از کجا بفهمیم با‌شعور یا بی‌شعور هستیم؟

اگر ما به بی‌شعوری کسی واکنش تند نشان دهیم، در واقع همان بی‌شعوری را در خود نشان داده‌ایم. این واکنش تند، فرافکنی است. آنچه در دیگران می‌بینیم، در درون خود ما نیز ممکن است پنهان باشد. وقتی دیگران را به بی‌شعوری متهم می‌کنیم، آیا از خود نمی‌پرسیم که چرا این رفتار مرا این‌قدر آزار می‌دهد؟ آیا در گذشته تجربه‌ای مشابه داشته‌ایم که هنوز در ما زخمی باشد؟

روزی از لقمان حکیم پرسیدند: «ادب را از که آموختی؟ گفت: از بی‌ادبان! هرچه از آن‌ها دیدم که زشت آمد، از آن پرهیز کردم.

حالا این را مقایسه کنید با آدم‌هایی که در برابر بی‌شعوری، نه‌تنها یاد نمی‌گیرند، بلکه همان روش را پیش می‌گیرند! کسی که از بی‌شعوری دیگران متنفر است، اما خودش هم در عصبانیت، در خودبینی یا در کوته‌فکری غرق می‌شود، نه از لقمان چیزی آموخته و نه از زندگی.

می‌شود همین‌جا مکث کرد و گفت:

پس شعور، بیش از آن‌که در سخن باشد، در انتخاب است؛ انتخابِ این‌که چگونه نباشیم.

کمتر کسی به خودش می‌گوید بی‌شعور. اما شعور و بی‌شعوری مثل روز و شب پیداست؛ هیچ‌کدام را نمی‌توان پشت الفاظ و القاب پنهان کرد.

هرکسی تصویری از خود دارد، اما آیا این تصویر همان است که دیگران از ما می‌بینند؟ اگر دلیر باشیم و آینه‌های زندگی را بشناسیم، درمی‌یابیم که شعور نه در توهمات ما، که در بازتاب نگاه دیگران آشکار می‌شود. البته مردم از ظن خود یار ما می‌شوند، اما آیا این ظن‌ها را درک کرده‌ایم؟ آیا می‌فهمیم چرا برخی از ما دوری می‌کنند و برخی جذب ما می‌شوند؟

شعور یعنی فهم این مناسبات؛

بی‌شعوری یعنی کوری در برابر آن.

۱_ اولین نشان بی‌شعوری: بی‌اعتنایی به حال دیگران

کسی که دردی از رنج دیگری احساس نمی‌کند، بی‌شعور است. نه به این معنا که نادان است، بلکه به این معنا که قلبش خاموش است. بی‌شعوری، پیش از هر چیز، ناتوانی در برقراری پیوندی هیجانی با دیگران است.

آیا از دیدن موفقیت دیگری دل‌گرم می‌شویم یا آزرده؟ آیا هنری را که در دیگران هست، تحسین می‌کنیم یا نادیده می‌گیریم؟ در خلوت خود، حقیقت را می‌دانیم.

تو کز محنتِ دیگران بی‌غمی

نشاید که نامت نهند آدمی

اما بی‌شعور بودن فقط بی‌احساس بودن نیست؛ این افراد طرحواره‌ی استحقاق دارند. یعنی هر لطفی از جانب دیگران را وظیفه‌ی دیگران و یا با مهرطلبی بررسی می‌کنند، اما کوچک‌ترین لطفی از خود ندارند. آن‌ها گمان می‌کنند که محور جهان‌اند، و این خودبینی آن‌ها را از درک دیگران بازمی‌دارد.

۲_ دومین نشان بی‌شعوری: پندار کمال و انحصارگرایی

بی‌شعور کسی است که خود را معیار جهان می‌داند.

روانشناسی جوان و تازه به دوران رسیده که صرفاً چند کتاب درسی را خوانده و گمان می‌کند که تنها او حق سخن‌گفتن دارد، بی‌شعور است. چرا؟ چون شعور یعنی فضا داشتن، یعنی درک این‌که حقیقت در چنگال یک نفر نیست. عدم تواضع و فروتنی از علائم بی‌شعوری است.

