برای طراحی ساختمان و محاسبات آن چهار سال تحصیل می کنی و می توانی یک ساختمان را تجسم کنی- البته اگر علاقه داشته باشی.برای شیرینی پزی می روی پیش شیرینی پز و آن حرفه را می آموزی.برای نگهداری یک گربه و سگ خانگی از دامپزشک یا فروشندگان و صاحب نظران طرز نگهداری را  پی می گیری.در اینجا به علل دست زدن به این کارها را نمی پردازیم که البته در حیطه روانشناسی است.

و تو می خواهی زن و بچه داشته باشی!راستی از خود پرسیده ای برای چه ازدواج می کنند؟! و برای چه ازدواج می کنی؟ و برای چه بچه می خواهی؟!

نفس و ذهن هرچه بگویی برایت دلیل می آورد و خسته هم نمی شود.من در اینجا قصد آموزش چند نمونه ی فنی برای والدین را ندارم.این را می توانید با پرداخت مبلغی از یک روانشناس کودک بیاموزید.من در این جا از تازه و تازگی خواهم گفت.از اصیل و کاذب خواهم گفت.

من در اینجا قصد ندارم طرز بزرگ کردن بچه ها را به شما آموزش دهم.بزرگ شدن از هر حیوانی بر می آید امتیاز ویژه انسان به رشد آن است.هرکس و همه کس و هر موجودی می تواند پیر شود- اما یک چیز انسان را از سایر موجودات متمایز می سازد و آن خرد آن است.

تنها موجودی که پس از تولد باید خودش را خلق بکند انسان است.تنها موجودی که باید به معرفت و کمال برسد انسان است.یک شغال هزاران سال پیش هم همان شغال بود و یک بچه گربه هم همانطور.

شغال و یک بز لازم نیست به کمال و معرفت برسند. در حالی که همین ویژگی انسان را با سایر موجودات متمایز می سازد.

یک بچه گربه همان چیزی را می آموزد که مادرش آموخته بود و همه چیز به صورت غریزی آماده است و چیزی به نام معرفت و کمال و خرد در حیوانات وجود ندارد"البته تا جایی که خرد و آگاهی ما با خبر است" و به نظر نمی رسد که گرگ فکر بکند که انسان با خردتر از او باشد.

ما باید یاد بگیریم انسان های نوینی خلق کنیم.کیفیت فرزندان ما باید از خود ما بهتر باشند و آن ها باید از ما تازه تر باشند.فرزندان ما باید با ما متفاوت باشند و اگر نباشند نسخه اصلی نخواهند بود و فراموش نکنید که نسخه کپی شده میان حال خواهدبود و کسی که اصل نباشد مجبور خواهد شد چیزهای دیگر را جایگزین اصلیت خود قرار دهد.

تو نمی توانی هیچی نباشی.و تو وجود داری و وجود را نمی توان انکار کرد.فقط می توان آن را زندگی نکرد.تو باید یا اصل باشی و یا جعلی و کاذب.انتخاب با خود شماست.

بچه ها وقتی به دنیا می آیند معصوم به دنیا می آیند آنها هرکاری می کنند از سادگی و معصومیتشان ناشی می شود و آنها از صبح تا شب بی وقفه با انرژی بسیار زیاد بازی می کنند و می خندند.واقعا چرا بچه ها بیشتر از بزرگترها انرژی دارند؟!واقعا چرا بچه ها بیشتر از بزرگترها از لحظاتشان لذت می برند؟

به خاطر این که ذهن بچه ها هدفمند نیست.به خاطر این که ذهن بچه ها هنوز شرطی نشده است.بچه ها همیشه برای چیزهایی که باید شاد باشند شاد می شوند و می خندند.بچه ها منتظر نمی شوند که هر وقت مقامشان یک درجه بالا رفت شاد باشند و بچه ها منتظر نمی شوند هر وقت ماشین مدل بالا گرفتند شادتر باشند. آنها به چیزهای خیلی ساده هم قانع هستند.

بچه ها به چیزهای کاذب وابسته نیستند.آنها مستقل و ساده هستند به همین خاطر شادتر هستند و به همین خاطر خلاق هستند.کافی است بچه ها کمی احساس امنیت پیش والدین بکنند و سئوالاتی از والدین می کنند که در اغلب موارد قادر به پاسخ آنها نمی باشی.کافی است کمی حال والدین خوش باشد و از بچه ها پرسشی بکنند با پاسخ هایی روبرو می شوید که انگشت به دهان می مانید.

