هوشیاری و شاخص آن چیست؟ / بخش اول

 

از کجا بفهمیم که ما در حالت هوشیاری و یا در اوهام هستیم؟
شاخص میزان هوشیاری و آگاهی چیست؟

ما به کجا مراجعه می کنیم و تشخیص می دهیم که هم اکنون در حالت هوشیاری و آگاهی و معصومیت قرار داریم یا در حالت توهم و ناهوشیاری قرار داریم؟

پیشتر گفتیم که برای تشخیص وضعیت هوشیاری با ناهوشیاری و یا برای تشخیص معصومیت که همان هوشیاری و آگاهی است، به ادراکات یافتنی در خود مراجعه می کنیم و برای مراجعه به ادراکات یافتنی در خود، که خبر از خود به خود است، از قوه ی تعقل و مراقبه استفاده می کنیم.

ادامه دارد...

قاسم سلطانی

انسان مستقل و انسان مقلد

 

انسانی که نتواند تعقل و مراقبه کند (ذهن منفعل) و به ادراکات یافتنی در خود راه یابد، مجبور می شود از راه اطلاعات حصولی، خود و دیگران را بشناسد.
افسار چنین فردی دست خودش نیست و توسط نفس و ذهن تقلیدی کنترل می شود.
شناخت، عشق، محبت و رابطه ی چنین فردی هیچ اعتباری ندارد، زیرا شناخت چنین فردی از روی فهم او نبوده است.
انسانی که رابطه ی تفهمی با خود و دیگران ندارد، انسانی است که انقطاع هیجانی با خود و دیگران دارد. برای اتصال هیجانی با خود و دیگران باید خود انسان فهم کند، نه اینکه فهم دیگران را تقلید کند.

انسانی که خود فهم و تعقل نکند، به عشق و رابطه ی او هیچ اعتباری نیست و روزی شما را سرخورده خواهد کرد.

قاسم سلطانی

مقدمه خودشناسی استاد نوروزی/ بخش پنجم‌ و پایانی

 

هدف نهایی هرکس خود اوست!

زیرا اساساً امکان ندارد که چیزی یا کسی غیر خود ما هدف ما باشد
اگر هرچیزی یا هر کس دیگری را که تاکنون خیال می کردیم هدف واقعی ی ما هستند با نشانه های پنجگانه ی شناخت هدف مورد آزمایش قرار دهیم خواهیم یافت که تنها کسی که می تواند هدف نهایی ی ما باشد خود ما هستیم
وقتی هدف نهایی وابزار ادراک و شناخت آن در خود ما است پس یقیناً آن هدف خود ما هستیم
اما با وجود اینکه هدف نهایی ی ما خود ما هستیم و برای شناخت هدف خود باید به خود مراجعه کرده و خود را بشناسیم امری کاملاً بدیهی است ولی چرا اکثر ما در بیرون بدنبال خود می گردیم؟
و چرا وقتی از خود ما به ما خبر می دهند برای تصدیق آن بدنبال منابع و مستندات بیرونی هستیم؟
و چرا هرچه ما را به خود مراجعه داده و به درون اشاره می کنند باز هم ما به بیرون نگاه می کنیم؟
دلایلی دارد که در اولین فرصت مناسب به آن خواهیم پرداخت
برخی از بهترین اهدافی را که تاکنون به عنوان هدف نهایی به ما معرفی کرده اند عبارتند از
1) رضایت و خوشنودی ی خدای متعال
2) یاری اسلام
3) ظهور امام زمان
4) عدالت
5) آزادی
6) مبارزه با ظلم
7) اخلاق انسانی
8) تعلیم و تربیت
9) امنیت اجتماعی
10) آسایش دنیایی
و یا هر هدف دیگری که به ذهن شما خطور کند
آیا تحقق همه ی این اهداف بدون شما و سعادت و خوشبختی ی شما می تواند هدف نهایی ی شما باشد؟

