مشتری محتوای زرد کیست؟

در جهانی که از محتوای متنوع و ارزشمند لبریز است، چرا همچنان محتوای زرد بیشترین مشتری را دارد؟

چرا با وجود کتاب‌ها، فیلم‌ها و مقالات عمیق و آموزنده، مطالب سطحی و عامه‌پسند همچنان بر صدر نشسته‌ و بیشترین استقبال از آن‌ها می‌شود؟

این پرسشی است که اگر پاسخی برایش نیابیم، ناچار به پذیرش سلطه‌ی محتواهای بی‌مایه خواهیم شد. اما آیا مشکل از نبود محتوای خوب است، یا انتخاب‌های مخاطبان چنین وضعیتی را رقم زده است؟

تعریف محتوای زرد

محتوای زرد به هر نوع محتوایی گفته می‌شود که بیش از آنکه بر کیفیت، صحت و ارزش فکری تکیه کند، بر تحریک احساسات، هیجان‌های زودگذر، و جذابیت سطحی متکی است. این محتوا معمولاً ساده‌پسند و برانگیزاننده‌ی واکنش‌های سریع است.

برخی از ویژگی‌های محتوای زرد عبارت‌اند از:

_تحریک احساسات به‌جای تعقل: به‌جای ارائه‌ی تحلیل عمیق، احساسات خام را نشانه می‌گیرد.

_کلیشه‌ای و تکراری: با استفاده از روایت‌های دم‌دستی و تیترهای جنجالی، ذهن را به جای تفکر، به واکنش سریع وامی‌دارد. مانند سریال های ارزان قیمت!

_ اطلاعات غیرمعتبر یا ناقص: گاه تحریف‌شده، گاه ناقص، اما همیشه در خدمت "هیجان‌سازی".

_ایجاد اعتیاد اطلاعاتی: به‌جای ارائه‌ی ارزش، مخاطب را در چرخه‌ی مصرف بی‌پایان گرفتار می‌کند.

ایجاد "وابستگی و اعتیاد" از ویژگی های اصلی محتوای زرد است، به ویژه سریال های زرد.

چرا محتوای زرد مشتری دارد؟

برای درک این مسئله، باید به چند عامل کلیدی پرداخت:

۱_ ذهن خسته، انتخاب آسان و دم دستی:

در زندگی پرشتاب امروزی، بسیاری از افراد برای محتوای سنگین و عمیق، فرصت و حوصله‌ی کافی ندارند. ذهن خسته، به دنبال سریع‌ترین و آسان‌ترین گزینه است. محتوای زرد دقیقاً همین را عرضه می‌کند. سرگرمی فوری بدون نیاز به تأمل.

۲_ نیاز به تأیید و همسویی

بسیاری از افراد محتوایی را می‌پسندند که طرحواره و باورهای پیشین آن‌ها را تقویت کند، نه محتوایی که به چالش‌شان بکشد. محتوای زرد معمولاً چیزی را عرضه می‌کند که مخاطب از پیش به آن باور دارد، و به همین دلیل هضم ان برایش راحت‌تر است.

۳_ نظام‌های رسانه‌ای و الگوریتم‌های توجه!

امروزه بسیاری از پلتفرم‌ها با الگوریتم‌هایی کار می‌کنند که نه کیفیت محتوا، بلکه میزان تعامل کاربران را می‌سنجند. در چنین فضایی، آنچه بیشتر دیده می‌شود، لزوماً ارزشمندترین نیست، بلکه پرجنجال‌ترین و عامه‌پسندترین است.

آب زلال و آب گل‌آلود

در جایی که آب زلال وجود ندارد، آب گل‌آلود نیز نعمتی است. اما اگر آب زلال باشد و کسی همچنان آب گل‌آلود بنوشد، مشکل جای دیگری است. آیا مسئولیت این انتخاب فقط بر دوش تولیدکنندگان محتواست، یا مخاطبان نیز در این انتخاب نقش دارند؟

چگونه می‌توان این چرخه را شکست؟

۱_ بالا بردن سواد رسانه‌ای: مخاطب باید یاد بگیرد که هر محتوای آسان، قابل درک و پرزرق‌وبرقی لزوماً ارزشمند و مفید نیست و چه‌بسا برای سلامتی مضر هم باشد. محتوای زرد حداقل کاری که انجام می‌دهد، تلف کردن عمر و سلب توجه ما از حقایق عمیق است.

۲_ ایجاد محتوای جذاب اما عمیق: تولیدکنندگان محتوا باید بتوانند مطالب آموزنده را در قالبی ارائه دهند که جذابیت بصری و روایی نیز داشته باشد. در این‌جا دیگر مشتری بی‌تقصیر است و کمبود اهل نظر یا منافع و محافظه‌کاری در میان است.

۳_ تغییر ذائقه‌ی عمومی با انتخاب آگاهانه: اگر افراد آگاهانه به محتوای زرد بی‌اعتنایی کنند و به سراغ گزینه‌های باکیفیت بروند، مسیر تازه‌ای شکل خواهد گرفت. اما آیا حقیقتاً مردم و گردانندگان جهان و سیاستمداران طرفدار تغییر ذائقه‌ی عمومی هستند؟

تغییر ذائقه: از طرحواره‌های ذهنی تا رژیم غذایی

همان‌طور که در روان‌شناسی، درمان طرحواره‌های ناسالم نیازمند تغییر نگرش و بازآموزی ذهن است، تغییر ذائقه‌ی عمومی نیز به فرایندی مشابه نیاز دارد. تغییر انتخاب‌ها، آگاهی‌بخشی و ایجاد جایگزین‌های جذاب، سه رکن اساسی این تغییر هستند.

به همین ترتیب، می‌توان مثال تغییر رژیم غذایی را نیز در نظر گرفت. روزگاری فست‌فودهای ناسالم بی‌رقیب بودند، اما با افزایش آگاهی عمومی، مردم به سمت غذاهای سالم‌تر گرایش پیدا کردند. حتی برندهای بزرگ نیز برای حفظ مشتری، منوهای خود را تغییر دادند. در دنیای محتوا نیز همین اتفاق می‌تواند رخ دهد. نمونه‌هایی از کشورهای مختلف نشان داده‌اند که با تولید برنامه‌های باکیفیت، سطح سلیقه‌ی مخاطبان به‌مرور ارتقا می‌یابد.

پرسش این نیست که چرا محتوای زرد وجود دارد، بلکه این است که چرا همچنان مصرف می‌شود؟ اگر ذهن‌ها خسته‌اند، اگر نیاز به تأیید بر تفکر اولویت دارد، و اگر سیستم‌های رسانه‌ای چنین وضعیتی را تقویت می‌کنند، آیا می‌توان تغییری ایجاد کرد؟ پاسخ این است که تغییر نه‌تنها ممکن است، بلکه ضروری است. اما این تغییر از تولیدکنندگان شروع نمی‌شود، بلکه از انتخاب‌های تک‌تک ما آغاز می‌شود.

اگر من به‌تنهایی مشتری محتوای زرد نباشم، سهمی در تولید محتوای زرد هم نخواهم داشت. هر چیزی که مشتری نداشته باشد، به تولید نمی‌رسد.

قاسم سلطانی

۱۰ اصل برای آرامش، سعادتمندی و سلامت روان و جسم

۱_ ذهن‌ها را تاراج نکنیم و ذهن خوانی نکنیم.

ما آن‌گونه که هستیم، دنیا را می‌بینیم، نه آن‌گونه که دنیا هست. ذهن دیگران را با سایه‌های باورهای خویش تفسیر نکنیم. گمانه‌زنی درباره‌ی نیت‌ها، جز وهم و خسران، ثمری ندارد. ذهن‌خوانی، سرآغاز کژفهمی و ویرانی پیوندهاست.

جهان، آینه‌ی ذهن ماست. مردم را نه آن‌گونه که هستند، بلکه آن‌گونه که درون خود ساخته‌ایم می‌بینیم. پس قبل از آنکه نیت‌ها را حدس بزنیم، از خود بپرسیم:

آیا این حقیقت است یا انعکاس باورهای کهنه‌ی من؟

۲_ آدمی همان است که درون او جاری‌ست

کردار انسان، پژواک سلامت روان و جان اوست. از هر قلبی، همان می‌تراود که در آن خانه کرده است. اگر شرارت می‌بینیم، بدانیم که زخم‌ها سخن می‌گویند. اگر نیکی می‌یابیم، آن را دریابیم و پاس بداریم.

انسان‌ها به اندازه‌ی سلامت روانی‌شان خوب یا بد رفتار می‌کنند. کسی که زخمی است، می‌خراشد. کسی که آرام است، آرامش می‌بخشد. پس قبل از قضاوت، ببینیم فرد مقابل در چه جهانی نفس می‌کشد.

۳_ راستی و صداقت، کلید جاودانگی است

هیچ پرده‌ای دروغ را تا ابد نمی‌پوشاند. فریب، تار و پودی است که خود را در آن اسیر می‌کنیم. مردم از آنچه می‌گوییم، آگاهند؛ اما از آنچه پنهان می‌کنیم، آگاه‌ترند. هر دروغی که بکاریم، ریشه‌ی صداقت را در دل خویش می‌خشکانیم.

دروغ، زنجیری است که خود را با آن می‌بندیم

هر دروغ، کودتایی علیه حقیقت است. دروغ، خشت اول دیواری است که دیر یا زود بر سرمان آوار می‌شود. مردم شاید سکوت کنند، اما حس می‌کنند و فاصله می‌گیرند. و این انزوای ناگفته، مجازاتِ بی‌صداست.

۴_ به هر جان، به چشم گوهر بنگریم

هیچ‌کس را خوار مپنداریم. چه بسا گدایی که در جامه‌ی فقر پنهان شده، پادشاهی باشد که ما را به بوته‌ی آزمون کشانده است. زندگی، آیینه‌ای‌ست که کردار ما را بی‌کم‌وکاست بازمی‌تاباند.

هیچ‌کس را دستِ‌کم نگیریم.

ممکن است پادشاهی در لباس فقر روبه‌رویمان باشد. هر رفتار و کلام، بذرِ تصویری است که در ذهن دیگران از خودمان می‌کاریم. در روزهای مبادا، همین تصویر یا ناجی ما خواهد شد، یا طنابِ دارمان.

۵_ خویشتن را دریابیم

بر زندگی دیگران سنگینی نکنیم. مسئولیت زیستن را خود بر دوش کشیم. زخم‌های خویش را مرهم باشیم و از نقش قربانی بیرون آییم. هر که خود را به زنجیر دیگران ببندد، رهیدن را از یاد می‌برد.

دست از سر دیگران برداریم.

در زندگی دیگران دخالت نکنیم، مسئولیت خود را بپذیریم و نقش قربانی را کنار بگذاریم. هر نقشی که بر خود تحمیل کنیم، زندانی آن خواهیم شد.

۶_ سفسطه، گسلایتینگ، تزویر؛ زهر جان‌اند

آنچه در دل نهفته است، بی‌هیچ تردیدی در جان کائنات ثبت می‌شود. اگر تنهایی گریبانمان را گرفته، اگر بی‌قراری مجال آرامش نمی‌دهد، شاید صداقت را گم کرده‌ایم.

مغالطه و سفسطه، گورِ اعتماد است.

مردم با چشم نان نمی‌خورند، اما با قلبشان حقیقت را لمس می‌کنند. اگر اطرافمان خلوت شد و دل‌ها از ما رمیدند، شاید مشکل در خود ماست.

۷_ نیازی به اثبات خویش نیست

هرچه بیشتر برای اثبات خود دست‌وپا بزنیم، بیشتر در مرداب تردیدها فرو می‌رویم. حقیقت همچون آفتاب است؛ نیازی به فریاد ندارد. اگر حقیقتیم، زمان خود را آشکار خواهد کرد.

تلاش برای اثبات خود، فریادی از درونِ ناتوانی است.

نیازی به تقلای بیهوده نیست. الماس، نیازی به توضیح درخشش خود ندارد.

۸_ ادب، قلب تپنده‌ی انسانیت است

اما ادبی که از دل برنیاید، باری است که قامت روح را خم می‌کند. تکلف و تصنع، جامه‌ای سنگین است که دیر یا زود، در آن خواهیم شکست. ادب حقیقی، همان است که از جان می‌جوشد.

