تحصیلات آکادمیکی و دانشگاهی بعد از سن سی سالگی
در مطلب نگاهی جدی به دوران بلوغ و نوجوانی تاکید شد که سیستم مغزی افراد تا سنین ۲۴ سالگی به کمال رشد نمی رسد و حتی عده ای از پژوهشگران و محققان اعتقاد دارند که این رشد می تواند تا سنین سی سالگی نیز ادامه یابد. در این راستای رشد- بخش هایی از مغز دیرتر از بخش های دیگر رشد می کنند و این نامیزانی و بی تعادلی باعث تناقض ها و عدم هضم و تحلیل و جذب علوم انسانی ( روانشناسی- جامعه شناسی- ممدکار اجتماعی- پزشکی) و هر رشته ای که در ارتباط با انسان و سلامتی آن در ارتباط است - می شود.
عدم ارتباط رشد فکری و حظور احساسات گرفته شده corpus amygdaloideum و cortex praefrontalis باعث عدم صلاحیت و میزان کاهش کیفیت و کاربرد در این گروه از جوانان می باشد.
شما اگر کتابی را در سنین بیست سالگی مطالعه بفرمایید و همان کتاب را در سن سی سالگی باز خوانی بکنید- خواهید دید که دریافت شما از آن کتاب بسیار متفاوت از دریافت آن دوران می باشد. و این تنها به خاطر رشد اجتناب ناپذیر کامل و ناکامل بودن مغز می باشد. به همین خاطر من تحصیلات عالی و دانشگاهی را بعد از سن سی سالگی سالم می دانم و این توجیه علمی را بسیار جدی می پندارم. جوانان ما می توانند یعد از دوران دبیرستان زیر نظر استادان آموزش های عملی ببینند و در کنار آن کار کرده و تجربه کسب کنند. تا بتوانند از آن تجارب در تحصیلات خود بهره ببرند و دانش را با تجارب واقعی خود تطبیق داده تا بهتر بتوانند هضم کنند.
این شیوه برای سلامتی و کیفیت انسان ها و جامعه بسیار از اهمیت بالایی برخوردار است. چنان که بسیار دیده می شود که جوانان در سنین ۱۸ و ۲۰ و تا ۲۴ و ۳۰ از انتخاب رشته و شغل خود می نالند و احساس پشیمانی می کنند. که این برای اقتصاد جامعه و هم در احساس خوشبختی افراد دخالت مستقیم دارد. تا سن سی سالگی و حد اقل تا ۲۵ سالگی جوانان هورمون هایی ترشح می کنند که بیشتر تمایل به بازی و تجربه و سرکشی و تجارب لذت و هویت خود می باشند و بسیار بسیار تاسف بار می بینیم که تحصیل و دانش بر جوانان تحمیل می شود تا که اختیاری باشد!
جوانان ما را با آمپول های ترس از آینده تذریق می کنند و شرکت ها و سرمایه داران بی رحم بدشان نمی آید که از نیروی جوانان و به مدت طولانی استفاده بکنند. که این را من حتی برای سرمایه و شرکت ها و جامعه هوشمندانه نمی بینم. زیرا که بازدهی و کیفیت و علاقه و عشق برای کار مهمتر می باشد و جامعه و سرمایه دار و سیاستکاران از آن ناآگاه هستند و این خطای بزرگی می باشد.
در سنین نوجوانی فرزندانی که میل دارند با دوستانشان در سینما و تئاتر و در زمین های ورزشی باشند و سفرهای خارجی را تجربه کنند- این نیروی معصوم و مهربان را با دانش و ترس از نداشتن مدرک و آینده و شغلی متناسب با درخواست جامعه پژمرده و افسرده و له کرده و تحویل جامعه می دهند و بعد از سنین چهل سالگی افسردگی ها و انواع بیماری های روانی بالای آب می آیند!
تحصیلات دانشگاهی و کار جدی را بعد از سن ۳۵ سالگی سالم برای جامعه و افراد می دانم. جوانان ما را با دانش سرگرم می کنند و زمانی که به سن چهل سالگی پا گذاشتند تمام تردیدها و عقده ها شروع به جنگ و نزاع می کنند! دورانی که باید برای درک جوانان و بیماران و جامعه سپری شود- به دوران عقده ها و افسردگی تبدیل می شود! دوران جوانی - دوران شلوغی و جنب و جوش و اعتماد است و نه دوران مسولیت پذیری و بازنشستگی کودک درون!
این کودک درون را دریابیم و زود بازنشسته و افسرده و پژمرده اش نکنیم که انسان امروزی تنها نیازش همان دوران جوانی و نوجوانی و کودک درون می باشد. شادمانی و خوشبختی و رشد انسان زمانی میسر خواهد بود که فکری تازه و خلاق برای شیوه کسب دانش تدارک دیده شود.
قسمت دوم:
آن شیوه می تواند مانند یک مسابقه طراحی یک لوگو برای علاقه مندان به مسابقه گذاشته شود. یک مسابقه سالم و در راه نجات انسان ها. و این خیلی زیباست. یک انسان عادت کرده به بهره ها و داشت ها و منفعت های نفسانی و دروغین دنیای فعلی می گوید که یعنی من بهترین دوران جوانیم را به هدر بدهم!! زمانی که می توانم توشه ام را با دانش کسب کنم و در سن مناسبی به درجات عالی دست یابم!! از آن بگذرم و دنبال یک رشد واهی باشم!؟!؟
خودشناسی و هضم به درد جامعه امروزی نمی خورد و این حرف ها هم عملی نیست و فعلا پول و ثروت و مقام و قدرت در کورس می باشد!
