عشق و هوس
عشق یک پدیده نیست. نمی توانیم هر عملی را که ذهن به آن گرایش دارد و ما را از تنهایی در می آورد, عشق بنامیم. این دله دزدی نیست. این یک سرقت ادبی و معمولی هم نیست. این از حقه های پلید "نفس" است که به نام مقدس عشق و حقیقت خود را معرفی می کند. این یک معرفی متقلبانه است. حضور فردی دیگر, در کنار شما می تواند به شما یک امنیت کاذب بدهد و شاید تو "این" را "عشق" می نامی!؟ شاید خواهش های جنسی و احساس مالکیت تو, برای رسیدن به اهدافش, از نام عشق سوءاستفاده می کنند. کسی چه می داند؟ شاید تو, عشق را توهم می کنی!؟
خیلی ها مرد و زنی با قامتی زیبا را ملاقات می کنند و هیجان زده شده و اعتماد می کنند و سپس گمان می کنند که عاشق شده اند! به خاطر علاقه و هیجانی که نسبت به زن و مرد جذاب رخ داده است, می خواهند هر چه زودتر او را در تملک خود قرار دهند. می خواهند هرچه زودتر او را به چنگ آورده و استثمارش کنند. هرچه زودتر زیبایی او را زندانی کرده و به زنجیر بکشند. می خواهند آزادی او را از او بگیرند. و این را عشق می نامند!
بعد از مدتی آتش هیجان و زیبایی فرو می نشیند. باید هم چنین باشد,زیرا آن زیبایی از آن "آزادی" بود که تو آن را محو کردی. هیچ مرد و زن دربندی زیبا نیست! در بند بودن و زندانی بودن, زیبایی را از بین می برد و نگرانی و یاس و ناامیدی و اندوه را جایگزین می کند. این کدام زندان است که انسان را زیبا بکند!؟ و این کدام زندان است که عشق در آنجا پایدار باشد؟ به همین خاطر, هر بار که علاقه مند به زن و مردی می شویم, همان خطا را مرتکب می شویم. و همیشه هم چشممان دنبال زنان و مردان آزاد است. و یا حداقل چشممان در زنان و مردانی می باشد که متعلق به ما نیستند, زیرا احساس مالکیت, باعث از بین رفتن شور و اشتیاق و هیجان می شود.
عشق, ضد آزادی نیست. حتی یک دوست معمولی نیز, راضی به سلب کردن آزادی دوستش نمی شود. چه برسد به عشق. عشق ورزیدن با سلطه به دیگران تفاوت دارد. احساس مالکیت و سلطه, برای سلامتی عاشق و معشوق مضر است. انواع بیماری های روانی و افسردگی را برای عاشق و معشوق و فرزندان به ارمغان می آورد. احساس مالکیت و سلب آزادی از عشق, حسادت و خشم تولید کرده و پای انسان ها را به دادگاه ها و دست آنان را به خون آلوده می کند. روند و مسیر هر عملی, اگر به سوی وحدت و یگانگی باشد, عشق است و اگر به سوی بیگانگی و انزوا (من و تو- زن من و فرزند من- دیوار من) باشد, ضد عشق (هوس) است.
دوست داشتن و علاقه, چیزی مادی و ذهنی است. یک هلندی علاقه به شیرینیجات مخصوص فرهنگ و عادت خود را دارد و یک ایرانی همان شیرینی را دوست ندارد. علاقه و دوست داشتن چیزی است که بعد از تولد فیزیکی روی می دهد, اما عشق پیشاپیش در دل و درون همه و هر چیز وجود دارد. علاقه ها می توانند شرطی شده باشند. اما عشق هیچ شرطی را بر نمی تابد. عشق هیچ مرجعی را جز خود عشق نمی پذیرد.
عشق, نشانه و علامت هایی دارد که انسان می تواند واقعی را از غیر واقعی به راحتی تشخیص داد.
۱- عدم نگرانی: زندگی آکنده از نگرانی, جدی ترین مانع ارتباطات و عشق است.
