ماجراهای شهین و امیر __ محسن و احمد __ سارا و اعظم
امیر فوق دکترای شیمی را از طریق بورس دولتی در خارج از کشور گرفته و باقی ماندن را به بازگشتن ترجیح داده است. خانمش اعظم فوق لیسانس مامایی را از ایران گرفته است.
امیر و اعظم صاحب یک فرزند ۱۳ساله دختر هستند. امیر در دانشگاه تدریس می کند. او گرفتار خوشی گرفته شده می باشد زیرا بودن و هویت خود را با فوق دکتری یش تعریف می کند. این کاغذ پاره که دانشگاه ها سالی هزاران را از آن در خط تولید دارند امیر را فرمان روایی می کند. انسان فرمان بردار وابسته به فرمان روایش می باشد ـ به همین جهت خوشی گرفته شده ـ غرض شده -
خوشی گرفته شده شکل و صورت دارد و خودش را نمی تواند مخفی کند.
حالا امیر فرمان بردار می خواهد و باید در جاهایی هم فرمان روایی بکند... فرمان روا و فرمان بردار هر دو بدون شرارت نمی توانند زندگی کنند...
ذهن فرمان روا و فرمان بردار هر دو محدود است و شیوه زندگی آنان از قبل انتخاب شده است. به همین جهت اگر امیر بتواند موفق شود و ماهی یک بار گره ابروهایش را باز کند هنر کرده است.
از آنجایی که ضعیف و قوی هر دو بهره مهور هستند. حالا امیر دنبال قربانی می گردد و چه کسی نزدیک تر از همسرش و حالا یک فوق دکتری به زن فوق لیسانس اش می خواهد حکومت کند و پی در پی خود را با استادان دیگری که بیشتر و یا کمتر از این درآمد دارند مقایسه می کند...
حالا امیر دچار اخلاق خواجگی شده و آیا این عقیمی به کجا خواهد کشید؟! خواندن آینده داستان می تواند به این پرسش پاسخ دهد...
احمد فوق دیپلمش را در ایران گرفته و به هلند مهاجرت کرده است. شهین زن احمد۱۵ سال کمتر از احمد سن دارد و به خاطر از دست دادن پدر مظلوم واقع شده اش در سن نوجوانی شفقت و روح پدری را در همسر بزرگتر از خود جستجو می کند و به نحوی محبت های ابراز نشده به پدرش را می خواهد از این طریق جبران بکند... البته خود او از این حالت بی خبر و یا کم خبر است.
سارا و برادرش محسن در نزدیکی خانه احمد و شهین زندگی می کنند.این دو انسان های تقریبا مدرنی به شمار می آیند. وقتی اولین بار سارا و محسن احمد را در سوپر مارکت محله شان ملاقات می کنند یک اتفاقی می افتد...
سارا و محسن در قسمت مجله و نشر سوپر مارکت در حال ورق زدن مجلات هستندـ احمد که از کنار این ها رد می شود چشمش به پاهای سارا می افتد. انگشتان پاهای سارا با لاک قرمز سلطنتی تمرکز احمد را به خود می دزدد.
آیا می شود انگشتان پای زنی به این شدت با آدم حرف بزنند که گویا بخشی از روح احمد در انگشتان پای این زن قرار داشته باشد؟!
احمد نگاهی دزدانه به صورت سارا می اندازد تا صاحب این انگشتان پا را ببیند ـ در این راستا که بیشتر از چند لحظه طول نمی کشد احمد متوجه فارسی حرف زدن این دو می شود. او بدون اینکه زمان را بکشد رو به سارا و محسن کرده و بی درنگ می پرسد:
سلام: شما ایرانی هستید ؟
محسن: بله ـ حال شما حوبه؟
سارا: چه جالب مدت زیادی هست که یک ایرانی بدون علت و بدون اینکه آدمو بشناسه سلام بکنه ندیدم.
احمد وسارا و محسن چند دقیقه ای که با هم صحبت می کنند با پیشنهاد محسن به یک چای خانه آرامی برای آشنایی بیشتر می روند.
بطوری که متوجه هستید این سه انسان از ناشناخته نمی ترسند و تضاد و احساس ترس و عدم اطمینان و نگرانی در اینها حکومت نمی کند و به قول گاندی با مشت گره کرده نمی توان دست کسی را با گرمی فشرد.
اگر خانواده ها را به سه نوع تقسیم کنیم...
نوع اول:
خانواده اقتدارگر - بسته - مونولوگ محور و انتقام جو . اغلب در این نوع خانواده ها مرد حکومت می کند به همین جهت "اقتدارگر" و مشورت هیچگاه و یا کمتر اتفاق می افتد و تصمیم نهایی با فرد خودکامه خواهد بود به همین جهت خودرای و "مونولوگ محور" .
این خانواده ها یک ویژگی دیگری هم دارند- که در این خانواده ها حرکت بازی و موضوع ها محدود می باشد.به سبب وابستگی این خانواده ها به ادوار به سنّتهای دست و پا گیر - به عقیده یا به باوری - وابستگی به یک نوع اخلاق و شخصیت و پرستیژ من در آوردی- تابو زیاد بوده و در نتیجه اعضاء و فرزندان این خانواده ها قربانی این محدودیت می شوند- و هرکس و همه کس نمی توانند اینان را تحمل کنند به همین جهت هم بسته.
اینان رفتاری تقریباّ خواب آلوده دارند و اگر به طور کامل بیدار نباشی هر تصمیمی بگیری - به هر حال یک جای کار خواهد لنگید...
