تندیس قلب یا جان جان جان!
گلی مثل تو سرمای یخ زده ی این دنیا را تحمل می کند و با هرم نفس های گرمش قلب های منجمد شده را به واکنش وا می دارد و ای جان جان...ضربان قلب های یکنواخت در برابر تو به رقص و آواز در می آیند. ماهیت سخن گفتن تو هر جنبنده ای را حیرت و شگفت زده می کند. از خود "به" خود می کند. صدای نازنین تو از منبعی غیر قابل تصور تغذیه می شود. ماهیت بودن تو مودت است. صورت پرست را قرارگاهی در تو را دیدن نیست. تو قصه نیستی که آن را بخوانی. تو را باید لمس و تجربه کرد. قلب من تندیسی از گذشتگان نیست. ستایش تو نیاز من است.
قاسم سلطانی
و گیتی دوست نازنینم این شعر را تقدیم به من کرد و من امروز این شعر را به عشق و به آن جان جان که از عشق تغذیه می شود تقدیم می کنم!
ای دو چـشمت مـعنی شـب هـای مـن
ای نـگاهـت روشـن فـردای مـن
ای غـمت دیــباچـه آغــاز دل
ای تــمام پــرده هــای ســاز دل
ای میان دیده رد پای
تو...
ای رمیده چون کنم حـاشای تو ؟
بـاز در مـن عـشق غـوغا مـی کـند
اشک من مشت مرا وا می کند
در خـموشم جـسم و جـانم کـیست ایـن
لرزش دست و دلم از چیست این
وای بر مـن ایـن دگـر مـن نـیستم
تـو دل و جـان مـنی مـن کـیستم!

آمـدی تـا بـاز بی تـابم کـنی
بـر حـریـر سـینه ات خـوابم کـنی
مـن تـو را در هـر کـجا می خـواسـتم
کـافرت بـودم خـدا می خواسـتم...
سـال ها از دوریـت پـرپـر زدم
خـاک کـویت را بـسی بـر سـر زدم
نـرد عشق ام تـا به کی می بازی ام ؟
سـاز عشق ام پـس چرا نـنوازی ام؟
آفتاب عشق من بی رنگ نیست
وای ساقی من دلم از سنگ نیست

آمدم تا باز بیمارم کنی
مست عشقم بلکه هشیارم کنی...
آمدم تا باز هم بنوازی ام
در دو دست عاشقت بگدازی ام
ای دوای درد من پیراهنت
وای اگر دستم رسد بر دامنت
relatie tussen zelfkennis en gezondheid