دو نوع دیوانگی

نوع نخست:سقوط به زیر ذهن منطقی
نوع نخست دیوانگی که روانشناسان معاصر از آن آگاه است-سقوط کردن به زیر ذهن منطقی است.
وقتی که نتوانی با واقعیت ها کنار بیایی-وقتی که بار واقعیت ها بسیار باشد-وقتی که باری غیر تحمل شود.وقتی تمایلات جنسی را سرکوب بکنی-وقتی کاری را انجام بدهی که آن را دوست نداشته باشی.
وقتی نتوانی حرف دلت را بزنی-وقتی تحمل شنیدن حرف دل کسی را نداشته باشی-وقتی با همسری زندگی کنی که او را دوست نمی داری-وقتی که در جامعه رقابت بی رحمانه جایگذین عشق را بگیرد. وقتی به خاطر جاه طلبی به چاپلوسی متوسل بشوی.
وقتی به خاطر وابستگی های مجازی و ذهنی و نفسی به دروغ - بردگی - دورویی - خرافه گری - حسادت - ستم - کینه ورزی - نفرت - لجبازی و انتقام رو بیاوری. دیوانگی راهی است برای گریز به دنیای ذهنی خودت. تا بتوانی واقعیت های بیرون را فراموش کنی.این یک فرار است.
این نوع دیوانگی بازگشت به ذهن حیوانی است.این سقوط در ناهشیاری است.مردمی هستند که همین کار را به نوعی دیگر انجام می دهندـآنان زیاد مشروب می نوشند به طوری که کاملا ناهشیار شوند.تا به ناخودآگاهش وارد شود.این یک دیوانگی موقت است که پس از چند ساعت برطرف می شود.
و هرگاه در دنیا دوران های سخت حاکم باشد-مواد مخدر بسیار مهم می شوند.پس از جنگ جهانی دوم - مواد مخدر در تمام دنیا اهمیتی بس عظیم پیدا کردند.به ویژه در کشورهایی که جنگ را لمس کرده بودند.پس از حادثه هیروشیما و ناکازاکی که ظرف چند ثانیه در آتش سوختند نسل جوان تر به مواد مخدر علاقه پیدا کرد.
جنگ جهانی دوم هیپی ها را آفرید. وقتی تو در اعتماد زندگی نکنی- وقتی تو چیزی برای از دست دادن نداشته باشی. وقتی دنیای بی رحم رقابت و قدرت تک قطبی از شش جهت آزادی و استقلال تو را از دستت بگیرد.چگونه می توانی همه این چیزها را فراموش بکنی.
حالا هم که قدرت در غرب- دست یک نوع مافیا و دست شرکت های بیمه و چند ملیتی قرار گرفته است و جامعه را به طرف دیوانگی و مواد مخدر و ایجاد تروریست ترغیب می کندو ماهی های بزرگ ماهی های کوچک را می خورند.اما اینان دچار سوء هاضمه هستند!
در دوران سخت و مشقت مردم به مواد مخدر روی می آورند و این کار یعنی آفرینش یک دیوانگی موقت و این یعنی سقوط به زیر ذهن منطقی.تنها ذهن منطقی است که می تواند از مشکلات هشیار و آگاه باشد و این ذهن تنها مشکل را می شناسد ولی راه حل را نمی شناسد.پس اگر مشکلات قابل تحمل بوده و بتوانی با آن کنار بیایی-سالم باقی می مانی.
مردم به شیوه های گوناگونی از واقعیت های زندگی پرهیز می کنند:یکی الکلی می شود-دیگری ماری جوانا مصرف می کند و مردمی دیگر هستند که آنان بیمار می شوند-آنان مبتلا به سرطان می شوند-سل می گیرند.پس به دنیا می توانند اعلام کنند که من بیمار هستم و مسئولیت متوجه من نیست.