این از خلاقیت آنها ناشی می شود ولی ما و جامعه و آموزش و پرورش خلاقیت آنان را از دست آنها می گیریم و به جایش زرنگی یاد می دهیم.ترفند و حقه یاد می دهیم. ما یاد می دهیم که آنها چگونه از دیگران بالاتر باشند.ما جاه طلبی به آنها یاد می دهیم.ما یاد می دهیم که چگونه آنها حال دیگران را بگیرند و یاد می دهیم که چگونه یکی را می شود خرد و تحقیر کرد.

و فلانی فکر می کند که علامه دهر است باید او را سر جایش نشاند.باید حال او را گرفت.آری در قاموس ما تربیت این است.بچه ها بیشتر لذت می برند و خلاق هستند به خاطر این که مانند بزرگترها جاه طلب نیستند.به خاطر این که مانند بزرگترها حسود نیستند و فکرهای پلید در سر ندارند.بچه ها با هرکس و همه کس که فقط بتواند با آنها بازی کند همبازی می شوند.

یک ویژگی برتری که بچه ها نسبت به بزرگترها دارند این است که قهر کردن را زود فراموش می کنند و آنها کینه به دل نمی گیرند.

آنها نگاه نمی کنند که آیا همبازی من زن است یا مرد!معلم است یا وکیل!نقاش است یا مهندس!رقاص است یا دیندار!ناسیونالیست است یا سوشیالیست!اصلاح طلب است یا کمی اصلاح طلب!سیاه است یا سفید!معلول است یا کمتر معلول!چهارشانه است یا ...! 

ذهن یک بچه تازه است و هنوز آلوده و شرطی نشده است.هنوز محدود نشده است.بچه نفس و منیت ندارد و به همین خاطر شاد است- انرژی دارد و لذت می برد.اما بزرگتر ها نفس را به بچه ها یاد می دهند.تقریباْ همه می خواهند بچه ها مانند خودشان باشند.و یا آرزوهای به انجام نرسیده آنان را به انجام برسانند.حالا که من نتوانستم لااقل تو انتقام من را بگیر.

و بچه ها را ابزاری برای انتقام می پندارند و تو می گویی نه من خودم دکتر هستم و خوشبختی بچه ام را می خواهم و تو خوشبختی را با ترازوی خود و جامعه اندازه می گیری.انگار خداوند او را بی جهت آفریده و او را آفریده که شما برایش تصمیم بگیرید و به این ترتیب یواش یواش خلاقیت و عشق را از بچه ها گرفته و نفس را جایگزین آن می کنیم.

من که نتوانستم مشهور شوم  لااقل فرزندم تو باش!من که نتوانستم آدم مهمی باشم لااقل فرزندم تو باش! و می پنداریم بچه ها را تربیت می کنیم و خوشبختی آنان را می خواهیم! ما به این طریق سادگی آن ها را از دستشان می گیریم و با پیچیدگی آشنا می کنیم و سلامتی آنان را به ناسلامتی تبدیل می کنیم.

نفس با مسایل پیچیده می تواند خودنمایی کند و تغذیه شود.نفس در سادگی و معصومیت محو می شود.

حالا این بچه ای که بدینگونه بزرگ شده است و از سادگی و معصومیت به پیچیدگی و نفس رسیده است می خواهد ازدواج کند و صاحب فرزند هم باشد و عین خودش را تکثیر کند.

فرزندی که با صدها معیار من در آوردی خوب و بد بزرگ شده است-بچه ای که ناظر دعوای والدین به خاطر پول بوده است.بچه ای که ناظر غیبت کردن والدین بوده است و بچه ای که ناظر خشم و قضاوت والدین بوده است نوبت ازدواج خودش رسیده است.

همان بچه ای که شاهد تظاهر و ریا و تزویر والدین بوده است.بچه ای که همه چیز شده است که نباید می شده و تنها خودش نشده است.و کسی که خودش نیست می خواهد با کسی که او هم خودش نیست ازدواج کند.