ادب و تواضع، تاجی است که فقط بزرگان بر سر دارند، ادب، اگر مصنوعی باشد، بوی تظاهر می‌دهد. اما اگر از دل برخیزد، قدرتی خاموش دارد که همه را بی‌صدا تحت تأثیر قرار می‌دهد.

۹_ رواداری، کلید رهایی از تنگ‌نظری است.

حسادت و تنگ‌نظری، زهری است که ابتدا خود را می‌کُشد، اما رواداری، کلید دروازه‌ی آسودگی است. تنگ‌نظری و حسادت، زنجیرهایی نامرئی‌اند که ما را از شکوفایی بازمی‌دارند. هرچه روادارتر باشیم، آرامش و خوشبختی بیشتری نصیبمان خواهد شد.

این جهان کوه است و فعل ما ندا؛

آنچه بفرستیم، همان را بازخواهیم گرفت.

چه زیباست که پژواک نیکی را بشنویم.

۱۰_ رهایی در گذشتن است

گذشته، مردابی است که اگر در آن بمانیم، فرو خواهیم رفت. باید از بند آنچه بوده‌ایم، رها شویم تا آنچه می‌توانیم باشیم را دریابیم. ناتوانی در بخشش دیگران، چیزی جز ناتوانی در بخشش خویش نیست. هرکه دیگران را نبخشد، در حقیقت خود را در زنجیر نگه داشته است. رهایی، تنها در آغوش گشاده‌ی بخشش متولد می‌شود.

گذشته، تابوتی است که باید رهایش کرد.

تا زمانی که گذشته را بر دوش می‌کشیم، قدرت پرواز نداریم. نبخشیدن دیگران، در حقیقت نبخشیدن خودمان است. و کسی که خود را نبخشد، تا ابد در زندانی زندگی می‌کند که کلیدش در دستان خودش است.

قاسم سلطانی

زِناکار به چه کسی می‌گویند؟

در تعریف متعارف و رایج، زنا رابطه‌ای جنسی خارج از چارچوب ازدواج است. اما آیا زنا فقط در بستر خیانت‌های آشکار رخ می‌دهد؟ یا می‌توان آن را در تاریکیِ پیوندهای رسمی اما بی‌روح نیز جست‌وجو کرد؟

زنا را نه در فقدان عقد، که در غیاب عشق می‌بینم.

آنکه با همسر خود یکی نشده، دل به او نسپرده، همدل و هم‌جان نگشته، و پیوند هیجانی ندارد، چگونه می‌تواند محرم او باشد؟ محرمیت، صرفاً یک امضا نیست؛ پیوندی است که در جان شکل می‌گیرد، نه بر روی کاغذ. اگر وصال جسمانی در غیاب وصال روحی رخ دهد، آیا این چیزی جز خیانت به حقیقت عشق است؟

کسی که عاشق شما نیست، بلکه عاشق جایگاه، پول، یا امنیتی است که در کنارش می‌یابد، او محرم شما نیست. او در حقیقت با شما ازدواج نکرده، بلکه با موقعیت شما وصلت کرده است. چنین پیوندی، چیزی جز معامله‌ای سرد نیست، و در این معامله، هم زن و هم مرد، همدیگر را به خیانت گرفته‌اند؛ خیانت به خود، به هم، و به عشقی که هرگز زاده نشد.

عشق‌هایی کز پی رنگی بود

عشق نبود، عاقبت ننگی بود

اما مسئله به همین‌جا ختم نمی‌شود. از این ازدواج‌های بی‌عشق، کودکانی به دنیا می‌آیند که نه از پیوندی حقیقی، که از اجباری اجتماعی یا مصلحتی سطحی پدید آمده‌اند. آن‌ها میراث‌دار محبتی ناقص و پیوندی شکست‌خورده‌اند. هیچ‌کس نمی‌تواند این را نادیده بگیرد که کودکی که در فضای بی‌روح و سرد رشد می‌کند، از گوهری که حق اوست، محروم شده است. این نه سرنوشت، که خیانتی ناپیداست که از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود.

زنا، فقط پیمان‌شکنی در یک رابطه‌ی رسمی نیست؛ زنا، خیانت به حقیقت عشق است. و در این جهان، هیچ خیانتی عمیق‌تر از خیانت به عشق نیست.

قاسم سلطانی

چرا تجربه‌ی همه با واقعیت ها هم‌خوانی ندارد؟ 

_چرا گاهی یک جمله‌ی ساده می‌تواند رنجی کهنه را بیدار کند؟

_چرا سکوتی کوتاه می‌تواند برای کسی معنای طردشدگی داشته باشد، اما برای دیگری نشانه‌ی احترام؟

_چرا یک نفر از یک انتقاد ساده آزرده می‌شود، اما دیگری با روی باز می‌پذیرد؟

_چرا بعضی‌ها زود احساس می‌کنند که مورد توهین و یا بی توجهی واقع شدند، درحالی‌که دیگران چنین برداشتی ندارند؟

_ چرا بعضی ها همه چیز را خودفکنی می‌کنند؟ یعنی به اصطلاح همه چیز را به خود می‌گیرند و شخصی سازی می‌کنند؟

_ چرا یک رابطه ای برای شخصی شکست تجربه می‌شود و برای دیگری تجربه ای زیبا و گران‌بها؟

آیا مشکل در واقعیت است، یا در نگاه ما به واقعیت؟

پاسخ این پرسش‌ها در پدیده‌ای نهفته است که روان‌شناسان آن را "طرحواره" و عرفا آن را "نفس منقطع" می‌نامند. من های ذهنی و طرحواره‌ها عدسی‌های نادیدنی ذهن ما هستند که واقعیت را تحریف می‌کنند. آن‌ها نه‌تنها بر تحلیل و برداشت‌های ما اثر می‌گذارند، بلکه در تار و پود روابط انسانی تنیده شده‌اند و هر گفت‌وگو، هر سوءتفاهم، و هر قضاوت را رنگ و بوی خاصی می‌بخشند.

ما دنیا را همان‌طور که هست نمی‌بینیم؛ دنیا را همان‌طور که هستیم تجربه می‌کنیم!

طرحواره‌ها مانند فیلترهای ناخودآگاه هستند که روی ذهن ما قرار گرفته‌اند. آن‌ها نه‌تنها تجربه‌ی ما را تحریف می‌کنند، بلکه زندگی را به سمتی می‌کشانند که با باورهای ناخودآگاهمان هم‌خوانی داشته باشد.

طرحواره‌ها تنها مفاهیمی روان‌شناختی نیستند؛ بلکه "نمایش‌نامه‌های روانی" پنهانی هستند که انسان‌ها بدون آگاهی از آن‌ها، نقش خود را در زندگی بازی می‌کنند.

وقتی گذشته در حال زنده می‌شود.

چگونه گذشته در حال ما دخالت کرده و حال ما را خراب می‌کند؟

✅ یک تأخیر کوتاه می‌تواند در ذهن کسی که طرحواره‌ی محرومیت هیجانی دارد، تبدیل به یک «بی‌توجهی عمدی» شود.

✅ یک انتقاد کوچک می‌تواند برای فردی با طرحواره‌ی نقص، به‌معنی «من کافی نیستم» تعبیر شود.

✅ یک نه شنیدن می‌تواند برای کسی که طرحواره‌ی اطاعت افراطی دارد، معادل «دیگر دوستم ندارند» باشد.

طرحواره‌ها در کودکی شکل می‌گیرند و در بزرگسالی با هر محرک مشابهی، فعال می‌شوند و گذشته را در زمان حال بازسازی می‌کنند.

نمونه‌هایی از طرحواره‌هایی که مسیر زندگی را تغییر می‌دهند

✅ طرحواره‌ی رهاشدگی:

یک تأخیر در پاسخ‌دادن به پیام، برای کسی که این طرحواره را دارد، ممکن است این‌طور تعبیر شود:

«دیدی؟ بالاخره او هم مثل بقیه ترکم کرد!»

✅ طرحواره‌ی وابستگی/بی‌کفایتی:

وقتی کسی به او بگوید «خودت باید تصمیم بگیری»، ممکن است وحشت کند:

«من به‌تنهایی نمی‌توانم. دارم شکست می‌خورم!»

✅ طرحواره‌ی شکست:

اگر در یک مصاحبه‌ی شغلی پذیرفته نشود، به‌جای تحلیل منطقی، ممکن است بگوید:

«من همیشه شکست می‌خورم. هرگز موفق نخواهم شد.»

✅ طرحواره‌ی استحقاق/بزرگ‌منشی:

اگر کسی او را نادیده بگیرد، ممکن است خشمگین شود:

«چطور جرات کرد مرا نادیده بگیرد؟!»

✅ طرحواره‌ی نقص/شرم:

اگر کسی به ظاهر او ایراد بگیرد، ممکن است فکر کند:

«من زشتم، بی‌ارزشم، هیچ‌کس مرا قبول ندارد.»

✅ طرحواره‌ی بی‌اعتمادی/بدرفتاری:

اگر کسی به او محبت کند، ممکن است شک کند:

«او حتماً چیزی از من می‌خواهد. هیچ‌کس بی‌دلیل مهربان نیست!»

ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این

بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش

اگر مرکز قلب ما پر از این طرحواره ها و اتفاقات در گذشته باشد، طبیعی است که ساعتی به ساز فلان طرحواره و ساعتی دیگر به ساز طرحواره ی دیگر برقصیم، و این سازهای مختلف روان ما را نامتعادل و ناموزون و نامیزان می‌کنند.

طرحواره‌ها سایه‌هایی از گذشته هستند که بر حقیقت پرده می‌افکنند. اما این پرده را می‌توان کنار زد، اگر:

✅ آگاه شویم که احساسات شدید ما همیشه به «الان» مربوط نیستند.

✅ به خود اجازه دهیم که تجربه‌ی جدیدی داشته باشیم، بدون اینکه آن را با گذشته یکی بدانیم و آن را با گذشته هم آمیز کنیم.

✅ باور کنیم که ما همان کودک درمانده‌ی دیروز نیستیم؛ بلکه انسانی هستیم که می‌تواند انتخاب کند.

هر بار که آگاهانه واکنش متفاوتی نشان می‌دهیم، یک طرحواره ترک برمی‌دارد. و این آغاز آزادی است.

چیست نشانی آنک هست جهانی دگر

نو شدن حال‌ها رفتن این کهنه‌هاست

روز نو و شام نو باغ نو و دام نو

هر نفس اندیشه نو نوخوشی و نوغناست

ما باید مرکز قلب خود را به عدم متصل کنیم، نیِ وجودمان را خالی کنیم، تا وقتی زندگی به ما می‌دمد، صدای ناهنجار و ناسازگار اتفاقات گذشته و طرحواره ها را ندهد.

قاسم سلطانی

به مناسبت روز عشاق

هیچ سرمایه‌ای برای انسان، یک شهر، یک کشور و حتی جهان، گران‌بهاتر از عشق نیست. عشق، پایه و اساس حیات است؛ بی‌عشق، روزها بی‌برکت‌اند و زندگی از معنا تهی می‌شود. انسانی که عشق در دل ندارد، دیر یا زود به شکست خواهد رسید، چرا که تنها عشق است که جانِ هستی را گرم و زنده نگه می‌دارد.

اگر والدین یکدیگر را دوست نداشته باشند، و اتصال هیجانی بین آن‌ها نباشد، فرزندان و جامعه تاوان آن را به هزار شکل خواهند پرداخت.

عشق والدین، اولین درسی است که کودک از زندگی می‌آموزد. هر نگاهی، هر کلامی، و هر نوازشی که میان پدر و مادر رد و بدل می‌شود، آینده‌ی فرزند را رقم می‌زند. خانه‌ای که در آن عشق جاری باشد، فرزندی را به جهان می‌فرستد که زخم نمی‌زند، که نور می‌پراکند، که می‌بخشد. اما خانه‌ای که از عشق تهی باشد، جهان را پر از زخم‌های تازه خواهد کرد.

این عشق نیست که مشکل می‌آفریند، بلکه فقدان آن است که آتش بر جان جهان می‌زند. همه‌ی سوءتفاهم‌ها، کاستی‌ها و حتی نارسایی‌های حکومت‌ها در حق مردم، ریشه در روابط خانوادگی‌ای دارند که از عشق تهی شده‌اند؛ شکاف‌های بین انسان‌ها، بازتاب همان گسل‌های نادیده‌ای است که در خانه‌ها شکل گرفته‌اند.