این ها روش هایی هستند که مردم با آن از نفس هایشان محافظت می کنند.روش هایی ضعیف و قابل تاسف و به جای انداختن نفس به محافظت از آن ادامه می دهند.وقتی در زندگی انسان تنش و نگرانی زیاد شود-مردم دچار بیماری های عجیب و غیر قابل علاج می شوند.غیرقابل علاج به این معنی که در درون شخص حمایت زیادی از بیماری می شود و بدون همکاری شخص با دارو و پزشک امکان علاج وجود ندارد.
اگر بخواهی برای پرهیز از نبرد در بازار به سرطان مبتلا باشی و به این سبب قدرت رقابت نداشته باشی و اگر این به تو رضایت می دهد و این سرمایه گذاری در تو وجود دارد-هیچ کس نمی تواند تو را معالجه کند-زیرا تو به آفرینش آن ادامه می دهی.این نوعی بیماری روانی است و در ژرفای روان تو ریشه دارد.
و همه این را می دانند که دانش آموزان زمان امتحانات احساس بیماری می کنند و برخی از دانشجویان در وقت امتحانات پاک دیوانه می شوند و پس از امتحانات دوباره خوب می شوند.این نوعی حقه است-یک راه کار که به والدین خود بگویند من چه کار می توانم بکنم؟من بیمار شدم و برای همین قبول نشدم و یا نمرات بد گرفتم.در غیر این صورت مدال طلا می گرفتم.
دیوانگی نوعی تجمل است.تنها کشورهای غنی می توانند از عهده ی آن برآیند در کشورهای فقیر توانایی رفتن به روان کاو ها را ندارند.این نوع دیوانگی است که روانشناسان از آن آگاه هستند-سقوط به زیر ذهن عقلانی و حرکت به سمت ناهشیاری.انداختن آن هشیاری جزئی که داشته ای که تنها یک دهم از ذهن تو در آکاهی قرار داشت که آن را هم پاک به زیر ذهن نزول دادی.
دیوانگی یعنی انداختن آن یک دهم ذهن آگاه: تا تمام کوه یخی به زیر سطح آب برود.
نوع دوم:عروج به ورای ذهن منطقی
ولی نوع دیگری از دیوانگی هم وجود دارد-این را نیز باید دیوانگی خواند به سبب برخی تشابهات- که این نیز در ورای ذهن خودآگاه قرار دارد.نوع اول در زیر ذهن عقلانی بود و این نوع دیگر در بالای آن قرار دارد و به سمت بالا می رود.در هر دو مورد ذهن عقلانی از دست رفته است.در نوع اول تو ناهشیار می گردی و در نوع دوم تو به سمت فراآگاهی می روی.
در یکی تو کاملا ناهشیار می گردی و نوعی تمامیت در تو بر می خیزد.می توانی این را تماشا کنی:در مردمان دیوانه نوعی وحدت و یک پارچگی وجود دارد-نوعی به هم پیوستگی-آنان یگانه هستند.می توانی به انسان دیوانه تکیه کنی.او دو نفر نیست-او کاملا یگانه است-زیرا او تنها یک ذهن دارد:ذهن ناهشیار.
دو گانگی در او از بین رفته است و همچنین در انسان دیوانه نوعی معصومیت را خواهی یافت.او مانند یک کودک خردسال است.او مکار و حیله گر نیست.نمی تواند باشد.در واقع چون نتوانسته حیله گر شود-دیوانه گشته است.او نتوانسته با دنیایی حیله گر کنار بیاید.تو در انسان دیوانه نوعی سادگی و خلوص خواهی یافت.
اگر مردمان دیوانه را تماشا کنی عاشقشان خواهی شد.آنان نوعی یک پارچگی دارند.آنان تقسیم شده نیستند-جدایی در وجودشان نیست و یگانه هستند.البته آنان بر علیه واقعیت یک پارچه هستند.آنان در دنیای رویایی خودشان یکی هستند-آنان در توهمات خود یک پارچه هستند-ولی یکی هستند.
مردی که در یک شرکت نمایشی کار می کرد نقش آبراهام لینکلن را بازی می کرد.پس از این همه سال که نقش او را بازی کرده بود و همچون آبرهام لینکلن راه رفته بود و همچون او حرف زده بود و لباس های او را پوشیده بود-آهسته آهسته دیوان شده و شروع کرده بود به این باور که آبراهام لینکلن است.