۲- در گذشته و آینده زندگی نکردن(تمرکز در مکان و زمان)
۳- هویت یگانه و یکتا داشتن(یکتاپرستی)
۴- فکر و ذهن را مبنا و اساس قرار ندادن در ارتباطات
۵- شناخت: ارتباط صمیمی و عاشقانه, تنها از طریق شناخت میسر می شود. در خانهء کدام مسیحی انجیل یافت نمی شود, در خانه کدام ایرانی حافظ و در خانهء کدام هندو کتاب گیتا یافت نمی شود؟ امروزه نیز, کم و بیش هر جوانی کتابی از اشو در کنج خانهء خود دارد. ولی ارتباط مردم با این کتاب ها سطحی است. از روی شناخت نیست. افسار چگونه خواندن این کتاب ها و ارتباط مردم با آن در دست نفسشان است و به همین خاطر می گوییم که: "خواندن هرگز کافی نیست"
کتاب چنین گفت زرتشت را هر سرکشی خوانده است. اما با خواندن, آن کتاب, سوءتفاهم شده است. نمی توان روح نفسانی داشت و همزمان با اشو, نیچه, زرتشت, مولانا و حافظ ارتباط برقرار کرد. این غیر ممکن است. در عدم شناخت, این نفس هست که ارتباطات را طراحی می کند و نفس ضد عشق است. نفس, با عشق دشمنی دیرینه دارد. آدم نفسانی نمی تواند عشق بورزد. آدم نفسانی نمی تواند عاشق و معشوق بشود. آدم نفسانی فقط در ظاهر, چند کتاب برای فریب خود و دیگران مطالعه می کند و می پندارد که اشو, حافظ و نیچه نیز نمی توانند درد او را چاره کنند. ارتباط نفس با هر چیزی در سطح است.
در کتابی می خواندم که پادشاهی از یک نجار زبر دست تقاضای یک میز چوبی می کند و نجار از او فرصت می خواهد. نجار به مدت شش ماه به جنگل می رفته. و یکی یکی از درختان می پرسیده که کدام یک از شما حاضر به تبدیل شدن به میز هستید! و تا شش ماه هیچ درختی راضی به تبدیل شدن نبود. شناخت این است. شناخت ارتباط ما را با همه چیز ژرف و عمیق می کند. شناخت درنده و وحشی نیست. شناخت به آزادی احترام می گذارد. بالاخره پس از شش ماه درختی سر به پایین می آورد و آمادهء تبدیل شدن به میز می شود و نجار با کمک خود درخت, او را تبدیل به یک میز عاشقانه می کند. حالا این میز روح دارد. و چه کسی با این میز ارتباط برقرار می کند!؟
درک یک داستان از مثنوی برای رسیدن به شناخت کافی است. حفظ کردن شعرهای حافظ و خیام به چه کار می آید وقتی که خودتان حافظ و خیام نباشید!؟ حفظ کردن عادات و داشت ها و نداشت های سطحی و مستند و اطلاعاتی از زن و مرد, به درک عشق و انتخاب عشق کمک نمی کند.
۶- شور و اشتیاق:
حوصله’ هیچ عاشقی سر نمی رود. عاشق از شادمانی در پوست خود نمی گنجد. عاشق نق نمی زند و عاشق پرشور و پر هیجان و پر انرژی است. عشق واقعی به انسان انرژی خاصی می دهد که قابل توصیف نیست و اگر حوصلهء شما زود سر می رود و یا میل انگیزهء کمک به دیگران در شما پایین است, شما عاشق نیستید. در چنین وضعی هم بسیار سخت می توان عاشق شد. چارهء شما همنشینی با عشاق است. چارهء شما بازیافت معصومیت است. چرا می گویم "چاره"؟ به خاطر این که هر کسی که عاشق نباشد, و نتواند عاشق شود, بیمار است!
۷- متوسل نشدن به بازی های روانی:
هرکسی که خود و دیگران و زندگی را به بازی بگیرد, از نعمت عشق محروم می ماند. بعضی از زنان متاهل, برای مطمئن بودن از اینکه آیا همچنان جذاب هستند یا نه, توجه مردان را به خود جلب کرده و سپس آنان را رد می کنند و بعضی نیز به جهت رفتارهای آشفته و غیر انسانی و...از روابط عاشقانه معمولی شکست خورده و سرخورده شده اند و حال برای انتقام گرفتن و تحقیر کردن مردان, وارد بازی هایی می شوند که هدفشان, تحقیر مردانی است که به خیال آنها, به دشواری می توان به این گونه مردان دسترسی پیدا کرد. فقط بدانید که علت رد شدن شما, توسط بعضی از زنان, شاید دوران قاعده گی و انواع گوناگون تغییرات هورمونی باشد, بنابراین در کیفیت فردی خود شک نکنید.
استهزا و تحقیر حس های انسانی, توسط روشنفکران آبگوشتی, صدمه های زیادی به عشق و رشد انسان ها زده است. این محافظه کاران و انسان های درجه سه, هر چیزی را که با منطقشان و احساسات یخ زدهءشان همسو نباشد, با ریشخند و تحقیر آن را زیر سوال می برند. یک عده خشکه مقدس مآب, هزاران سال است که عاشقان را به باد انتقاد گرفته و حتی آنان را مجازات می کنند. عشاق را مورد نکوهش قرار می دهند و اتیکت هایی از قبیل احساساتی گری را روی آنان می چسبانند. تنها به دلیل آنکه با مغزشان نمی توانند عشق را درک کنند!
