الکی خوش / الکی غمگین

چرا زندگی از جنس شادی است؟

۱_ زندگی، از تبار شادی است:

زیرا زندگی از جنس صنع است؛

زندگی، جاری‌شدن آگاهانهٔ هستی از دلِ بی‌کرانگی است؛ از آن‌جا که نیستی وجود ندارد، هر چه هست، عینِ بودن است.

زندگی، دمِ صانع است؛ هر لحظه، آفرینشی تازه.

و آن‌که به این دم متصل است، زندگی می‌کند.

۲_ قطع ارتباط، آغازِ گدایی

اما منِ ذهنی و طرحواره‌ها، این اتصال را می‌بُرند.

وقتی با اتفاقات و اشیای بیرونی یکی می‌شویم،

از خودِ هستن جدا می‌افتیم.

و این منِ جداافتاده، حالا در پیِ شادی‌ست؟

او گم‌شده را دارد گدایی می‌کند.

پس به جستجوی شادی می‌افتد؛

دنبال دلیلی برای خوش‌بودن.

اگر دلیلی نیافت، افسرده می‌شود،

و اگر دلیلی یافت، به آن می‌چسبد، یکی می‌شود،

و هر لرزشی او را به هم می‌ریزد.

۳_ شادی، در چسبیدن نیست

اما زندگی از جنسِ جاری‌شدن است، نه از جنسِ چسبیدن.

شادی، در چسبیدن نیست؛

در رهایی‌ست.

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم

ساقیِ حقیقی همان دمِ وصل به خداوند و بیکرانگی است. همان‌جایی که بودن و نوشیدن یکی می‌شوند.

ساقیِ ذهنی، با سرخوشی‌های الکی مستت می‌کند؛

و مستیِ او همیشه ته‌مانده‌ای از غم در خود دارد.

شادی‌ای که از بی‌کرانگی و فضاگشایی ننوشد،

به غم ختم می‌شود.

۴_ بازیِ نفس

تا پیِ غم می‌دوی، شادی در پیِ توست.

و چون پیِ شادی روی، غم در کمینت می‌نشیند.

این است بازی نفس:

وابستگی به اتفاقات، برای حس خوشبختی.

یعنی فتیله‌ی احساس تو، دست این و آن است.

دمدمی‌مزاجی، یعنی ناهماهنگی با خود.

ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این

بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش

۵_ حرمتِ درون یا گداییِ بیرون؟

هر که از بیرون تعریف نکرد، می‌رنجی؟

پس هنوز عزت نفس نیافته‌ای؛ حرمت را گدایی می‌کنی.

در حالی که انسان اصیل،

حرمت را از درون می‌دمد، نه از بیرون می‌گیرد.

حرمتی که دیگران می‌دهند، از آنِ خودشان است؛

و هر لحظه ممکن است آن را پس بگیرند.

۶_ تسلیم، نه شکست، بلکه در آغوش افتادن

می‌گویی از دست‌دادن درد دارد؟

درست است.

اما تسلیم برای همین است.

تسلیم، یعنی افتادن در آغوش زندگی.

یعنی اعتماد به آن‌که از ما مهربان‌تر است.

می‌گویی: از دست‌دادن شوک دارد؟

درست است.

اما این شوک، حکمت و پیامی آسمانی دارد:

"به صورت‌ها دل مبند."

زیرا همه‌ی صورت‌ها فانی‌اند،

و دلبستگی به صورت، ناایمنی می‌آورد.

۷_ زندگی، رازدار است

زندگی یک راز است.

راز بودنش، همان شیرینی‌اش است.

و آن‌که به بی‌کرانگی وصل است، با این راز در صلح است،

حتی اگر از معنایش بی‌خبر باشد.

زندگی همچون اقیانوسی است که موج‌هایش رازها را در خود می‌پوشاند، اما ژرفای آن همیشه آرام است.

اما نفس، توطئه می‌بیند؛

در حالی‌که زندگی، دارد به نفع تو می‌چرخد. زندگی دشمن تو نیست، اگر مزاحمش نشوی، اگر زندگی را پس نزنی!

نفس، طلبکار است، چون خودش را از دست داده.

خدا را فراموش کرده، و حالا در در و دیوار به‌دنبالش می‌گردد.

منگر به هر گدایی، که تو خاص از آنِ مایی

مفروش خویش ارزان، که تو بس گران‌بهایی

انسان، پادشاه است.

پادشاه گدایی نمی‌کند.

۸_ شادی، عطر طبیعی هستی‌ست

و حالا دوباره بپرس: چرا زندگی از جنس شادی‌ست؟

زیرا زندگی، زنده است.