ما وقتی عدالت و امنیت را می خواهیم که درنهايت به نفع ما باشد، وقتی رضایت خدا مطلوب ما است که بهشت را نصیب ما کند،
زمانی حاضريم برای اسلام و دین و قرآن فداکاری کنیم که بی فایده نبوده و نتیجه ای برای دنیا و یا آخرت ما داشته باشد
اگر از فداکارترین فداکاران عالم بپرسید آیا حاضری همه ی مردم دنیا به بهشت رفته و به سعادت خودشان برسند به شرط اینکه تو جهنمی شده و به شقاوت همیشگی برسی؟ هیچکس حاضر نمی شود چنین شرطی را قبول کند
معلوم می شود همه ی این اهدافی را که خیال می کردیم هدف نهایی ی ما بوده اند و آنها را بی قید و شرط می خواهیم و از هر چیز دیگری بیشتر دوست داریم اهداف متوسط و بین راهی بوده اند و اساساً هدف نبوده اند بلکه وظایف و اسباب و وسایطی برای رسیدن به هدف واقعی بوده اند
کسی که هدف واقعی خود را نشناسد درحقیقت خودش را نشناخته است و کسی که خودش را نشناسد درواقع هدف خود را نشناخته و اگر بداند که خودش را نمی شناسد جهل بسیط دارد و اگر نداند که خودش را و هدفش را نمی شناسد و خیال کند که خودش را می شناسد گرفتار جهل مرکب از دو جهل شده است یکی اینکه نمی داند و دیگری اینکه نمی داند که نمی داند
تا اینجا اجمالا دانستیم که هدف نهایی ی ما در خود ما و بلکه خود ما هستیم
آنچه باقی می ماند اینست که خود ما چیست و کیست؟
از اینجا به بعد خودشناسی به معنای خاص آن آغاز می شود

مقدمه خودشناسی استاد نوروزی/ بخش چهارم

 

"نشانه های هدف واقعی"
اولین نشانه ی هدف واقعی ی شما آنست که آنرا از همه بیشتر دوست داری بطوری که حاضری برای رسیدن به آن از همه ی علاقه های دیگرت بگذری ولی حاضر نیستی خواسته های دیگرت را به آن ترجیح دهی

دومین نشانه ی هدف واقعی ی شما آنست که همه چیز در برابر آن تبدیل به وسیله و ابزار شده و ارزش و اهمیت و مطلوبیت ذاتی ی خود را از دست می دهد درنتیجه آنرا مطلق و بی قید وشرط می خواهی و هنگام تزاحم خواسته ها آنرا ترجیح داده و مقدم می کنی

سومین نشانه ی هدف واقعی ی شما آنست که حاضری همه چیز را فدای آن کنی ولی به هیچوجه حاضر نمی شوی که آنرا فدای چیز دیگری کنی

چهارمین نشانه ی هدف واقعی ی شما آنست که برای رسیدن به آن همه چیز جنبه ی ابزاری پیدا می کند و هر وسیله و ابزاری توجیه می شود
اما اینکه تاکنون شنیده اید که هدف وسیله را توجیه نمی کند کاملاً صحیح است ولی مربوط به هدف واقعی نیست و درباره ی اهداف خیالی است و از آنجا که اکثر قریب به اتفاق مردم از شناخت هدف نهایی و واقعی ی خود محرومند و دارای اهداف خیالی هستند بصورت قاعده ی کلی گفته می شود که هدف وسیله را توجیه نمی کند
درحالی که هدف اگر هدف واقعی باشد هر وسیله ای را توجیه می کند وگرنه هدف نخواهد بود
پنجمین نشانه ی هدف واقعی ی شما آنست که
سؤال "چرا" از آن، بیجا و بی معنا باشد
یعنی ابتدا باید با سوال "چرا" انتخابها و انگیزه های خود را یکی پس از دیگری زیر سوال برده تا در نهایت به پاسخی برسیم که سوال "چرا" از آن، بیجا و بی معنا شود
مثلاً وقتی تصمیم به رفتن دانشگاه گرفته اي از خود بپرس چرا می خواهی به دانشگاه بروی؟
خواهی گفت برای اینکه درس بخوانم
می پرسی چرا می خواهی درس بخوانی؟
پاسخ می دهی برای اینکه باسواد شوم
و همینطور سؤال و جوابها را ادامه می دهی تا به جواب آخر که همان هدف واقعی است برسی اگر به جواب آخر رسیدی خواهی دید که سؤال "چرا" بی معنا و مضحک می شود
بنابراین هرگاه دیدیم خواسته ای را به عنوان هدف انتخاب کردیم ولی حاضر نیستم برای رسیدن به آن از همه ی علاقه های دیگر بگذریم و در راه رسیدن به آن قید و شرط می گذاریم و به آن با نگاه ابزاری می نگریم و در مقام تزاحم، آنرا خرج و فدا می کنیم و هنوز جا دارد که "چرا" بگوئیم باید بدانیم که هنوز هدف نهایی را به درستی نشناخته ایم و آمادگی ی لازم برای رسیدن به هدف نهایی ی خود را نداریم