وقتی دنیا در دست نیمه چپ مغز باشد- البته که خودشناسی و تغییرات و ریسک و از دست دادن خود کاذب بسیار خطرناک و غیر عملی خواهد بود. تغییرات در انسان ها انگیزه می خواهد و انگیزه های نفسانی- انسان را متحول نمی کند! انسان را از این رو به آن رو نمی کند! انسان برای این که به یک زندگی و دانش و انسان تازه ای تبدیل شود- لازمه ی این است که اول بداند که وجود و تجربه های فعلی اش مال خود نیستند و از بیرون وارد آن شده اند! دانش و شیوه تحصیل امروزی برای ساختار سلامتی و طبیعت و سرشت انسان طراحی نشده است.
دانش امروزی برای سیراب کردن منیت و زیاده خواهی نفس و کوچک نگه داشتن خود اصلی انسان طراحی شده است. به ضرر عصاره و سلامتی قلب انسان ها طراحی شده است. برای انسان ها مهم نیست که از درون خوشبخت باشند یا نه! برای انسان ها مهم این شده است که مردم در باره آنان چه فکر بکنند و می کنند! سال پیش با یکی از دوستان در ایران تلفنی صحبت می کردم و او می گفت که برای من مهم نیست که فرزندانم چه بخوانند و چه کاره باشند- فقط "یک چیزی" باشند!! یک روز که رفته بودم در دانشگاه آزاد امتحان کنکور بدهم- برگشتنی یکی از شرکت کننده ها من را سوار یک ماشین گران قیمت و لوکسی کرد تا من را تا وسط شهر بیاورد. در بین راه او هی تکرار می کرد که مدیرعامل فلان کارخانه هست و از ثروت و دارایی هایش می گفت و تکرار می کرد که عقده رشته پزشکی دارد و می خواهد یک روز به هر قیمتی شده است از این رشته قبول شده و تا روزی بتواند پزشک شود و این مرد تقریبا بالای پنجاه سال سن داشت و برای امتحان کنکور پزشکی آمده بود!
به خاطر این است که می گویم بعد از تحصیلات دبیرستان بروید و حداقل ۷ سال در رشته های گوناگون زیر نظر متخصصین کار کنید و آن کار را از نزدیک لمس کنید. دوستی داشتم که می گفت از بچه گی علاقه داشتم دندانپزشک بشوم! بعضی از علاقه ها القاء شده و تحمیل شده از طرف بزرگتر های ما هستند. همین دوستمان در سال های اول کارش در مطب آمد و برایم گفت که از نگاه کردن به دهان و دندان های مردم خسته شده است!!
جامعه به شما فشار می آورد که هرچه زودتر و در دوران حوانی باید یک چیزی بشوی. مگر نه دیر می شود و از دست می دهی! چه چیزی را از دست می دهی؟ چه چیزی داری که از دست بدهی و چه چیزی می خواهی به دست آوری که آن را از دست می دهی؟! چیزی که از دست می دهی جوانی و تجربه وجودی و شادمانی و جشن و آشنایی و ملاقات با خود اصلی می باشد!!! پس تو کی باید و می خواهی آن عصاره را که با تو متولد شده است و تو آن را با نفس و شیطان عوض کرده ای دوباره در آغوش بگیری تا همه چیز مبارک باشد.
من از سن هیجده تا سن بیست و هشت سالگی را سن کار داوطلبانه و حداقل در دوازده رشته را الزامی برای انتخاب سالم برای شغل آینده می دانم. و صد البته سفر به کشورهای خارجی و آشنایی با دیگر انسان های زمین را هم شامل تحصیل و دانش سالم می دانم و همه این ها باید نهادینه و یارانه ای شوند. با هم بودن- جشن گرفتن و آشنایی با مذاهب و فرهنگ دیگر انسان های زمین یکی از بهترین دانش ها و تجربه ها می باشد و همه این ها شامل واحدهای درسی باید باشد. کسانی را می شناسم که به صورت خودجوش دست به مطالعه و تجربه واقعی زده اند و اگر آن ها را کنار هم بچینی ارزشش بیشتر از صد تا دکترا می شود!
و البته که بعد از تجارب ده ساله در دوازده رشته- حالا می توانی آگاهانه شروع به تحصیل و دانش کنی و خواهی دید که برای نمره و مدرک نمی خوانی! بلکه از روی علاقه و عشق می خوانی و عشق هم راحت و آسان هضم می شود! در عشق تمرکز تو برای عشق است و نه برای مدرک و پول و مقام! و خواهی دید که خلاق هستی و هنگام کار محو در کار می شوی و خودت می میری و چیزی که باقی می ماند عشق هست که وارد کار شده است و در هر چیزی که عشق باشد- کیفیت و تمیزی و زلالی و آرامش و سلامتی هم برقرار است.
حالا تو می توانی تا چهل سالگی اگر خواستی درس بخوانی و از چهل سالگی تا زمانی که دوست داشتی کار کنی. تو زمانی که عشق را وارد کار کردی- دیگر کار معنی خود را از دست خواهد داد! بخشش و تقسیم و عشق ورزی جایگزین آن خواهد شد. آیا این بد است!؟قاسم سلطانی




relatie tussen zelfkennis en gezondheid