دینداری که خود را بنده‌ی ویژه‌ی خدا می‌داند و دیگران را گمراه می‌شمرد، بی‌شعور است. چرا؟ چون ندانستنِ جایگاه خود، عین بی‌شعوری است.

۳_ سومین نشان بی‌شعوری: اولویت‌های نادرست

شعور در انتخاب‌ها آشکار می‌شود.

کسی که برای زیبایی ظاهر، هزینه‌های گزاف می‌کند اما برای مطالعه، مشاوره، خودشناسی و رشد فکری نه وقتی دارد و نه پول، بی‌شعور است. نه به این معنا که نباید به زیبایی پرداخت، بلکه به این معنا که شعور، توازن است؛ فهم این‌که زیبایی بدون آگاهی، پوسته‌ای تُهی است.

۴_ چهارمین نشان بی‌شعوری: ناتوانی در مدیریت هیجانات

بی‌شعور، بنده‌ی هیجاناتش است. زود خشمگین می‌شود، زود می‌رنجد، زود قضاوت می‌کند و در ذهن‌خوانی‌های کودکانه‌اش، مدام دیگران را متهم می‌کند.

شعور، یعنی آرامش در طوفان؛ یعنی توان شنیدن بدون انفجار؛ یعنی فهمیدن پیش از قضاوت.

و در نهایت:

شعورِ منِ ذهنی، عینِ بی‌شعوری است.

زیرا منِ ذهنی، توهمی از فهم است؛ نقابی که حقیقت را پنهان می‌کند. کسی که در چنبره‌ی منِ ذهنی اسیر است، نمی‌تواند فضا داشته باشد، نمی‌تواند همدل باشد، و نمی‌تواند از پیله‌ی خویش بیرون بیاید.

بعید می‌دانم حسادت، غرور و تکبر، انحصارگرایی، بی اعتنایی، پیش داوری، جزم اندیشی و قهر و رنجش از جنس شعور باشند.

پس این پرسش را جدی بگیریم:

آیا ما واقعاً با‌شعور هستیم، یا فقط چنین گمانی داریم؟

قاسم سلطانی

اصالت یا همانیدگی و طرحواره؟

این‌که در اروپا لباس محلی قوم خود را بپوشم و ادعا کنم که اصالتم را حفظ کرده‌ام، نه نشانه‌ی اصالت، بلکه وابستگی به طرحواره و همانیدگی به لباس و سنت ناسازگار است. شاید هم از سر ناتوانی در برابر تغییرات باشد، چرا که هراس از تغییر، خود یک همانیدگی و طرحواره است.

اما به راستی، اصالت چیست؟

اصالت در نو به نو شدن است. نو به نو شدن از اصول ریاضی طبیعت است، همان‌طور که تمام جهان هستی در حال گردش و تغییر است.

اصالت، لزوماً نفی سنت‌ها هم نیست، بلکه در توانایی بازآفرینی و سازگاری با زمانه‌ی خود نهفته است. چسبیدن به کهنه‌ها، بدون توجه به نیازهای امروز، اصالت را به خطر می‌اندازد. اصالت در تغییر است، اما تغییر آگاهانه و پویا که سنت‌های ناسازگار را به دل خود بپذیرد و سازگار کند.

اصالت یعنی جاری بودن در لحظه‌ی اکنون. اصالت یعنی پیوستن به جریان زندگی.

اصالت نه در زبان است، نه در لباس، نه در فرهنگ؛ بلکه در یافتن حقیقت وجود خویش است. و این تنها از راه خودشناسی ممکن می‌شود.

اصالت انسان در اتصال با عدم( اصل) و رهایی از همانیدگی‌هاست.