اگر می‌خواهید جهان جای بهتری باشد، از خانه‌ی خود آغاز کنید. بزرگ‌ترین میراث شما برای فرزندتان، عشقی است که به یکدیگر دارید.

عشق، نه یک احساس زودگذر، که حقیقتی است که جهان بر آن استوار است. هر جا عشق باشد، زندگی جاری است.

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست

تا کرد مرا تهی و پر کرد از دوست

قاسم سلطانی

آیا خشم ما از دیگران نشان از محرومیت از عشق به آن‌ها است؟

عشق و نفرت

وقتی در ذهن و دل ما چیزی جز عشق وجود ندارد، خشم و نفرت به‌طور طبیعی جایی برای ظهور پیدا نمی‌کند. اما زمانی که رابطه‌ای میان افراد به هم می‌خورد یا وقتی احساس می‌کنیم تهدیدی به ما وارد شده است، خشم و نفرت به‌سرعت وارد میدان می‌شود. خشم از آنجا آغاز می‌شود که احساس می‌کنیم کسی ما را بازی داده، یا احساس می‌کنیم دیگران نیازی به حضور ما ندارند، یا توجه کافی به ما نمی‌کنند، یا حتی حضور او تهدیدی برای منافع ما محسوب می‌شود.

در حقیقت، وقتی ما از چیزی یا کسی خشمگین می‌شویم، معمولاً این احساسات ریشه در فقدان درک عمیق از خودمان و یگانگی با دیگران دارند. خشم و نفرت نشانه‌ی اختلال در ارتباط ما با خود و دیگران است. زیرا در عالم حقیقت، در فضایی که حقیقت و یگانگی حاکم است، تنها عشق و همدلی تجربه می‌شود. در چنین فضایی، هیچ‌چیز جز محبت و درک متقابل نمی‌تواند وجود داشته باشد.

اما وقتی ذهن ما به‌وسیله‌ی طرحواره‌ها و تصورات غلط( من ها و موش‌های ذهنی که در ذهن ما خزیده‌اند)، از تجربه‌ی این یگانگی و عشق جلوگیری می‌کند، انسان دچار اضطراب و ناآرامی می‌شود. در این حالت، خشم و نفرت به‌عنوان واکنش به احساس تهدید و ترس از جدایی از «خویشتن حقیقی» بروز می‌کنند.

خشم و نفرت هیچ‌گاه از عشق و محبت نمی‌آید. عاشق حقیقی که به یگانگی رسیده است، هرگز در دل خود خشم یا نفرت نمی‌پروراند. به‌راستی کدام عاشقی را دیده‌اید که با کینه و غضب از دیگران یاد کند؟

در حقیقت، وقتی فرد از خود حقیقی‌اش جدا می‌شود و تحت تأثیر طرحواره‌های ذهنی و شریرانه (موش‌های درون) قرار می‌گیرد، دچار خشم و نفرت می‌شود. این‌ها پیامدهایی از عدم تجربه‌ی کامیابی از یگانگی هستند.

آیا شما تا به‌حال در موقعیت‌هایی احساس کرده‌اید که خشم شما بیشتر از موقعیت خارجی ریشه در احساسات درونی و ترس‌های خودتان داشته است؟

اولین قدم در از بین بردن خشم و نفرت، آگاهی از وجود موش‌ها و طرحواره‌های ذهنی است که در درون ما فعالیت می‌کنند. این طرحواره‌ها می‌توانند شکل‌گرفته از تجربیات تلخ گذشته، ترس‌ها، یا قضاوت‌های نادرست باشند. وقتی این طرحواره‌ها شناسایی شوند، می‌توانیم با استفاده از روش‌های درمانی و خودشناسی به آن‌ها پرداخته و ریشه‌ی این احساسات منفی را از بین ببریم.

زمانی که فرد به درک درستی از «خویشتن حقیقی» دست یابد، دیگر از خشم و نفرت برای دفاع از منافع خود استفاده نمی‌کند. این درک از خود به فرد کمک می‌کند تا به جای واکنش‌های فوری و منفی، به تفکر و خودسازی بپردازد و از رفتارهای تنش‌زا پیش‌گیری کند.

در نهایت، خشم و نفرت نه تنها به خود فرد آسیب می‌زند، بلکه به روابط اجتماعی و دنیای پیرامون او نیز ضربه وارد می‌کند. تنها از طریق درک عمیق‌تر از خود، آگاهی از طرحواره‌های ذهنی، و درک یگانگی‌مان با دیگران است که می‌توانیم این احساسات منفی را کاهش داده و به فضای عاری از خشم و نفرت دست یابیم.

خشم و نفرت، نفت روی آتش ریختن است، آتش را با آتش خاموش نمی‌کنند.

قاسم سلطانی

آیا مقام معشوق بالاتر است یا مقام عاشق؟

آیا مقام معشوق بالاتر است یا مقام عاشق؟

آیا مقام استاد بالاتر است یا مقام شاگرد؟

آیا مقام گوش من بالاتر است یا مقام چشم من؟

آیا مقام پای من بالاتر است یا مقام دستان من؟

این سوالات همگی به نوعی ما را به تفکر در رابطه با مفهوم "مقام" هدایت می‌کنند. در دنیای نفسانی، مقام‌ها اغلب بر اساس تفاوت‌ها، تمایزات و هویت بیگانگی شکل می‌گیرند، اما در عالم حقیقت، این تفاوت‌ها به یگانگی می‌انجامند.

اگر بخواهیم این اندیشه را به قانون "ظروف مرتبطه" نسبت دهیم، می‌توان گفت که همان‌طور که در یک ظرف، حجم و فضا در هم تنیده‌اند و در رابطه‌ای متقابل و وابسته به یکدیگر عمل می‌کنند، در مقام‌های معنوی نیز هیچ‌چیز به‌طور مستقل وجود ندارد. همه‌چیز در یک ارتباط درونی و پویا به هم مرتبط است. در حقیقت، مقام‌های ظاهری عاشق و معشوق، استاد و شاگرد، یا حتی گوش و چشم، به‌عنوان انعکاس‌هایی از یک حقیقت واحد عمل می‌کنند. هر تغییری در یکی از این مفاهیم، کل ساختار را تحت تأثیر قرار می‌دهد و در نهایت به یگانگی‌ای که از آن جدا نیستیم، می‌انجامد.

همان‌طور که شمس تبریزی و مولانا یکدیگر را آتش می‌زدند و به تماشای آتش عشق می‌نشستند، در عالم معنا و عشق، عالم و معلوم، تماشا کننده و تماشا شونده، درک کننده و درک شونده، در یک حرکت هم‌زمان و غیرقابل تفکیک از یکدیگر یکی می‌شوند. این‌ها دو وجه از یک حقیقت‌اند که در درون یکدیگر حل شده‌اند.

مولانا در ابیاتی زیبا می‌گوید:

"تشنگان گر آب جویند در جهان

آب جوید هم به عالم تشنگان"

این ابیات به‌خوبی نمایانگر ارتباطی عمیق میان جویندگان حقیقت و حقیقت خود است. همان‌طور که آب جویندگان را در بر می‌گیرد، حقیقت نیز به سوی جویندگان می‌آید. در این بی‌مقامی است که مقام‌ها و تفاوت‌ها از میان می‌روند و در یک حقیقت یگانه حل می‌شوند.

در این فرآیند، تمایزات نفسانی و مقامات ظاهری از میان می‌روند و آنچه باقی می‌ماند، حقیقتی است که در آن "مقام" مفهومی ندارد. حقیقت در بی‌مقامی و در رهایی از این تمایزات درک می‌شود. این همان تجربه‌ای است که در "ظروف مرتبطه" یا همان روابط متقابل میان اجزاء عالم معنا، هر بخش تحت تأثیر دیگری قرار می‌گیرد و در آن واحد هم‌زمان به سوی یگانگی هدایت می‌شود.

مقام برای نفس جذاب است، برای کسی که از خودش جدا شده جذاب است، اما کسی که به خودش متصل است، نیازی به مقام و مقام پرستی ندارد، زیرا یکپارچه است و تکه‌تکه نیست که مقام را تقسیم‌بندی کند.

همان‌طور که در عالم طبیعت، هیچ‌یک از عناصر همچون باد، آب و آتش از دیگری برتر نیستند، در مقام‌های معنوی نیز تفاوت‌ها به‌طور مصنوعی ساخته می‌شوند. هیچ‌کدام از این عناصر یا مقامات انسانی، نه باد از آتش برتر است، نه مرد از زن، و نه آب از خاک. همه‌چیز در رابطه‌ای متقابل و وابسته به یکدیگر در جریان است و هر کدام جایگاه ویژه‌ای در تکامل و هماهنگی کل دارند.

قاسم سلطانی

عشق، میراث حقیقی برای فرزندان

فرزندان بدون عشق، همچون گلی در زمستان‌اند؛

رشدی هست، اما گرمایی نیست. اما پیش از آنکه عشق به فرزندان را بررسی کنیم، باید به این سؤال پاسخ دهیم: آیا والدین پیش از هر چیز، یکدیگر را دوست دارند؟

چرا عشق والدین به یکدیگر، سنگ‌بنای خانواده است؟

۱_ فرزندان عشق را از رابطه‌ی والدین می‌آموزند، نه از محبت مستقیم به خودشان!

آن‌ها متوجه می‌شوند که این محبت مستقیم نوعی باج و انتقام از فقدان عشق والدین به یکدیگر است.

بسیاری از والدین، تمام انرژی عاطفی خود را به فرزندان معطوف می‌کنند، اما اگر در رابطه‌ی خودشان سردی، بی‌تفاوتی یا تنش باشد، کودک همان را جذب خواهد کرد. کودک از نحوه‌ی گفت‌وگو، نگاه، لمس و احترام بین پدر و مادر، عشق را درونی می‌کند. اگر این الگو مختل باشد، در آینده یا به روابط ناسالم کشیده خواهد شد، یا از صمیمیت گریزان می‌شود.

۲_ والدینی که عاشق هم نیستند، به‌جای امنیت، اضطراب منتقل می‌کنند.

کودکانی که در خانواده‌های بی‌عشق یا پرتنش رشد می‌کنند، اغلب دچار نوعی اضطراب پنهان هستند. حتی اگر والدین مستقیماً با فرزند مهربان باشند، اما نسبت به یکدیگر بی‌تفاوت یا پرخاشگر، این تنش در ناخودآگاه کودک می‌نشیند. چنین فرزندی در آینده یا در روابطش بیش از حد وابسته و نگران می‌شود، یا از تعهد و صمیمیت می‌هراسد.

۳_ محبت به فرزند، جایگزین عشق والدین به یکدیگر نمی‌شود!

برخی از والدین، برای جبران شکاف عاطفی میان خود، تمام محبت خود را نثار فرزند می‌کنند. اما کودک به‌جای دریافت عشق سالم، باری را حمل می‌کند که متعلق به او نیست: او ناخواسته به مأمن عاطفی یکی از والدین تبدیل می‌شود، نقشی که برای او بیش از حد سنگین است و در آینده او را دچار احساس مسئولیت بیمارگونه یا خستگی عاطفی خواهد کرد.

۴_ عشق پایه‌ای، به فرزندان قدرت پرواز می‌دهد

خانه‌ای که در آن عشق والدین به یکدیگر جاری باشد، امنیتی عمیق و بی‌کلام در فرزند ایجاد می‌کند. چنین کودکی احساس کافی‌بودن دارد، نه برای اینکه به او محبت شده، بلکه چون شاهد عشقی بوده که نیازی به اثبات نداشته است. او در آینده با همان الگو عشق خواهد ورزید، نه از سر نیاز، بلکه از سر سرشاری.

وقتی خلأ عشق والدین، فرزند را به "مرکز توجه" تبدیل می‌کند؟

در بسیاری از خانواده‌هایی که عشق میان پدر و مادر کم‌رنگ یا پرتنش است، فرزند به‌صورت ناخودآگاه جایگزین این فقدان می‌شود. والدین، آگاهانه یا ناآگاهانه، به‌جای ترمیم رابطه‌ی خود، تمام توجه و محبت خود را معطوف فرزند می‌کنند. این "توجهِ اوراقی" (توجهی که برای جبران یا رقابت است، نه از سر عشق) سه پیام مخرب به فرزند می‌دهد:

۱_ تو مرکز جهان هستی → این تصور به‌تدریج طرحواره‌ی استحقاق (Entitlement) را در کودک شکل می‌دهد؛ او باور می‌کند که باید همیشه در اولویت باشد، دیگران باید او را درک کنند، و هر توجهی را حق خود می‌داند.

