیاز به دلیل داریم. برای تردید, ما نیاز به دلیل نداریم. عشق حتّی به "نه" نیز اعتماد می کند, نفرت حتی به "آری" نیز اعتماد نمی کند! نه، یعنی نیستی و مرگ، و آری، یعنی هستی و زندگی. نود و نه درصد "نه" گفتن انسان ها را می توان حذف کرد. اینگونه "نه" گفتن ها از غرور و نفس سرچشمه می گیرد.
تردید کردن عادت ما شده است. تحول مورد نیاز, این است که تو دیگر تردید نکنی تا زمانی که عکسش ثابت شود.
تو بیگانه ای را می بینی, نخستین چیزی که به ذهنت می رسد تردید است, شاید او دزد باشد, شاید قاتل باشد, کسی چه می داند؟ و تا زمانی که عکس آن ثابت نشود تو آن را بدون دلیل حمل می کنی.
مرید باید این نگرش را تغییر دهد, دست کم با مرشد و سپس با سایر مریدان مرشد. اینگونه است که با انداختن این عادت زشت, او بخشی از خانواده مرشد می شود.
این عادت شاید در بازار آلوده به درد بخورد, ولی تمام زندگی تو نباید بازار باشد. اگر سرشار از تردید باشی آنگاه سرشار از بیماری خواهی بود و اگر تو هم به جمله حافظ بر بخوری تو نیز مظنون می شوی و شک می کنی و اگر نتوانی اعتماد کنی نخواهی توانست آسوده باشی و اگر نتوانی آسوده باشی طعم زندگی را نخواهی چشید.
با قیاس و تردید نمی توان به حقیقت رسید نمی توان به عالم نور رسید. اما با قیاس و تردید می توان دانشمند شد می توان سیاستکار بزرگ شد!!
تردید ما را به انزوا می کشاند. ما نمی توانیم "علم و دانش" (نیمه چپ مغز) را با "خرد و حقیقت" (عقل کل=اتجاد و یگانگی) مقایسه کنیم و اگر این کار را بکنیم از دریافت حقیقت محروم می مانیم.
حتی تردیدها می توانند در خدمت اعتماد باشند. مسئله دور انداختن تردیدها هم نیست, مسئله یافتن اعتماد بیش تر و بیش تر است. برای همین است که عشق این همه شادی بخش است, زیرا تو می توانی به کسی اعتماد کنی. آن وقت تردیدها را می توان دگرگون کرد و از آن ها استفاده برد.
باقی بالله گفت: مدتی از پیش من برو... و من موضوع را برایت روشن خواهم کرد. چرا مرشد گفت مدتی از پیش من برو...؟ زیرا اگر نزدیک مرشد باشی بارها دچار توهّم اعتماد خواهی شد, زیرا خود حضور مرشد ساختار شیمیایی درونت را تغییر خواهد داد.
خود حضور او کیمیاگری است. تو شروع به اعتماد می کنی, نه به این سبب که اعتماد در تو طلوع کرده,بلکه فقط به این دلیل که مرشد حضور دارد و بارش پیوسته ارتعاشات او, به تو این توهم را می دهد که تو به او اعتماد داری.
حضور استاد نوردیده می تواند در شما انرژی تولید کند شما را تسخیر کند, بگرداند, زیر و رو کند. این حوزهء انرژی می تواند در تو رقصی بیافریند و آوازی برایت بیاورد و طبیعتا تو می پنداری که این آواز تو است و شاید چنین نباشد و شاید این تنها اثر این حوزه باشد.
باقی بالله گفت: مدتی از پیش من برو... زیرا اگر مرشد همان وقت می گفت, هرگونه امکانی وجود داشت که مرشد هرچه بگوید, مرید بپذیرد. او نمی توانست گفتهء حافظ را بپذیرد, زیرا حافظ مرشد او نبود و حافظ در گذشته بود, قرن ها, او را از حافظ جدا می کرد. او هیچ چیز از حافظ نمی دانست, او شراب حافظ را نچشیده بود برای او حافظ فقط یک متن مقدس بود.
ولی وقتی مرشد(باقی بالله) چیزی به او بگوید شاید انجامش دهد, زیرا باور کرده که به او اعتماد دارد, شاید او تردید نمی کرد, با وجودی که تردید در اعماق ناخودآگاهش وجود داشت.