دوستانش سعی کردند که او را هشیار کنند ولی او به قدری متقاعد شده بود که می گفت شما چه می گویید؟من آبراهام لینکلن هستم و عاقبت او را نزد روان کاو بردند.او هر کاری که می دانست انجام داد ولی این مرد متقاعد شده بود که آبراهام لینکلن است.
انسان های دیوانه بسیار منسجم هستند.تو نمی توانی در آنان تردید به وجود آوری-تردید بخشی از ذهن عقلانی است.هر آنچه را که باور داشته باشند-با تعصب باور دارند و برای همین است که تمان دیوانگان متعصب هستند و تمام متعصبین دیوانه هستند.این را به خاطر بسپار.
انسان متعصب کسی است که باور دارد:فقط من درست می گویم و همه در اشتباه هستند.شخص متعصب باور دارد که: هرکس به آنچه که من باور دارم معتقد باشد حق دارد و هر کس می پندارد که من اشتباه می کنم باطل است.
امکان هیچگونه ارتباطی با انسان متعصب وجود ندارد-نمی توانی ارتباط برقرار کنی.او فقط دوگونه فکر می کند: تو یا دوست هستی و یا دشمن.هرکس مانند او فکر کند دوست است و هر کس مانند او باور نداشته باشد دشمن است.
انسان متعصب هرگز نمی تواند مردم سالار باشد.انسان متعصب همیشه یک فاشیست و مستبد خواهد بود.متعصب دیوانه است.
و در نوع دیگر دیوانگی انسان به ورای برهان و دلیل می رود-او کاملا هشیار می گردد-فراآگاه می گردد. در نوع اول دیوانگی آن یک قسمت که آگاه بود در نه قسمتی که ناآگاه بود حل می گردد.در نوع دوم آن نه قسمت که ناآگاه بود شروع می کند به بالا آمدن و تمام وجود وارد نور می شود و روی سطح آب می آید.تمامی ذهن هشیار و آگاه می گردد.
حالا این انسان نیز به نظر دیوانه خواهد رسید-زیرا او پیوسته و یگانه خواهد بود و او بیش از هر دیوانه ای یک پارچه خواهد بود.او مطلقاً یک پارچه و یگانه است و تمامیت دارد.غیر قابل قسمت خواهد بود.هیچ تقسیم و شکافی در او نخواهد بود.
پس هر دو مانند هم به نظر می رسند:اولی باور دارد و دومی اعتماد دارد.
و اعتماد و باور مانند هم به نظر می رسند.باور عقل و ذهن عقلانی را انداخته است و اعتماد عقل را و ذهن را و برهان آن را رها کرده است.مشابه به نظر می رسند-ولی مانند دو قطب متضاد از هم دور هستند.یکی از سطح انسانی تنزل کرده و دیگری به ورای سطح انسانی عروج کرده است.
روان شناسی معاصر تا وقتی اعتماد یعنی نوع دوم دیوانگی را نداند ناقص باقی خواهد ماند.ناکامل باقی خواهد ماند.نگرش آن ناقص خواهد بود و نگرش ناقص خطرناک است.حقیقت ناقص بسیار خطرناک است.بیش از دروغ خطرناک است-زیرا به تو احساس بر حق بودن می دهد.
برای انسان دو امکان وجود دارد:تنزل به زیر خویش و عروج به بالای خویش.عروج به بالای خویش دیوانگی بسیار زیباست و هر آنچه که زیباست از درون همین دیوانگی زاده می شود. و هر آنچه که شاعرانه است از میان این جنون جاری است.بزرگترین تجربه های زندگی-عظیم ترین شعف و شور زندگی از این دیوانگی زاده می شود.
خودشناسی تنها دارو برای تجربه کردن نوع دوم دیوانگی می باشد.
گردآوری و اقتباس و تدوین از جلد دوم کتاب راز اشو
relatie tussen zelfkennis en gezondheid