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

قاسم سلطانی

به مناسبت روز زن

«روز زن» برای من همیشه پرسش‌برانگیز بوده است. آیا زن فقط یک روز در سال وجود دارد و بقیه‌ی روزها از آنِ دیگری است؟ اما حالا که چنین روزی نام‌گذاری شده، بیایید لااقل همین یک روز را هم از زنان دریغ نکنیم. نه فقط با تبریک‌ها و هدایا، بلکه با لحظه‌ای تأمل در این پرسش که: زن واقعاً چیست؟

این پرسش، بیش از آنکه پاسخش در نزد مردان باشد، در نزد خود زنان است. آیا زنان، خود را آن‌چنان که باید، شناخته‌اند؟ آیا تعریفی از زن بودن دارند که از درون خودشان بجوشد؟ یا همچنان باید جهان و جامعه و مردان، زنان را تعریف کنند؟

در جهان خودشناسی، زن و مرد جدا نیستند؛ درک زن، درک نیمی از حقیقت هستی است. هر بی‌توجهی به زن، بی‌توجهی به خود، به زندگی، و به خداوند است.

اما این شناخت، تنها با ستایش‌های نمادین و نام‌گذاری یک روز در سال حاصل نمی‌شود. تا زمانی که زن را از مرد جدا ببینیم—گویی او صرفاً جنسِ «دیگری» است—هیچ روزی واقعاً روز زن نخواهد بود. پیوند واقعی با زن، چه به‌عنوان همسر، چه مادر، چه خواهر و چه دختر، تنها زمانی ممکن است که از زندان ذهنیِ «منِ جداافتاده» بیرون بیاییم. زیرا منِ ذهنی، چه در زن و چه در مرد، خودبین است و از پیوند و اتصال بیزار.

اینکه «تنها زن بودن» کافی نیست، را از زنانی می‌توان فهمید که خود، زنان را آزرده‌اند. زنانی که علیه زنان‌اند، همان‌قدر مسئله‌سازند که مردانی که علیه زنان‌اند. این نشان می‌دهد که مسئله، تنها جنسیت نیست؛ بلکه شناخت و آگاهی است.

سیستم‌عامل منِ ذهنی، نه‌تنها دشمن زن، که دشمن خود و دشمن زندگی است. اگر روز زن را فقط برای دل‌خوشی و رفع تکلیف برگزار کنیم، فردا دوباره همان آش و همان کاسه‌ی قدیمی خواهد بود.

پس بیایید، نه فقط در این روز، بلکه در هر روز، زن را ببینیم. اما نه فقط با چشم، بلکه با دل.

قاسم سلطانی

زبان و ادبیات مذاکره/ بخش دوم

از کجا بفهمیم که ما قابلیت مذاکره کردن با دیگران و در سطح بالا را داریم یا نداریم؟

مذاکره‌ی موفق و سالم از خود فرد با خودش آغاز می‌شود. کسی که نتواند با خود مذاکره‌ی مسالمت‌آمیزی داشته باشد، چگونه خواهد توانست با دوست، همسر، همکار و در مذاکرات دیپلماتیک و بازرگانی موفق شود؟

اگر ما سودجو باشیم، اگر فقط بر منافع خود تمرکز کنیم، اگر توانایی همدلی نداشته باشیم، اگر توجهی به منافع، توانایی و قابلیت‌های دیگران نداشته باشیم، اگر آشنا با احساسات، شرایط و موقعیت دیگران نباشیم، همین ناآگاهی‌ها "اضطراب نادانی" تولید می‌کند. "اضطراب نادانی" یعنی استرس ناشی از نداشتن چشم‌انداز و اطلاعات کافی.

مثلاً اگر از آمستردام به کشوری سفر کنیم که زبان و فرهنگ آن را ندانیم و حتی ندانیم که کدام هتل قرار است برویم، طبیعتاً دچار اضطراب نادانی خواهیم شد. همین اضطراب برای شکست یک مذاکره کافی است، زیرا ماهیت مذاکره (مدیریت وابستگی‌های متقابل) را نادیده می‌گیرد.

هرچند سرانجام یک مذاکره مهم است، اما روند آن نیز به همان اندازه اهمیت دارد؛ چرا که خود بخشی از نتیجه را می‌سازد، همان‌طور که مسیر از مقصد جدا نیست.

به بیان دیگر، هدف وسیله را توجیه نمی‌کند؛ پس وسیله نیز باید هم‌جنس هدف باشد.