راستی تو چرا ازدواج می کنی و صاحب فرزند هم بشوی؟!

به خاطر خودخواهی های خودت- فرار از ترس هایت-رها شدن از دست پدر و مادر بسته و پر از شکایت-تجربه کردن کمی استقلال و آزادی-تجربه کردن خواهش های جنسی که اغلب نقش و تاثیر مواد مخدر را دارد.تو را از رنج ها و دردها مدت زمان کوتاهی دور می کند.

البته اگر مثل هر عمل دیگری خودجوش و طبیعی باشد هم کیفیت آن بالا می رود و هم خلاقیت در عمل خواهد بود و اولین خلاقیت آمیزش خودجوش جنسی بچه های خوب می باشند.بچه ای که نتیجه ترس و غم و عقده و خشم والدین نیست.این بچه طبیعی و از بهترین ژن ها ساخته می شود ژنی که در او نفس و خودخواهی و پیچیدگی و حسادت دخالت ندارد و سادگی و معصومیت او را خلق کرده است و معصومیت با جهالت تفاوت دارد.

بچه ساده و معصوم به دنیا می آید ولی نفس در اوایل دوران بچه گی او را فریب می دهد و او را از خویشتن خویش جدا می کند ولی او شانس برگشتن و خود بازیافتن را دارد و حالا اهریمن (من ذهنی) حاکم او می شود و در او حکومت می کند.

وقتی بزرگ شد فقط بزرگ شده است اما به بلوغ نرسیده است آن کودک درون در عمق او زیر نقاب نفس و منیت فراموش شده است همان کودک درونی که اگر او بزرگ می شد برای خودش زبرمردی می شد اما حالا زیر دستگاه ذهن و زیر پست ترین خصوصیات نفس این و آن را تکرار می کند.

آری نفس فقط می تواند بزرگ شود او به بلوغ نمی رسد به بلوغ جنسی و جسمی و قانونی رسیده است اما به بلوغ فکری نرسیده است.به استقلال فکری نرسیده است و کسی که به استقلال فکری نرسیده است وابسته به نفس و منیت است.کسی که تکبر دارد و کسی که حسود و جاه طلب است وابسته است-یک ذهن شرطی دارد.

ذهن شرطی تو را محدود می کند و حالا تو بزرگ شده ای و می خواهی ازدواج کنی و صاحب بچه شوی.طبیعی است که این همه وابستگی ها- وابستگی های دیگری را هم می زایند.ذهنی که وابسته است نگران است و همیشه نگران است و برای فرار از نگرانی و ترس هایش می خواهد همدمی داشته باشد-می خواهد عقده ها و مشکلاتش را با همدمش تقسیم کند.

نه تو می گویی من می خواهم خوشبختی هایم را تقسیم کنم.پس تقسیم بکن و این حرف ها برای تو نیست.

تو مشکلات و خاطرات گذشته خودت و همسرت هم خاطرات و مشکلات و غم ها و عقده های گذشته خودش را با یکدیگر  بشینید و تقسیم کنید و گذشته ی هضم نشده را روی هم استفراغ کنید!طبیعی است که هردو بیمار می شوید و بچه های شما؟!

اصلاْ شما یکدیگر را دوست ندارید.شما برای فرار از مشکلات خود وانمود می کنید که یکدیگر را دوست دارید و تو نمی دانی که دوست داشتن در عدم حسادت است-دوست داشتن در عدم احساس مالکیت است-دوست داشتن نقطه مقابل خشم و عقده است- دوست داشتن در بخشش و بخشیدن است.

ذهنی که وابسته به چند معیار من در آوردی است نمی تواند دوست داشته باشد-ذهنی که نخست وزیر نشده است ذهنی که شهردار و مدیر عامل نشده است و عقده آنها را با خود حمل می کند که نمی تواند دوست داشته باشد و ذهنی که هنوز نتوانسته است ضربه کارساز به کسی که از او همیشه نفرت داشته و دارد را بزند- که نمی تواند دوست داشته باشد و تو نمی دانی کسی که نفرت می ورزد قادر به دوست داشتن نیست.

