طبیعت، چیزهای غیر طبیعی را در خود جذب نمی کند. این پلاستیک ها و پلاستیکی ها! اگر داخل خاک هم چال شوند، گل ها و گیاهان را خفه می کنند، مزاحم رشد درخت ها و میوه ها و گل ها می شوند. کیفیت و رنگ چمن بستگی به آب و خاک و چیزی که در زیر آن چمن هست، دارد.

طبیعت، همان زندگی هست و انسانی که هویت ذهنی دارد به پلاستیکی می ماند که نمی تواند جذب طبیعت شود و انسان نفسانی(غیر طبیعی) نمی تواند در زندگی و هشیاری حل و جذب شود. او، تنها و بیگانه مانند یک تیکهء پلاستیک در اثر باد و طوفان های روزگار به این طرف و آن طرف  پرت خواهد شد و عاقبت نیز زیر خاکی چال می شود و در آنجا موجودات زیر زمینی را خفه می کند.

غیر طبیعی بودن، فقط برای خود ما مضر نیست، بلکه برای هستی مضر است و نکته اینجاست که این پلاستیکی ها(غیر طبیعی ها) به "اختیار" خود غیر طبیعی می شوند، به اختیار خود گناه می کنند، به اختیار خود کودکان را شکنجه می دهند، به اختیار خود تبعیض قائل می شوند، به اختیار خود، اشک های عاشقان را در می آورند.

آیا واقعاً خداوند چنین اختیاری را در اختیار فردی دیوانه قرار داده است که زمین و زمان از او بنالند؟ این چه نوع اختیاری است که هیچ رحم و مروتی ندارد؟ حتما باید پشت این راز، امری عرفانی نهفته باشد!؟ یعنی اختیار یک دیوانه، امتحان و آزمایش میلیون ها موجود است!؟

نکته همینجاست. بعضی ها می گویند که هر زایشی درد دارد!

اگر هر زایشی درد دارد، پس هیچ لزومی برای رهایی از پلاستیکی بودن و پلاستیک ها نیست؟

واقعیت این است که ماهیت درد و رنج نیز تحریف شده هست و عمل آن، بستگی به طبیعی و غیر طبیعی بودن ذهن ما دارد. به میزان طبیعی بودن و نبودن خود، بهشتی و جهنمی هستیم و می شویم.

پلاستیک، شعور ندارد، اما با شعور، خود، خوب بلد است که چگونه حتی از پلاستیک نیز استفاده کند!

راز گل نیلوفر و "سکوت" (نمی دانم) را به خاطر بسپار!


تغییر، غیر قابل انکار است، در طبیعت هیچ چیزی ثابت نمی ماند، اما تغییر اختیاری بهشت است و تغییر اجباری جهنم!

پلاستیک ها نیز محو و دوباره متولد خواهند شد

قاسم سلطانی


بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم///فلک را سقف بشکافیم طرحی نو در اندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریـزد///من و ساقی به هم تـازیم و بنیادش بر اندازیم

شراب ارغوانی را گلاب اندر قـدح ریـزیـم///نسیم عطر گردان را شکر در مجمر انـدازیـم

چو در دست ست رودی خوش بزن مطرب سُرودی خوش//که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم

صبا ! خاک وجود ما بـدان عالی جناب انداز/// بـُوَد کآن شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم

یکی از عقل می‌لافـد ، یکی طامات می‌بافـد/// بیا ! کاین داوری ها را به پیش داور انـدازیـم