اگر هدف صلح باشد، ابزارهای نادرستی مثل قهر و ستیزه‌جویی نمی‌توانند به آن منجر شوند.

با قهر، فشار و ستیزه‌جویی، نه مذاکره‌ای به نتیجه می‌رسد، نه صلحی شکل می‌گیرد و نه عشقی به ثمر می‌رسد.

هنگام مسابقه‌ی تنیس روی میز، یا در هر مسابقه‌ی ورزشی، اگر تنها بر نتیجه‌ی نهایی تمرکز کنیم، تمرکز بر هر لحظه‌ی بازی از دست می‌رود و احتمال خطا افزایش می‌یابد. مذاکره نیز چنین است؛ اگر تنها به نتیجه‌ی نهایی بیندیشیم، روند مذاکره مختل می‌شود و همین، سرانجام آن را به خطر می‌اندازد. بنابراین چگونگی روند یک مذاکره جزئی از موفقیت آن است.

تأثیر اختلالات شخصیتی و طرحواره ها در مذاکره:

بعضی از اختلالات شخصیتی مانند دلبستگی اضطرابی مانع جدی در مذاکره هستند، زیرا در این افراد، کنترل بیش از حد باعث ایجاد تنش و بی‌اعتمادی در بین مذاکره‌کنندگان می‌شود. همچنین طرحواره‌های ناسازگار می‌توانند مذاکره را به بیراهه بکشانند.

به‌عنوان نمونه، طرحواره‌ی بی‌اعتمادی باعث می‌شود فرد همواره احساس کند طرف مقابل قصد فریب او را دارد، بنابراین به سختی امتیاز می‌دهد و فضای مذاکره را متشنج می‌کند. طرحواره‌ی محرومیت هیجانی نیز باعث می‌شود فرد باور داشته باشد که خواسته‌ها و نیازهایش هرگز درک نخواهند شد، در نتیجه یا منفعل می‌شود یا با پرخاشگری افراطی مذاکره را به بن‌بست می‌کشاند. از سوی دیگر، طرحواره‌ی استحقاق باعث می‌شود فرد خود را برتر از دیگران بداند، انعطاف‌ناپذیر باشد، امتیاز ندهد و مذاکره را به جنگ قدرت تبدیل کند.

این طرحواره‌ها هر یک در مسیرهای متفاوتی مذاکره را تخریب می‌کنند: برخی فرد را به انفعال و پذیرش شرایط ناعادلانه سوق می‌دهند و برخی دیگر او را به یک مذاکره‌کننده‌ی سلطه‌جو و غیرمنطقی تبدیل می‌کنند. شناخت این من ها و الگوهای ذهنی و رفتاری، نخستین گام برای بهبود مهارت و هنر مذاکره است.

ادامه دارد...

قاسم سلطانی

زبان و ادبیات مذاکره | بخش اول

وقتی صحبت از مذاکره می‌شود، ممکن است ذهن به سمت میادین بازرگانی، سیاست و مدیریت برود، اما واقعیت این است که انسان حتی در خاموشی و گفت‌وگو با خود نیز در حال مذاکره است. مذاکره، چه با خود و چه با دیگران، آداب و روان‌شناسی خاصی دارد و اگر این اصول رعایت نشود، می‌تواند آسیب‌های جدی، نه‌تنها به افراد، بلکه به جوامع و کشورها وارد کند.

رکن اصلی هر مذاکره‌ای، حفظ و رعایت ادب است. انسانی که عزت‌نفس دارد، حتی در سکوت نیز با خود و دیگران محترمانه رفتار می‌کند.

از خدا جوییم توفیق ادب

بی‌ادب محروم گشت از لطف رب

بی‌ادب تنها نه خود را داشت بد

بلکه آتش در همه آفاق زد

بی‌توجهی به اهمیت زبان و ادبیات در هر گفت‌وگو و مذاکره‌ای می‌تواند سرنوشت آن را تعیین کند. از یک گفت‌وگوی عاشقانه گرفته تا یک مذاکره‌ی سیاسی و دیپلماتیک، نقش زبان و ادبیات را نمی‌توان نادیده گرفت.

