روانشناسی، "همیشه" کافی نیست!
روانشناسی، "همیشه" کافی نیست:
جایی که عرفان، فلسفه و خودشناسی هست.
یادداشتی در نسبت روانشناسی، روان، و راههای دانستن
مقدمه
پارسال در یکی از پستهای مجازی، کاربری با اندوهی تلخ در بخش خصوصی نوشته بود:
"از روانشناسم زخم خوردهام. همهچیز را تحلیل کرد، برچسب زد، توصیه داد؛ اما هرچه گفت، انگار نمیدیدم، نمیشنیدم... انگار در اتاق او، من فقط یک پروندهی دیگر بودم، نه انسانی در حال فروپاشی."
جملهی او از یادم نرفت. نه از سر مخالفت با روانشناسی، که از سر همدلی با انسانِ گمشده در فرمولها.
وقتی روانشناسی، بی آنکه بخواهد، جایگزین همدلی میشود؛
و روانشناسِ "جوان تازه وارد"، ناخواسته، نقش عالمِ بیرونیِ بیدرد را میگیرد، و گمان میکند که شناخت روان انسان در انحصار اوست!
این تجربهای است که ممکن است هر درمانگر تازهکار، در شور و اشتیاق برای به کار بستن آموختههای خود، ناخواسته با آن مواجه شود.
روانشناسی، دانشی گرانبها و تحولساز است. اما پرسش اینجاست:
آیا روانشناسی، بهتنهایی، میتواند همهی ابعاد روان انسان را دریابد و درمان کند؟
و آیا روانشناس، به تنهایی صرفاً بهدلیل آموزشهایش، صلاحیت ورود به حریم آسیبدیدهترین بخش روان انسانی را دارد؟
نخست باید بپذیریم روانشناسی، دانشی است حصولی؛ مبتنی بر مدلها، دستهبندیها، آزمونها و نشانهشناسی. اما روان، در بسیاری از بحرانهایش، دست بهدامن حضور است، نه تحلیل؛ نیازمند دریافت حضوری است، نه فقط برچسب تشخیصی.
سه شاهد از افقهای موازی:
چرا شهود، از تحلیل پیشی میگیرد؟
نظامهای تحلیلی در روانشناسی، گرچه کوشیدهاند روان آدمی را به اجزایی قابل فهم تقسیم کنند، اما همواره با بخشهایی مواجه بودهاند که نه در تستها میگنجند، نه در مدلها. سه سُنَت فکری، هر یک از سویی، نشان دادهاند که فهم روان بدون شهود و تجربهی حضوری، ناقص بلکه گمراهکننده است:
در فلسفهی وجودی هایدگر، انسان صرفاً یک سوژهی آزمایشگاهی نیست، بلکه دازاین است؛ هستندهای که "در جهانبودن" او، با مرگ، انتخاب، و تنهایی هستیشناختی گره خورده است. اضطرابی که هایدگر از آن سخن میگوید (Angst)، برخلاف ترس معمول، به چیز خاصی مربوط نیست؛ بلکه به "هیچ" اشاره دارد، به تهیِ بنیادین هستی. ( هرچند که این "هیچ" در آموزه های مولانا، به "هستن" ختم میشود.
در لحظهی اضطراب، دازاین با بیخانمانی خود مواجه میشود؛ نهبهخاطر کمبود، بلکه چون هستی، خود بیپناه است (Heidegger, Being and Time, 1927).
چنین حالتی را نمیتوان با پرسشنامهی اضطراب یا مقیاسهای بالینی سنجید؛ اینجا، روانشناس اگر فیلسوف نیست، درمانگر نیز نخواهد بود.
اما روانشناسی همیشه اینگونه نیست. کارل راجرز با تأکید بر "همدلی بیقیدوشرط" ثابت کرد که درمانگر میتواند آیینهای باشد، نه قاضی، تا مراجع خود را بدون تحریف ببیند. اروین یالوم، رواندرمانگر اگزیستانسیال، اعتراف میکند که گاهی یک بیت از حافظ، بیش از تمام تکنیکهایم زخمهای بیمار را التیام بخشیده است! اینجاست که روانشناسی از انحصارِ فرمولها بیرون میآید و به "هنرِ حضور" تبدیل میشود؛ هنری که در آن، رابطهی درمانگر و مراجع، خود دارویی است بینیاز از نسخههای ازپیشتعیین شده.
در ذِن بودیسم، رنج نه تحلیل میخواهد، نه گفتار، بلکه رهایی. در این سُنت، درمان از راه تجربهی بیواسطهی لحظهی اکنون آغاز میشود. دایستسو سوزوکی، مفسر برجستهی ذِن، معتقد است:
ذهن، با زبان به بند کشیده شده است؛ اما شفای واقعی، در سکوتیست که از زبان فراتر میرود.