۲_ ارزش تو در توجهی است که دریافت می‌کنی → این پیام، فرد را مستعد خودشیفتگی (Narcissism) یا شخصیت نمایشی (Histrionic Personality Disorder) می‌کند. او در آینده به‌دنبال تأیید دائمی خواهد بود، زیرا از کودکی آموخته که ارزشمندبودنش وابسته به میزان توجه دیگران است.

۳_ عشق یعنی رقابت، نه پیوند → وقتی یکی از والدین برای انتقام از همسرش، فرزند را در مرکز توجه قرار می‌دهد، کودک درمی‌یابد که عشق، ابزار قدرت و رقابت است، نه پیوندی حقیقی. چنین فرزندی در بزرگسالی یا بازی‌های عاطفی پیچیده‌ای راه می‌اندازد، یا در روابطش همیشه به‌دنبال اثبات برتری خود است.

نتیجه‌ی این الگوی تربیتی چیست؟

فرزندی که به‌جای تماشای عشق والدین، در مرکز توجهی نامتعادل قرار گرفته است، در بزرگسالی یا از دیگران بهره‌کشی می‌کند، یا برای دیده‌شدن، نقاب‌های گوناگونی به چهره می‌زند.

این است که هیچ چیز بر عشق مقدم نیست؛ زیرا عشقِ سالم والدین به یکدیگر، از کودک در برابر این آسیب‌ها محافظت می‌کند.

و در نهایت، کودکانی که در خانه‌ای سرشار از عشق رشد می‌کنند، بزرگسالانی خواهند شد که عشق را در جهان تکثیر می‌کنند.

قاسم سلطانی

خطا یا تجربه‌ی گران‌قیمت؟

از خطاها بگذر که در خطاها پندهاست!

آنچه تو "اشتباه" می‌نامی، شاید برای دیگری یک تجربه‌ی گران‌بها باشد.
آنچه تو از آن می‌گریزی، شاید برای دیگری شرط عبور و گذار برای مراتب بالاتر باشد.

_ونسان ون‌گوگ در تمام زندگی‌اش با فقر، افسردگی و تحقیر دست‌وپنجه نرم کرد.
او در زمان حیاتش تنها یک تابلو فروخت، اما هر ضربه‌ی قلمش، زخمی از رنج‌های او بود.
سال‌ها بعد، همان "اشتباهات"، همان "بی‌راهه‌ها"، از او اسطوره‌ای جاودان ساخت.
اگر شکست‌هایش نبودند، شاید امروز هیچ‌کس نام او را نمی‌دانست.

_نلسون ماندلا ۲۷ سال را پشت میله‌های زندان گذراند.
اما همان سال‌های تاریک، او را به مشعلی برای آزادی و عدالت تبدیل کرد.
اگر آن "خطاهای سیاسی"، آن شکست‌ها، آن طرد شدن‌ها نبودند، شاید دنیای امروز همچنان در بند تبعیض باقی می‌ماند.

_توماس ادیسون هزاران بار "اشتباه" کرد، اما همان اشتباهات چراغی شد که شب‌های جهان را روشنی بخشید.
اگر آن اشتباهات نبودند، شاید امروز زندگی ما بدون برق، و بی‌نور به تاریکی فرو می‌رفت.

اگر نلغزیم، چگونه راه رفتن را بیاموزیم؟
اگر از افتادن بترسیم، چگونه برخاستن را تجربه کنیم؟
هراس از خطا، زنجیری بر پای حرکت است.

زندگی، جز در بستر تجربه، معنا نمی‌یابد.
و تجربه، گاه از مسیر خطاها می‌گذرد.

اگر بترسیم، سکوت می‌کنیم.
اگر سکوت کنیم، هیچ نمی‌آموزیم.
اگر نیاموزیم، نخواهیم زیست؛ فقط خواهیم بود!

تا مرد سخن نگفته باشد،
علم و هنرش نهفته باشد.

یک ورزشکار، هزار بار زمین می‌خورد، اما اگر از افتادن بترسد، هرگز قهرمان نمی‌شود.
یک عاشق، هزار بار خطا می‌کند، اما اگر از خطا بترسد، هرگز به عمق عشق راه نمی‌یابد.

مجنون به هر سمت که می‌رود،
به دنبال لیلی می‌رود،
حتی اگر به بیابانی خالی برسد.

پس نترس!
خطا کن، بیاموز، رشد کن.
خطا، چهره‌ی دیگر تجربه است.

خطا، سایه‌ای که ما را پرورده است

خطا بخشی از زندگی است،
بخشی که درد دارد، اما رشد می‌بخشد.
بخشی که می‌سوزاند، اما روشن می‌کند.

به خطاها دشنام ندهیم!
آن‌ها همان گام‌های لرزانی بودند که راه رفتن را به ما آموختند.
همان سقوط‌هایی که برخاستن را معنا کردند.

به خطاها دشنام ندهیم!
اگر به نان و آبی رسیده‌ایم،
اگر دستمان به چیزی رسیده است،
در زیر سایه‌ی همین خطاها بوده است.

پس قدرشان را بدانیم،
زیرا هر زخم، درسی در خود نهفته دارد…

قاسم سلطانی

دفع شر موش‌ها و طرحواره‌های ناسازگار من ذهنی (بخش دوم)

انبار گندم تو پر است، اما چرا همیشه احساس فقر و کمبود می‌کنی؟

چرا هرچه می‌دوی، بیشتر از مقصد دور می‌شوی؟

چرا هرچه جمع می‌کنی، باز هم چیزی گم شده احساس می‌شود؟

کافی است نیمه‌شب درونت را خوب ببینی.

صداهای ریزی را می‌شنوی؟ سایه‌هایی که در تاریکی می‌دوند؟

آن‌ها موش‌های ذهنی تو هستند.

این موش‌ها را دیگران در کودکی در انبار ذهنت رها کردند. برخی از آن‌ها را خودت، در شب‌های تردید، خشم و ناآگاهی پذیرفتی. حالا، تا زمانی که در انبار تو هستند، تو را مجبور می‌کنند که نگران باشی، حرص بزنی، بدوی، خودت را با دیگران مقایسه کنی، حسادت ورزی، و در نهایت، احساس کمبود کنی.

موش‌ها را بشناس، اما در جنگ آن‌ها فرسوده نشو

کسی که در تاریکی با موش‌ها بجنگد، فقط خودش را زخمی می‌کند. راه حل، کشتن تک‌تک موش‌ها نیست، چون این کار شدنی نیست. موش‌ها زاده می‌شوند، رشد می‌کنند و وقتی یکی را می‌کُشی، دیگری جایش را می‌گیرد.

اما اگر بفهمیم که هر موش برای چه هدفی وارد انبار گندم ما شده است، می‌توانیم آن‌ها را بی‌حس کنیم.

موش حسادت، برای چیست؟

موش تعصب، چه نقشی دارد؟

موش قوم‌پرستی، چرا درون ما زنده است؟

موش شهرت‌طلبی، چه می‌جوید؟

موش فخر و حقارت، چه چیزی را از ما پنهان کرده است؟

موش کینه و نفرت، از کجا آمده؟

موش بدگویی و غیبت، چه چیزی را در ما خورده است؟

بسیاری از این موش‌ها در کودکی به ما منتقل شده‌اند. مثلا والدینی که شهرت و رأی و نظر دیگران برایشان بسیار مهم است، ناخودآگاه این باور را موش کرده و در انبار خالی ذهن فرزندانشان می‌اندازند.

این موش، به‌تنهایی وارد انبار نمی‌شود؛ بلکه موش‌های دیگری مثل حسادت، خودبینی، دروغ، تحریف، و حتی تخریب دیگران برای رسیدن به جایگاه اجتماعی را نیز با خود می‌آورد.

چگونه موش‌ها را از مرکز قلب خود بیرون کنیم؟

هیچ موشی نباید در مرکز قلب ما جا خوش کند. موش‌ها کارشان جویدن و نابودی است. پس اگر هر باور، فکر و خواسته‌ای که وارد ذهن ما می‌شود را بدون بررسی و مراقبه قبول کنیم، سرانجام متوجه خواهیم شد که آن‌ها برای دزدیدن انبار گندم زندگی ما آمده بودند.

و اینجاست که ناگهان متوجه می‌شوی، چیزی که فکر می‌کردی دانایی است، در واقع حیله‌ی موش‌هاست.

ما درین انبار گندم می‌کنیم

گندم جمع آمده گم می‌کنیم

می‌نیندیشیم آخر ما بهوش

کین خلل در گندمست از مکر موش

خلل، درد و رنجی است که از مکر موش‌ها می‌آید، نه از دانایی و آگاهی.

موش تا انبار ما حفره زدست

وز فنش انبار ما ویران شدست

اول ای جان دفع شر موش کن

وانگهان در جمع گندم جوش کن

اما مراقب باش که بعضی از بیداری‌ها، نشان از بیداری موش ها در انبار گندم ماست نه بیداری حقیقی ما!

هر که او بیدارتر، پر دردتر؟

هر که او آگاه‌تر، رخ زردتر؟

اما باید دید که مولانا در ابیات بالا از بیداری حقیقی می‌گوید یا از بیداری موش های من ذهنی؟ چون مولانا در ادامه می‌گوید:

هر که بیدارست او در خواب‌تر

هست بیداریش از خوابش بتر

چون "بحق" بیدار نبود جان ما!

هست بیداری چو در بندان ما

چون این دانایی و بیداری به حق نبود، مثل خواب در خواب کابوس بود.

دانایی که موجب درد و رنج شود، همان دانایی موش‌هاست، نه دانایی حقیقی!

بیداریِ واقعی آن است که چراغی درون ما روشن کند، نه این‌که ما را در قفس خشم و رنج و سرخوردگی نگه دارد. هرگاه دیدیم که دانایی ما باعث رنج و گرفتاری است، باید به این دانایی شک کنیم.

نفس می‌گوید: «مگر می‌شود درد و رنج دنیا را دید و شاد ماند؟» و با همین فریب، درد و رنج را جاودانه می‌کند. اما این زیرکی، ظن است، حیرانی نظر است.

زندگی ذاتاً از جنس شادمانی است.

آن‌چه درد و رنج را تولید می‌کند، همان موش‌ها و گرگ‌های درون هستند. پس بیایید به‌جای این‌که در تاریکی لعنت بفرستیم، شمعی روشن کنیم.

با درد و رنج، درد و رنج را درمان نمی‌کنند!

ادامه دارد...

قاسم سلطانی

موش‌ و اژدهای مولانا و گرگ فریدون مشیری = طرحواره‌ها و من‌های ذهنی در انسان(نفس)

مقدمه: طرحواره به باورها و الگوهای ناسازگار ذهنی اشاره دارد، باورها و الگوهایی که با طبیعت انسان ناسازگار هستند، که به جمع این طرحواره ها "منِ ذهنی" می‌گوییم.

در ذهن هر فرد، طرحواره‌ها و من‌های ذهنی مختلفی وجود دارند که به‌طور ناخودآگاه در رفتار، احساسات و افکار او اثر می‌گذارند. این طرحواره‌ها که در ادبیات غنی ایرانی به‌عنوان موش‌ها، گرگ‌ها و حتی اژدها توصیف شده اند، در لایه‌های مختلف ذهن انسان به شکلی پنهان و گاه مضر رشد می‌کنند.

در این جستار به بررسی این موجودات درونی و چگونگی مقابله با آن‌ها خواهیم پرداخت.

موش‌ها: طرحواره‌های مخرب در ذهن

موش‌ها، موجودات کوچک و بی‌صدا هستند که در گوشه‌گوشه‌ی ذهن پنهان می‌شوند. آن‌ها در ابتدا بی‌ضرر به نظر می‌رسند، اما به تدریج می‌توانند انبار گندم ذهن ما را تخریب کنند. این موش‌ها همان طرحواره‌های ناسازگار هستند که در کودکی شکل می‌گیرند و به‌طور ناخودآگاه در شخصیت ما ریشه می‌زنند. طرحواره‌هایی مانند بدبینی، قضاوت، پیش‌داوری، غرور و تکبر، مقایسه، سوءظن، بی اعتمادی، ترس، رقابت‌های بی‌دلیل و خشم که در فرهنگ‌های مختلف وجود دارند، همچون موش‌هایی هستند که در جستجوی گندم‌های ارزشمند ما می‌گردند و هرچه ما ساخته‌ایم را نابود می‌کنند.