مرشد او را دور می کند تا او بیشتر عادی شود, بیشتر واقعی شود, بیشتر مانند خودش شود, تا تماس با مرشد سست شود و اثر مرشد کم رنگ شود و از بین برود. و روش استاد واقعی چنین است: آنان همیشه نشان می دهند, آنان علاقه چندانی به پاسخ های روشنفکرانه ندارند, تمام تلاش آنان این است که موقعیتی خلق کنند تا آن موقعیت ها بتوانند چیزها را به تو نشان بدهند.
من تمام انتظارات و توقعات شما را به مسخره می گیرم و تنها آن وقت، اگر مرا باور کردی، آن وقت اعتماد واقعی است.
پس از مدت زمانی مرید نامه ای از پیر دریافت کرد که می گفت: "تمام پولی را که داری بردار و به دربان هر فاحشه خانه ای که می دانی بده"
این چه نوع توصیه ای است؟ فقط در مورد خودت فکر کن: اگر من چنین چیزی از تو خواسته بودم... مرید گیج شده بود...
و طبیعی است. تو نمی توانی از مرید خشمگین باشی, انسان ها چنین هستند. آنان همیشه از گوشه چشم مراقب هستند, آنان همیشه مظنون هستند. حتی اگر باور کنند و اعتماد کنند- تنها در سطح است, بیش از این نیست. آنان تا حدی بیش تر نمی توانند با تو بروند و سپس ذهنشان شروع به رد کردن می کند.
مرید گیج شده بود... و وقتی تو ضربه ای گیج کننده بخوری, طبیعی است که فکر کنی مرشد در خطا است, این ناهوشمندی کامل است- زیرا شاید مرشد عمداُ به تو ضربه زده باشد و تو را گیج کرده باشد. شاید این ضربه از نوع درمانی آن باشد, گاهی یک ضربه واقعی برای انسان بسیار خوب است, این ضربه تو را بیدار می کند به تو کمک می کند تا سر عقل بیایی, به تو سرزندگی می دهد و بار دیگر تو را هشیار می سازد.
مرید گیج شده بود و برای مدتی فکر کرد که این مرشد باید قلابی باشد. و تو باید مرید را درک کنی, زیرا او خود تو است! این مرید نماینده تمام "مریدان"دنیا است. تردید برخاسته: این مرشد هم که قلابی است! او باید رابطه ای پنهانی با فاحشه خانه ها داشته باشد و من باید پول آن را پرداخت کنم! این خیلی مزوّرانه است! این چه نوع دستوری است؟ و هیچ توضیحی هم پیوست ندارد!
مرشد هیچ گاه توضیح نمی دهد, مرشد فقط به تو دستور می دهد و باید انجام شود. اگر درخواست توضیحات داشته باشی فرصت را از دست داده ای, زیرا می توان توضیحات را داد ولی آن ها فقط منطق تو را ارضا می کنند و اگر با منطق ارضا شده کاری را انجام دهی آن وقت این اعتماد نخواهد بود! این به رشد اعتماد تو کمک نخواهد کرد.
اگر تو در آزمایشگاه علمی باشی, تردید هوشمندانه است, ولی اگر در طلب معرفت در درونت باشی, آن وقت اعتماد هوشمندانه خواهد بود. تردید نیازمند تاًیید و مرجعیت و مدرک و عناوین است!
هوشمندی خودش می داند که چه کسی و چه چیزی بوی حقیقت می دهد و نیازی به عناوین و توضیحات و مدارک کاذب ندارد. هوشمندی هرگز روش های مختلفی را که برای هدف های مختلف مصرف می شوند, با هم مخلوط نمی کند.
مرید گیج شده بود و برای مدتی فکر کرد که این مرشد باید قلابی باشد. پس از این که چند روزی با خود کلنجار رفت, به نزدیک ترین فاحشه خانه رفت و تمام پولی را که داشت به دربان آن جا...
آری, تردیدها زیاد بودند ولی در عمق وجود هنوز اعتمادی وجود داشت. برای همین مرشد او را دور کرده بود, تا خودش برای خودش مبارزه کند. اگر او در حضور مرشد بود, بلافاصله می گفت: "بله قربان" او می رفت و پول را می داد. ولی این کار کمک زیادی نمی کرد.کاری سطحی بود و تردیدها باقی می ماند و در وقتی دیگر و به نوعی دیگر خود را نشان می داد, و با شدتی بیش تر.