و هر آن‌چه زنده است،

به سبب زنده‌بودنش، شاد است.

آفرینش، به‌خاطر شادی‌ست، نه برای غم.

زیرا شادی، عطر طبیعیِ دمِ هستی‌ست.

همان‌گونه که گل بی‌هیچ تلاشی می‌بوید،

زندگی نیز، اگر آلوده به ذهن نباشد،

شادی‌اش را می‌پراکند.

مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد

مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد

به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان

که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد

۹_ نفس، کارخانه‌ی تولید غم

اما نفس، کارخانه‌ی غم است.

تا گروگان نفس باشی،

یا الکی خوشی، یا الکی غمگین.

و حال دلت با اتفاقات بالا و پایین می‌شود.

شادی، چیزی بیرونی می‌شود؛

وابسته به رفتار دیگران و پیشامدها.

در حالی‌که شادی، بوی زنده‌بودن است.

غم‌ها هزاران نقاب ذهنی بیش نیستند، غم‌های ذهنی‌اند؛

مانند سایه هایی که با روشن کردن چراغ حضور ناپدید می‌شوند.

زاییده‌ی باورهای ناسازگار، هویت‌های جعلی، و توقعات واژگون.

و اگر یک در هزار هم واقعی باشد،

آن، شوکِ بیداری‌ست.

یادآوری‌ست که:

صورت‌ها می‌روند،

اما اصلِ هستی می‌ماند.

۱۰_ شادی و روانِ سالم

هرکه زنده است، قدرت آفرینش دارد.

اما غم‌ها، از آن‌جاست که از این آفرینش (صنع) جدا شده،

و به ایستایی ذهنی چسبیده‌ایم.

ایستایی، همان محصول مسمومِ هم‌هویت‌شدن با نفس و باورهای ناسازگار است.

شادی، حالت طبیعی ذهنِ سالم است.

یعنی وقتی ذهن آدمی در حالِ جنگ با واقعیت نیست،

درگیر سرزنش گذشته یا اضطراب آینده نیست،

و احساس ناامنیِ درونی را با چیزهای بیرونی پر نمی‌کند،

به‌طور خودجوش به حالتی از آرامش، رضایت و نشاط می‌رسد؛

چون ذهن، از حالت دفاعی به حالت پذیرنده و خلاق بازمی‌گردد.

۱۱_ معنا، ارتباط، رشد

احساس شادی، حاصلِ تجربه‌ی معنا، ارتباط اصیل، و رشد درونی است.

یعنی وقتی انسان می‌تواند خودش باشد،

رابطه‌ی حقیقی داشته باشد،

و احساس کند که در حال پیشرفت است،

نه فقط احساس شادی می‌کند، بلکه شاد هست.

یعنی شادی، یکی از شاخص‌های سلامت روان است، نه یک پاداش بیرونی.

۱۲_ مغز هم شادی را می‌خواهد!

از نگاه نورولوژی هم جالب است:

زمانی که در لحظه‌ی اکنون قرار داریم (نه در منِ ذهنی)،

مغز در حالت هم‌آهنگی نورونی قرار می‌گیرد.

بیخود نیست عشق‌بازی این همه لذت‌بخش است،

زیرا انسان را از ذهن به زمان حال وصل می‌کند.

این حالت، با ترشح دوپامین و سروتونین همراه است،

که پایه‌های زیستیِ شادی‌اند.

یعنی حتی مغز هم وقتی "مزاحمتِ ذهنی" ندارد،

به سمت شادی تمایل دارد.

۱۳_ اگر هنوز می‌پرسی: چگونه شاد باشم؟ و چرا زندگی از جنس شادی است؟

شاید پرسش را باید عوض کرد:

چگونه مانع شادی نشوم؟

گویی بپرسیم که چرا عسل شیرین است!

شادی، پیش‌فرض سیستم روانی سالم است؛

نه یک پاداش، بلکه بازگشت به حالت اصلی‌ست.

بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود را

چشمی چنین بگردان کوری چشم بد را

منِ ذهنی چشم زخم دارد و شادی را زخم می‌کند.

نفس می‌گوید: "شادی را پیدا کن!

و زندگی پاسخ می‌دهد: شادی همین جاست؛ فقط ساکت شو

ای نشسته تو در این خانه ی پرنقش و خیال

خیز از این خانه برو، رخت ببر، هیچ مگو

پس بدان:

زندگی شادی‌ست، اگر با جریانش هماهنگ شوی.

زندگی شادی‌ست، اگر مزاحم‌ نشوی.

زندگی شادی‌ست، اگر خودت باشی.

قاسم سلطانی