لطفاً به فرزندان خود باج ندهید

باج‌دهی، خفتِ نرم است.

باج‌گیری، فتنه‌ی خاموش.

این زخم، از خانه آغاز می‌شود.

کودکی که به جای گفت‌وگو، قهر می‌آموزد،(از والدین)

به جای منطق، تهدید می‌پروراند،

در دل خویش هیولایی می‌پرورد،

هیولایی که هر روز بزرگ‌تر، گرسنه‌تر، و ویرانگرتر می‌شود.

دیروز، قهر و گریه؛

امروز، تهدید و فشار؛

فردا، گروگانگیریِ جان‌ها و جهان‌ها!

باج‌گیرانِ کوچک، اگر امروز مهار نشوند،

فردا دنیا را به آتش خواهند کشید.

چرا که آنان باج را حق خود می‌دانند؛

خشم را عدالت می‌خوانند؛

و قهر را سلاح پیروزی می‌پندارند.

جهان، با ناز و قهر رام نمی‌شود.

جهان را باید با راستی و عشق همراه کرد.

*بیایید به فرزندان خود نیاموزیم که جهان بدهکار آنهاست،

بلکه بیاموزیم که هر شکوفایی، فرزندِ صبر و کوشش است. نه باج دادن با یورو!

بیایید خانه‌های خود را

سنگرهای خرد، مهر، و گفت‌وگو کنیم؛

تا در آینده، جهانی آزاد از زهر قهر و باج بسازیم.

موش‌های امروز را اگر به بند نکشیم،

فردا، اژدهایانِ شب تار ما خواهند شد.

و زندگی، این انبار گندم شیرین،

به یغمای قهرها خواهد رفت.

ای پدران! ای مادران! ای آموزگارانِ جان!

بیایید نگذاریم

قهر، زبان کودکانمان شود،

و اشک، سلاحشان.

بیایید چرخه‌ی باج‌گیری را همینجا، همین امروز، با نور عشق و عقل، بشکنیم.

فرمان آزادی انبار گندم

نه، ای مردمان!

بگذارید موش‌های کوچک، شاهان سرزمین ما نشوند!

بگذارید انبار گندم زندگی را، از چنگ هیولاهای نازک‌اندام نجات دهیم!

این جستار، ناقوس بیداری‌ست؛

آیینه‌ای‌ست تا چهره‌ی پنهان باج‌گیری را از پس نقاب ناز و قهر، به ما نشان دهد.

ریشه‌ی زهر

باج‌گیر، آن موش پنهان است! (موش موشی)

دندان‌های نازک اما بی‌رحم او، طناب‌های روح ما را می‌جود.

او فرزند قلدری و ناتوانی است؛

قلدری، برای فریاد خواسته؛

ناتوانی، برای نشنیدن صدای خرد و فقدان ابراز بیان شفاف...

در سرزمین روان،

قلدری، آواز کرکسان است،

و ناتوانی، تپش خفاشان در شب بی‌ستاره.

نخستین گناه

کودک، باج‌گیری را در کنار سفره‌ی گرم خانه می‌آموزد:

با قهر، با اشک، با لرزش لب‌هایش.

و ما، به امید خاموشی طوفان، تاج تسلیم بر سرش می‌نهیم.

غافل که همین طفل نازنین،

فردا با زره قهر، پس فردا با زره تهدید

و در پیری با شمشیر و زره مظلوم‌نمایی،

بر دوش ما، بر دوش جهان، سوار خواهد شد.

از قهر تا آشوب

آری، چون درختی که از ریشه‌ی زهرآلود بروید،

باج‌گیر نیز در ناکامی، به دیوانگی می‌رسد.

فریاد می‌کشد، خاکستر بر باد می‌دهد،

و به افراط می‌گراید؛

آنگاه، همان دستانی که از گریه‌اش می‌ترسیدند،

اینک از خشونت او خونین می‌شوند.

میدان نخستین

زن و مردی که به نگاه و قهر، بر یکدیگر زخم می‌زنند؛

پدری که از هراس اشک کودک، تاج عدالت را بر زمین می‌گذارد؛

آنان، دانسته یا نادانسته، پرچم باج‌گیری را در قلب جامعه برافراشته‌اند.

و این پرچم، دیر یا زود، بر فراز قصرهای ظلمت و فساد، به اهتزاز درخواهد آمد.

پیامدها

باج‌گیری، زمین گفت‌وگو را می‌سوزاند.

هزاران شبهه و تاریکی ایجاد می‌کند.

منطق را در سیلاب تهدید، غرق می‌کند.

خرد را با زنجیر خودخواهی می‌بندد.

جامعه را به مزرعه‌ای از خشم‌های فروخورده و فریب‌های پنهان بدل می‌سازد.

اینان، دشمنان خاموش عدالت‌اند؛

بی‌آنکه شمشیری از نیام برکشند، ریشه‌ی تمدن را قطع می‌کنند.