همیشه چنین روی می دهد. اگر از تو بخواهند کاری انجام دهی و انجامش دهی, چون به اعتماد نیاز است, تردید در تو خواهد بود, ولی آن را سرکوب کرده ای. دیر یا زود از راه های دیگر خود را نشان خواهد داد. راه های تازه ای برای بیان پیدا خواهد کرد و این تو را مسموم می کند!!
اعتماد خوب است اگر بدون سرکوب کردن تردیدها بیاید, اگر به تردیدها قدرت اظهار کامل داده شود و سپس به سطح بیایند. اگر به تردید های تو تمام فرصت ها داده شود و سپس پیروز شود.
سبب دور کردن مرید, برای چند مدت, همین بود.
مرید گیج شده بود... و پس از این که چند روز با خودش کشتی گرفت...
آن کشتی گرفتن با اهمیت است, اینک او تقسیم شده بود. بخشی از او می گفت"مرشد چگونه می تواند قلابی باشد؟" او را می شناخت, با مرشد همنشینی نزدیک داشته, او را با چشمان خودش دیده بود, زندگیش را احساس کرده بود, نور او را دیده بود و او را درک می کرد. بخشی از قلب او می گفت"اعتماد کن" ولی تمام ذهن, ذهن برون گرا, هزار و یک تردید می آفریند.
نزاع بین قلب و ذهن است: انرژی برون فکن و انرژی درون فکن.نزاع بین دم و بازدم است و عبور از میان این اغتشاش خوب است.
در اینجا تنها روان شناختی نیست، آری هست, ولی بیش از آن است، روحانی است. هدف روان شناختی امری فرعی است. هدف روحانی این است که تمام این آشفتگی و اغتشاش به سطح بیایند. تمام تردیدهایت, تمام شک های ممکن که در تمام گذشته حمل می کرده ای باید به سطح بیایند, زیرا تنها از سطح است که می توانند بخار و ناپدید شوند.
آن ها باید از زیر زمین بیرون بیایند, از آگاهی تو, از ناخودآگاه تو, از ناخودآگاه جمعی تو. تردیدها از تمام سطوح وجود تو باید به سطح بیایند تا بتوانی با آن ها رو به رو شوی. و مسئله قدری بالغ تر شدن نیست, قدری پذیراتر شدن نیست, قدری کمتر عصبی بودن نیست. نه، هدف این است که به تو کمک شود تا در اعتماد رشد کنی. و آیا می دانی در اعتماد رشد کردن یعنی چه!؟
پس از چند روز کشتی با خود, به فاحشه خانه رفت و تمام پولی را که داشت به دربان آن جا داد. عاقبت اعتماد پیروز شد و زمانی که اعتماد بدون سرکوب کردن تردید ها پیروز شود حقیقتی در خود دارد.
دربان گفت: برای چنین پولی من باید قشنگترین جواهر مجموعه ی خودم را به تو تقدیم کنم. وقتی مرد وارد اتاق شد, زنی که در آن جا بود گفت: من دوشیزه ام, مرا با فریب به این خانه آورده اند و مرا با زور و تهدید در این جا نگه داشته اند.
اگر حس عدالت خواهی تو از دلیلی که برایش به این جا آمده ای, قوی تر است به من کمک کن تا فرار کنم. آن وقت مرید معنای شعر حافظ را درک کرد.
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید!
اعتماد می داند که چگونه اطاعت کند. اعتماد تنها اطاعت را می شناسد و توسط اطاعت, نفس رفته رفته ناپدید می شود. مسئله بین نفسانی و بی نفسانی زیستن است. تمام عملکرد مرشد این است که به تو کمک کند که چگونه همچون نفس بمیری و برای این از انواع روش ها استفاده می کند.
یادت باشد, خیلی زود فرار نکن, به این آزمایشگاه کیمیاگری فرصتی بده. اگر می خوانید که زیاد بدانید و یا به درستی و نادرستی آن پی ببرید, برای نفس می خوانید, شما باید برای مردن بخوانید.
فقط وقتی که مردید, روزی فرصت این را خواهید داشت که مرا بکشید. و آن روز روزی بزرگ است. وقتی هر دو از بین رفتیم, تنها خداوند باقی می ماند و این هدف تمام مذاهب است و نه خرافات آن!
ویرایش و گردآوری از کتاب راز اشو 
relatie tussen zelfkennis en gezondheid