با استفاده از نشانه های پنجگانه منتظر پیدا کردن هدف واقعی ی خود باشید

اگر از ما درباره ی هدف جبری ی هر یک از موجودات این جهان سؤال کنند اغلب پاسخ درخوری خواهیم داد زیرا هميشه تلاش ما برای شناختن موجودات این عالم از مورچه و زنبور گرفته تا خدا و اسلام و پیامبر و امامان بوده و تمامی ی علوم و دانشی که تحصیل کرده ایم در جهت آشنایی و شناخت هرچه بیشتر آن موجودات و قوانین حاکم بر آنها بوده است
ولی چرا کمتر کسی دیده می شود بدنبال شناخت هدف جبری ی خودش باشد؟
جای بسی شگفتی است که ما نهایت حرکت جبری ی انواع و اقسام دانه ها و بذرها را میدانیم اما از آخر و عاقبت نهایی ی خود بی اطلاعیم
آن دسته ی معدودی هم که درصدد برآمده اند تا هدف نهایی ی خود را بشناسند از ابزارهایی برای شناخت خود بهره برده اند که مناسب برای شناخت اهداف سایر موجودات است یعنی همه ی تلاش علمی ی آنها در محدوده ی ادراکات دانستنی خلاصه شده و در بیرون از خود، هدف خود را جستجو کرده اند غافل از اینکه وقتی بدنبال شناخت هدف خود هستیم باید از ادراکات یافتنی بهره جسته و در باطن جان خود کاوش کنیم
گوهر خود را هویدا کن کمال اینست وبس
خویش را درخویش پیدا کن کمال اینست وبس

وقتی هدف نهایی در خود ما است وابزار ادراک و شناخت آن هم در خود ما است یقیناً آن هدف خود ما هستیم
اینکه هدف نهایی ی ما خود ما هستیم و برای شناخت هدف خود باید خود رابشناسیم امری کاملاً بدیهی است ولی چرا در بیرون بدنبال خود می گردیم؟
و چرا وقتی از خود ما به ما خبر می دهند برای تصدیق آن اخبار بدنبال منابع و مستندات بیرونی هستیم؟
و چرا هرچه ما را به خود مراجعه داده و به درون اشاره می کنند باز هم ما به بیرون نگاه می کنیم دلایلی دارد که در فرصت مناسب به آن می پردازیم
چرا هدف نهایی خود ما هستیم؟
زیرا اساساً امکان ندارد که چیزی یا کسی غیر خود ما هدف ما باشد
اگر هرچیزی یا هر کس دیگری را که تاکنون خیال می کردیم هدف واقعی ی ما است مورد آزمایش با نشانه های پنجگانه ی شناخت هدف قرار دهیم خواهیم دید که تنها کسی که می تواند هدف نهایی باشد خود ما هستیم

ادامه دارد...

مقدمه خودشناسی استاد نوروزی/ بخش سوم

 

"هدف"

نقطه ی آغاز حرکت را مبداء، و نقطه ی پایانی ی آنرا هدف می نامند
از آنجا که هدف همان نقطه ی پایانی ی حرکت است اگر انواع حرکت را بشناسیم اقسام هدف را هم خواهیم شناخت
حرکت چیست؟
حرکت یعنی انتقال و انتقال گاهی از جایی به جایی است مانند انتقال از منزل به مدرسه
و گاهی از جایگاهی به جایگاهی است مانند انتقال از کودکی به جوانی و پیری

حرکت بر دوقسم است
جبری و اختیاری
از آنجا که هدف، پایان حرکت است
اگر حرکت جبری باشد لزوماً هدف هم جبری خواهد بود
مانند حرکت جبری ی انسان از تولد تا مرگ
واگر حرکت اختیاری باشد لزوماً هدف هم اختیاری خواهد بود
مانند حرکت اختیاری ی انسان از نادانی و نپختگی بسوی دانایی و پختگی

آنچه برای انسان دارای اختیار از اهمیت فوق العاده برخوردار است شناختن هدف جبری ی خود است یعنی بداند برای کدام نهایت و پایان آفریده شده است و سرانجام از کجا سر درمی آورد،
آیا حرکت جبری ی انسان با تولد شروع می شود و با مرگ به پایان می رسد؟
یا مرگ هنوز بین راه است و پایان راه انسان قیامتی است که انبیاء و اولیاء الهی از آن خبر داده اند؟

اینکه به پاسخ این سؤال برسیم سه راه پیش رو داریم
راه اول اعتماد کردن به خبری که انبیاء و اولیاء الهی داده اند
این راه آسانترین راه است ولی کسی که می خواهد با انتخاب آگاهانه ی اختیاری ی بسوی هدف جبری ی خود حرکت اختیاری داشته باشد از این طریق راضی و قانع نمی شود

راه دوم اینست که صبر کند تا آخر کار و ببیند به کجا می رسد یعنی از حرکت اختیاری ی خود هیچ استفاده ای نبرده و در طول زندگی با انجام حرکت جبری فقط زنده باشد نه زندگی کند دقیقا مانند یک دانه ی سیب که وقتی در خاک قرار می گیرد تا وقتی تبدیل به سیب می شود هیچ آگاهی و اختیاری از خود ندارد
راه سوم اینست که از قدرت فهم و عقل خود بهره برده و با مراجعه به برنامه ی نرم افزار جان خود و با استفاده از ادراکات یافتنی و مصون از خطا هدف جبری ی نهایی را شناخته و تا رسیدن به آن حرکت اختیاری و آگاهانه داشته باشد و در طول زندگی همراه با زنده بودن زندگی هم بکند