که فساد، نه از شمشیر خونین،

که از نازک‌کاری‌های خانه آغاز می‌شود؛

آنجا که کودکی می‌آموزد:

قهر، منطق است؛ اشک، حق است؛ تهدید، شمشیر است.

فرمان پایانی

ای حافظان انبار گندم!

موش‌های امروز، اژدهایان فردایند.

اگر انبار خویش را نجات ندهید،

روزی در آتش خشم خودساخته، خاکستر خواهید شد.

ریشه‌یابی و آسیب‌شناسی باج‌گیری و باج‌دهی

باج‌گیر، موشی کوچک است که به انبار گندم (زندگی) ما راه می‌یابد و ذره ذره روان ما را می‌جَوَد.

باج‌گیری و باج‌دهی، هر دو، زاده‌ی ترکیب قلدری و ناتوانی هستند:

قلدری، برای به کرسی نشاندن خواسته‌ها.

ناتوانی، برای حل مشکلات از راه گفت‌وگو و منطق.

به تعبیر روان‌شناسی، فرد باج‌گیر دارای طرحواره‌هایی چون "استحقاق" و "بی‌اعتمادی" است:

او باور دارد که بدون زحمت، باید به خواسته‌هایش برسد، وگرنه دنیا بر ضد اوست.

نخستین تجربه‌ی باج‌گیری

یک کودک باج‌گیری را در خانواده یاد گرفته:

از مادر و از پدر، نه از موجودات سیارات دیگر.

با قهر، گریه، فریاد و تهدید، می‌تواند والدین خود را وادار به تسلیم کند.

والدینی که برای خریدن آرامش موقت، تسلیم می‌شوند، در حقیقت دارند یک هیولای کوچک را پرورش می‌دهند.

و این هیولا بزرگ می‌شود.

در نوجوانی، لباس تهدید عاطفی می‌پوشد؛

در جوانی، ابزار فشار اجتماعی؛

و در پیری، نقاب مظلوم‌نمایی بر چهره می‌زند.

از قهر تا انتحار

وقتی فرد در رسیدن به آرزوهایش ناکام می‌ماند و نمی‌تواند از کسی باج بگیرد، طرحواره‌ی استحقاق افراطی در او فعال می‌شود:

او می‌اندیشد که "من باید به هر قیمتی به خواسته‌هایم برسم."

اگر دنیا به خواسته‌های او پاسخ ندهد، دچار خشم فروخورده و انتقام‌جویی می‌شود.

اینجاست که گروه‌های افراطی و خشونت‌گرا، بذرهای خشم او را می‌کارند و درو می‌کنند.

باج‌گیران سرخورده، بعدها همان کسانی‌اند که دنیا را به گروگان می‌گیرند، یا جان خود را در مسیر نفرت به آتش می‌کشند.

خانواده؛ نخستین میدان باج‌گیری

زنی که با اخم، شوهر خود را به خریدن پیراهن تازه برای هر مرامسمی وادار می‌کند،

یا شوهری که با تهدید به طلاق، همسر را تحت فشار قرار می‌دهد،

و یا پدری که از ترس گریه‌ی فرزند، و از ترس آلوده شدن فضای خانه به قهر، قوانین خانه را نادیده می‌گیرد!

همه در حقیقت دارند به باج‌گیری مشروعیت می‌بخشند.

و این سرمایه‌ای است که با بهره‌ی وحشتناک، در آینده بازمی‌گردد.

پیامدهای باج‌گیری در فرد و جامعه:

_ضعف مهارت‌های اجتماعی

_آسیب به عقلانیت جمعی

_گسترش خشونت پنهان

_بحران‌های اخلاقی در مدیریت و سیاست

_ضعف در گفت‌وگو و استدلال (زیرا گفت‌وگو نیاز به منطق و پذیرش دارد، نه قهر و تهدید)

_رشد شخصیت‌های خودشیفته و ضد اجتماعی

_آسیب به قانون، اخلاق، و عدالت

_تولید خشونت در سطح فردی و جمعی

باج‌گیری، تنها یک نقص اخلاقی کوچک نیست؛

این یک بیماری مسری روانی/اجتماعی است که ریشه‌ی بسیاری از فجایع انسانی را می‌سازد.

آنجا که کودک می‌آموزد:

"قهر بهتر از گفت‌وگوست؛ تهدید بهتر از صبر است؛ و اشک بهتر از منطق."

موش‌های کوچک امروز، اژدهایان فردایند.

و نجات انبار گندم زندگی، از خانه و خانواده آغاز می‌شود.

پس بیایید،

با آگاهی، با عشق، با دانش،

چرخه‌ی باج‌گیری را در خانه بشکنیم‌ و بر دروازه‌ی جان فرزندانمان بنویسیم:

"اینجا، سرزمین منطق و مهر است،

نه پادشاهی قهر و تهدید."

بیایید چرخه‌ی باج‌گیری را همینجا و همین امروز، با مهربانی، دانش و آگاهی بشکنیم.

قاسم سلطانی