مدتی است که مولانا مد شده است. این در ذات خود بد نیست. اما سواستفاده از شعرهای مولانا و استناد بر مثنوی برای فریب دادن مردم و دیگران هم یک واقعیت است و انسان های آدم نما از این عارف و انسان رسیده استفاده جویی های نامشروع می کنند.

از همه چیزهای خوب و خالصی که انسان های زلال و ساده و صادق از آن زندگی می کنند, مورد سواستفاده انسان های نفسانی و کلاه بردار شده است. اوایل جنگ ایران و عراق بود و من سیزده سالم بود. دو تا مرد با هم که صحبت می کردند, حرف هایشان را می شنیدم که یکی به دیگری می گفت: دخترها که دلخوشی ندارند, رادیو و تلویزیون همه اش غم و از جنگ و مرثیه است. کافی است یک نوار شهرام و اندی را در ماشینت داشته باشی و هروقت دختر و زنی سوار ماشینت شد, آن را باز کنی! می گفت: من تجربه کرده ام که هروقت یک نوار جاز در ماشین داشته ام, دختران زود اعتماد کرده اند!

زمان و سال های افسردگی که مرتضی و شماعی زاده و شهرام و اندی و ... شادی اندکی برای خانه های ما می آوردند, این گرگ ها از آنان و آثار آنان نیز سواستفاده می کردند. و برای اهداف خود و آلوده کردن آب های زمین نقشه ها می چیدند. اگر  شهرام و شماعی زاده را دوست داشتی اشکالی نداشت! اما آنان را تله خود قرار می دادی و خودت را در پس این مطربان عشق مخفی می کردی!

از نام مسیح مگر استفاده جویی نمی کنند! از محمد مگر استفاده های نفسانی نمی کنند! به نام محمد و دین او پسران را که مویشان بلند است, می گیرند و شکنجه و آزارش می دهند. در حالی که هزینه روغن موهای محمد از هزینه مواد غذایی او بیشتر بود. این جلادان و متعصبان خودخواه و منزوی, از هرچیز نیکو نام استفاده های نامشروع می کنند. به همین خاطر تمام ادیان تا به حال توسط این شیادان تحریف شده است. چنان که خود انسان و غریزه او را هم تحریف کرده اند! هدف و مسیر زندگی تحریف شده است.

درک و فهم یک بیت و یک داستان کوتاه مثنوی برای درک حقیقت کافی است. کسی که مولانا را می فهمد, تنها چیزی که از خود تولید می کند, انرژی و شادمانی و آزادی است. تنها چیزی که برایش اهمیت دارد, آزادی و عشق است. کسی که مولانا را می فهمد, انکار حقیقت نمی کند. با حقیقت مجادله نمی کند. بلکه در مقابل حقیقت زانو می زند و اشک شوق می ریزد. بسیار معلولیت غریبی است, اگر در مقابل حقیقت قرار بگیریم و اشک های شوق سرازیر نشود و همچنان در فکر باشیم!

هر مدی به هرکسی برازنده و زیبنده نیست! 

من به هر جمعیتی نالان شدم // جفت خوش حالان و بد حالان شدم

هیچ کس آگه نشد از حال من  // وز درون من نجست احوال من

                                                    

قاسم سلطانی