لطفا به زنان باج ندهید

(فساد معامله در عشق)

عشق خریدنی نیست، عشق فروشی هم نیست.

باج دادن به زنان، در هر لباسی که باشد، تحقیر آنان است، نه تکریم.

محبت، آری؛ باج، هرگز.

زنی که برای ازدواج یا عشق، پول، شغل، قد، اتومبیل یا پاسپورت می‌طلبد، نه عاشق است و نه عاشق‌پرور؛

او خود نیازمند درمانی است که پول فراهم نمی‌کند.

مادری که عشق را با سکه می‌سنجد، فرزندانش را با اضطراب معامله خواهد کرد. آیا مسئولیت اضطراب و آشفتگی های روانی فرزندت را می‌پذیری؟!

زنی که آغوش را به قیمت بفروشد، آغوش خود را بیگانه ساخته و روان خود را ویران کرده است.

و مردی که به این معامله تن دهد، مردی نیست که عزت نفس دارد و عشق را می‌شناسد، بل‌که مردی است از جنس خریدار تن بدون قلب و نشان.

عشقی که به قلب راه نیابد، از هیچ جیب و کیف پولی راه نخواهد یافت.

آغوش، مکان معامله نیست. عشق، خود جوشان است؛

مردان و زنانی که به عشق باج می‌دهند،

نه خود آزادند و نه دیگری را آزاد می‌گذارند.

هر که به نام عشق، کالایی طلب کند،

دزد است،

سارق است،

قاتل بی‌صداست که جان را ذره ذره می‌کُشد.

ای مرد!

زنهار که به زنی باج دهی!

باج دادن، نخستین بند بندگی است.

و هر بندگی‌ای به جهنمی از بی‌عزتی ختم می‌شود.

ای زن!

زنهار که عشق را آلت معامله‌ی خواسته‌های حقیر سازی!

آنکه با قیمت خویش بازی کند،

هرگز به بهای عشق راه نمی‌یابد.

من دیده ام زنان و مردانی که پول را به عشق ترجیح دادند، بعد از میان‌سالی افسرده و دیوانه و زشت رو شدند. چون‌که عشق زلال انسان را معصوم و زیباروی نگاه می‌دارد.

ای نسل بیدار!

عشق، گدایی نمی‌کند.

عشق، به آغوش‌های آلوده نمی‌چسبد.

عشق، در حریصان خانه نمی‌کند.

بدانید:

هرگاه پول شرط ورود به آغوش شد،

آن آغوش قبلا مرده است.

و هرگاه پول، شرط آغاز عشق شد،

آن عشق پیش از تولد، سقط شده است.

ای انسان!

ای وارث عشق!

بدان و آگاه باش:

عشق، گدایی نمی‌پذیرد.

عشق، رشوه نمی‌خورد.

عشق، در بازار معامله نمی‌شود.

عشق، تاجی است بر سر عزت نفس؛ نه بهایی بر کف دست فروش.

عشق‌هایی کز پی رنگی بود

عشق نبود عاقبت ننگی بود

آن زنی که قیمت می‌گذارد، تن‌فروش است نه جان‌فروش.

آن مردی که باج می‌دهد، عزت خود را گرو گذاشته است.

آن‌جا که پول در کار می‌آید، عشق کوچ می‌کند.

آن‌جا که معامله رخ می‌دهد، معجزه‌ی عشق خاموش می‌شود.

ای مرد! ای زن!

اگر به نام عشق، معامله کردی، نه عاشقی، نه معشوق، که تاجر کالبدی.

عشق، در معامله فاسد می‌شود؛

و چه فسادی بالاتر از آن‌که گوهر انسان به ارقام آلوده گردد؟

پس:

هر زنی که خود را به بها بفروشد، هر مردی که خود را به نذر و قربانی بیفکند،

هردو، آبروی عشق را ریخته‌اند.

بدانید:

رابطه‌ی جنسی که از دل نجوشد، تجاوز به روان است.

رابطه‌ی مالی، نه خانواده می‌سازد، نه آرامش می‌آورد، نه فرزندان سالم می‌پرورد.

رابطه‌ی مالی، سوداگری جسم است، نه پرستش جان.

عشق، خانه‌ای می‌خواهد ساخته شده از مهر.

نه انباری از طمع. نه معبدی از ریا.

عشق را نه بخر، نه بفروش.

عشق را زندگی کن.

اگر بتوانی...

آن‌که آغوش و عشق را به پول می‌فروشد، عشق و آغوش را تا حد پول تقلیل می‌دهد. آغوشِ فروشی آغوشی مصنوعی و بازاری است و به درد تهی دستان

می‌خورد.

ای مرد! ای زن!

هرگاه که دست دراز کردی به‌سوی معامله‌ی عشق،

بدان که نفس خود را به بردگی کشیده‌ای،

و جان خویش را به مسلخ برده‌ای.

عشق خریدنی نیست. عشق فروشی نیست.

عشق، در سینه‌های پاک از حرص و طمع جاری می‌گردد.

مبادا به زنی باج دهی، که خود را بفروشد؛ باج دادن به زن در آغاز رابطه، شروعی تازه برای باج گیری از دیگر مردان خواهد بود!

مبادا به زن و مردی باج دهی، که عزت تو را نادیده گیرد.

باج، محبت نیست.

باج، تحقیر است.

باج، توهین به عشق است.

ای دوست!

اگر زبان عرفان برایت بیگانه است، با زبان ساده و روان‌شناسی می‌گویم:

علم روان‌شناسی امروز نیز گواهی می‌دهد:

انسانی که عشق را به معامله بکشد، در دام "دلبستگی ناایمن" افتاده است؛

در بند ترس‌های کودکی،

در اسارت نیازهای ارضا نشده‌ی کهنه.

عشقی که آمیخته به پول و حسابگری باشد،

نیاز به روان‌درمانی دارد،

نه برگزاری جشن ازدواج!

رابطه‌ی جنسی که بر پایه‌ی معامله باشد،

نه تنها جسم را می‌آلاید،

که روان را نیز مسموم می‌کند.

زیرا رابطه‌ی جنسی حقیقی،

رقصی است از شور آزاد؛

نه بازاری برای سود و زیان.

ای عاشق!

بدان که مادری که به طمع زر و زور، تن به زناشویی می‌دهد،

نمی‌تواند مهر حقیقی به فرزندش بدهد.

چرا که عشق را نیاموخته است.

و چگونه کسی که عشق را نشناخته،

بتواند نسلی عاشق تربیت کند؟

ای انسان!

اگر عشقی هست،

با نگاهی، با لبخندی، با سکوتی جاری می‌شود.

و اگر عشقی نیست،

با گنج قارون نیز خریدنی نخواهد بود.

پس برخیز!

خود را تطهیر کن از نیازهای کاذب.

عزت را بیدار کن، که عشق در دل عزت خانه دارد.

و بدان:

آغوشی که آلوده به طمع شود،

دیگر آغوش نیست؛

قبرستانی است از امیدهای مرده.

مردانی که به زنان باج می‌دهند،

با عقرب پیوند عاطفی می‌بندند، و این عقرب در فرصتی مناسب نیش خود را در اعماق دل تو فرو خواهد کرد.

ای فرزند عشق!

نه برای باج دادن زاده شدی،

نه برای باج گرفتن.

تو را برای عشق زاده‌اند.

قاسم سلطانی