مطالعات رسمی درباره‌ی مذاکره از قرن هفدهم و توسط پژوهشگران هلندی و فرانسوی آغاز شد. آن‌ها مذاکره را بر پایه‌ی مدیریت وابستگی‌های متقابل تعریف کردند، زیرا درک و شناخت این وابستگی‌ها، یکی از مبانی اساسی مذاکره است.

اما پیچیدگی‌های مذاکره زمانی آشکار می‌شود که طرفین شیوه‌ی تفکر متفاوتی داشته باشند؛ یکی با واژه‌ها بیندیشد و دیگری با تصاویر، یکی احساسی باشد و دیگری انتزاعی. در چنین شرایطی، ناآگاهی از سبک فکری یکدیگر می‌تواند مذاکره را به بن‌بست بکشاند. البته، این تنها عامل شکست نیست. سلامت روانی و میزان آموزش و پرورش مذاکره‌کننده نیز نقش کلیدی دارد.

یک فرد بی‌ادب، همان جلسه‌ی اول مذاکره و گفت‌وگو با یار خود را لو می‌دهد:

سحرناز با مرد محترمی در حال گفت‌وگو است:

سحرناز: «چرت و پرت نگو!»

مرد: (سکوت می‌کند.)

مرد در حال توضیح دادن موضوعی است، اما سحرناز صحبت‌های او را شخصی تلقی کرده و فوراً می‌گوید: «سیخ نزن!» (یعنی کنایه نزن، نیش و طعنه نزن.)

پیداست که چنین ادبیاتی راه را بر هر رابطه‌ی سالمی می‌بندد.

یا در مثالی دیگر:

یک پناهنده‌ی خاورمیانه‌ای در جریان مصاحبه‌ی پناهندگی در هلند عصبانی می‌شود و می‌گوید: «شما من را نمی‌فهمید!» در فرهنگ مذاکره‌ی اروپایی، این جمله معادل توهین است، زیرا به این معناست که «شما نفهم هستید!»

اما مذاکره تنها در کلام خلاصه نمی‌شود. تضاد میان گفتار و زبان بدن، آهنگ و آوای صدا، شیوه‌ی نشستن و ایستادن، و حتی میزان انبساط یا انقباض بدن، همگی باید هماهنگ باشند تا یک مذاکره‌ی موفق شکل بگیرد. در غیر این صورت، حتی اگر مذاکره به‌طور موقت به نتیجه برسد، دیری نمی‌پاید که قراردادها شکسته شده و توافق‌ها بی‌اثر می‌شوند.

ادامه دارد...

قاسم سلطانی

بهشت و جهنم

آتش، جهنم نیست. آتش، عنصر طبیعت است و آنچه در طبیعت است، نمی‌تواند جهنم باشد.

جهنم چیست؟

جهنم همان حسادت و تنگ‌نظری است.

جهنم، از خود بیگانگی است.

جهنم، جدایی از فطرت خویش است.

جهنم، غرور و دروغ است.

فقدان عشق، محبت و راستی، جهنم است.

تعصب و حجابِ حقیقت، از آن آتشی که در حکایات گفته‌اند، سوزان‌تر است.

جهل و نادانی، هسته‌ی جهنم است.

درویشی به مریدش قلیانی داد

گفت: «ای نیکوکردار، از دوزخ،

قدری آتش بر سر این بگذار.»

رفت و برگشت، اما دست خالی نبود؛

راز جهان را با خود آورد و گفت:

"در دوزخ گشتم،

درکات جحیم را دیدم؛

آنجا نه هیزم بود، نه اخگر، نه شعله.

هیچ‌کس آتشی نمی‌افروخت،

که ز آتش خویش هر کسی می‌سوخت."

و اما بهشت...

بهشت، همان خروج از جهنم است.

بهشت و جهنم، هر دو درون ماست.

اما این جهنم درونی، بی‌نمود نمی‌ماند؛ در بیرون نیز خود را نشان می‌دهد.

درد و رنج، قهر و کینه، و تمام نشانه‌های انقطاع، همان علائم جهنم واقعی‌اند.

بهشت از جنس شادی، صلح، راستی و سلامتی است.

قاسم سلطانی