هدف جبری که هر جانداری برای رسیدن به آن آفریده شده است هرچند در پایان حرکت جبری ی آن جاندار قرار دارد ولی از همان ابتدا در درون آن جاندار بصورت استعداد و بالقوه موجود است
مثلاً استعداد سیب شدن، در دانه ی سیب از همان اول در درون دانه وجود دارد و اگر کسی دانه ها را بشناسد از همان ابتدا از وجود آن خبر می دهد و می گوید که این دانه مثلاً در آینده سیب خواهد شد و آن دانه در آینده پرتقال می شود کودکانی که دانه ها را نمی شناسند و از نهایت حرکت جبری و طبیعی ی آن دانه ها بی خبرند او را به عنوان غیب گو شناخته و به او ایمان می آورند و با تعجب از او می پرسند از کجا دانستى که این دانه در نهایت چه می شود؟
به نظر شما آن عالم آگاهِ به هدفِ دانه ها در پاسخ کنجکاوی ی کودکان چه می تواند بگوید؟
چون سر وکار تو با کودک فتاد
پس زبان کودکی باید گشاد
گاهی می گوید به من اعتماد کن مهم نیست که از کجا می دانم مهم اینست که به من اعتماد کنی که من می دانم و تو نمی دانی
گاهی با اصرار بیشتر کودک مواجه شده و می گوید کلاغه برای من خبر می آورد
وگاهی میگوید تاکنون دیده ای که من دروغ بگویم
گاهی کودک راضی نمی شود که نمی شود ناچار کتابی برایش می آورد و می گوید در این کتاب نوشته شده است
و گاهی های دیگر
هر کودکی با یکی از این پاسخها ساکت می شود و دست از پرسشی که توان فهمیدن پاسخ آنرا ندارد برمی دارد تا وقتی که کم کم بزرگتر شود و بتواند پاسخ صحیح آن پرسش را بفهمد
هدف جبری ی انسان هم از همان بدو شکل گیری ی نطفه اش در رحم مادر مشخص می شود و کسانی که با این هدف آشنایی دارند به سایرین اطلاع می دهند و از آنها می خواهند به دلایل مختلف و بهانه های گوناگون به آنها اعتماد کرده و تا رسیدن به مرز فهم و عقل و شعور، دست از این اعتماد برندارند و پس از رسیدن آنها به مرز تعقل آنها را دعوت به تعقل و اندیشه و تدبر می کنند و از آنها می خواهند اقوال را شنیده و با مراجعه به ادراکات یافتنی ی خود که مصون از خطا هستند آنها را سنجیده و بهترین آن اقوال را برگزینند
کسانی که آمادگی ی لازم را برای شناخت هدف واقعی ی خود با تکیه بر ادراکات یافتنی ی درونی خود دارند منتظر یافتن هدف نهایی ی خود در درون خود باشند

اگر انسان بتواند هدف جبری ی نهفته در جان خود را، درست بشناسد و با انتخاب آگاهانه، آنرا نشانه گرفته و انتخاب اختیاری کند هنگامی که در مسیر حرکت جبری ی زندگی به آن هدف جبری برسد چون به نهايت آرزو و خواسته ی اختیاری ی خود رسیده است وارد در بهشت سعادت شده و خود را بهشتی خواهد یافت
ولی اگر هدف اختیاری ی او با هدف جبری اش مطابقت نداشته و او در شناخت هدف جبری اش دچار اشتباه شده باشد در جهنم ناکامی ها و حسرت ها وارد خواهد شد زیرا هدفی را انتخاب کرده که خیالی بوده و واقعیت نداشته و به چیزی خواهد رسید که هرگز آنرا انتخاب نکرده است یعنی هرچه را که خواسته نرسیده و هرچه را که نخواسته رسیده است

اگر کسی بخواهد هدف جبری ی واقعی ی خود را درست بشناسد تا گرفتار شناخت خیالی از هدف نشود
باید به ادراکات یافتنی ی خود مراجعه کرده و هدف واقعی ی خود را باتوجه به "معنا" و "نشانه های هدف واقعی"، در خود بیابد

ادامه دارد...

