به نام خداوند بخشنده و مهربان

فکر یعنی گشتی در حافظه و حافظه تغذیهء فکر است...

حافظه یعنی تجربه های ما، تاثیر اجداد، ادوار، قوم ها، سنت، دین، فرهنگ، خاطره های ما و ...

حال اینکه تا چه اندازه خرد، فهم، ادراک، آگاهی و بن و فطرت ما در جریان انباشته شدن حافظه نقش داشته است جای سوال است.

نتیجه فکر، ذهن و ذهنیت است و ذهن و ذهنیت از ما یک "من" وابسته و مجعول می سازد. این من ساختگی ما را از فطرتمان تجزیه کرده و هر چه بلا هست سر ما می آورد. از این به بعد این جانشین ما دست به هر کاری بزند واقعی و حقیقی نخواهد بود. کیفیت نخواهد داشت. خلاق و خودزا نخواهد بود، یک نمایش رفتاری انفرادی خواهد بود و رفته رفته در این نمایش خبره و متبهر خواهیم شد. زیرا وابسته به ذهنیت است.

البته این نمایش های انفرادی که به یک نمایش و سیمفونی جهانی تبدیل می شود، نمایش حقیقت نیست، یک واقعیت از حال و احوال آن مردمان زمان است.

بشنو از نی چون حکایت می کند///از جدایی ها شکایت می کند

روح قرارگاه و مقرّ سلطنت حقیقت است. ارتباط با خود، یعنی ارتباط با روح! آیا روح در جسم ما وجود دارد؟ آیا جسم ما همان کائنات است؟ یک کامپیوتر روح ندارد، همه اش ماده است و آیا روح همان آگاهی است؟

آگاهی و یا انرژی همان چیزی است که هرگز از بین نمی رود و آیا روح همان زندگی و زیستن است؟ روح زندگی است ولی نه آن زندگی که انسان امروزی با نفس، ذهن، حسادت، دروغ، درد و غم آن را تجربه می کند. زندگی که تحت رهبری نفس و ذهن انجام می پذیرد در محدوده و میدان خودآگاهی قرار دارد و زندگی حقیقی، روحانی و آگاهی در ارتباط با روح حقیقت می باشد.

وحدت روح من با روح کیهان، یگانگی و آگاهی و عشق می زاید.

در غرب بعضی از روانشناسان اعتقاد دارند که روح نام قدیمی روان می باشد و اگر چنین است، فرق روحانی با روانشناس در چیست؟ روانشناسی یعنی شخصیت شناسی، رفتارشناسی، در حالی که روح ورای شخصیت و ماده است. شخصیت واقعیت تلخ است و روح حقیقت شیرین.

روح و آگاهی حقیقت ابدی و بقاء است و روان واکنش و شخصیت و فیزیک ماست و ارزش بقاء نداشته و همراه وجود فیزیکی ما از بین خواهد رفت. روح تحت تاثیر قرار نمی گیرد ولی روان تحت تاثیر قرار می گیرد. روانشناسی با واقعیات سر مردم را شیره می مالد، در حالی که روح و آگاهی و حقیقت شناسی(خودشسناسی) با روانشناسی تفاوت دارد. روانشناسی رفتار موجودات و بویژه انسان را بررسی می کند و برای شناخت رفتار انسان نیاز به آگاهی و تربیت است، اما اغلب روانشناسان از آگاهی و تربیت محرومند و به همین دلیل علم آنان ناقص است.

روانشناسی ناقص و آگاهی کامل است و انسانی که به کمال می رسد، در واقع نیازهای روحی خود را نیز برآورده کرده است، که یکی از نیازهای روحی، خودشناسی و رسیدن به علت و معلولیت و پی بردن به وجود آخرت و یافتن تمامی علت های درد و رنج و شادی می باشد. روانشناسی خودآگاهی است و روحانی بودن آگاهی است. خودآگاهی در حیطهء ذهن است و آگاهی در ناخودآگاهی و در ورای ذهن و نفس است، زیرا ذهن و نفس از الگوهای ناخالص و دروغین پیروی می کند، به همین خاطر، بودا برای یافتن دلیل درد و رنج انسان ها، به مراقبه و آگاهی و فطرت خود پناه برد.

روان و رفتار انسان می تواند به پلیدی و زشتی تبدیل شود ولی آگاهی و روح همیشه مقدس و زیبا و پاک است. انسان روحانی ابزار بدی و زشتی را در خود محو می کند و ابزار پلیدی و زشتی و دروغ، همان ذهن و نفس است و ذهن و نفس هم یعنی همان من ساختگی و جانشین.

یک انسان روحانی قادر به بدی کردن نیست. و چه زیبا زرتشت می گوید: "گفتار نیک-کردار نیک- پندار نیک" روح یعنی تعالی روان و فیزیک، یک انسان روحانی تعالی یافته است و کسی که تعالی یافته است، آگاه است و انسان متعالی و آگاه، خود قدرت و انرژی است. انسان متعالی نیرویش را از خداوند و هستی و فطرت خود تامین می کند، اما متاسفانه توجه انسان غیر روحانی، تنها به فیزیک و روانش معطوف است.

انسان روانی نیرویش را از نفس تامین می کند و به همین خاطر شکننده است و زود می رنجد، زود خشمگین می شود، زود قضاوت و سرزنش می کند و زود می ترسد. کسی که نیازهای روحی خود را بتواند تامین کند و با فطرت و روح خود بتواند ارتباط داشته باشد به شهود می رسد، یعنی شاهد حقیقت می شود و شهود یا آگاهی با گمان زنی و تئوری توهم تفاوت دارد.

