شادی حالتی از فطرت و هستن و بودن است که در نبود احساسات غیر واقعی و نفس رخ می دهد. وقتی انسان مراقبه گون می شود, و ذهن, خالی از توهم و معنی های موهومی می گردد, شادی رخ می دهد و زمانی که حقیقت زندگی, هستی و خداوند را, با ذهن(عقل جزوی و یا نیمه سمت چپ مغز) معنا کردیم, غم و اندوه رخ می دهد,  و به تعبیری دیگر: هر امری را که قادر به دیدن و مشاهدهء ذات و فطرت آن در لحظه نباشیم, در ما درد و غم ایجاد می کند. تفاوت این دو, همان تفاوت شادی و غم است. پس یادمان باشد, هر زمان خدا و زندگی را معنا کردیم, در غم و جهنمیم و هر زمان معنا را کشف نمودیم, وارد بهشت و شادی می شویم.

آن چیزی که شادی را برای عدهء زیادی از مردم دشوارتر می سازد، شاد بودن است و شاد بودن، با شادی بسیار متفاوت است. وقتی دوست داریم شاد باشیم، یعنی غمگین هستیم و چه چیزی از جنس غم و درد است؟ معلوم است که نفس از جنس درد و رنج و اندوه است و حالا همان "نفس" میل دارد که شاد باشد و این نوع شادی و خوشی، کاذب و جعلی خواهد بود و در ماهیت جنس این نوع شادی، غم و حیله نهفته است، غالباً بعد از چنین شادی های کاذب، غم و اندو از راه می رسند، زیرا طراح این شادی، نفس بوده است و شادی و نفس در یک جا نمی گنجد، باید به خود "شادی" تبدیل شد.

فرد خودخواه و مغرور و حسود، چگونه می تواند شادی را تجربه کند!؟ 

نفس دوست دارد که شادی را مهیا کند، شادی را بخرد و این غیر ممکن است، برای اینکه شادی را نمی توان خرید، شادی پیشاپیش در ما وجود دارد، اما ما خودبین هستیم و راه چاره این است که از خود بگذریم و تبدیل به شادی شویم. شادشناس نباشیم، خود شادی باشیم!

احساس غمی که منفعل است ولی مفید نیست, به چه کار می آید؟ غمگین بودن کدام خلاقیت و آفرینش را در ما ایجاد می کند؟ حتماً خداوند غمگین نبوده که چنین هستی ای را آفریده است!