عشق به دستنیافتنیها؟
عشق به دستنیافتنیها؟
بازگشت به زخمهای کودکی در روابط عاطفی
چرا بعضیها جذب کسانی میشوند که به سختی در دسترس هستند؟
در ظاهر، پاسخ ساده به نظر میرسد: چون آن آدمها رازآلودند، پر رمز و راز، یا شاید "خاصتر" به نظر میرسند.
اما اگر نگاهی ژرفتر بیندازیم، متوجه میشویم که پای یک زخمی کهنه در میان است. زخمی که اغلب در دل تجربههای دوران کودکی جا خوش کرده است.
بسیاری از ما، بیآنکه بدانیم، جذب کسانی میشویم که ناخودآگاه شبیه کسانی هستند که روزی آرزو داشتیم دوستیشان، مهرشان یا تأییدشان را بهدست آوریم، اما هرگز چنین نشد.
پدر یا مادری که همیشه غایب بود، یا اگر هم بود، با ما نبود. مربی، معلم یا بزرگتری که لبخندش را دریغ کرد. ما آن لبخند را در ضمیرمان دفن نکردیم، بلکه به دنبال نسخهی دیگرش رفتیم: کسی شبیه او، با همان فاصله، همان تردید، و همان جذابیت مرموز.
بر اساس نظریهی دلبستگی (John Bowlby)، کودکانی که دلبستگی ایمن ندارند، ممکن است در بزرگسالی به افرادی جذب شوند که سرد، متناقض یا غیرقابل پیشبینی هستند؛ چون این افراد ناخودآگاه یادآور همان والد یا نگهبانی هستند که در کودکی هم عشق را مشروط، و گاهگاه، عرضه میکرد.
این الگو در نظریه فروید به عنوان "تکرار اجباری" شناخته میشود؛ تمایل ناخودآگاه به بازآفرینی موقعیتهای دردناک گذشته.
مثلا فردی که در کودکی منتظر میماند تا پدرش پس از سفرهای طولانی به او توجه کند، در بزرگسالی ناخودآگاه جذب همسری میشود که مدام در سفر است.
در رواندرمانی تحلیلی، این پدیده را "بازآفرینی ناهشیارانه برای ترمیم زخم" مینامند.
ما بارها به سمت همان نوع رابطه میرویم که زمانی رنجمان داده، فقط به این امید که اینبار پایانی متفاوت برای آن بنویسیم.
اما باز همان رنج، به شکلی تازه تکرار میشود.
در چنین الگویی، هرچه طرف مقابل "دستنیافتنیتر" باشد، گویی عطش درونی ما بیشتر میشود. گویی مغزِ هیجانی ما فریاد میزند: "اینبار باید به دستش بیاوری!
و درست همینجاست که برخی سودجویان، دانسته یا نادانسته، وارد میدان میشوند:
از این زخم سوءاستفاده میکنند، با رفتارهای داغوسرد، با فاصلهگذاری عاطفی، یا با بازیهای روانی (gaslighting، silent treatment...) فرد مقابل را حریصتر میکنند. این ترفندها در ادبیات روانشناسی روابط سمی، زیرمجموعهی سوءاستفادهی عاطفی (Emotional Abuse) محسوب میشوند.
اما راه نجات چیست؟
آیا این هیجان ناشی از عشق است یا ترس از تکرار گذشته؟
رهایی از این چرخه، آگاهی میطلبد.
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟
خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
عشق قرار است تو را رشد دهد، نه زخمی کهنه را دوباره خراش دهد. کسی که محبت را به شکل ترفند میفروشد، هنوز زخمی است و آمادهی عشق واقعی نیست.
از خودت بپرس:
این چیزی که "عشق" مینامی، شاید تنها بازتاب سایهای از کودکی تو باشد. شاید پدر یا مادری باشد که نتوانستی به آنها تکیه کنی. شاید هم عشق ناپختهی سالهای نوجوانیات هنوز در گوشهای از ذهن و روانت خانه دارد.
وگرنه چرا وقتی بالاخره به آن "دستنیافتنی" میرسی، ناگهان هیجانش میخوابد؟
چون تو در جستجوی عشق نیستی،
تو در جستجوی "درمان" زخم گذشتهای.
آرامش، جای هیجانهای دردناک:
بسیاری از کسانی که آرام و در دسترساند، عمقی عجیب در عشق دارند. بر خلاف امواج ناپایدار، اقیانوس آرام، رازهای بیشتری در خود پنهان کرده.
عشق واقعی، هیجانهای منفی را به آرامش عمیق تبدیل میکند.
راهکار عملی برای شکستن چرخه:
۱_ تشخیص الگوها: پیش از آغاز هر رابطهی نو، از خود بپرسید: آیا این کشش آشنا، یادآور چه زخمهای قدیمی است؟
۲_ بازوالدینسازی: روزانه ۱۰ دقیقه با "کودک درون" خود گفتگو کنید و به او همان محبت بیقیدوشرطی را بدهید که همیشه آرزویش را داشت.
۳_ گام آگاهانه: به جای دنبال کردن هیجانهای آشنا اما آسیبزا، شجاعت تجربهی "عشق ایمن" را در خود پرورش دهید.
و این را بدان:
رابطهای که هیجان منفی تولید کند، عشق نیست. وسوسهایست که آرامش را به تاراج میبرد.
یاد بگیر کسانی را ببینی که آراماند، امناند، در دسترساند؛
آنان که تو را بازی نمیدهند، اما در کنارشان میتوانی نفس راحت بکشی.
موجها جذاباند، اما دمدمیاند.
اقیانوسها اما آراماند، ژرفاند، پرراز.
در ژرفای یک دلِ امن، عشقی هست که هیجان نمیفروشد؛ خودش هیجان است.
اقیانوسها نه تنها آراماند و ژرف، که پایدار نیز هستند.
عشق راستین همچون اقیانوس، هیجانش را نه در تلاطمهای گذرا، که در ژرفای آرامش جاریاش میآفریند.
قاسم سلطانی
relatie tussen zelfkennis en gezondheid