بدون تردید این نوع خانواده ها در همه جا به ویژه در محاجران موفق نبوده و اعضاء خانواده از نظر روانی به شدت آشفته و در صدد انتقام خواهند بود و همه چیز به صورت بد آن در این نوع خانواده ها در خلوت اتفاق می افتد...
نوع دوم:
خانواده هرزه خواه -لاابالی و بی بندوبار - بطوری که از اسمش پیداست این خانواده ها فاقد نظم درونی می باشند. مهارت اینان در عیب جویی - سماجت - لجبازی - عناد - انتقام - توجیه و ملامت است و بدون تردید اینان آنطور که دوست دارند می بینند و تقریبا همیشه خودشان را می بینند.
اینان بناّیی را بیست می دهند در حالی که کمک غیر قابل پرداخت معنوی و علمی را پر حرفی و اگر ادای مهربانان و روشنفکران آبگوشتی را در آورند این نعمت را توجیح می کنند.اغلب هم از این نعمت (خود) فرار و دوری می کنند...
گاهی توهین به علم - گاهی به مذهب- گستاخی -غیبت گویی - قاضی بودن - بازی با کلمات - دروغ - شکم پرستی - هوس پرستی - تظاهر - توهم - شکاکی - بی شفافی - احساس طلب کاری - لذت گرایی و ... در سفره اینان همیشه یافت می شود.از گوش کردن - زود خسته می شوند و زندگی شان فاقد برهان - سخن منطقی و معنویات است.
مهربانی - موفقیت - شادی و خوشبختی در اینان لحظه ای و ساعتی می باشد.تفاوت خانواده اقتدارگر و بسته با لاابالی در شکل است. در عمق هر دو عین هم هستند...
نوع سوم:
خانواده دمکرات - گفتگو - برهان و معنویت محور - 
در یک خانواده سالم قبل از هر چیز منیّت و نفس بی رنگ و یا حد اقل کم رنگ می باشد.مرد از زن حمایت می کند و زن از مرد حمایت می کند و حمایتشان ناشی از اعتماد است تا نفس و ترس.
هیچ کدام از مرد و زن در چنین خانواده ای تردید در درونشان وجود ندارد و آنها از سرزنش و ملامت پرهیز می کنند و نه برای یکدیگر بلکه در خاموشی خودشان سرزنش و ملامت جایگاهی ندارد.ریشه سرزنش و ملامت از تردیدها بر می خیزد و زمانی که همه تردیدها تبدیل به اعتماد شده اند سرزنش و ملامت هم تبدیل به بخار می شوند.
در چنین خانواده ای هر کدام از اعضای خانواده یک رای دارند و در مورد هرچیز و همه چیز گفتگو می شود و گفتگو با سخنرانی تفاوت دارد.در گفتگو یا دیالوگ Dialog هرکس در نوبت و جایگاه خود حرفش را می زند و بقیه با تمرکز گوش می دهند و همه صحبت می کنند در حالی که در مونولوگ monolog که یک نفر حرف می زند و بقیه فقط گوش می کنند

اهل خانه به علایق هم احترام گذاشته و در رشد آن همه هر کاری از دستشان بر می آید انجام می دهند.حرف عمق و دلشان را به یکدیگر می زنند.در یک خانواده سالم تابو در حداقل خود است و آن مربوط به راز می شود و دانستن آن دردی را دوا نمی کند که هیچ بلکه گرفتاری هایی هم ایجاد می کند.
امیر احساس خوشبختی نمی کند و این در چهره اش نمایان است.در چشمان امیر غرور و تکبر جای فروغ را گرفته است.وقتی ایران می رود آن جا هم نمی تواند گره ابروهایش را باز کند.
شغل و مقام و درآمد در هردو کشور تضمین زندگی مجازی امیر است و راستی چرا امیر با وجود داشتن این شرایط نمی تواند خوشحال باشد!امیر فوق دکترای شیمی دارد و هیچ وقت از خودش نپرسیده و نمی پرسد که چرا نمی تواند خوشحال باشد!غرور و نفس امیر اجازه به این کار نمی دهد و امیر گرفتار حکومت نفس و غرور شده است.
امیر می پندارد آدم خوشبخت و قدرتمند باید اخمو و سنگین باشد تا کاریسما تولید کند که مبادا دیگران پر رو می شوند!
امیر غرور و نفس را جایگزین خوشبختی کرده است.امیر و اعظم خانم با هرکس و همه کس رفت و آمد نمی کنند یعنی نفس آنان اجازه به ارتباطات آزاد و غیر محدود را نمی دهد.امیر زبان هلندی را خوب نمی داند و در دانشگاه به زبان انگلیسی تدریس می کند و در جامعه ارتباطات او در حداقل خود پیش می رود.
او با بورس دولتی از ایران برای تحصیل آمده و برنگشته است و مجبور به بازپرداحت آن مبلغ شده است. او از این که ثروت مردم ایران را باید مسترد می کرد خشمگین است!
من فقط یک روز آفتابی نیمه تمام با او و همسرش بوده ام و آن روز نزد من خیلی از حرف هایی که سال های سال در درون او مانده بود به زبان آورد و به خیلی از حرف هایی که دیگر دسترسی به آنها را نداشت من به او گفتم و او امّا نشنید!
ادامه دارد
این داستان تقدیم به آمنه می باشد
قاسم سلطانی
relatie tussen zelfkennis en gezondheid