مولانا در مثنوی به‌طور زیبایی نفس و من‌های ذهنی را به موش‌ها و حتی اژدهاهایی تشبیه می‌کند که به‌طور مداوم به انبار گندم ذهن ما حمله می‌کنند.

نفست اژدهاست، او کی مرده است

از غم و بی آلتی افسره است.

این موش‌ها در ذهن انسان شکل می‌گیرند و گاه در قالب گرگ‌هایی درنده و حتی اژدهای هولناکی ظاهر می‌شوند.

اتحاد این موش ها و طرحواره ها تبدیل به اژدها و گرگ درون( اختلالات شخصیتی مانند خودشیفتگی و ضد اجتماعی و پارانوئید) می‌شوند.

همانطور که فریدون مشیری می‌گوید:

در جوانی جان گرگت رابگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر!

گرگ‌ها، زمانی که موش‌ها به طرحواره‌های تثبیت‌شده تبدیل می‌شوند، دیگر تنها در گوشه‌های پنهان ذهن نمی‌مانند. در بزرگسالی، طرحواره‌هایی که از کودکی در ذهن نهادینه شده‌اند، به ویژگی‌های شخصیتی تبدیل می‌شوند. کسی که در کودکی دچار طرحواره‌ی نقص و شرم بوده است، در بزرگسالی ممکن است از خجالت و شرم پنهان شود یا با نمایش‌های کاذب خود را برتر از دیگران نشان دهد.

زمانی که این موش‌ها، که در اصل طرحواره‌های پنهان‌اند، به‌طور فعال شخصیت فرد را تحت تأثیر قرار دهند، گرگ‌ها به وجود می‌آیند. این گرگ‌ها به‌طور نمادین همان خصائص و رفتارهای ناسازگار هستند که زندگی را برای فرد و اطرافیانش سخت می‌کنند.

دفع شر موش‌ها و بازسازی گندم‌های ذهنی

راه‌حل‌های مقابله با این موجودات درونی، همچون دفع شر موش‌ها، در واقع به عمل و خودسازی وابسته است. هرچه بیشتر بر روی رشد شخصیتی خود کار کنیم و به اصلاح ذهن و رفتارهای ناهنجار بپردازیم، می‌توانیم از حمله‌ی این موش‌ها جلوگیری کنیم. یکی از مهم‌ترین اقدامات برای دفع شر موش‌ها، مراجعه به استاد نظر یا روان‌شناسِ با تجربه و اهل ادبیات و آموزه های مولانا است. این آموزه و روش ها می‌توانند به ما در شناخت و اصلاح طرحواره‌های منفی کمک کنند.

در این مسیر، باید به این نکته نیز توجه کنیم که بسیاری از موش‌های ذهنی از دوران کودکی و خانواده در انبار ذهن ما خانه می‌کنند. والدین و محیط تربیتی می‌توانند نقش مهمی در شکل‌گیری این طرحواره‌ها و موش ها داشته باشند. به همین دلیل باید مراقب باشیم تا موش‌های خود را به انبار خالی فرزندانمان راه ندهیم!

همانطور که مولانا می‌فرماید:

اول ای جان دفع شر موش کن

وانگهان در جمع گندم جوش کن.

اگر این موش‌ها و گرگ‌ها به‌طور مداوم در ذهن ما حضور داشته باشند و درمان نشوند، به اژدهایی تبدیل می‌شوند که نه‌تنها انبار گندم ما بلکه تمام زندگی‌مان را نابود می‌کند. اژدها همان ناله‌ها و شکایات بی‌پایان ماست که در نتیجه‌ی طرحواره‌های ناسازگار و شخصیت‌های تخریبی شکل می‌گیرد و موش ها را تبدیل به اژدها ( اختلالات شخصیتی ضد اجتماعی، خودشیفته و سایره) می‌کند.

اگر در این مرحله از خودسازی و تغییر به کمک استاد یا روان‌شناس و تمرین‌های خودآگاهی دست به کار نشویم، تبدیل به اژدهایی خواهیم شد که تمام گندم‌های زندگی‌مان را می‌سوزاند.

هر کدام از ما باید موش‌ها، گرگ‌ها و اژدهای درون خود را شناسایی کرده و در مسیر اصلاح آن‌ها گام برداریم. این فرآیند ممکن است طولانی و دشوار باشد، اما نتیجه آن به یک زندگی پر از گندم‌های ناب و ذهنی سالم خواهد انجامید. تنها در صورتی که از شر موش‌ها و طرحواره‌های ناسازگار رهایی یابیم، می‌توانیم در زندگی‌مان به آرامش و حقیقت دست یابیم.

هرچقدر انسان به ظاهرش رسیدگی کند، هرچقدر انسان خوب و لوکس بپوشد، هرچقدر انسان عمل جراحی کند، اما اگر دفع شر موش نکند، این موش ها تمام زیبایی جمع شده را تخریب خواهند کرد.

موش های ذهن و یا همان طرحواره های ناسازگار هرگونه زیبایی و دارایی را از انبار گندم ما می‌دزدند.

همان‌گونه که ما مرتب به دندانپزشک و به حمام می‌رویم تا جسم خود را از آلودگی ها تمیز کنیم، ذهن و روان ما نیز مرتب به حمام نیاز دارد، انبار را نمی‌توان به حال خود رها کرد، زیرا موش ها و طرحواره های ناسازگار از شکلی به شکل دیگر درمی‌آیند و انبار گندمی که جمع کرده ایم را نابود می‌کنند، از این‌رو باید رفتارهای خود را زیر نظر داشته باشیم، تا مبادا موشی در افکار و اعمال ما نفوذ نکرده باشد.

در نهایت همین موش های انبار ما هستند که آتش به روابط و عشق های معصوم می‌زنند، همین موش های ذهن هستند که عشق را تبدیل به نفرت و کینه می‌کنند.

پس اول ای جان دفع شر موش کن، تا ابن موش تبدیل به گرگ و اژدها نشود.

در نهایت دفع شر موش در خودمان، جهانی زیبا می‌سازد و فقط به خود ما مربوط نمی‌شود.

قاسم سلطانی

من دوزم بالا نیست!

بعضی‌ها با خواندن یک بیت از مولانا، جهان را زیر و زبر می‌بینند، صدها منِ ذهنی و طرحواره را شناسایی می‌کنند، انگار که از خوابی سنگین پریده باشند. برخی دیگر، مثنوی را سر می‌کشند و هنوز بیدارند!

اما بیدار به چه؟

به حقیقت، یا به وهم؟

بیداری اگر از نفس باشد، زهر است نه شراب. این بیداری تنش می‌آورد، درد می‌زاید و جان را در بند نگه می‌دارد.

رنگ رخسار خبر می‌دهد از سر ضمیر

درد و خشم و قهر از بیداری است نه از مستی

پس هر که بیدارتر است، پر دردتر؟

هر که آگاه‌تر است، رخ زردتر؟

اما بیداریِ من ذهنی همان خواب است، کابوس است،

و خوابِ در خواب، بیداری نیست.

هر که بیدارست او در خواب‌تر

هست بیداریش از خوابش بتر

چون بحق بیدار نبود جان ما!

هست بیداری چو در بندان ما

آن‌که از خواندن یک بیت، نیست می‌شود، شاید به حقیقت چشم دوخته است.

آن‌که صدها بیت می‌خواند و هنوز از خود پر است، شاید بیداری‌اش همان خوابی است که در چشمان باز پنهان شده. اما آنگاه که منِ ذهنی فرو بریزد، یعنی انسان به من ذهنی بمیرد، بیداری حقیقی می‌آید.

و این بیداری با کیفیت سر و کار دارد، نه با کمیت.

این بیداری پرخوری نمی‌کند؛ با یک جرعه، با یک بیت، مست و نیست می‌شود و به عدم می‌پیوندد.

و هرگاه دیدیم بسیار می‌خوانیم، بسیار بیداریم، بسیار می‌خوریم و اما سیر نمی‌شویم، شاید این عدم سیری از آن روست که موش‌های درونمان (من‌های ذهنی) هرچه انبار می‌کنیم را می‌خورند.

موش تا انبار ما حفره زدست

وز فنش انبار ما ویران شدست

پس پیش از آنکه در جمع گندم بکوشی،

اول ای جان، دفع شر موش کن...

قاسم سلطانی

چرا عرفا و اهل معنویت معمولاً از دخالت مستقیم در سیاست پرهیز می‌کنند؟

پاسخ: عرفا هرچند که مستقیم و با ادبیات سیاسی سخن نمی‌گویند، اما با زبان عرفانی، بنیادین‌ترین اصول آزادی و مردم‌سالاری را در جان و اندیشه‌ی افراد می‌نشانند. برای مثال، اگر تنها مفهوم "فضاگشایی" را در درون خود پیاده کنیم، بذر دموکراسی را در جان خود کاشته‌ایم. فضاگشایی به ما می‌آموزد که در هستی برای همه جا هست؛ جهان دیوار ندارد، ذهن دیوار ندارد، پس برای یکدیگر فضا باز کنید و بخل نورزید. اما "منِ ذهنی" و نفس، بخیل است، اهل تکفیر، حذف و قضاوت است. ازاین‌رو، حتی اگر در ظاهر آزاد باشد، در باطن اسیر است، چرا که آزادی واقعی در گرو شناخت خود و رهایی از تنگ‌نظری و دیوارهای ساختگی است.

عرفا و اهل معنویت، دنیای خاص خود را دارند که با سیاست‌ورزی‌های معمول هم‌خوانی چندانی ندارد. سیاست، چه در بهترین حالت در پی مصلحت‌اندیشی و چه در بدترین حالت، گرفتار قدرت‌طلبی است، اما عرفان در جستجوی حقیقتی است که فراتر از تضادها و رقابت‌های دنیای سیاست قرار دارد. به همین دلیل، عرفا معمولاً از ورود مستقیم به سیاست پرهیز می‌کنند، زیرا فضای سیاست غالباً مخاطبانی را جذب می‌کند که بیشتر درگیر خصومت و جدل‌اند تا جستجوی حقیقت.

بااین‌حال، پرهیز از دخالت مستقیم، به معنای بی‌تفاوتی نسبت به سرنوشت جامعه نیست. اهل معرفت، به شیوه‌ای غیرمستقیم در تحولات اجتماعی تأثیر می‌گذارند. سخنان حکیمانه، آموزه‌های اخلاقی و پیام‌های معنوی آن‌ها، گاه تأثیری عمیق‌تر و ماندگارتر از هر اقدام سیاسی مستقیم دارد. این روش، متناسب با جایگاه و شخصیت هر فرد است؛ چنان‌که شاعر به زبان شعر سخن می‌گوید، مولانا به زبان عشق، و هرکسی با شیوه‌ای که بیشترین نفوذ را در دل‌ها داشته باشد.

از سوی دیگر، تاریخ نشان داده است که سیاست‌مداران عاقل و خردمند، از مشورت و الهام گرفتن از عرفا غافل نبوده‌اند. حکومت‌هایی که بر پایه‌ی درایت و مردمی‌بودن بنا شده‌اند، اغلب رابطه‌ای غیرمستقیم با اهل معرفت و نظر داشته‌اند. مولانا با پادشاه وقت نامه‌هایی رد و بدل می‌کرد، و یوسف، عزیز مصر شد، بی‌آنکه خود را به بازی‌های سیاست آلوده کند. این رابطه‌ی دوسویه میان حکمت و حکومت، همواره نقطه‌ی امیدی برای جوامع بوده و است.

قاسم سلطانی

تفکر منفی و افسرده‌گرا

یکی از ویژگی‌های ذهن‌های بسته و افسرده‌صفت این است که هر حقیقتی که ورای فهم یا منافعشان قرار دارد را منکر می‌شوند. این ذهن‌ها یا توانایی پذیرش حقیقت را ندارند، یا گسترش آن حقیقت برایشان ناخوشایند است، پس آن را تحریف، تحقیر یا سرکوب می‌کنند.