مقدمه خودشناسی استاد نوروزی/ بخش دوم

 

مراد از رجوع به خود رجوع به یافتنی هاست

یافتنی ها چیست؟

هر انسانی ناگزیر از داشتن دو دسته ادراک است

ادراکات دانستنی ادراکاتی هستند که توسط مفاهیم در ذهن ما نقش می بندند
زمانی که ما از بیرون خود کسب اطلاع و آگاهی می کنیم درحقیقت مفاهیمی از وقایع بیرونی در ذهن ما وجود پیدا می کنند
مثلاً وقتی به اطراف خود نگاه می اندازيم و از وجود اشیائی در اطراف خود آگاه می شویم چیزی از موجودات خارجی که در معرض دید ما هستند وارد در ذهن ما نمی شوند بلکه تنها مفهومی از آنها در ذهن ما شکل گرفته و نقش می بندد
وجود مفاهیم ذهنی را ادراکات دانستنی می نامیم

2) ادراکات یافتنی
یافتنی ها ادراکات ناگزیری هستند که بدون واسطه ی مفاهیم، ادراک می شوند و بدون آنها هیچ ادراک دانستنی برای انسان نخواهد بود
زیرا آگاهی ی ما از بیرون توسط مفاهیم ذهنی بود اگر از ما سؤال شود که آگاهی شما از خود این مفاهیم ذهنی چگونه است با واسطه ی مفاهیم دیگری است یا بی واسطه است؟
زیرا ما، گذشته از ادراک مفاهیم واقعیات، وجود خودِ این مفاهیم ذهنی را هم درک می کنیم یعنی می یابیم که درحال دیدن یا شنیدن هستیم
اگر قرار شود این ادراک یافتنی هم مانند ادراکات دانستنی با واسطه ی مفاهیم ذهنی ی دیگری تحقق یابد باز سوال می شود که آگاهی شما از مفاهیم ذهنی ی دوم با واسطه است یا بی واسطه؟
اگر با واسطه باشد باز همان سوال تکرار شده و اگر همان پاسخ داده شود تسلسل پیش می آید و درنتیجه هیچ ادراک دانستنی برای ما حاصل نخواهد شد درحالی که می بینیم این همه دانستنی داریم
پس ناگزیر هر ادراک دانستنی باید منتهی و متکی به یک ادراک یافتنی باشد تا انسان بتواند از بیرون وجود خود، آگاهی و اطلاع پیدا کند
برای فهمیدن حق و باطل باید به خود مراجعه کنیم
مراجعه به خود یعنی رجوع به ادراکات یافتنی
از کجا معلوم که ادراکات یافتنی، حق و باطل را به ما درست نشان دهد؟ شاید خطا کند شاید دروغ بگوید شاید تحت تأثیر عوامل بیرونی محیطی باشد

ادراکات یافتنی عصمت از خطا دارند
زیرا خطا تنها در ادراکاتی راه دارد که ادراک کننده با ادراک شونده دوچیز باشند و واقعیات بواسطه ی مفاهیم ذهنی، ادراک شوند که در این صورت، امکان خطا در سه مرحله وجود دارد
1) مرحله ی دریافت مفاهیم
مانند وقتی که ابزارهای دریافت کننده ی مفاهیم مثل حواس بینایی و شنوایی و چشایی و بویایی و بساوایی دچار نقصان باشند و نتوانند به وظیفه ی خود بخوبی عمل کنند درنتیجه دریافت مفاهیم مطابق با واقع نخواهد بود
2) مرحله ی انتقال مفاهیم به ذهن
مانند وقتی که عوامل گوناگونی چون محیط و آموزش و عادات و علایق و دلبستگیها چنان ما را برنامه ریزی کنند که ادراکات دریافت شده را آنگونه که برنامه ریزی شده ایم به ذهن منتقل کنیم نه آنگونه که هست
3) مرحله ی پردازش مفاهیم در ذهن که همان تفکر است

همه ی ادراکات دانستنی در مراحل سه گانه ی فوق الذکر در معرض خطا هستند

اما برای تحقق ادراکات یافتنی هیچیک از مراحل سه گانه وجود ندارد تا امکان خطا وجود داشته باشد
درحقیقت ادراک شونده چیزی جدای از ادراک کننده نیست تا برای ادراک شدن نیازی به ابزارهایی بنام حواس یا واسطه هایی بنام مفاهیم یا محلی بنام ذهن یا پردازشگری بنام فکر باشد بلکه خود واقعیات نه مفاهیم آنها مورد مشاهده قرار می گیرد و پرواضح است که وجود خطا در این ادراک بی معناست چون معنا ندارد که وقتی واقعیتی خودش بی واسطه ادراک شده است درعين حال محتمل باشد که خودش نباشد احتمال اینکه چیزی خودش خودش نباشد احتمال تناقض است و احتمال تناقض هم باطل است
بنابراین هر انسانی در درون خود ادراکی از نوع یافتنی دارد که مصون از هر خطا و اشتباه است
و اگر کسی بتواند با این نوع از ادراکات خود ارتباط وثیق و عمیقی برقرار کند و همه ی وقایع را از منظر ادراکات یافتنی مشاهده کند واجد مقام عصمت می شود

ادامه دارد...