ذهنی که دوست دارد دختر و یا خواهرش با مهندس ازدواج کند نه با کسی که علوم انسانی خوانده است که نمی تواند دوست داشته باشد.او فقط می تواند در بازار بی رحم رقابت بیمار باشد و او فقط می تواند بچه اش را بزرگ کند نه این که تربیت کند.و اگر من خودم تربیت نشده باشم چگونه می توانم فرزندانی را تربیت کنم!

ذهنی که هر چه بیشتر بتواند دیگران را آزار بدهد شب راحت تر می خوابد چگونه می تواند دوست داشته باشد!؟ 

بخش دوم: از سادگی به سادگی

لطفاْ این حکایت را که برگرفته از کتاب "سرگردان" جبران خلیل جبران می باشد مطالعه بفرمایید:

در باغ یک تیمارستان بودم که جوانی دیدم دوست داشتنی و پر از تعجب. روی نیمکت-کنار او نشستم و گفتم:

چرا اینجا هستی؟

با حیرت به من نگاهی کرد و گفت:این سئوالی ناشایسته است اما به شما پاسخ خواهم داد:پدرم می خواست از من شخصیتی مشابه خود بسازد-عمویم نیز همینگونه بود.مادرم می خواست که تصویری از پدر مشهورش باشم.

خواهرم چون همسر دریانورد می شد-سعی داشت که من را نمونه و سرمشقی از او قرار دهد و آن گونه رفتار نماید که با او باید باشد.برادرم فکر می کرد-باید مثل او یک ورزشکار باشم.

معلمانم نیز به همین منوال برایم تعیین کرده بودند که دکتر فلسفه-استاد موسیقی و یا منطق دان بشوم و خلاصه هرکدام سعی داشتند مرا مثل آیینه ای بسازند که تصویری از چهره آن ها باشم.

به هر حال به این جا آمدم.بیشترین کسانی را که عقل سلیم دارند این جا یافتم و خلاصه که اینجا توانستم خودم باشم.سپس بی مقدمه به من رو کرد و گفت:...اما تو بگو! به خاطر کمال و چاره و تدبیر واقعی که داشتی به این جا آمده ای؟

من جواب دادم:" نه... من فقط آمده ام برای دیدن این جا."

آن گاه گفت:آه... پس تو هم یکی از آن هایی هستی که در تیمارستان آن طرف دیوار زندگی می کنند.

هر اتفاقی که به وقوع می پیوندد یک واقعیت است و از دو قسمت تشکیل می شود:بخش روانشناختی و بخش مستند.

هیچ اشکالی ندارد که شما علاقه به اتومبیل لوکس داشته باشید و آن را در اختیار داشته باشید. این بخش مستند آن است.اما اگر هویت و شخصیت شما در داشتن اتومبیل و یا خانه زیبا و یا در قاضی شدن است این وابستگی بخش روانشناختی واقعه است و شما را از سادگی منع خواهد کرد.

اگر من ثروتمند باشم...اگر من اتومبیل گران قیمت داشته باشم...اگر من خانه زیبا داشته باشم... اگر من شهردار باشم و همه این ها خوب است هیچ اشکالی هم برای داشتنش نمی بینم.اما من ثروتم نیستم-من اتومبیلم نیستم-من شغلم نیستم و من خانه نیستم و هیچکدام از این ها مرا معرفی و تعریف نمی کنند.

جامعه شیفته شغل و دانش شماست و از آگاهی و خرد شما می هراسد و دانش آموختن به کسی که تربیت نشده است عین دادن تیغ دست راهزن است.

اگر بی نفسی و تقوا و حقیقت در فقر و فقیری بود که حالا تمام فقیران به آن رسیده بودند و اگر بی نفسی در کسانی بود که نمی رقصند و آوازی سر نمی دهند که دنیا شکل دیگری به خود داشت! 

فراموش کردن و مستقل بودن از بخش روانشناختی هر واقعه ما را به طرف معصومیت و سادگی می برد. در حالی که به یاد سپردن بخش مستند آن می تواند در رسیدن به کمال مفید واقع شود.

این که هرکس کراوات می بندد غربی است بخش روانشناختی است و باید فراموش شود بودنش مانع است.هرکس به مسجد نمی آید مومن نیست و یا کافر است! باید فراموش شود و بودنش مانع رسیدن به معصومیت است.

