دشمنان پنهان جوانی

چرا بعضی‌ها زودتر از سن‌شان پیر می‌شوند؟

کرم‌های ضدچروک چروک‌ها را می‌پوشانند، اما غرور، حسادت و تنگ‌نظری را چه؟ هیچ سرُمی نیست که سیاهی این خصلت‌ها را از چهره‌ی روح بشوید.

وقتی ذهن منقبض است، پوست هم دیر یا زود نشانه می‌دهد.

نه از پیری، بلکه از خمودگی.

و این خمودگی، گران‌قیمت‌ترین کرم‌ها را هم بی‌اثر می‌کند.

فرض کنید اتومبیلی دارید، با طراحی روز و رنگی براق که در آفتاب برق می‌زند و چشم‌ها را خیره می‌کند. اما به‌محض آن‌که سوییچ را می‌چرخانید، موتور روشن نمی‌شود؛ یا اگر هم روشن شد، با ناله و روغن‌سوزی.

تابستان کولرش باد داغ می‌زند و زمستان گرمایش خاموش است.

همیشه یک جایش می‌لنگد و مدام غُر می‌زند.

اعتماد نمی‌کنی با آن راهی سفری شوی، چون وسط جاده، باید نگران باشی که ناگهان بایستد و بهانه بیاورد.

در چنین وضعی، آن ظاهر براق و برند لوکسش به چه کار می‌آید؟

رنگ براق بدنه هرگز نمی‌تواند صدای موتور فرسوده را بپوشاند، همان‌طور که آرایش ظاهر نمی‌تواند فریاد ذهن خسته را خاموش کند.

این اتومبیل، استعاره‌ی دقیقی از انسانی است که ظاهری آراسته دارد، اما درونش از خشم، ترس یا کهنگی انباشته شده. چنین ماشینی و چنین انسانی، تنها "تصویر" جوانی را دارد، نه ذات آن را.

در انسان هم همین است.

اگر درون، پر از دود و اختلال و نارضایتی باشد، ظاهر، هرچقدر هم جوان و آراسته، چیزی را حل نمی‌کند.

جوانیِ واقعی، از درون شروع می‌شود؛ از آرامشِ موتور ذهن.

مراقبت از ظاهر و سلامت جسم، نشانه‌ی احترام به خود است، اما برای جوان ماندن کافی نیست؛ باید به جوانی ذهن و روح هم توجه کرد.

گاهی چهل‌ساله‌ای را می‌بینی که نشستن کنارش، مثل نشستن کنار غروب است: خسته، عبوس، بی‌نور.

و گاهی پیرمردی را می‌بینی که از چشم‌هایش جوانه می‌روید؛ طوری که حضورش بوی بهار می‌دهد.

جوانی، در پوست و گوشت نیست. جوانی، در نو شدنِ حال‌هاست.

و هرچیزی که این نو شدن را سد کند، دشمنِ پنهانِ جوانی‌ست؛

دشمنانی که نه در چروک صورت، بلکه در چروک ذهن خانه دارند.

_ذهن بسته، نخستین چین‌وچروکِ روح

جوانی، بیش از آن‌که به تپش قلب ربط داشته باشد، به باز بودنِ ذهن(فضاگشایی) مربوط است.

هر بار که انسان، خود را به "همین که هستم" محدود می‌کند و برای اندیشه‌ی تازه جا باز نمی‌کند، یک قدم به پیری نزدیک‌تر می‌شود.

افرادی که همیشه حق به جانب‌اند، سخت تغییر می‌کنند و در برابر دانایی نو مقاومت دارند.

این یعنی توقف، و توقف یعنی پیری.

در گذشته ماندن، انسان را ساکن و کهنه می‌کند.

و این کهنگی، ارتعاش می‌یابد و خودش را نشان می‌دهد؛ در نگاه، در کلام، در حضور.

_ هر خصلت منفی، یک انقباض ذهنی‌ست

حسادت، کینه، و خودبرتربندی نه‌تنها قلب، که حتی عضلات صورت را هم منقبض می‌کنند. کافی است به چهره‌ی یک عصبانیِ مزمن نگاه کنید؛ چروک‌های او بیشتر از اثر سال‌ها، اثر خصلت‌هاست.

شخصی که دنیا را با عینک تیره تماشا می‌کند، دیر یا زود، نورِ درون را خاموش می‌بیند؛ حتی اگر تمام کرم‌های ضدپیری را مصرف کرده باشد.

از نگاه روان‌شناسی شناختی، این ویژگی‌ها اغلب به طرحواره‌های ناسازگار اولیه بازمی‌گردند:

طرحواره یعنی: الگوهای ذهنی و باورهای عمیق و نهادینه شده درباره‌ی خود و جهان.

طرحواره‌ی استحقاق، بی‌اعتمادی، رهاشدگی، اطاعت، خشمِ کنترل‌نشده و...

این‌ها فقط خصلت‌های اخلاقی نیستند؛ بلکه در عملکرد مغز، ترشح هورمون‌ها، و روند پیریِ سلولی هم اثر مستقیم دارند.

خشم مزمن مانند موریانه‌ای است که شبانه‌روز دیوارهای سلول‌هایتان را می‌جود. تحقیقات دانشگاه ییل نشان می‌دهد سطح بالای کورتیزول می‌تواند طول تلومرها (پایانه‌های محافظ DNA) را تا ۵۰٪ کاهش دهد.

