داستان سحرناز و امیر یک داستان واقعی می باشد.

امیر از سحرناز می خواهد با او همبستر شود و سحرناز میل ندارد و امیر او را حسابی کتک می زند. تا جایی که بدنش کبود می شود. سحرناز با یک مشاور حقوقی پلیس صحبت می کند. سحرناز می گوید که شوهرم سر همه چیز عصبانی می شود. نمی تواند خشمش را اداره کند. مشاور حقوقی در ایران به او پاسخ می دهد که: خانم عصبیش نکنید خوب!!

سحرناز دردش را در این مملکت به چه کسی بگوید!؟

کسی با انرژی هسته ای و ماهواره مخالفت نمی کند. نگرانی ما از سلامتی فرزندانی هست که در چنین شرایطی رشد می کنند. نگرانی ما از عدم قاطعیت قانون در برابر زورگویی مردان است. مگر جهت انقلاب این نبود که زورگویی و اوباش از صحنه محو شود! دلسوزی با مخالفت تفاوت دارد.

مهربان باشیم و مواظب سحرناز و فرزندان این خاک باشیم.