این انکار می‌تواند در چند حالت رخ دهد:

۱. منکران تمام‌عیار حقیقت

این دسته، تمام یک حقیقت را انکار می‌کنند. آن‌ها نه می‌دانند و نه می‌دانند که نمی‌دانند.

به این حالت جهل مرکب می‌گوییم؛ چراکه فرد نه‌تنها نادان است، بلکه به نادانی خود آگاه نیست و گمان می‌کند می‌داند. این ذهن‌ها بسته‌اند و از پذیرش دانشی که جهان آن‌ها را دگرگون کند، هراس دارند.

۲. تحقیر حقیقت برای فرار از مسئولیت

در این حالت، فرد نمی‌تواند حقیقت را منکر شود، اما آن را کم‌اهمیت جلوه می‌دهد. مثلا کسی که نمی‌تواند اهمیت خودشناسی را انکار کند، اما با مغالطات شناخته‌شده، آن را کم‌ارزش نشان می‌دهد:

"آدم کامل که وجود ندارد، پس چرا باید تلاش کنیم؟ تو هم کامل نیستی، من هم کامل نیستم، پس همه‌ی ما همین‌طور هستیم!"

اما واقعیت این است که میان کسی که خودسازی می‌کند و کسی که از آن می‌گریزد، تفاوتی به بزرگی روشنایی و تاریکی وجود دارد. نادیده گرفتن این تفاوت‌ها، خود نوعی انکار حقیقت است.

این ذهن‌ها به جای تغییر، به توجیه وضعیت خود می‌پردازند. آن‌ها دچار "طرحواره‌ی شکست" هستند و از تغییر می‌هراسند، چراکه تغییر یعنی تلاش، پذیرفتن کاستی‌ها و حرکت به سوی ناشناخته‌ها.

این‌که می‌گویند "هیچ‌کس کامل نیست"، گاهی بیشتر یک تسکین است تا بهانه‌ای برای رشد نکردن. اما حقیقت این است که فاصله‌ی میان انسان‌ها عظیم است. کسی که خودشناسی را در آغوش می‌کشد، دنیایی متفاوت از کسی دارد که از آن گریزان است.

۳. انکار حقیقت از ترس تحول

فرض کنید خودشناسی یک شهر و سرزمین باشد. شما وارد این شهر می‌شوید، اما این ورود آغاز راه است، نه پایان آن. تازه نوبت گردش در مقصد می‌رسد و مقصد بی‌کران است.

برخی فقط دروازه‌های این شهر را دیده‌اند، برخی در چند خیابان آن قدم زده‌اند، و برخی در عمق این سرزمین گشته‌اند. اما کسی که ذهن بسته و متعصب دارد، حتی اگر به این شهر سفر کند، جز خیابان‌های محدودی را که در ذهنش تأیید شده، نخواهد دید.

تحقیر حقیقت، مکانیزم دفاعی ذهن‌های جزم‌گراست. آن‌ها برای حفظ باورهای کهنه‌ی خود، با هرچه که آن را تهدید کند مقابله می‌کنند. ذهن‌هایی که حاضر به تغییر نیستند، حقیقت را نه می‌بینند، نه می‌شنوند، و نه درباره‌اش فکر می‌کنند.

۴. سرکوب حقیقت از سر ترس و منافع

در تاریخ، بسیاری نه‌تنها حقیقت را انکار کرده‌اند، بلکه برای محو آن به جنگ برخاسته‌اند.

_حقیقت زن را نخواستند ببینند، پس او را سانسور کردند، در گونی انداختند و از چشم‌ها دور کردند.

_یهودیانی که مسیح را به صلیب کشیدند، حقیقت او را درک نکردند و او را یک مدعی دروغین خواندند.

_منصور حلاج را به دار آویختند، چون "انا الحق" او را نفهمیدند و گمان کردند که ادعای خدایی دارد.

_شمس تبریزی را کشتند، چون حقیقت او فراتر از تحمل ذهن‌های بسته‌ی زمانه‌اش بود.

این افراد همان ذهن‌های بسته‌ای هستند که باورهایشان را با هزاران میخ محکم کرده‌اند. ذهن‌هایی که طرحواره‌های ناسازگارشان را سازگار می‌پندارند و هیچ تغییری را برنمی‌تابند.

خودشناسی می‌خواهد باورها و طرحواره های "ناسازگار" را که مانع رشد هستند، از ذهن حذف کند، وگرنه طرحواره‌های سازگار برای زندگی و بقا لازم هستند. درک تفاوت های طرحواره های سازگار و ناسازگار می‌تواند سوءبرداشت را رفع کند.

اما ما چه باید کنیم؟

باید بپذیریم که حقیقت، نوری است که نمی‌توان آن را خاموش کرد. باید شهامت تغییر داشته باشیم و باورهایمان را به چالش بکشیم.

تا مرد سخن نگفته باشد

عیب و هنرش نهفته باشد

اگر زبان بگشاییم و از حقیقت بگوییم، شاید بارها اشتباه کنیم. اما اگر سکوت کنیم و در باورهای کهنه‌ی خود محبوس بمانیم، هیچ راهی برای رشد نخواهیم داشت.

در نهایت، حقیقت یا آزادمان می‌کند، یا زنجیرهایش را به پای خودمان خواهیم بست. انتخاب با ماست.

قاسم سلطانی

تقلید و تکرار سخنان اهل نظر: راهی به سوی درک یا گمراهی؟

موضوعی که در حال خوانش آن هستید، از اهمیت بسیاری برخوردار است. در شبکه‌های مجازی و یا در گفتگوهای محاوره‌ای، مرتباً دیده می‌شود که مردم عباراتی از بزرگان و مشاهیر را تکرار می‌کنند. این کار در ظاهر ایرادی ندارد، اما آیا تنها تکرار و تقلید کافی است؟

تقلید بی‌فکرانه فقط به تکرار لفظی و حفظ سخنان دیگران محدود نمی‌شود. حتی طوطی‌ها هم می‌توانند صداهای مختلف را تقلید کنند و بچه‌ها می‌توانند کتاب‌های نیچه را حفظ کنند. اما این‌ها چه کمکی به فهم و آگاهی در زندگی می‌کنند؟ اگر کتابخوان‌های ما کتاب‌هایی که خوانده‌اند را درک و فهم می‌کردند، اکنون دنیا شکلی دیگر داشت.

پس چه باید کرد؟

بیایید وقتی جمله‌ای از بزرگان نقل می‌کنیم، به‌جای پنهان شدن پشت آن‌ها، حداقل تحلیلی از آن ارائه دهیم. تحلیلی که از جان ما برمی‌خیزد و به خود ما تعلق دارد. این تحلیل می‌تواند هم اعتماد مخاطب را جلب کند و هم اعتماد به نفس خودمان را تقویت کند. به‌عبارتی، جملات خودمان را بنویسیم، زیرا انسان هنگام نوشتن و تفکر، حقیقت‌هایی در درون خود می‌یابد که پیش‌تر نادیده می‌گرفت.

فهم واقعی از بزرگان هیچ ارتباطی با فهم ما ندارد. فهم واقعی تنها در درون ماست و باید آن را بیدار کنیم، نه آن‌که جملات بزرگان را فقط لباس و ویترین خود کنیم. چرا که این کار باعث پندار کمال می‌شود، و پندار کمال خود اختلال شخصیت است.

متأسفانه من شاهد هستم که بسیاری از فلسفه‌خوان‌های ما، مترجم و مصرف‌کننده‌ی بیانات فلاسفه و مشاهیر دیگر شده‌اند، به‌طوری‌که وقتی سخن می‌رانند، فقط نظرات فیلسوفان دیگر را تکرار می‌کنند. این نه تنها به تولید فکر کمک نمی‌کند، بلکه اندیشه را منجمد می‌کند.

همان‌طور که مولانا در حکایت معروف «خر برفت و خر برفت و خر برفت» به‌طور طنزآمیز اشاره می‌کند، تقلید بی‌فکرانه باعث گمراهی و انحراف می‌شود. به قول مولانا: «خلق را تقلیدشان بر باد داد، ای دو صد لعنت بر این تقلید باد.»

یک کتاب و جستار می‌تواند الهام‌بخش باشد، اما پیام آن باید از درون ما استخراج شود. این استخراج متعلق به خود ماست، نه تقلید بی‌محتوا. چرا که علم و فهم واقعی، همان‌طور که مولانا می‌گوید: «ای برادر تو همه اندیشه‌ای، ما بقی استخوان و ریشه‌ای»، در تفکر و تجربه درونی است. علم حضوری، که نه از طریق تقلید بلکه از طریق شهود و تجربه به‌دست می‌آید، تنها راه رسیدن به درک واقعی است.

پس بیایید خود را از دام تقلید رها کنیم و به‌جای آن، در جستجوی حقیقت خود باشیم. حقیقت در درون ما نهفته است و تنها در تجربه و شهود می‌توانیم به آن دست یابیم. تقلید فقط نقابی است که ما را از آن حقیقت دور می‌کند.

و هنگامی که حساب‌های کاربری خود را با جملات بزرگان پر می‌کنیم، بدون اینکه هیچ نظری از خودمان اضافه کنیم، گویی حساب بانکی خود را با ارزهای دیگران پر کرده‌ایم و یا به یک عاشق و شاعر پول می‌دهیم تا برای ما نامه‌ای عاشقانه بنویسد!

این‌گونه است که تنها با تکرار، به‌جای درک، یک نسخه غیر اصیل از خود می‌سازیم. بیایید خود را از این دام رها کنیم و به‌جای درگیر شدن با ظاهر زیبای جملات دیگران، به تجربه و تفکر خود پرداخته و به درک واقعی برسیم. در این میان هیچ اشکالی ندارد که ما استشهادی از بزرگانی مانند مولانا، سقراط، حافظ و سایر بیاوریم، اما تحلیل و زبان خود را فراموش نکنیم.

قاسم سلطانی

سوال جذابِ کمی شخصی

در کامنت ها از من سوالی تقریبا به ترتیب زیر طرح شده است، بخشی از سوال که بیشتر شبیه خشم و عصبانیت بود، حذف کردم:

سوال: آقای قاسمی! من سال‌هاست مطالب شما رو دنبال می‌کنم، دوست دارم بدونم شما در زندگی شخصی هم این همه حساسیت دارید به اختلالات و شخصیت؟

مگه آدم کامل داریم تو دنیا؟ خودتون پس چی؟

پاسخ: از اینکه سوالتان را با من مطرح کردید ممنونم. هرچند کمی لحن آن تند بود، اما کاملاً درکتان می‌کنم. اگر بخواهم صادق باشم، باید بگویم که در زندگی شخصی آدم راحتی هستم و کمال‌گرایی را مانعی برای دیدن زیبایی‌ها می‌دانم.

یکی از خصلت‌هایی که همیشه برایم جذاب بوده، «دیوانگیِ عاقلانه» است. به نظرم هرچیزی وقتی در حد تعادل باشد، زیبایی‌شناختی پیدا می‌کند. مثلاً کمی از ویژگی‌های اختلال شخصیت هیستریونیک یا مرزی, وقتی که فرد نسبت به آن آگاه باشد، می‌تواند به فرصت و حتی جذابیت تبدیل شود. خیلی از هنرمندان بزرگ در خود اندکی از این ویژگی‌ها را داشته‌اند؛ نکته ی مهم این است که این خصوصیات در حد تعادل باقی بمانند و به بخش‌های دیگر زندگی آسیب نزنند.

در نهایت، من باور دارم که زیبایی در ناقص بودن است. هیچ‌کس کامل نیست و شاید همین نقص‌هاست که ما را خاص و جذاب می‌کند. و اما کمال‌گرایی، برعکس، قدرت دیدن این زیبایی‌ها را از ما می‌گیرد و نوعی حساسیت روانی ایجاد می‌کند که می‌تواند آرامش را از زندگی ما دور کند.

قاسم سلطانی

خطرات اطلاعات نادرست از طرحواره‌ها و اختلالات شخصیتی

در دنیای امروز، آگاهی از روان‌شناسی به ابزاری قدرتمند برای خودشناسی و درک دیگران تبدیل شده است. اما این آگاهی، اگر بدون تعمق و دانش کافی به‌کار گرفته شود، می‌تواند به جای حل مشکلات، به حساسیت‌های بیش از حد، قضاوت‌های عجولانه و از دست دادن فرصت‌های طلایی در روابط میان‌فردی منجر شود.

