سِحر چیست و ساحر کیست؟
سِحر چیست و ساحر کیست؟
سحر همیشه از دور نمیآید.
گاه بسیار نزدیک است، آنقدر که در نَفَستنگیهای بیدلیل وارد میشود،
در تصمیمهایمان نفوذ میکند،
و در آینهی تصویرِ ما از خود، اعوجاج میسازد.
سحر، صرفاً طلسمی آویخته بر درگاه نیست؛
گاهی یک باور است،
یک ترس موروثی،
یک طرحوارهی ناسازگار که از کودکی در ما دمیدهاند.
سحر، آن فن کهنهی جداسازیست:
جدا کردن انسان از خودِ حقیقیاش،
از لحظهی اکنون،
از حضورِ بیواسطهاش در هستی.
بشنو از نی چون شکایت میکند
از جداییها حکایت میکند
و ساحر، هر آن نیروییست که این جدایی را طراحی میکند:
از نفسِ خودآزارمان گرفته، تا رسانهی اغواگر؛
ساحر، گاه در قالب چشمکهای بیامان صفحهها ظاهر میشود؛
در طلسمِ پیاپیِ نوتیفیکیشنهایی که "حال" را میدزدند،
و در الگوریتمهایی که چون جادوگرانی نامرئی،
تو را نه به سوی خودت، که به سوی تصویری تحریفشده از "خواستهات" هدایت میکنند.
آنجا که دادهها، چشمان تو را میدزدند.
ساحرِ جدید، نیازی به طلسمِ کاغذی ندارد؛ او با هر کلیک، طلسمِ تو را بازنویسی میکند.
اما بدان: همین ابزار، اگر از چنگ ساحر درون رها شود، میتواند چراغی باشد برای دیدن.
فناوری، خود ساحر نیست؛ آینهایست که میتواند خوابنما کند یا بیدار.
اگر آگاهی باشد، همین الگوریتمها هم میتوانند پل باشند، نه دام.
مشکل، در نگاه افزون زده است، نه در ابزار!
سحر همیشه آنگونه نیست که با ورد و طلسمی در کوچهای تاریک رخ دهد.
گاهی یک جمله است،
یک تکرار نرم اما مداوم،
که از کودکی در گوشمان زمزمه شده:
"تو نمیتوانی"، "عشق خطرناک است"، "دختر و پسر نباید با هم حرف بزنند"، "پول همهچیز است"، "مرد که گریه نمیکند"، "حجاب عفت است"،
و درست همانجاست که سِحر آغاز میشود.
سحر، همان بازیگری ذهن است که چشمان ما را از اکنون میپوشاند.
لحظهای که دیگر آنچه هست را نمیبینیم،
بلکه آنچه را که به ما گفتهاند هست، باور میکنیم.
عرفا، این حجاب را "پردهی ذهن" میخوانند.
روانشناسان، نامش را "طرحوارهی ناسازگار اولیه" گذاشتهاند.
و هر دو بر یک نکتهی بنیادین همنظرند:
ساحر، درون ماست.
نَفْس، یا همان منِ ذهنی، ساحریست زبردست.
با چشمبندیهایش، ما را از حقیقتِ زندگی جدا میکند:
بهجای تجربه کردن، وادارمان میکند تفسیر کنیم.
بهجای لمس کردن، گرفتار معناهای ساختگی میشویم.
و بهجای اکنون، گذشته و آینده را آنچنان زنده میسازد که حال، محو میشود.
ببین چگونه ساحر کار میکند:
_پول را جادو میکند: چنانکه گمان میکنی اگر آن را داشته باشی، عشق هم به دنبالش خواهد آمد. اما عشقِ خریدهشده، زود پوسیده میشود.
_قدرت را جادو میکند: چنانکه تصور میکنی چون بر کرسی نشستهای، دانا و برتری. اما بزرگی، از کرسی نمیآید.
_دین را جادو میکند: تا بهجای صلح، در پی خشم باشی؛ بهجای محبت، در پی طرد دیگران.
_عشق را جادو میکند: آنچنان که آن را آنقدر پیچیده و ایدهآل میسازد که دیگر نتوانی لمسش کنی.
ساحر، چشمی دارد که چشم میزند،
نه از بیرون، که از درون.
او چشمِ دیدن حقیقت را ندارد،
و همین، او را بدل به چشمزن میکند.
این است سحر:
پوشاندن چشم از حقیقت، از لحظه، از اکنون.
و این است جادو:
باور به دروغی که آنقدر تکرار شده،
تا همانند واقعیت در ذهن جا خوش کند.
آیا راهی هست؟
آری.
راه، از شناخت ساحر میگذرد.
شناخت نفس.
خودشناسی.
هرکس باید این پرسش را بپرسد:
حواسم کجاست؟
اکنون را میبینم
یا توهمی از گذشته و آینده را؟
و همین پرسش، دروازهی رهاییست.
رهایی از جادو.
به یاد داشته باش:
جادو همیشه در آنسوی مرز نیست.
جادو، همین حالا در کنار توست:
در گوشی که در دست داری،
در تصویری که ذهنت ساخته،
در توهمی که واقعیت جا زده است.
اما از کجا بفهمیم که افسون شدهایم؟
اگر درونت سنگین است، اگر دردی بینام در تو خانه کرده،
اگر بخشش برایت دشوار است، اگر نمیتوانی بیقید و شرط عشق بورزی،
اگر کینه و نارضایتی، مهمان همیشگی دلت شدهاند،
اگر قضاوت، طلبکاری و بیقراری بخشی از شخصیتت شدهاند، و اگر شاد نیستی،
بدان که در دامِ نفس افتادهای.
ساحرِ درون، تو را افسون کرده است.
بیدار شو،
و بپرس:
آیا این منم که میبینم،
یا سایهای از آنچه به من آموختهاند؟
آینه را بازجوی که شاید ساحر خود تو باشی.
قاسم سلطانی
relatie tussen zelfkennis en gezondheid