_ آگاهی، عمر را پهن‌تر می‌کند

وقتی انسان آگاه می‌شود، هر لحظه را کامل‌تر و جوان‌تر تجربه می‌کند.

در حالی که فرد ناآگاه، سال‌ها را صرف چیزی می‌کند که در درونش رخ نمی‌دهد.

آگاهی باعث می‌شود زمان برای ما عمق بگیرد، و این عمق، کیفیت زندگی را بیشتر و بیشتر می‌کند.

آگاهی مانند ذره‌بینی است که هر لحظه را به هزاران تجربه‌ی کوچک تقسیم می‌کند. همین تقسیم‌شدن، زمان را برای ما 'گسترده‌تر' می‌کند. به همین دلیل است که کودکان، با آگاهیِ بکرشان، یک روز تابستان را به اندازه‌ی یک فصل طولانی احساس می‌کنند.

مولانا، این بزرگمرد تاریخ، می‌گوید:

یکساعت عشق صد جهان بیش ارزد

صد جان به فدای عاشقی باد، ای جان

نه چون زود می‌گذرد، بلکه چون ژرف می‌گذرد.

_ نو شدن، نشانه‌ی زنده بودن است

چیست نشانی آن‌که هست جهانی دگر؟

نو شدنِ حال‌ها، رفتنِ این کهنه‌هاست

انسانی که هر روز از نو می‌بیند، می‌شنود، دوست می‌دارد و می‌آفریند، جوان است؛

حتی اگر موهایش سپید شده باشد.

اما کسی که سال‌هاست همان حرف‌ها را تکرار می‌کند، همان زخم‌ها را می‌لیسد و همان خشم‌ها را نگه داشته، شاید بخشی از شادابی جوانی را از دست داده باشد.

روز نو و شام نو، باغ نو و دام نو

هر نفس اندیشه نو، نوخوشی و نوغناست

جوان ماندن، یعنی جوان زندگی کردن؛

نه این‌که فقط کالبد، خود را نو به نو کند.

_ چگونه جوان زندگی کنیم؟

بخشیدن: کینه، یکی از اصلی‌ترین دلایل پیریِ روانی‌ست.

کسی که نمی‌بخشد، سنگین‌تر قدم برمی‌دارد.

بخشیدن مانند این است که سنگ‌هایی را که سال‌ها در کوله‌پشتی خود حمل کرده‌اید، رها کنید.

تمرین کنید: هر شب پیش از خواب، نام یک نفر را که از او رنجیده‌اید، حتی اگر شده در ذهن ببخشید. این کار، عضله‌ی جوانیِ روح را تقویت می‌کند و فردا صبح جوان‌تر می‌شوید.

جوانی چیزی نیست که بشود آن را نگه داشت؛

جوانی را باید زیست.

ما را از پیری ترسانده‌اند، اما نگفته‌اند که از پیر زندگی کردن باید ترسید.

جوانی، تجربه‌ی زیسته در اکنون است.

من نوجوانان زیادی دیده‌ام که پیش از آن‌که جوان شوند، پیر شده‌اند.

در زبان هلندی واژه‌ی دقیقی وجود دارد: "Verbitterd" (فرْبیترْد)، (تلخ‌کام، بدبین و افسرده از زندگی) انسانی که جهان را از پشت عینک خشم و ناامیدی می‌بیند. معمولا برای کسی که تلخ‌کام و بدبین شده است، به کار می‌برند.

تلخ‌کامی و بدبینی، همان زهر پنهانی‌ست که شادابی را از درون می‌کاهد. تلخ‌کامی مانند اسیدی است که ابتدا ظرف را از درون می‌خورد، و سپس به بیرون تراوش می‌کند.

بی‌آنکه چین‌وچروک‌های صورت، فرصت طبیعی‌شان را پیدا کرده باشند.

گاه آدمی با پوستی صاف و اندامی جوان، آن‌چنان بوی کهنگی و ملال از خود ساطع می‌کند، که گویی سال‌هاست زندگی را ترک کرده و فقط به جسمش اجازه‌ی تردد داده است.

تلخ‌کام کسی‌ست که ناخواسته در گذشته لانه کرده، از نادیده‌شدن، نرسیدن یا تحقیر شدن زخمی‌ست و حالا به‌جای نوشدن، به‌آرامی پژمرده می‌شود.

پس تعجبی ندارد اگر چهره‌ی یک انسان تلخ‌کام، با وجود تزریق‌ها و کرم‌های میلیونی، همچنان رو به زوال باشد. جوانی واقعی، محصولی است که فقط در کارخانه‌ی روح تولید می‌شود؛ جایی که نه پول می‌تواند بخردش، نه تقلب می‌تواند جعلش کند.

وقتی منِ درونی از اصل جوانی (نو شدن) جدا می‌افتد، حتی اگر جسم جوان بماند، روح پیش از موعد بازنشسته می‌شود.

از خودبیگانگی، هزار سال از پیری، پیرتر است.

پس مسئله جوانی، نه در سال‌شمار است و نه در ژن؛

آیا هنوز رشته‌ای از نور جوانی در پنجره‌ی روحتان موج می‌زند؟ یا آن‌قدر پرده‌های کهنگی را کشیده‌اید که حتی نسیم بهار هم نمی‌تواند آنها را تکان دهد؟

قاسم سلطانی