در سکوت مراقبه، آگاهی ناب پدیدار میشود، بینیاز از نظریه، بینیاز از برچسب.
در عرفان و خودشناسی، بهویژه در مثنوی مولانا، شناخت خود، با شهود و لمس ممکن است، نه با تحلیل:
شمس هم مولانا را با این روش متحول کرد.
سماع آمد سماع آمد سماع بیصداع آمد
وصال آمد وصال آمد وصال پایدار آمد
خوشبختانه، حتی در دل خود روانشناسی نیز صداهایی بودهاند که مرزهای تنگِ مدلها را درنوردیدهاند. یونگ با کشف "ناخودآگاه جمعی"، روان را به اقیانوسی از اسطورهها پیوند زد؛ جایی که سایههای نیاکانمان با رمزهای عرفانی همآواز میشوند.
روانشناسی اگزیستانسیال، با پرسشهایی مانند معنای زندگی، مرگ، و آزادی، آشکارا با فلسفه درآمیخت.
این رویکردها به ما یادآوری میکنند که روانشناسی در نابترین شکلش، همپیمانِ فلسفه و عرفان است، نه رقیب آنها!
شاید درمانگر آینده، کسی باشد که در یک دست DSM دارد و در دست دیگر، مثنوی؛ اما هر دو را به وقت و با حضور به کار گیرد، نه از سر عادت و تکرار.
روانشناسی، اگر صرفاً ساختار خیالی مدلها باشد، و نه دریچهای به شهود، ممکن است مانع باشد نه یاریگر. چنانکه در حکمت متعالیه نیز آمده است، علم حضوری (علم به نفس) مقدم بر علم حصولی است، زیرا در آن، خودِ عالم با معلوم یکیست، نه جدای از آن. یعنی تماشاگر با تماشا شونده یکی میشود.( اتحاد عالم و معلوم)
این سه روایت: هایدگر، ذن، و مولانا، به ما یادآور میشوند که روان نه صرفاً "موضوع تحقیق" است، نه "ابژهی درمان"، بلکه حقیقتی زیسته است که باید آن را با خودِ خویش شناخت، نه با ابزارهای فاصلهگذار.
گوهر خود را هویدا کن کمال این است و بس
خویش را در خویش پیدا کن کمال این است و بس
حتی خود روانشناس نیز باید در معرض همین مسیر باشد. روانشناس بودن، تنها به معنای تسلط بر DSM و CBT نیست، بلکه به معنای کاویدن نفس خویش است. روانشناسِ نادیده، درمانگرِ نادیدهگیر است.
همچنین، نباید نقش فرافکنی مراجعان را دستکم گرفت. گاه درمانجو، بهناخودآگاه، زخمهای خود را روی روانشناس میاندازد. این مکانیزمهای پیچیده، نیازمند دانشی فراتر از نظریه است. درک حضوری، سکوت تأملی، و گاه حتی فاصلهی اخلاقی.
بنابراین، برای کسی که جویای درک روان است، چه مراجع، چه درمانگر، کافی نیست که روانشناسی بداند. باید ساحتهای دیگر فهم را نیز دریابد.
امروزه نگاه درمانی هولیستیک تقریبا در عرب همه گیر شده است، چشم پزشک، روانشناس، متخصص غده، گاهی اوقات مددکار اجتماعی، دکتر خانواده با همکاری یکدیگر درمان میکنند و هیچکدام ادعای انحصار ندارد.
_فلسفه، برای درک هستی انسان؛
_عرفان، برای تجربهی بیواسطهی حضور؛
_سکوت، برای عبور از زبانی که گاه خود درد میآفریند.
در میان این آشوب داناییها، روانشناسی نباید تنها مرجع دانستن روان باشد. بهتر آن است که در کنار عرفان، فلسفه و تجربهی زیسته قرار گیرد. شاید در گفتوگوی این چهار صدا، راهی گشوده شود به سوی درکی کاملتر از روان انسان؛ انسانی که نه پرونده است، نه مدل، که حضوری رازآلود، شکننده، و در طلبِ معنا.
شاید همانگونه که پرویز شهبازی گفت: ( فضاگشایی)=
روان انسان دریایی است که همهچیز در آن میگنجد؛ حتی تضادهای ظاهری.
پس روانشناسی وقتی به کمال میرسد که جرئت کند همزمان هم دانشمند باشد هم عارف؛ هم دادهها را بفهمد، هم سکوتِ ناگفتهها را.
در این بحر در این بحر همه چیز بگنجد
مترسید مترسید گریبان مدرانید
روان انسان در انحصار یک علم خاص و محدود زندانی نیست.
قاسم سلطانی
relatie tussen zelfkennis en gezondheid