استاد و شاگرد قلابی
مرشدان کاذب و قلابی وجود دارند، اما تعداد مریدان کاذب و قلابی بیشتر از مرشدان قلابی می باشد. مریدان معنویت و معرفت و عرفان که فقط برای کسب دانش و شگردها، در محفل های معنوی شرکت می کنند تا از این طریق بازی های روانی را با دیگران فرا گرفته و در جایی دیگر بر علیه انسانیت و فریب انسان ها از آن دانش، سوء استفاده کنندُُُ،بسیارند.
خیلی هنر نیست که مرید استادی شد که نفع مالی و معنوی به شاگرد برساند، یک مرید زمانی میتواند ادعای اعتماد وشاگردی کند که توصیه های استاد ش را با وجود تحمل ضررهای مالی نیز بپذیردو آنرا اجرا کند. آنگاه می توان قلابی و واقعی بودن مرید را سنجید، وگر نه، تمام تلاش های او برای جمع آوری دانش و شگردهای هضم نشده خواهد بود.
شاگردی که اختیارش در دست شکم و الاغش باشد، هرگز نمی تواند در راه معنویت، شعور و خرد، هم رکاب استادش شود. مراقب شاگردهای قلابی که برای ارضای احساسات کنجکاوی و یا برای جاسوسی و تحقیق فلان سازمان و گروهی، فضاهای معنوی و اخلاقی عرفانی را آلوده می کنند، باشیم، که اینان مبلغین بر علیه معنویت و عرفان هستند. اینان نمایندهء شاگردان معنویت و عرفان نیستند. اینان آبروی معنویت نیستند. اینان چند صباحی برای گدایی و جاسوسی و منافع شکم و موفقیت های اجتماعی خود گرد افرادمعصوم می پلکند.
شعور و خرد و آگاهی، خود به خود و بدون زحمت کسب نمی شود، حتی مذهب نیز نباید موروثی باشد و نمی تواند باشد، غیر ممکن است که نوزادی مسیحی و یا مسلمان ، زاده شود، اما جزم اندیشان و متعصبین و فریب کاران، نسل بشر را پیرو، تربیت کرده اند. انسان ها را مادرزادی، فلج مغزی کرده ،بطوری که یادش نمی آید ،چگونه مسلمان و مسیحی شده است . استثمار خرد و آگاهی و به دنبالش سلطه جویی و بهره کشی و بردگی، بهترین عاملی است که کودکان فتوکپی والدین خود شوند. بدون اینکه خودشان از طریق خودشناسی "خود" را کشف کنند.
به همین خاطر می گویم که شعور و فهم دیگران چه ربطی به خرد و فهم من دارد؟
نه از رومم نه از زنگم...همان بیرنگ بیرنگم
عده ای هم از روی لجبازی و پزدادن، میخواهند به خود و دیگران وانمود کنند که پیرو نیستند ودر نتیجه خداوند را انکار می کنند. عاشق و سالک واقعی، از نیستی سخن نمی راند، بلکه او در اعتقاد و ایمان به هستی، خود یک آفریینده است و به نیستی اعتقاد ندارد. همه چیز "هست"، و "نیستی" وجود ندارد. اختلاف در معنی و کشف آن "هستی" و خداوند است. معلوم است آن استاد و مریدی که ظاهر و دهن بین است و ذهنی محدود و مقید دارد، خدایش نیز قلابی است .
یک مسلمان زاده و مسیحی زادهء پیرو، هرگز دنبال حقیقت و آگاهی و خودشناسی نمی رود، هرگز در صدد جستجوی استاد خودشناسی نیست، زیرا استثمارگران دریافته اند که خودشناسی تمام سراب ها و دروغ های آنان را آشکار می کند. مذهب که فلان لباس مارکدار نیست که بخری و به تن کنی، مثل بعضی ها که روزی مسیحی می شوند و روزی بودایی و روزی دیگر...