شاهد آگاهی بودن یعنی به شهود رسیدن که نتیجه سکوت است و مشکلات روانی نتیجه نفس و ذهن و وابستگی های ذهن به نفس است. فردی که روحانی و آگاه و شاهد است، از هیچ چیز نمی ترسد، زیرا همه چیز متعلق به اوست و او آن را خوب می داند و کسی نمی تواند خود اصلی او را از آن بگیرد. اما خود جایگزین همیشه در ترس و نگرانی به سر می برد، می ترسد که از بین برود، هر چیزی که جعلی باشد، از اعتماد به نفس لازم برخوردار نخواهد بود.

تمام زندگی انسان که برآورده کردن نیازهای روانی نیست، نیاز روانی ممکن است تحت تاثیر باورها، غرور، تکبر، احساس مالکیت، جاه طلبی و از روی انتقام باشد. یعنی روان یک انسان ماسوخیسم با آزار دادن خود، به آرامش می رسد، روان یک انسان مذهبی متعصب، با نماز و رفتن به حج و مسجد، به آرامش می رسد، روان یک انسان مغرور و خودپسند، با جواب های دندان شکن و تو دهنی ها ارضاء می شود، با افاده و بی اعتنایی کردن ارضاء می شود. اما همین آدم نیازهای روحی نیز دارد، که باید آن را نیز تامین کند، تا به آرامش حقیقی برسد. نمی توان تنها با مسجد رفتن و نماز خواندن، آرامش واقعی کسب کرد.

نمی توان تنها با کسب مدارک عالی و رسیدن به مقام، ثروت، شهرت و قدرت، به آرامش و خوشبختی رسید. روانشناسان می گویند که قدرت اگر در دست خودمان باشد، می توانیم به آرامش برسیم. اما به این نکتهء بسیار مهم، که اختیار انسان باید دست آن خود اصلی و فطرت، که بی نیاز از قدرت و نعمات دنیوی است، بی توجه هستند.

اگر روانشناسان دنیا، به نیاز حقیقی انسان که یافتن و کشف آن فطرت درونی(روح) است، کشف آن معنی واقعی زندگی است، توجه می کردند، نسل بشر امروزه، این همه با مشکلات روانی درگیر نبود. افسردگی در دنیا یک مد شده است، یکی از دلایل بسیار مهم بیماری های روانی، تربیت و سوق دادن جوانان، تنها به همین نیازهای دنیوی می باشد، به همین خاطر هست که اغلب انسان ها بعد از سن چهل سالگی، دچار بیماری های روانی می شوند، اینها نتیجهء همان ناآرامی و شلوغی ها و شیطنت های نفس، در دوران از 21 تا 41 سالگی است.

انسان متوکل به غیر خدا و فطرتش، هر لحظه می میرد و هر لحظه با ترس زندگی می کند، زیرا دلبستگی بیش از حد به این دنیا دارد، زیرا می پندارد که زندگی فقط همین دنیاست و با چنگ و دندان و روان، به این دنیا و نعمات و ارزاق آن وابسته و چسبیده است. طبیعی هست که اگر تو بپنداری که دنیا فقط همین دو روز است، از ترس اینکه نکند همسرم ترکم کند، نکند یک روزی پس اندازم تمام شود، نکند روزی محتاج و مستاصل شوم، نکند روزی سرطان بگیرم، نکند روزی فرزندم تصادف کند و بمیرد، نکند که از کارم برکنارم کنند و ...روانی می شوی.

همهء اینها نشان این است که توکل به غیر خدا، جایگزین توکل به خداوند شده است، روان، جایگزین روح شده است، یعنی هنوز خداوند را نشناخته ایم، و طبیعی است که توکل به غیر خدا، جز نگرانی، سوءظن، ناراحتی، ترس، حزن، غم و غصّه، چیز دیگری به همراه ندارد، این را برای همیشه به یاد بسپاریم که سعادت و خوشبختی، فقط در گرو نیازهای دنیوی نیست. تمام دانشمندان و روانشناسان و عارفان درجه یک دنیا، باهم، بر این موضوع اتفاق نظر دارند.

لذّت روانی ما، می تواند در گرو تأمین این نیاز باشد، و به همین خاطر خیلی ها را یک عمر با این بهانه و توجیه سر کار می گذارند. ما به جز نیازهای روانی و نیازهای فیزیکی، نیازهای روحی نیز داریم، که یکی از آن نیازها، حق و عدالت و رسیدن به فطرت و مشاهده و ملاقات با خود اصلی می باشد، که اگر این نیاز آخری برآورده نشود، انسان تبدیل به موجودی نیمه حال و نیمه بیدار می شود و در عمق دلش، آن آرامش واقعی و حقیقی را حس نمی کند، دست به هر چیزی بزند، آن چیز، سنگ می شود!

بعضی از روانشناسان به روح اعتقاد ندارند و از مشکلات روانی سخن می گویند و این به طریقی می توان گفت درست است، زیرا روح و آگاهی مشکلی نمی شناسد و کسی که آگاه و روحانی و الهی شده است هیچ مشکلی ندارد و فقط انسان هایی که در روان و شخصیت محدود هستند، گرفتار مشکلات و درد و غم و رنج و اندوه می باشند.

معنای روحانی و آگاهی و ادراک آن، در ذهن های آرتیستیک نمی گنجد و با ابزاری مانند ذهن و حافظه، نمی توان روح و آگاهی را اندازه گرفت و آن را دریافت کرد. فقط انسان های مستقل، عاشق، خالص، بخشنده و مهربان می توانند روحانی باشند. انسان هایی که نقش خود اصلی شان را بتوانند بازی کنند!

قاسم سلطانی