مقدمه خودشناسی استاد نوروزی/ بخش اول

 

بحثی که در پیش رو داریم، اولی ترین بحث و ریشه ای ترین تحقیق و نافعترین مذاکره است
هیچ بحث و گفتگو و مذاکره ای نیست مگر اینکه وابسته و نیازمند به آن است
این بحث زیربنا و پیش نیاز همه ی مباحث و تمامی ی علوم بوده و خود هیچ پیش نیاز و مقدمه ای جز بلوغ فکری و رسیدن به مرز تعقل ندارد
مراد از مرز تعقل آغاز خروج از مرحله ی تقلید کورکورانه و تعبد عامیانه و تعصب جاهلانه است
هر انسانی در مسیر رشد طبیعی خود با گذراندن مراحل تقلید طوطی وار و تعبد و تعصب کودکانه ناگزیر به مرحله ای می رسد که می خواهد خودش بداند و بفهمد و از فهمیدن حقایق لذت می برد در چنین وقتی است که او به مرز تعقل رسیده و آماده ی شنیدن مباحث پیش رو خواهد بود در غیر اینصورت شنیدن این بحث برای او سمی مهلک است
بحث مذکور را با طرح سوالی آغاز می کنم
از کجا بفهمیم سخنی درست یا غلط است؟
ملاک و میزان درستی و نادرستی ی افکار و نظرات چیست؟
پاسخ این سؤال باید به گونه ای باشد که نتوان خود این سؤال را در مورد آن تکرار کرد یعنی میزان نهایی باشد

اگر ما نتوانیم شاخص و میزان شناخت حق از باطل و درست از نادرست را پیدا کنیم هرگز نخواهیم توانست به عقیده ی واقعی برسیم و تمام عقاید ما خیالی ی محض خواهد بود
زیرا اعتقاد واقعی ی هرکس اعتقادی است که مطابق با عقیده ی واقعی ی او باشد
و عقیده ی واقعی هرگز تغییر و تبدیل پیدا نمی کند
اگر کسی ابتدا به عقیده ای اعتقاد داشته باشد ولی بعدا متوجه شود که اشتباه بوده و به عقیده ی دیگری معتقد شود از معتقد شدن به عقیده ی دوم معلوم می شود که در گذشته خیال می کرده که به عقیده ی قبلی اعتقاد داشته در واقع بعدا فهمیده که از اول اشتباه بوده و چنین اعتقادی را نداشته فقط چون حقیقت را نمی دانسته تخیل اعتقاد داشته است
اصطلاحأ به این نوع از عقاید جهل مرکب می گویند یعنی واقعیت را نمی داند ولی نمی داند که نمی داند بلکه معتقد است که می داند
پرواضح است که چنین اعتقادی که مشتمل بر دو جهل است خیالی بیش نیست
غالب عقایدی که غالب مردم دارند عقاید واقعی ی آنان نیست و آنها خیال می کنند که عقاید واقعی ی آنان است
کسانی که دسترسی به خود حقیقت ندارند هرگز عقیده ی واقعی نخواهند داشت و تمامی ی عقاید آنها پوشالی و زائل شدنی است
حال باید ببینیم راه رسیدن به خود حقیقت چیست؟ و ما چگونه می توانیم بگونه ای حقیقت را بشناسیم که احتمال خطا و اشتباه نداشته باشد تا بتوانیم خود را صاحب عقیده بنامیم

وقتی مطلبی را می فهمیم و آنرا تصدیق یا رد می کنیم
دقیقاً چه اتفاقی می افتد؟
چه می شود که گاهی می گوییم فلان سخن را فهمیدم و صحیح است یا فهمیدم و صحیح نیست؟
مکانیزم فهمیدن و تشخیص حق از باطل و درست از نادرست و واقعیت از دروغ و خیال و وهم چیست؟
قاعدتاً در پاسخ باید بگوئیم اقوال وآراء را با حق می سنجیم اگر مطابقت داشت می گوییم درست است و اگر مطابقت نداشت می گوییم درست نیست به همین راحتی
اینجاست که سؤال نهایی مطرح می شود که:
جایگاه حق کجاست؟
شما به کجا مراجعه کردی و حق را در آنجا دیدی و گفتی فهمیدم درست است یا فهمیدم درست نیست؟
حق در کجا بود که ماتوانستیم به آنجا مراجعه کرده و آراء و نظرات را با آن بسنجیم؟
تنها پاسخی که برای این سؤال خواهیم داشت اینست که:
به خودم مراجعه کردم و حق را در آنجا یافتم و هر وقت که چیزی را می فهمم درحقیقت به خودم مراجعه می کنم و آنرا با حقیقت موجود در جانم می سنجم اگر مطابقت داشت می گویم درست است و اگر مطابقت نداشت می گویم درست نیست
فهم همه ی انسانها در خود آنها است و امکان ندارد که فهم کسی نزد دیگری باشد آنچه نزد دیگری است فهم خود اوست نه فهم شما
کسی که چیزی را می فهمد و قدرت تشخیص حق از باطل و درست از نادرست و واقعیت از دروغ و خیال و وهم را دارد یقیناً در نهاد جان خود، حقایق را دارد
از اینجا به تفاوت میان علم و فهم می رسیم
علم می تواند از بیرون و از دیگران به ما منتقل و اکتساب شود ولی فهم همیشه درونی و داشتنی است و نیازی به کسب کردن ندارد فقط کافی است به داشته های خود توجه کرده و نحوه ی مراجعه به خود و حقایق موجود در جان خود را با تمرین و تکرار بیاموزیم

