فضاگشایی چیست؟
گشودگیِ جان: فضاگشایی ذهن
(تلاشی برای تبیین مفهوم "فضاگشایی" و نقشِ آن در رواندرمانی و خودشناسی.)
"فضاگشایی"، فرآیندی است برای زدودن محدودیتهای تحمیلشده بر ذهن، تا جان آدمی بتواند در مواجهه با واقعیتهای وجودی (از جمله درد، تناقضها، و ناکاملبودن) گستردهتر و پذیراتر شود.
این مفهوم، همارز گشودگی (Openness) در روانشناسی است، اما با پهنای عرفانی.
انسان، بیکرانه است. نه از حیث جسم، بلکه از نظر جان. ذهن او نیز اگر به حال طبیعی خود رها شود، چون دریایی است بیساحل. اما چه میشود که این دریا به گودالی بدل میشود؟ چه دستهایی بر ساحل این دریا دیوار میکشند و آن را تنگ و تاریک میسازند؟
باورها، خرافهها، نقشهای تحمیلشده و منهای جعلی (False Self) که ذهن را اشغال کردهاند، کمکم باغ بیمرز وجود انسان را به باغچهای در حصار بدل میکنند.
این دیوارها که از جنس شرطیشدن و محدودیتاند، نهفقط ذهن، که جان آدمی را زندانی میکنند.
ذهنِ تنگشدهی منقبض ، روان را در فشار میگذارد؛ چراکه فطرت انسان، گستردهتر از هر قابی است. او نه برای انزوا در پشت دیوار سنتها، که برای تجربهی تمامیت وجودش آفریده شده است.
چنین میشود که منِ جعلی، از منِ حقیقی میبُرد، و همان نقش دروغین، خود را جای اصل مینشاند. شکایت نی نیز از همین بریدگیست:
بشنو از نی چون حکایت میکند
از جداییها شکایت میکند
تولد "منِ جعلی" خویشتننمای (False Self)
به جای "منِ حقیقی". و چون از خود بیگانه شدیم، دنبال خود میگردیم، اما در قالب خدا، پس خدای ذهنیِ خویشتن نمای را میآفرینیم، و از همان خدا نیز تلخکام میشویم. چون ساختهی منِ کوچکیست که خود اسیر وهم است؛ و آنگاه حتی دعاهای ما بوی ترس میدهند، نه عشق؛ بوی معامله، نه تسلیم.
و این تلخی، پیامد دارد:
خشم و تنگنظری (ناتوانی در پذیرش تفاوتها).
غرورِ توخالی(پوششی برای کمبودگیِ درونی).
اجتناب از واقعیت(فرار از درد، به قیمت تشدید اضطراب).
تحریف بهجای صداقت، دشمنتراشی بهجای دوستی، و نقشی که نه ما هستیم، و نه در شأن ما.
خانهای در ذهن میسازیم که کوچکتر از روح ماست، کوچکتر از خدایی که باید در آن بتابد.
ای نشسته تو در این خانهٔ پرنقش و خیال!
خیز از این خانه برو، رخت ببر، هیچ مگو
یعنی: گشادگی بیاور. خانهی ذهن را بزرگ کن. وگرنه مستبد میشوی، نه فقط نسبت به دیگران، بلکه نسبت به خویش نیز. مستبدِ ذهنی، کمتحمل است. زود میرنجد. چون ظرف کوچکی دارد.
رهبر حقیقی، صاحبِ گشودگیِ جان است. با یک کاریکاتور از هم نمیپاشد. اما انسانی که ظرفیت ندارد، اگر به قدرت برسد، به سادگی ممکن است جنایت کند.
نفست اژدهاست او کی مرده است
از غم و بیآلتی افسرده است
وسعت دادن به ذهن، یعنی فضاگشایی، یعنی برگرداندن جان به گسترهی طبیعیاش. فضاگشایی یعنی درمان اضطراب، که همزاد اجتناب است؛ اجتناب از خویشتن، از واقعیت. از هرچیز که بترسی، همان بر سرت خواهد آمد؛ چراکه راه، مواجهه است، نه گریز.
شجاعت یعنی:
پذیرش انتقاد به مثابهی تمرین فروتنی _اجازه بده از تو انتقاد کنند و شاکر باشی؛ مانند پرداخت به دندانپزشک برای نشاندادن پوسیدگیها.
این همان قانون جبران است. قانونی که بدون آن کسی به جایی نمیرسد.
شکستن توهم کمال، زیرا روان ناسالم، خود را بینقص میپندارد.
ترسها بسیاریشان واقعی نیستند؛ جعلیاند، و فضاگشایی، درمان این جعلیات است.
نبیند مدّعی جز خویشتن را
که دارد پردهٔ پندار در پیش
فضاگشایی، پردهدری نیست، پردهبرداری است. داروی تعصب است. پادزهر پندار کمال.
روان ناسالم، خود را بینقص میپندارد؛ و فضاگشایی این توهم را میشکند.
والدینی که فضای روانی فرزند را محدود و شرطی میکنند، یا به حال خود رها میسازند، کودک را شکننده و نامنعطف بار میآورند؛ نه جذاب.
این ذهن شرطی، در بزرگسالی بهایی سنگین میپردازد، هم در درون، هم در رابطه.
اما با گشودگی، پیوند دوبارهای با زندگی شکل میگیرد. فضاگشایی، نه فقط یک تمرین ذهنی، بلکه راهی برای اتصال و پیوند هیجانی با حیات است.
راهی برای ورود حقیقت به ساحت جان.
گشادست گشادست سر خابیه امروز
کدوها و سبوها سوی خمخانه کشانید
در این بحر در این بحر همه چیز بگنجد
مترسید مترسید گریبان مدرانید
وسعت ذهن، شرط محرمشدن با رازهای زندگیست.
تنها چشمی که گشاده باشد، قادر به دیدن رازهاست.
هر که شد مَحرمِ دل در حرمِ یار بِماند
وان که این کار ندانست در انکار بِماند
و این دلِ اصلی، نه آن دل شرطیشدهی کوچک، بلکه دلیست از جنس وسعت و گشادگی.
فضاگشایی یعنی_ وسعتی در جان بیافرینی، تا زندگی در تو بگنجد، نه تو در قالبی تنگ از زندگی.
فضاگشایی، یعنی رشد اقتصاد روانی.
جایگزینی "هستی" با "داراییهای ذهنی" (باورها، عقاید، هویتهای تحمیلی)
تا دل نگشایی، حقیقت مهمان نمیشود.
قاسم سلطانی
relatie tussen zelfkennis en gezondheid