آزادی!!
این آزادی چیست که خیلی ها ادعای آن و حتی جان خود را هم فدای آن می کنند, اما خودشان در شناخت فهم و ماهیت آن دچار تضاد و بیگانگی و چندگانگی هستند! افرادی را دیده ام که برای آزادی زندان و شکنجه کشیده اند, اما فرزند دخترشان حالا اجازه ندارد که در تاتر شرکت کند! به همسرش اجازه نمی دهد با کسی که میل دارد- دوستی و رابطه برقرار کند! چرا در باره آزادی این همه تعریف و برداشت وجود دارد!؟
موضوع چیست!؟
واقعیت این است که نه تنها در باره آزادی این همه تناقض وجود دارد, علاوه بر این ایضا, در باره زیبایی- خوشبختی- درست-غلط- سلامتی- عشق- دوست داشتن- رفاه و بودن و نبودن هم ناهمتایی وجود دارد.
در هرجا و چیزی که نفس <<من>> در آن دخالت بکند و می کند, آن محل و چیز را آلوده می کند و چشم انسان کدر می گردد و حقیقت و ماهیت و هویت آن محل و چیز را نمی توان دید. آزادی یعنی عدم دخالت نفس در طبیعت انسان. سلامتی نیز یعنی عدم دخالت نفس در طبیعت انسان. دوست داشتن و عشق و رفاه و بودن و نبودن و همه چیز- یعنی عدم دخالت و حظور نفس در سرشت و ذات و نهاد انسان.
آزادی یعنی عدم دخالت خرافه در درون انسان. آزادی یعنی عدم دخالت باورهای دست دوم در تجربه همین لحظه. آزادی یعنی رهایی و خلاص از قید و بند. چگونه می توان تنها به منافع خود اندیشید و ادعای آزادی کرد!؟ سران هر کشوری دم از منافع ملی خود می زنند و می گویند که منافع ملی از همه چیز مهمتر است و به این کار هم افتخار می کنند!! پس تکلیف منافع ملت های دیگر که در اصل همه, اعضای این پیکر هستند چه می شود!؟ اگر همه اینگونه بیندیشند, پس تکلیف اعتماد و رشد و عشق چه می شود!؟
وقتی ذهن و چشم شما سفیدپوست را عادت ذهن خود کرده است و زیبایی را شرطی کرده است, نمی تواند به یک سیاه پوست عشق بورزد! وقتی تو از مرگ تصویر داشته باشی و یا نداشته باشی و از آن بترسی, معلوم هست که آزادی را درک نخواهی کرد! فامیلی دارم که قدم به پیری گذاشته است و مگر در منزل کسی می تواند شادی بکند! او به مرگ فکر می کند و چشم دیدن شادی دیگران را هم ندارد! خداوند گواه من است که اینان دوست داشتند تا همه دنیا با آنان به قبر بروند!
اینان دائم و پیوسته مقایسه می کنند و همواره بدبخت و خوشبخت می شوند! اینان اگر بشنوند که دو روز بعد سرطان خواهند گرفت, و دو ماه بعد چالشان خواهند کرد, دیوانه می شوند. ولی اگر بگویند که همه سرطان خواهند گرفت, آرامتر می شوند! اینان بدبخت باشند, دوست دارند همه بدبخت باشند و اگر خوشبخت باشند, دوست دارند خوشبختی را مالک شوند! بدبختی را تقسیم می کنند و خوشبختی را دوست دارند در انحصار خود داشته باشند! کسی که آزادی را درک و تجربه و لمس نکرده باشد,چگونه می توان از آن آزادی انتظار داشت!؟
آزادی در حضور نفس از محالات است و نقس آزادی را هر لحظه سرکوب می کند! آزادی با تکبر و غرور و حسادت منافات دارد! آزادی با احساس انانیت منافات دارد. آزادی با سماجت در حقانیت, منافات آشکار دارد! آزادی در استقلال و تهی بودن ذهن فراهم و میسر می شود. با ذهن پر نمی توان آزادی را تعریف کرد و آن را فهمید. آزادی و استقلال ذهن از هم جدایی ناپذیر می باشد. آزادی در عدم استقلال ذهن یعنی خود بیگانگی. یعنی درد, یعنی سوز و مصیبت. دخالت نفس و خرافات در طبیعت در روایات در آزادی- یعنی جهنم و مجعول! کسی که آزادری را درک کرده است, محال است که به کسی توهین بکند! محال است که تکبر و غرور داشته باشد! کسی که آزادی را فهمیده و تجربه کرده است, محال است که از مرگ بترسد! محال است که حوصله اش سر برود و محال است که خسیس باشد و نگران آینده باشد! نگران آینده خودش و یا نفس خودش باشد.
آزادی و رهایی و نجات- حاصل خودشناسی می باشد و از هرچیزی عزیزتر است. آزاد باشید و آزاد بمانید.
قاسم سلطانی 
relatie tussen zelfkennis en gezondheid