اختلاف آراء و نظرات از کجاست؟
چرا با وجود اینکه همه ی انسانها در انسان بودن مشترک و دارای فهم خدادادی و غیراکتسابی هستند این همه با یکدیگر اختلاف نظر دارند؟
عامل اول: وجود اختلاف در اطلاعات و داده های بیرونی است
عامل دوم: اختلاف در استفاده از فهم درونی است که این اختلاف خود علل متعددی دارد
عامل سوم: تفاوت کمّی در مقدار فهم درونی است یعنی کم و زیادی ی ظرف و استعداد انسانها

وقتی می گوییم هنگام فهمیدن درستی یا نادرستی مطلبی باید به خود مراجعه کنیم دقیقا منظور ما از مراجعه به خود رجوع به چیست؟
مراد از رجوع به خود رجوع به یافتنی هاست

ادامه دارد

مراقبه؟

 

اگر انسان بتواند مراقبه کند و راه حقیقی مراقبه را که مراجعه ی به مرکز معصوم خود است پیدا کند، به منزل رسیده است. هرکسی یک بار بتواند مراقبه کند، برای همیشه نجات یافته است.
مهم اینجاست که دنیا مراقبه را سوء تفاهم کرده است.

مراقبه یعنی مراجعه به منبعی که آلوده نیست، دست نخورده است. تمام حقایق شناختی در آنجا واقع است.
مراقبه یعنی ادراکات یافتنی در درون خود

قاسم سلطانی

رای و انتخاب نادرست و غلط

 

الگوی رای دادن تو به حاکمان کشورت چیست؟
الگوی انتخاب همسر تو چیست؟
الگوی انتخاب دوست تو چیست؟

مگر حاکمان و مدیران و سیاستمداران تحصیلکرده نیستند؟
پس چرا اختلاس می کنند؟ پس چرا وقتی به قدرت می رسند غرور و تکبرشان بوی تعفن می دهد؟ پس چرا دروغ می گویند؟ پس چرا تحریف و سانسور می کنند؟ پس چرا خلاق نیستند؟

مگر تو همسر تحصیلکرده و استاد دانشگاه نمی خواستی؟ پس چرا حالا احساس بدبختی می کنی؟ پس چرا مدرک همسرت تو را درک و فهم نمی کند؟
پس چرا دین و باورهای همسرت نمی تواند با تو در اتصال هیجانی باشد؟
پس چرا هم حزبی تو،
که او را به عنوان همسر برگزیدی، دیگر حس و احساسی به او نداری؟

اشکال در کجاست!

قاسم سلطانی

وسواس سلامت جانی؟

 

بعضی از افراد به شدت "نگران" جان و سلامتی فیزیک خود هستند، اما نمی دانند که "نگرانی" بزرگ ترین اختلال در دنیاست.

ترازوی بعضی از ساده لوحان در شناخت افراد، امور ظاهری است. مثلا اگر شما عارف باشی، اما دو نخ سیگار بکشی و یا شراب بخوری، دیگر تو عارف نیستی!

مگر سیگار و شراب برای سلامتی مضر نیست؟

رفتاری که یک عارف با سیگار و شراب دارد، رفتاری نیست که تو بتوانی با سیگار و شراب ایجاد کنی، خودت را با رفتارهای دیگران مقایسه نکن.

خیلی ها هستند که نان معمولی می خورند، اما بعد از خوردن نان هار می شوند، خیلی ها آب را هم نمی توانند هضم کنند. جاهل همیشه به ظاهر توجه دارد و به شدت نگران جان خود است. آنچنانکه نگران عینک و سلامتی چشم های خود است، به فکر غرور و تکبر و نمادهای انقطاع در خود نیست.
برای این افراد مهم نیست کسی احساس مالکیت داشته باشد، تنگ نظر و جاه طلب باشد. برای اینها مهم نیست کسی نارضایتی مزمن داشته باشد، اما سلامتی جان برای شان خیلی مهم است و تو نباید سیگار بکشی!