یکی از زمینه‌هایی که این خطر در آن بیشتر احساس می‌شود، آشنایی سطحی با طرحواره‌های روان‌شناختی و اختلالات شخصیتی است. گاهی افراد با شنیدن یا مطالعه‌ی این مفاهیم، تمایل پیدا می‌کنند هر رفتار کوچک یا نشانه‌ی مشکوکی را به یک اختلال یا طرحواره نسبت دهند. چنین نگرشی می‌تواند روابط میان‌فردی را مختل کند و فضای اعتماد را در ارتباطات کاهش دهد. برای جلوگیری از این قضاوت‌های سطحی، ضروری است تفاوت بنیادین بین ویژگی‌های شخصیتی و اختلالات روان‌شناختی را درک کنیم.

ویژگی‌ها یا اختلال؟ تفاوتی که نباید نادیده گرفت

هر یک از ما می‌توانیم در مقیاسی از ویژگی‌های مرتبط با اختلالات شخصیتی برخوردار باشیم. اما داشتن برخی از این ویژگی‌ها، به معنای داشتن اختلال نیست. در واقع، این ویژگی‌ها در حد تعادل می‌توانند حتی نقشی مثبت در زندگی ما ایفا کنند. مشکل زمانی آغاز می‌شود که این ویژگی‌ها شدت یابند، تعدادشان افزایش پیدا کند، و عملکرد فرد را در زندگی شخصی و اجتماعی مختل کنند.

برای مثال، فردی که دو یا سه ویژگی مرتبط با اختلال شخصیت مرزی دارد، لزوماً فرد ناسالمی نیست. حتی ممکن است این ویژگی‌ها در شکل ملایم خود به او کمک کنند تا در ارتباطات عاطفی عمیق‌تر و پرشورتر باشد. از سوی دیگر، برخی مشاغل و فعالیت‌ها به طور طبیعی نیازمند وجود ویژگی‌هایی خاص هستند.

یک سخنران، بازیگر یا هنرمند ممکن است از جرئت و هیجان هیستریونیک بهره‌مند باشد تا بتواند روی صحنه بدرخشد. یا یک نویسنده به اعتمادبه‌نفسی نیاز دارد که بدون آن، قادر به خلق اثر و دفاع از پیامش نخواهد بود. اما این اعتمادبه‌نفس نباید با خودشیفتگی یا فقدان تعادل اشتباه گرفته شود.

تفاوت اصلی بین ویژگی و اختلال در شدت، پایداری و تأثیر منفی آن‌ها بر زندگی فرد و اطرافیانش نهفته است. ویژگی‌ها زمانی سازنده هستند که در حد تعادل باقی بمانند و انعطاف‌پذیری فرد را افزایش دهند. اما وقتی این ویژگی‌ها شدید، پایدار و غیرقابل‌انعطاف شوند، به اختلال تبدیل می‌شوند و مانعی برای رشد فردی و روابط سالم خواهند بود.

آگاهی مسئولانه: از خودتشخیصی تا پذیرش تفاوت‌ها

شناخت ویژگی‌های شخصیتی و اختلالات روان‌شناختی، ابزاری ارزشمند برای خودشناسی و درک بهتر دیگران است. اما این شناخت نباید بهانه‌ای برای برچسب زدن، قضاوت‌های شتاب‌زده یا حساسیت‌های افراطی باشد. در این راستا، دانستن چند نکته ضروری است:

خودداری از خودتشخیصی: اطلاعات سطحی یا غیرعلمی نباید مبنای تشخیص اختلالات روانی در خود یا دیگران قرار گیرد. تنها اهل نظر و متخصصان می‌توانند با ارزیابی دقیق و علمی، تشخیص درستی ارائه دهند.

پذیرش تفاوت‌های فردی: هر انسان ترکیبی یکتا از ویژگی‌هاست. این تفاوت‌ها به جای ایجاد حساسیت، باید فرصتی برای درک و همزیستی عمیق‌تر باشند. اگر به‌درستی درک شوند، نه تنها مانع نیستند بلکه منبعی برای ایجاد هم‌افزایی و غنای روابط انسانی خواهند بود.

ترویج رویکرد همدلانه: به جای برچسب زدن یا انتقاد، تلاش کنیم رفتارهای دیگران را در زمینه‌ای وسیع‌تر و با درک شرایط‌شان بسنجیم. در این مسیر، حتی برخی روان‌شناسان کم‌تجربه نیز ممکن است به دلیل استفاده ی نادرست از دانش، به جای کمک به مراجعان، ناخواسته طرحواره‌های منفی آن‌ها را تقویت کنند. این تأکید به ما یادآوری می‌کند که روان‌شناسی نیز، مانند هر علم دیگری، نیازمند دقت و مسئولیت‌پذیری در عمل است.

تأکید بر نسبی بودن ویژگی‌ها: ویژگی‌های روان‌شناختی در طیفی وسیع قرار دارند و وجود برخی از این ویژگی‌ها در حد تعادل نه‌تنها مشکل‌ساز نیست، بلکه می‌تواند سازنده باشد.

تکیه بر آگاهی عمیق‌تر: به جای اکتفا به اطلاعات پراکنده یا سطحی، از منابع معتبر و علمی برای آشنایی بیشتر با مفاهیم روان‌شناختی استفاده کنیم.

شناخت اطلاعات و خطای علم حصولی

باید به خاطر داشت که روان‌شناسی، هرچند ابزار ارزشمندی است، اما نمی‌تواند جایگزین خودشناسی باشد. روان‌شناسی دانشی است که در علم حصولی قرار دارد، در حالی که خودشناسی مبتنی بر علم حضوری است. این تمایز اساسی، ما را به خطرات موجود در علم حصولی آگاه می‌کند؛ جایی که خطا می‌تواند در سه مرحله رخ دهد:

۱_ مرحله‌ی دریافت: ممکن است داده‌ها به دلیل نقص یا اشتباه در مشاهده به‌درستی دریافت نشوند.

۲_ مرحله‌ی تحلیل و تفسیر: حتی اگر داده‌ها درست دریافت شده باشند، تفسیر و تحلیل نادرست می‌تواند به نتیجه‌گیری‌های اشتباه منجر شود.

۳_ مرحله‌ی انتقال: هنگام انتقال اطلاعات به دیگران، ممکن است سوء‌برداشت یا تحریف صورت گیرد که باعث کاهش دقت در فهم مطلب شود.

همان‌طور که خطاهای علم حصولی می‌توانند مسیر فهم ما را منحرف کنند، برخورد سطحی با روان‌شناسی نیز می‌تواند شناخت ما از خود و دیگران را به جای اصلاح، مختل کند. در نهایت، روان‌شناسی در کنار خودشناسی می‌تواند ما را به سوی روابط سالم‌تر و رشد فردی هدایت کند، به شرط آن‌که به عمق و مسئولیت‌پذیری توجه داشته باشیم.

_استغنا و مناعت طبعِ یک عارف با غرور و تکبر شخصیت خودشیفته یکی نیست،

_مهربانی و همدلی، برابر با مهرطلبی نیست،

و مهارت هر رقاصی را با اختلال شخصیت هیستریونیک نمی‌شود بررسی کرد.

قاسم سلطانی

چرا بعضی‌ها زود زود مریض می‌شوند؟

سلامتی ما فقط به تغذیه و ورزش وابسته نیست، بلکه به ذهن و روان ما نیز گره خورده است. احساساتی مانند نگرانی، ترس، کینه، حسادت، توقع مزمن، غرور و تکبر، عقده ی حقارت، دروغگویی، بدرفتاری دیگران، جامعه ی ناهنجار و بی ثبات، روابط ناسالم و پرتنش، غیبت و بدگویی تأثیری عمیق بر بدن دارند. هر کدام از این خصلت‌ها، به شکلی خاص و اثبات‌شده، به سلامت ما آسیب می‌زنند.

۱_ استرس مزمن و کینه‌ورزی:

مطالعات نشان می‌دهند که کینه و انتقام‌جویی موجب افزایش فشار خون، التهاب مزمن و حتی خطر سکته قلبی می‌شوند. افراد کینه‌توز بیشتر درگیر استرس مداوم هستند که به ضعف سیستم ایمنی منجر می‌شود.

۲_ حسادت:

حسادت باعث افزایش اضطراب و کاهش کیفیت خواب می‌شود. این احساس همچنین سطح کورتیزول را بالا می‌برد که می‌تواند به بیماری‌های قلبی، چاقی مفرط و حتی اختلالات گوارشی بیانجامد.

۳_ غیبت و بدگویی:

بررسی‌ها نشان داده‌اند که غیبت‌کردن باعث افزایش استرس روانی و همچنین خستگی ذهنی می‌شود. این رفتارها، علاوه بر ایجاد حس گناه ناخودآگاه، توان ذهنی فرد را برای مدیریت مسائل زندگی کاهش می‌دهند.

۴_ غرور و تکبر:

افراد مغرور معمولاً از انقطاع هیجانی رنج می‌برند؛ یعنی ارتباط عمیق عاطفی با دیگران را از دست می‌دهند. این انزوا، زمینه‌ساز افسردگی و ضعف در سیستم ایمنی است.

۵_ ترس و نگرانی مداوم:

نگرانی مداوم می‌تواند باعث مشکلاتی چون سردردهای تنشی، ضعف سیستم ایمنی و حتی بیماری‌های خودایمنی شود. این احساس ذهن و بدن را در حالت جنگ‌وگریز نگه می‌دارد، حالتی که انرژی زیادی مصرف می‌کند.

۶_ طرحواره‌های ناسازگار و اختلالات شخصیتی:

طرحواره‌های ناسازگار مانند احساس ناکافی بودن یا ترس از ترک شدن می‌توانند منجر به اضطراب، افسردگی و حتی اختلالات خواب شوند. افرادی که این طرحواره‌ها را دارند، معمولاً در روابط اجتماعی و شخصی دچار مشکلات عمده می‌شوند. همچنین، اختلالات شخصیتی مانند اختلال شخصیت مرزی یا اختلال شخصیت خودشیفته می‌توانند سبب بی‌ثباتی عاطفی و مشکلات در مدیریت استرس شوند، که خود را به‌صورت اختلالات گوارشی، ضعف سیستم ایمنی و اختلالات خواب نشان می‌دهند.

۷_عوامل عاطفی نظیر استرس مزمن، اضطراب و افسردگی بیشتر با اختلالات کم‌کاری تیروئید مرتبط‌اند، زیرا این احساسات از طریق ترشح هورمون‌های استرس مانند کورتیزول می‌توانند عملکرد غده تیروئید را کاهش دهند.

۸_ از سوی دیگر، پرکاری تیروئید معمولاً به احساسات عاطفی شدید، حسرت‌ها و آرزوهای فروخورده یا حتی بدرفتاری در دوران کودکی ارتباط دارد که می‌تواند فشار زیادی به سیستم هورمونی بدن وارد کند.

داستانی است که در آن سگ و کشمش را مطرح می‌کند. در این داستان، سگ پس از خوردن کشمش‌ها دچار درد شکم می‌شود و صاحبش از او می‌پرسد که چرا چنین کرده است. سگ پاسخ می‌دهد که به دلیل طمع، کشمش‌ها را خورده است، اما نتیجه ی آن چیزی جز درد و بیماری نبوده. پیام و مثال از این حکایت برای نشان دادن چگونگی اثرات منفی افکار و رفتارهای ناپسند بر بدن و روان است. همان‌طور که سگ با خوردن کشمش‌ها به ضرر خود دچار می‌شود، ما نیز با پذیرش افکار و احساسات منفی، که همان کشمش‌های ذهنی هستند، به دردهای جسمی و روحی گرفتار می‌شویم.

راه‌حل چیست؟

راه‌حل در حذف عواملی است که انرژی حیاتی ما را هدر می‌دهند. اختلالات شخصیتی، طرحواره‌های ناسازگار، کینه و انتقام‌جویی، غرور و تکبر، دروغ‌گویی، انقطاع هیجانی و فریب‌کاری همگی از منِ ذهنی سرچشمه می‌گیرند. این منِ ذهنی را باید با تزکیه و خودشناسی پاکسازی کرد.

