آیا روانشناسی, شادابی و سلامتی واقعی و کامل برای انسان به ارمغان می آورد یا خودشناسی؟

روانشناسی یک علم است و علم هم همیشه ناقص و ناکامل است. روانشناسی در حد و دور میدان شخصیت چرخه می زند, ولی خودشناسی بیشتر از آن است.

روانشناسی, رفتارشناسی و شخصیت شناسی می باشد,در حالی که خودشناسی یعنی حقیقت شناسی. انسان که تنها در رفتار و شخصیتش خلاصه نمی شود. انسان والاتر و بالاتر از شخصیت و رفتار است.

وقتی انسان خودسازی و خودکاوی می کند و به مرحله خودشناسی می رسد, از جانشین تقلبی خود رها می شود که همیشه او را آزار می داد. وقتی شما از این من جانشین و بیگانه رها گشتید, آنگاه از بیگانگی و تنهایی به یگانگی و کلیت می رسید و تجربه خواهید کرد که, وجود شما تنها در فیزیک فرد شما خلاصه نمی شود و جان و خون بقیه موجودات و همنوعان هم, به تو تعلق دارند.

گیاهان و حیوانات هم در اصل و عصارهء تو معنی می شوند و در نتیجه سلامتی همه چیز, برابر با سلامتی ماست. اگر تک تک ما با خود اصلی ملاقات کنیم, سلامتی را برای ابد بیمه خواهیم کرد. سعدی شیرازی می فرمایند:

بنی آدم اعضای یک پیکرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضو ها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی

این من بازاری و این من جانشین فقط و فقط اختلال در سلامتی فردی ایجاد می کند و تنها کارش تخریب است و در مقابل خداوند شیطانیست.

دیو چو بیرون رود فرشته در آید...

نیمهء سمت چپ مغز نسل بشر به بهای کوچک ماندن نیمه راست مغز رشد کرده است.  یعنی فاصله و جدایی انسان, از خویشتن خویش. یعنی بی تعادلی, بی عدالتی, نابرابری, تولید غریبه گی و انزوا... نیمه سمت راست مغز انسان که من آن را در این جا "نیمه پنهان" می نامم, به دلایل حاکمیت و تجسس نیمه سمت چپ مغز, که کارش کپی برداری و عکس برداری می باشد رشد نکرده است. یعنی حاکمیت نیمه چپ که  باورها و عکس ها و کپی ها آن را تغذیه می کنند, نیمه راست انسانی را کودک نگاه داشته است تا بتواند به آسانی بر آن کودک حکومت کند!

این کودکی که رشد نکرده است به اندازه تنها یک کودک می تواند از سلامتی خود, آگاه و از آن پرستاری کند. شما تصور بفرمایید که یک کودک تا چه اندازه و مدت می تواند از خود مراقبت کند؟ و آیا یک کودک می تواند قادر به شناخت خالق و خود اصلی باشد؟

یک کودک شاید نام خود را روی کاغذی بتواند درج کند و ممکن است اتفاقی, یک جمله هم بنویسد, ولی آیا همان کودک می تواند در مورد سلامتی خودش, یک کتاب بنویسد؟ طبیعتا غیر ممکن خواهد بود.

انسان امروزی, به کره ماه می رود, تکنولوژی به درجه بسیار شگفت انگیزی رسیده است, اما در زمینهء ارتباطات و حقیقت شناسی و زیباشناسی, تنها به اندازه یک کودک پیشرفت کرده است. تفاوت پیشرفت تکنولوژی موجود زمینی در برابر موجودات غیر زمینی, بسان کودکیست که شاید بتواند نام خود را نیز بنویسد, اما در شناخت عصاره و اصالت وجودی خود کاملا ناتوان است.

نسل بشر, چه حقیرانه خود را به داشتن یک زن, یا یک مرد, و یک مقام و یک ویلا, راضی می کند. هیچ چیزی برای من غریبه نیست و تنها غریبهء واهی, همان جانشین تقلبی من است که زندگی و باشیدن و بودن را از دست انسان ها گرفته است.

اگر بدن شما به پنج عدد بادام و یک قاشق عسل, یک عدد خرما, یک عدد کیوی, یک عدد سیب, مقداری محبت, مقداری بخشش, تقسیم و مقداری صداقت در روز احتیاج داشته باشد, آیا شما فقط به خوردن تنها چند عدد شخصیت و مقداری تحریف و سانسور و توجیه بسنده می کنید؟

در واقع انسان ها همان بدلی را به نیمکره سمت چپ مغز می خورانند که در اصل نه تنها لازم و احتیاج نیست, بلکه مضر هم است. چرا؟

زیرا نیمه سمت چپ مغز, کارش کپی برداری اطلاعات است, تا بتواند محاسبات و معادلاتی از قبیل: چگونه تغذیه کند, چگونه از سر کار به خانه برگردد و ... را انجام دهد. اما آن را با چیزهای مضری مانند شخصیت و منیت و غرور و باورها و ... پر کرده است. و در نتیجه از تغذیهء نیمهء سمت راست مغز که صداقت, محبت, عشق ورزی, بخشش و تقسیم بوده, غافل گشته و تعادل بین این دو نیمه را بر هم زده است و حاصل آن جدایی خویشتن انسان از خویش است.

فراموش نکنید که تغذیه ناصحیح و ناسالم, نیازها و احساسات کاذب و بدل تولید می کنند و نیاز اصلی ما زمانی آشکار و شکوفا می شود که تغذیه صحیح داشته باشیم.

حالا چه باید کرد تا تعادل و همکاری بین این دو نیمه ایجاد شود؟

چیزهای کاذب و خرافی, مانند شخصیت, باورهای دست و پاگیر, حسادت, غرور و ... را باید از ترازوی نیمه چپ مغز, به آرامی برداشت, و آنگاه خود به خود, محبت و تقسیم و چیزهایی که انسان آن را تا به حال, نه دیده و نه شنیده و نه تجربه کرده و نه می توانسته فکرش را بکند, ظهور می کند.

آنگاه نه دردی و نه اندوهی و نه تناقضی باقی می ماند. تنها چیزی که می تواند باقی بماند, عشقی هست که ورای ذهن می باشد و آن را تنها و تنها می توان تجربه کرد.

هر عمل و هر گفته و هر نگاه و هر سخنی که نفس و شخصیت را بزرگ بکند از آن بپرهیزیم, بگذاریم شخصیت, کوچک و کوچکتر و در نهایت محو شود و آنگاه خود اصلی خود به خود طلوع می کند. انسان بیشتر از شخصیت است. شخصیت را به خورد ما داده اند تا خودمان را که بسیار بسیار با شکوه تر و با عظمت تر از شخصیت هستیم, فراموش کنیم.

پس بیایید این ویروس ها را از نیمهء چپ مغز خالی کنیم تا نیمه راست بشکفد!

دیو چو بیرون رود فرشته در آید... مبارک باد آن روز...

قاسم سلطانی