هرکس به مسجد می آید مو‌‌من است! بخش روانشناختی است و باید فراموش شود و معمار مهمتر از کارگر است! باید فراموش شود و فلانی مجرد است و نباید به خانه ما بیاید باید فراموش شود.

او تیپ من نیست و من از او خوشم نمی آید و فلانی زنش با همکاران مردش چقدر راحت و خودمانی است.این هم بخش روانشناختی دارد و هم مستند. بخش روانشناختی همراه با باور و عقیده و قضاوت است و بخش مستند آن مستقل و بدون داوری کردن است.

"پدر پدر پدر شما به خاندان ما ظلم کرده است و من هنوز مشکل دارم" این باید فراموش شود این است که ما را پیچیده نگاه می دارد و نه واقعه مستند که به وقوع پیوسته است.

و فلانی چند هفته پیش در کامنت ها برایم کم لطفی کرده بود و من هنوز مشکل دارم و این بخش روانشناختی مانع رسیدن ما به  حقیقت است و بهتر است با خودم حمل نکنم و اصلاْ چرا من باید در حقانیتم سماجت کنم!

در خانه ای که شفقت و مهرورزی مفقود است-در خانه ای که والدین به این و آن می تازند و در خانه ای که هنوز حکومت و زور حاکم است-در فضای خانه ای که کنترل و گزارش خواستن حاکم است و در خانه ای که مشورت با همسر و فرزندان انجام نمی پذیرد و تصمیمات تک قطبی می باشد در آن خانه محبت وجود ندارد و عاقبت فرزندان زیر سئوال است.

و اگر یواش یواش تمرین کنیم که خیلی از باورهایی که تمامی عمرمان بار کرده بودیم و به نظر هم خیلی منطقی و هماهنگ با جامعه و عقایدمان هم می باشد.دور بیندازیم-آن وقت شروع به ادراک آن می کنیم و وقتی درک کردیم آن وقت معصومیت و سادگی ذاتی و فطرتی خویشتن خویش را باز می یابیم که جاهلیت هم در آن مفقود است.

وابستگی به باورهای من در آوردی یا خرافات خود جاهلیت است و با خرافه زدایی- آن همه پیچیدگی و شلوغی را- تبدیل به سادگی می کنیم و در سادگی همه چیز مبارک است.هرکس هر کاری انجام بدهد چون برخاسته از سادگی و آگاهی است مبارک است.حتی اگر گناه بکنی باز گناه نیست آن در نزد پیچدگی و نفس گناه است در نزد خداوند و سادگی وعشق گناه نیست.

هدف این است که تو به معصومیت و آگاهی دست یابی و آگاهی یعنی عشق. و ازدواج با عشق خوب است بچه هایی که محصول عشق هستند نیازی به تربیت ندارند.تربیت شگرد است.آموزش و تلاش برای بهتر بزرگ کردن فرزندان در عدم عشق میان حال است.عشق کامل است و اشتباه نمی کند.

اثری که امواج و انرژی روحانی می گذارد خارج از سنجش ابزار ذهن می باشد.تواضع انسان کاذب نزد انسانی که خوکاوی کرده است ناشی از حضور و انرژی انسانی است که به خود رسیده است و نه از خوب شدن انسان کاذب.و اگر انسان کاذب آن محوطه را ترک کند باز به حالت کاذبی خود برمی گردد.حضور انسانی که خودسازی کرده است در هر مکانی مبارک است و معجزه می آفریند.

کسانـی که به صافی برسند ادراک می کنند که اهل ظاهر از درک زبان اهل باطن محرومند

هر که شــــد محــــرم دل                     در حرم یــــــــــار بمــــاند

و آنکه ایـــــن کار ندانست                     در انکـــــــــــار بمــــــــاند

 

سادگی کامل است و اشتباه نمی کند. و فرزندان خلاق و خودجوش را تضمین می کند. والدین ساده و معصوم و آگاه فرزندانی صالح می آورند و آن ها در واقع تلاش نمی کنند فرزندان خوبی داشته باشند چون که سادگی و آگاهی آنان مانند رودخانه ای روان است و مانند شقایق وحشی است که بدون هیچ تلاش و فعالیتی در دل صحرا می روید.

سادگی کودکانه و بلوغ فکری یا پرورش قلب یعنی از سادگی به سادگی رسیدن. 

قاسم سلطانی