تزکیه به معنای بازگشت به آرامش درونی و یافتن تعادل است؛ جایی که انرژی به جای مصرف در هیجانات منفی، صرف تقویت ذهن و سیستم ایمنی بدن شود.

همان‌طور که گفته‌اند: "به جای آنکه بر تاریکی لعنت بفرستید، شمعی بیفروزید."

قاسم سلطانی

آیا خدا وجود دارد؟

پرسشی که قرن‌هاست ذهن بشر را به خود مشغول کرده و هر نسل با چالشی تازه به سراغ آن می‌رود. شاید هیچ انسانی نباشد که حتی یک بار از خود نپرسیده باشد که «من کیستم؟ آیا خدایی وجود دارد؟» اما چرا این پرسش تا این اندازه برای انسان مهم است؟

در واقع، اهمیت این سؤال نه به وجود خدا، بلکه به جایگاه ما در نسبت با او بازمی‌گردد. انسان می‌خواهد بداند سهم او در هستی چیست. اگر چیزی هیچ ارتباطی با او نداشته باشد، نفس انسان علاقه‌ای به آن نشان نمی‌دهد. به همین دلیل، پرسش از خدا، پرسشی درباره خود ماست. در حقیقت انسان به دنبال خودش می‌گردد، اما خدا را بهانه کرده است.

اما به راستی آیا خدا وجود دارد؟

پاسخ: خدای منِ ذهنی وجود ندارد.

آن خدایی که ذهن انسان می‌سازد، چیزی جز یک باور خشک و بی‌روح نیست. ذهن، خدایی خیالی خلق می‌کند؛ خدایی که حاصل ترس‌ها، تعصب‌ها و توهمات است. اما این خدای ذهنی، نه حقیقی است و نه می‌تواند انسان را به حقیقت برساند.

منِ ذهنی، نه تنها خود را، بلکه خدا را نیز به اشتباه فهمیده است. تنها راه برای یافتن خدا و خود حقیقی، این است که این سیستم عامل بیگانه را حذف کنیم. وقتی این سیستم پاک شود، سیستم عامل فطری، یعنی خودِ حقیقی ما، شروع به کار می‌کند. این لحظه، همان تولد واقعی خدا و خود حقیقی است.

دیو چو بیرون رود، فرشته درآید.

خدای حقیقی زمانی قابل لمس می‌شود که انسان از منِ ذهنی متولد شود. این خدا، نیرویی زنده و جاری است؛ نیرویی که بدون حب و بغض، انسان را هدایت می‌کند. در مقابل، خدای منِ ذهنی، خدایی ساخته‌ی تعصب، ترس و قضاوت است.

تولد از منِ ذهنی چیست؟

تولد از منِ ذهنی، یعنی بازگشت به تنظیمات کارخانه‌ای وجودمان؛ همان طبیعت و فطرتی که از ابتدا در ما نهاده شده بود. اما ما در مسیر زندگی، از این فطرت جدا شده‌ایم. این جدایی، باعث شده خدایی را باور کنیم که مانند خودِ منِ ذهنی، دروغین است.

بشنو این نی چون شکایت می‌کند

از جدایی‌ها حکایت می‌کند

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند

در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

خدای حقیقی را نمی‌توان با ذهن فهمید. او در ژرفای وجود ماست و تنها با شهود، عشق و رهایی قابل درک است. وقتی از قید و بندهای منِ ذهنی رها شویم، او را نه در افکارمان، بلکه در قلبمان می‌یابیم.

مردان خدا پردهٔ پندار دریدند

یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند

هر دست که دادند از آن دست گرفتند

هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند

خدای منِ ذهنی به مثال انتقال زیبایی یار است، که شاید ما تلاش داریم، آن زیبایی را به یک نابینای مادرزادی انتقال دهیم، و یا صدای قطره‌های باران و زیبایی قطعه‌ای از موسیقی موزارت را به ناشنوای مادرزادی توضیح دهیم.

خدای واقعی در هر لحظه از زندگی جاری است، کافی است نگاه کنیم و حضور او را ببینیم.

قاسم سلطانی

دروغ درمانی؟

مقدمه:

"دروغ" این کهن‌ترین بیماری بشر، همواره همراه او بوده است. از اولین لحظه‌ای که انسان حقیقت را به نفع نفسِ خود انکار کرد، دروغ وارد زندگی شد. اما خطرناک‌ترین دروغ، آن دروغی نیست که به دیگران گفته می‌شود، بلکه آن دروغی است که انسان به خود می‌گوید!

دروغ، نه‌تنها رابطه‌ی انسان با دیگران، بلکه رابطه‌ی او با خویشتن و حتی جامعه را ویران می‌کند.

دروغ، همچون سایه‌ای است که در دل حقیقت می‌افتد و از آن چیزی جز کدری نمی‌سازد. ما انسان‌ها به خوبی می‌دانیم که دروغ بد است و دروغگو دشمن خداست، اما هنوز در دنیای دروغ زندگی می‌کنیم. دروغ‌ها نه تنها راه‌های ارتباطی را مسدود می‌کنند، بلکه اتصال ما به خود واقعی‌مان را قطع می‌کنند. چرا که در دروغ، منِ واقعی ما گم می‌شود و منِ ذهنی، که از افکار و تصورات ساخته شده است، جانشین آن می‌شود. در این جستار، به بررسی این فرآیند می‌پردازیم که چگونه دروغ نه تنها واقعیت را می‌پوشاند، بلکه به نوعی درمانی برای دوری از خود واقعی می‌شود.

دروغ= منِ ذهنی

راستی= منِ حقیقی

دروغ، سایه‌ای بر منِ واقعی

دروغ در درون ما، همانند دیواری می‌ماند که جلوی درخشش نور حقیقت را می‌گیرد. در دنیای ذهنی ما، جایی که هر پنداری به حقیقت تبدیل می‌شود، دروغ‌ها زاده می‌شوند. منِ ذهنی، که از اندیشه‌ها، خاطرات و تجربیات شکل می‌گیرد، دروغ را به‌عنوان ابزاری برای محافظت از خود می‌پذیرد. در این فرایند، حقیقت از میدان دید ما محو می‌شود و به جای آن، تصویر غیرواقعی‌ای از خود می‌سازیم که هر قطره دروغ، آن را پشتیبانی می‌کند.

بخش اول: دروغ، درمانی موقت برای فرار از حقیقت است.

دروغ برای نفس و منِ ذهنی، مانند مسکنی است که درد مواجهه با واقعیت را برای لحظه‌ای تسکین می‌دهد. منِ ذهنی که از جوهر حقیقی خود منقطع شده، نیازمند پناهگاه است و این پناهگاه چیزی جز دروغ نیست. اما آیا این درمان موقت می‌تواند زخم‌های عمیق از خودبیگانگی را التیام بخشد؟

دروغ به منِ ذهنی کمک می‌کند چون این من بر پایه‌ی تصورات، قضاوت‌ها، و توهماتی ساخته شده است که نیازمند تثبیت و حمایت دائم هستند. منِ ذهنی برای زنده ماندن نیاز دارد از حقیقت فرار کند، چون حقیقت، ساختار ذهنی‌اش را تهدید می‌کند. در این سیستم، دروغ مانند ابزاری عمل می‌کند که به منِ ذهنی اجازه می‌دهد در جهان خیالین خود بماند و از مواجهه با واقعیت خودداری کند.

دروغ، دروغ را حمایت می‌کند.

دروغ برای بقا به دروغ‌های بیشتری نیاز دارد. هر دروغ، برای توجیه و پنهان کردن خود، دروغ دیگری را می‌طلبد. این زنجیره باعث می‌شود منِ ذهنی در یک چرخه‌ی بی‌پایان از فریب گرفتار شود، چون نمی‌تواند با حقیقت مواجه شود و ساختارش را حفظ کند.

راست، راست را حمایت می‌کند.

راستی برخاسته از منِ واقعی است که به حقیقت متصل است. وقتی فرد در مسیر حقیقت قدم می‌گذارد، هر گامی که برداشته می‌شود، اعتماد به حقیقت و شفافیت را تقویت می‌کند. منِ واقعی نیازی به توجیه یا پوشاندن ندارد و هر عمل راست، بستر دیگری برای راستی فراهم می‌کند. راستی راستی می‌آورد، لذت‌بخش است و آسودگی دربر دارد.

بخش دوم: دروغ در خانواده، زهر رابطه‌ها است.

در خانواده، دروغ اغلب با نیت محافظت یا آرامش گفته می‌شود. والدین برای حفظ آرامش یا جلوگیری از نگرانی فرزندان، حقیقت را پنهان می‌کنند. فرزندان نیز برای فرار از مسئولیت یا عواقب رفتارشان، به دروغ متوسل می‌شوند. اما هر قطره دروغ، گسستی در تار و پود اعتماد است. خانواده‌ای که بر پایه‌ی دروغ بنا شود، نه مأمن آرامش، بلکه میدان مبارزه‌ای خاموش خواهد بود.

بخش سوم: دروغ در حکومت‌ها و رسانه‌ها، خیانت به مردم است.

در سطح کلان، دروغ به ابزار قدرتمندان تبدیل می‌شود. وعده‌ها و وعیدهایی که هرگز تحقق نمی‌یابند، اعتماد مردم را می‌کُشند. اما در این میان، رسانه‌ها نیز نقشی دوگانه ایفا می‌کنند.

رسانه‌ها می‌توانند تریبونی برای آشکار کردن حقیقت باشند، اما گاهی به ابزارهایی برای تحریف واقعیت و تقویت دروغ تبدیل می‌شوند. اخبار جعلی، اطلاعات ناقص و تبلیغات گمراه‌کننده، نه‌تنها باعث گسترش دروغ می‌شوند، بلکه مرز میان واقعیت و خیال را محو می‌کنند.

وقتی رسانه‌ها به دروغگویی متوسل شوند، این دروغ به جامعه تسری پیدا می‌کند و دروغ به یک اپیدمی تبدیل می‌شود. بی‌اعتمادی عمومی، فروپاشی ارزش‌ها، و شکاف عمیق میان مردم و ساختارهای قدرت، تنها بخشی از نتایج این چرخه‌ی شومِ دروغ است.

اما چگونه می‌توان از رسانه‌ها برای شکست دروغ بهره برد؟

رسانه‌ها باید مستقل باشند؛ استقلال مالی و سیاسی آن‌ها شرطی اساسی است. رسانه‌هایی که حقوقشان از سوی حکومت‌های توتالیتر یا گروه‌های ذی‌نفع تأمین می‌شود، نمی‌توانند راستگو باشند. رسانه‌ها همچنین باید شفافیت را ترویج دهند، اطلاعات صحیح را به اشتراک بگذارند و به آموزش مردم در تحلیل انتقادی کمک کنند. تنها در این صورت است که می‌توان از قدرت رسانه‌ها برای مبارزه با دروغ( ویروس نامرئی) استفاده کرد.

بخش چهارم: بزرگ‌ترین دروغ، از خودبیگانگی است.

اما بزرگ‌ترین و خطرناک‌ترین دروغ، همان "من ذهنیِ از خودبیگانه" است؛ منی که از جوهر حقیقی خود جدا شده و در زمین بیگانه خانه کرده است. این من، به‌جای جستجوی حقیقت، در خانه‌های ساخته از دروغ مأوا می‌گیرد:

در زمین مردمان خانه مکن

کار خود کن، کار بیگانه مکن

کیست بیگانه؟ تن خاکی تو

کز برای اوست غمناکی تو

منی که در دروغ(منِ ذهنی) فرود می‌آید، هرگز خود را نخواهد یافت. زیرا ستون وجود او از دروغ تشکیل شده و حقیقت دشمن اوست. اما بازگشت به حقیقت، هرچند دشوار، تنها راه شکست این چرخه‌ی "دروغ" است.

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش=دروغ

باز جوید روزگار وصل خویش=راستی و حقیقت

هرچقدر به حقیقت نزدیک شویم، دروغ را شکست داده‌ایم. اما این مسیر، شجاعت می‌طلبد؛ شجاعتی برای روبه‌رو شدن با خود، با دیگران، و با واقعیت‌هایی که شاید تلخ باشند اما رهایی‌بخش‌اند.

برای چند روز هم که شده، طعم راستی و حقیقت خود را ملاقات کردن، بهتر از صد سال در دروغ زندگی کردن است.

یک ساعت عشق و راستی صد جهان بیش ارزد.

قاسم سلطانی