خودشناسی و داشتن استادخودشناسی، از داشتن پزشک خانوادگی نیز ،ضروری تر است، یک فرد، ممکن است که در طول زندگی کمتر بیمار شود، اما هر لحظه با زندگی و تضادهای آن روبه رو می باشد و برای اینکه روان و روحی سالم داشته باشد، بودن استاد واقعی لازم است. نمی توان بدون کنکاش و جستجوی روحانی، روان و روحی آرام داشت. فردی که همهء باورها و رفتارهایش کپی شده است، نمی تواند پشتوانه ای برای باورهایش داشته باشد، زیرا پشتوانه ،از طریق تحقیق و جستجو و مراجعهء به "خود" پدید می آید و هر استادی که بتواند از طرق مختلف این "خود" را برای تو معرفی کند، استاد واقعی است.
می گوید: به نام خداوند بخشندۀ مهربان...،نه تنها از بخشندگی چیزی نمیداند بلکه از خسیسی او همه به تنگ آمده اند. ادعای آزادی بیان می کند و برای آزادی، زندانی و شکنجه میشود ، اما آزادی بیان برای دیگری را در جایی که شعور ایشان را زیر سوال ببرد،روا نمیدارد.
با داشتن دو کیلو سبیل و یک انگشتر عقیق که نمی شود عارف شد و آگاهی و خرد را به انحصار خود در آورد، همچنانکه با پوشیدن لباس روحانی نمیتوان روحانی شد و با گذاشتن کتاب حافظ در سفرهء هفت سین نمی توان مزهء شراب حافظ را چشید. با رفتن به مکه هم نمی توان حاجی شد و با چهار سال ازبر کردن کتاب های روانشناسی نمی توان روان مردم را دریافت، با نوشتن صد تا کتاب هم نمی توان نویسنده شد، اما شاید بتوان نفس خود و عده ای دیگر را برای چند صباحی فریب داد...، با پول می شود تشک گران قیمت خرید، اما خواب آرام هرگز، با پول و مقام می توان نفس زنی زیبا را خرید، اما عشقش را هرگز!
این ها همه ظاهرسازی است و معنی و زندگی در عمق قرار دارد.
فردی که دچار بیماری نگرانی است و بیماری مزمن نارضایتی دارد،و یا فردی که نماز و عبادت می کند که کاستی های خود را به خداوند یادآوری کند، قطعاً خدا را نمی شناسد، او توهین به خدا می کند. گوئی که خداوند خود نمی داند و او مشاور خداوند است و به او گوشزد می کند!
یادمان باشد که تمامی آشفتگی ها و نگرانی و بی قراری های نسل بشر از ظاهرسازی و دهن بینی او ناشی می شود، از نداشتن پشتوانهء ریاضی و قانون طبیعت ناشی می شود. طبیعت هر فرد،منحصر به خود اوست و با زر و زور و افاده و اطفار نمیتوان منحصر به فرد شد، فردیتمان در گرو کشف طبیعتمان است، نه در گرو همرنگ بودن با جماعت و یا با قشر خاص!
در پایان تکرار میکنم که فهم دیگران ربطی به فهم من ندارد، لذا من باید خود، فهم را کشف کنم و آن را شاهد باشم.
قاسم سلطانی
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست/// کلاه داری و آیین سروری داند
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن///که دوست خود روش بنده پروری داند
غلام همت آن رند عافیت سوزم/// که در گداصفتی کیمیاگری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی/// وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند
بباختم دل دیوانه و ندانستم/// که آدمی بچهای شیوه پری داند
هزار نکته باریکتر ز مو این جاست/// نه هر که سر بتراشد قلندری داند
مدار نقطه بینش ز خال توست مرا/// که قدر گوهر یک دانه جوهری داند
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد///جهان بگیرد اگر دادگستری داند
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه/// که لطف طبع و سخن گفتن دری داند
relatie tussen zelfkennis en gezondheid