یک بوسه می بایستی از کیلومترها قلم و پروسهء قوانین و منطق اینان رد شود, تا آن بوسه مجاز و قابل قبول این آقایان و خانم های فاشیست و جبار قرار گیرد! این از قوانین عشق پیروی نمی کند. عشق خودجوش است. این نوع نگرش نسبت به آزادی رفتار, تنها در کشورهای مذهبی خلاصه نمی شود. رد کردن اعمال و رفتار دیگران یک عادت برای این گروه از انسان ها شده و آن به خاطر این است که توجه و حواس خود و دیگران و خدا را از "نفسشان" پرت کنند.
توهم توطئه, یک نگرش بسیار خطرناک و مسری می باشد. از کسانی که به هر چیز و همه چیز سوءظن دارند باید پرهیز کرد. اینان حس خودانگیختگی و جاری بودن زندگی را تبدیل به مانع ها و استرس ها و نگرانی ها کرده و زندگی را بر خود و دیگران به جهنم تبدیل می کنند. در نگاه اینان همیشه تردیدی غیر قابل پنهان, مشهود است. خط های چین و چروک چهره, حالت ابروان, راه رفتن, حرکت دست ها و سر نیز با ندای درونی اینان هماهنگ شده و اگر بخواهم این حالات را رمزگشایی کنم, مورد خشم بسیاری قرار می گیرم!
زندانی کردن خود و دیگران توسط نفس, سخت ترین زندان موجود است. این زندان و شرایط آن را با زندان های دولتی و قضایی نمی توان مقایسه کرد. همچنان که آزادی و رهایی از نفس را نمی توان با آزادی های سیاسی و اجتماعی مقایسه کرد. ماهیت زندان بیرونی, مرئی هست و ماهیت زندان درون, نامرئی هست. از زندان های دولتی و قضایی بسیاری فرار کرده اند و به کشورهای دیگری گریخته اند. اما فرار از زندان های خودساخته, بسیار پیچیده و دشوار است. نقشهء زندان سخت و فیزیکی را می توان با پول و ارتباط به دست آورد, اما نقشهء زندان درون, در نزد نفس قرار دارد و ساختمان آن زندان را "نفس" طراحی کرده است. هرچقدر نفس و مناسبات درون سازی, متورم و چاق و پیچیده باشد, آن زندان غیر قابل انعطاف خواهد بود و فرار از آن راحت نخواهد بود. نگهبانی از یک درون پر و سروصدا, کاری غیر ممکن است.
تفاوت زندان های سخت و نرم, در ماهیت آنان است. از زندان های قضایی و سخت و فیزیکی می توان فرار کرد اما از زندان های خودساخته نمی توان فرار کرد بلکه باید از آن رهایی جست. تو نمی توانی از خود فرار کنی. تو هرجا بروی خود را نیز با خود همراه خواهی داشت. امن ترین و مخفی ترین پناه گاه ها نیز نمی توانند تو را از خود پنهان کنند! انسانی که آزاد از مناسبات نفسانی- خرافی"خود" نباشد, آزادی های اجتماعی و سیاسی, آزادی های کاذبی بیشتر نخواهند بود. به همین خاطر هست که انسان زود حوصله اش سر می رود, زود احساس تنهایی می کند, برای رهایی از تنهایی دنبال همسر و دوست می گردد, اما نمی داند که با پر کردن جاهای خالی توسط ماده و سخت افزار نخواهد توانست به احساس تنهایی خود فارغ آید!
عده ای برای فرار از خود, مواد مخدر مصرف می کنند, عده ای نیز با مردم آزاری سرگرم می شوند, عده ای دیگر خود را سرگرم ثروت و کار و دانش می کنند! عده ای نیز زن و شوهر خود را سوژهء فرار خود برمی گزینند و او را قربانی و اسباب بازی خودشان انتخاب می کنند! و عده ای نیز, از صبح تا شب وراجی می کنند. و انسان هایی هستند که با هزاران طرفدار و در میان هزاران انسان, باز احساس تنهایی می کنند و هستند کسانی که اینان هیچگاه احساس تنهایی نمی کنند و هیچگاه حوصله اشان سر نمی رود و در یک اتاق دو متری نیز آزادند!
به میل طبیعت توهین و تحقیر شده است. میل و حقیقت تابع قوانین حاصل از امنیت باورهای یخ زده قرار گرفته است. و عده ای امنیت باورهای ذهنی خود را مبنای زندگی قرار داده اند و با آن لاس می زنند! در حالی که در زندگی, حق و حقیقت, باید مبنا قرار بگیرد. تعارض هایی که در هر مرحله ای از رشد انسان وجود دارد, می بایستی در همان دوران حل شود تا انسان بتواند به مرحلهء بعدی رشد, قدم بگذارد. البته در روانشناسی جدید عوامل ژنتیکی و بیولوژیکی دیگری نیز وجود دارند که مانع رشد و اختلالات شخصیتی می گردند. اما پیشنهاد می کنم که ساختار شخصیت از دیدگاه فروید را نیز مطالعه بفرمایید.
قاسم سلطانی
relatie tussen zelfkennis en gezondheid