داشت از سفر بر می گشت- یا قصد برگشت از سفر را داشت- حضورش را احساس می کردم- نه نه حضورش را حس می کردم او همیشه هست.

مگر هر چشمی او را می بیند- مگر هر گوشی او را می شنود- مگر هر جسمی او را حس می کند! من با او کاری نداشتم یا ندارم- امّـا او ! او می آیـد. نیامده- برگشته است. نه- بر نگشته است- بر خواسته است! گویا این بار قصد جانم را ندارد.

او یک دیو هست خودش هم می گوید. امـّا من او را می شناسم و می دانم بن و ریشه او را با دروغ کاشته اند. او دشمن خالق و آفریننده است با خلق و خلاقیت و تولد سر دشمنی دارد. او خیلی خوب می داند که تولد دوباره انسان موجب مرگ او خواهد بود. 

او به درون انسان ها نفوذ می کند و دوست داشتن را در آن ها پنهان نموده و حسادت - توهم - نفرت و بیماری خودشیفتگی (نارسیسم) را در آن ها ایجاد می کند. و اوست باعث تمامی کدورت ها و جدایی انسان از هم و از خویشتن خویش. 

اوست که دوستی ها را به هم می زند و اوست که تفرقه می اندازد و اوست که نمی گذارد تو شفقت داشته باشی و اوست که نمی گذارد تو خوبی های اطرافیان را ببینی!

ای برادر اگر تو خوبی های کسی را بدی و تلخی می بینی! می دانم که او دیده تو را کور کرده است و روزی خواهد رسید و تو چشم هایت باز خواهد شد.

اما من راه و سلاح به زانو در آوردن او را می دانم. و آن بخشش و بخشیدن و دوست داشتن اطرافیان و مردم است. و هر چیزی غیر از دوست داشتن را مربوط به او می دانم. 

با خود می گفتم- خدایا خودت جانم را بگیر اگر که او قصد جانم را دارد. خدا جان آدم را بگیرد با درد نمی گیرد. امّا او- امّا من- با او هر لحظه می میرم نه نه نمی میرم روحم از جانم می گریزد و بر می گردد.

می دانی- برگشتن او یعنی طلوع غم ها- یعنی غروب شادی ها- سخن گفتن با او یعنی زجر- یعنی نیاز- یعنی یاس- یعنی درد. او قیصر دردهاست. او سلطان غم هاست.

روزي دروغ به حقيقت پیشنهاد رفتن به دریا کرد حقيقــت ساده لــوح پذيرفت. وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباس هايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباس هاي او را پوشيد و رفت . از آن روز تا امروز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در و با لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود.

وقتی برگشت آرام تر از قبل- باورش ندارم- با خود می گویم این بار به آرامش قبل از طوفان می ماند- وقتی چمدانش را باز کرد- برایم معنا- ناز- درمان- گلشن- یاس به ارمغان آورده بود. آری حظور او با معناست امّا نقش یک رویاست...

قاسم سلطانی