این تیپ شخصیت ها معمولا اغلب عمر خود را در نگرانی جان خود، عمر خود را به ته می رسانند و مهمترین امری که پشت این جنس وسواس ها خوابیده، این است که سیگار و مشروب را صورت مسئله کند، تا اصل صورت مسئله حذف شود!

تو عقل خویش را از می نگهدار
تو می را عقل دزدیدن میاموز

تو در معنی گشا این چشم سر را
چو گوشش حرف برچیدن میاموز

تو نگران دو نخ سیگار و یک کاسه شراب دیگری نباش، اینها را بهانه می کنی تا اصل ها را حذف کنی

از خود بیگانگی از خوردن شراب مضر تر است، عدم فضاداری، امتناع هیجانی و تمام نمادهای انقطاع، هر کدامشان خطرناک تر از هروئین و بیماری ایدز هستند!

قاسم سلطانی

خدا پرستی و خدا شناسی قبل از خود شناسی فریب خود و دیگران است

 

کسی که قبل از خودشناسی، خداپرستی و خداشناسی کند، آبروی خدا را می برد و یک خدای جعلی می سازد که به سیستم عاملش بخورد.

با ذهن و افکار محدود و با نمادهای انقطاع، تو خدا و خود و همه چیز را سوء تفاهم خواهی کرد. اگر می خواهی روان سالم و رفتار سالم و ذهن سالم داشته باشی، اول خودت را بشناس و سپس آگاهانه خداشناسی کن

اصلا کسی که خودش را بشناسد، خدا و دیگران را هم شناخته است.

جاهل خدا را هم سوء تفاهم می کند.

یک متعصب، حسود و مغلطه گر بدون هیچ تردیدی خدا را سوء تفاهم کرده است.

قاسم سلطانی

همه چیز نشانه دارد و هیچ نشانه ای نامرئی نیست

 

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد

در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس!!
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد

تو را بر در نشاند او به طراری که می‌آید
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد

نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد

بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد

عاشق واقعی نشانه دارد، معصومیت، آگاهی و خرد نشانه دارد، صداقت نشانه دارد، آرامش نشانه دارد، کاردانی نشانه دارد، زیبایی نشانه دارد، تمیزی و پاکیزگی نشانه دارد، غرور نشانه دارد، خشم نشانه دارد، مغلطه نشانه دارد، مهربانی نشانه دارد، خودشیفتگی نشانه و علائم دارد و ...

ادعا و لفظمندی مهم نیست، ادعا را با فریبکاری و لفظمندی را با شیادی و تقلید می توان فرا گرفت.

همچنانکه درختان را از میوه هایش می شناسند، ما انسانها را از نمادهای انقطاع و نمادهای اتصال خواهیم شناخت.

و جاهل بیخبر از واقعیت ها، نشانه های جعلی می آفریند. ترازوی جاهل برای فریب است.

قاسم سلطانی

رابطه ی تفهمی چیست؟ / بخش اول

انسانها دو نوع رابطه با خود، دیگران و جهان هستی برقرار می کنند:

نوع اول: رابطه ی تقلیدی و سطحی که به رابطه ی احساساتی و موهومی تبدیل می شود. 
نوع دوم: رابطه ی تفهمی است که از روی شناخت عمیق (ادراکات یافتنی) و گذر از رابطه ی تقلیدی ایجاد شده، که موجب ایجاد اتصال هیجانی می شود.

جوامعی که مردمانش رابطه ی تفهمی با هم ندارند، و روابطشان بر اساس باورها و ادراکات دانستنی از اجداد و ادوار و ارزش های قراردادی اجتماعی بنا شده است، همدلی در آن جوامع کم است و مردمانشان با یکدیگر در انقطاع هیجانی به سر می برند و صمیمیت جای خود را به تردید ها و بی اعتمادی ها می دهد. 
در چنین جامعه ای صمیمیت، عشق و مهر و الفت در خانواده ها انحصاری شده و خودی و غیر خودی با خود به همراه خواهد داشت و همه ی اینها از جنس بیگانگی است نه از جنس یگانگی

در جامعه ای که روابط بر اساس فهم و ادراکات یافتنی بنا نشده باشد، در آن جامعه مغلطه، دروغ، خودبینی، استثمار و هرچه نماد انقطاع است، تولید می شود.

رابطه ی غیر تفهمی حاشیه ساز است و اغلب ظرف را می بیند نه مظروف را

گر به مظروف نظر داری شهی
و رابطه ی تفهمی به ذات شناسی می پردازد. 
یک انسان متعالی همیشه با خود و دیگران رابطه ی تفهمی ایجاد می کند.

ادامه دارد ...

قاسم سلطانی