آیا واقعا از دامن زن مرد به معراج می رود!؟
عشق زن و عشق مادری خطرناکترین عشق موجود می باشد. در واقع آن را نمی توان عشق نامید. مادری که دامنش آلوده به خرافات و نفسیات است, مرد را نیز آلوده خواهد کرد. مگر مردان امروز ما در دامن بوزینه ها و حیوانات درنده بزرگ شده اند که چنین بی رحم و متکبر شده اند!؟ زمانی که مادر, مردی را برای همسری بر می گزیند, آیا فکر دامن و معراج مرد و پسرانش را نیز در نظر می گیرد و یا این که اتومبیل و مقام و ثروت او را در دامن و ذهنش به معراج می برد!؟
زمانی که پسرش حق دوستش را می خورد, آیا حس حق طلبانه او بر حس بیگانگی و نفسانی غلبه می کند!؟ زمانی که پسرش به عروسش زور می گوید, دامنش در چه وضعیتی قرار می گیرد!؟ آیا پسران ما در این دامن ها تا چه اندازه از معراج شنیده و تجربه کرده اند!؟ نمی توان با گرگان پرید و مثل پرندگان پرواز کرد. این غیر ممکن است. دامن پاک, لازمه رشد و معراج است. و دامن پاک, مال بنده خداست, نفس و یا همان نامرئی ترین ویروس عالم, دامن را آلوده می کند و دامن آلوده تخریب می شود و قادر به رشد هسته نمی شود. خاک باید برای دانه و هسته مناسب باشد. علف های هرز را فراموش نکنیم! انگل ها در کدامین دامن ها رشد کردند!؟ مردم آزاران در کدامین دامن ها بزرگ شدند!؟
تخم کینه ها در کدامین دامن ها گرم شد!؟ من زن را بسیار خطرناک تر از مرد یافتم. من زن را بسیار مرموزتر و تاریک تر از مرد یافتم. مرد حتی وقتی میل به زورگویی دارد, مشکل می تواند آن را مخفی کند! مثل زن گربه صفت نیست. کسی از پاورچین پاورچین راه رفتن اعتماد تولید نکرده است! راستی چرا مردان و پسران ما این همه بد و بد نام شده اند!؟ آیا خواسته خودشان بوده است!؟ مگر غیر از این است که پسران ما در دامن مادران ما بزرگ می شوند!؟ پس این همه تبعیض در رشد و بدنامی از برای چیست!؟ آیا واقعا جنس ژن مردان ناپاک و قلدر و نفسانی است!؟
ای زن! علاقه واقعی تو نسبت به مرد در چیست!؟ خودت مرد را بزرگ می کنی و بعد تمام کاسه کوزه ها را سر مرد می شکنی!؟ کمی انصاف داشته باش. در این کارخانه زنانه را با گل ببند و یک کارخانه مختلط ایجاد کن. در بیگانگی را ببند و دروازه یگانگی را باز کن. باهم و در کنار هم. مرد و زن. من و خودت را باهم بزرگش کن. اجازه بده شناخته بشوی! اجازه بده من خودم را بهتر برایت معرفی کنم. اجازه بده من از تو نترسم! تخم ترس را حداقل تو در دامنت گرمش نکن. خیلی هم بی گناه نیستی! خیلی هم بی مسئولیت نیستی! مخصوصا خیلی هم کم قدرت نیستی! قدرت تو را دیده و مشاهده کرده ام. تو قدرت انتخاب داشتی و داری. ترجیح دادن سیب را به بهشت هنوز هم در تو می بینم! تو سیب را به من و خودت ترجیچ دادی و هنوز این عمل زشت را ادامه می دهی!
تو علاقه من را نسبت به خودت دست کم گرفتی. علاقه من را بدل به خرافات و نفسیات کردی. تو سیب خواستی و همچنان سیب می خواهی. گفتم من هم پدر هستم. تو گفتی: پدر بدون سیب- پدر نیست! و تو همچنان در نفست پافشاری کردی و می کنی. تو می توانستی و می توانی سیب را به پدر تبدیل کنی. اما سیب تو را فریب داد و همچنان فریبت می دهد. تو می توانستی عالم را به پدران مهربان تبدیل کنی. اما تو عالم را به سیب ترجیح دادی. حاصل نفس و سیب چه بود!؟
گریه کن. گریه هایت از شرمساری است و نه از روی معصومیت! از گریه هایت می ترسم. به جای آن که درکت بکنم. تو من را ترسو در دامنت بزرگ کردی. من از کودکی به اشک ها و ترس های تو مشکوکم! من از تو گلایه دارم ای مادر. من از تو گلایه دارم ای زن. نه نه ... من از تو شکایت دارم!!!
من از دست تو به خداوند شکایت می کنم! شکایت ها دارم... پرونده ها دارم.........
نی لبک من خالی در دامن تو افتاد و تو..........! وقتی نوزاد بودم...!؟ وقتی تو به نی لبک من دمیدی...!؟ نی لبک من را پس بده. دل من برای نی لبکم تنگ شده است. دل من برای آن کودکم تنگ شده است. من کودکیم را از تو می خواهم. من از بزرگ شدن کودکیم ناراضی هستم. این بزرگی به درد من نمی خورد. من دل تنگ کودکی هایم هستم. من گل پسری هستم که دلم برای دامن پاک الهی مادر و زنم تنگ شده است. من دامنی خواهم که کودکیم را از من نگیرد. من به سرشت و طبیعت دامن تو نیاز دارم. من محتاجم. من محتاج پاکجامه مادر و زنم هستم...این حق من است و نه لطف تو. دامن تو امانتی برای رشد نوزاد و پاک و خالی نگاه داشتن آن است. جامه تو وسیله ای برای معراج مادر و زن نیز هست. یادت باشد که دامنت برای رشد و تکامل یک موجود الهی آفریده شد.
قاسم سلطانی
relatie tussen zelfkennis en gezondheid