خودآگاه به کسی گفته می شود که نسبت به نیازها و اندیشه ها و واکنش های رفتاری خود آگاه است و خود در این جا به معنی خود بیگانه می باشد.خودی که مرکز آن با مرکز هستی و از عالم جدا شده است.

خود آگاهی به معنی آگاهی نبوده و نخواهد بود.تو نمی توانی هم خودآگاه باشی و هم آگاه.غیر ممکن است.خودآگاهی نشان بر جدایی تو از مرکز عالم می باشد.

وقتی می گویی من و یا خود-این یعنی که تو به مرکزی وابستگی و دلخوشی داری که در جسم تو قرار گرفته است. و آن مرکز را از مرکز جهان عالم جدا می دانی.آن مرکز محدود است.آن مرکز عمری کوتاه دارد.آن مرکز محکوم به شکست است.آن مرکز حسود است .شرور است.ستم کار است.برده و جاه طلب است.

چون که پیوسته می پندارد که من از دیگران جدا هستم.من خواهم مرد.آن بد است.این خوب است.این مرکز کوچک یک ویژگی شاخصی هم دارد که پیوسته توهم و قضاوت می کند.نمی تواند نکند.اگر توهم و قضاوت نمی کردـ خودش را تسلیم عالم هستی می کرد- و از آن خودی که توهم می کرد خلاص می شد و تبدیل به آگاهی می شد.

آگاهی از جنس عشق است.اگر آگاه بشوی عشق می شوی.نه عشق و نه آگاهی- غیر ممکن است با ذهن بتوان آن را تعریف کرد.باید ورای ذهن رفت تا عشق و آگاهی را تجربه کرد.آگاهی و عشق- تعریف کردنی نیستند.بلکه تجربه کردنی هستند.

خود تو همه ی عالم هستی- ولی وقتی در خود کوچک تعریف می شوی آن وقت خود آگاهی و نه آگاه.اگر می خواهی آگاه باشی.اگر می خواهی از خودآگاهی به آگاهی برسی-باید آن مرکز کوچک را- آن قطره را به اقیانوس بیندازی تا نخشکد. 

زمانی تو با خود ملاقات می کنی که دست هستی را بگیری-که دست خداوند را بگیری.دست تو به تنهایی صدا ندارد.دست همه باید در دست تو باشد و آنگاه می توانی زندگی کنی.آنگاه لایتناهی می شوی.نامحدود و بیکران می شوی.

تو اگر یک نفر باشی-انرژی تو یک نفر است و اگر دو نفر باشی-انرژی تو دو نفر است و اگر دست خداوند را بگیری-آنگاه خداوند می تواند در تو بدمد.هیچ چیزی دیگر نمی تواند جز خداوند که تو نی لبک آن شده ای در تو بدمد.حالا انتخاب با تو است.آگر می خواهی آگاه شوی باید از بیماری "خودآگاهی" شفا پیدا کنی.

در خودآگاهی تو همیشه با هستی سر جدال داری.در خودآگاهی تو آرامش نداری و تو بی قرار هستی.و این طبیعی است هر عاشقی تا به معشوقش نرسیده است-بی قرار خواهد ماند.این یک حقیقت است.هر عاشقی تا به معشوقش نرسیده است بیمار خواهد ماند.به همین جهت خودآگاهی بیماری است و ناخودآگاهی آگاهی است.

تو اگر سر جنگ با این و آن و باهستی داشته باشی-خودآگاه می مانی و به وادی بعدی نمی رسی.و خودآگاه بودن یعنی بی قراری-استرس-اضطراب-آشفتگی-پریشانی.پی در پی زمین خوردن.سرخوردگی.

خودآگاهی یعنی در انزوا بودن و تو محال است در برابر کیهان و خداوند مقاومت کنی.پیوستگی تو به کیهان و خداوند آگاهی را به ارمغان می آورد.یگانگی را به ارمغان می آورد و آن وقت تو دیگر در عالم نور هستی.و انرژی تو از خودت تامین میشود.تو از حرارت خود انرژی می گیری.

تو در کل و خداوند معنی داری.تو در آگاهی معنی داری.اگر بتوانی خاطره ی رواشناختی گذشته را فراموش کنی-آگاه می شوی.و شناخت خود واقعی رخ می دهد یک رخداد عظیم.یک ظهور عظیم.یک عشق عظیم.یک بودن عظیم.

تا زمانی که آن شناخت واقعی رخ نداده است-تو پیوسته خواهی پرسید من کیستم!

می گویی من می دانم کیستم و تو نمی دانی که نمی دانی کیستی!تا زمانی که در خودآگاهی به سر می بری غیر ممکن است بدانی کیستی.هسته ی تو در مرکز کائنات قرار گرفته است.قلب واقعی تو در درون خداوند و کائنات قرار دارد.و او همیشه می طپد.

اگر آن را تجربه کنی-بی نیاز می شوی-رستگار می شوی.متعالی می شوی.چشم تو به تنهایی به چه کار می آید! و گوش تو به تنهایی به چه کار می آید.گوش تو با چشم تو و روده و معده- آن ها در یگانگی معنی پیدا می کنند.

و تو در بیگانگی کاری جز نقش بازی کردن نخواهی کرد.بالاخره گوش تنها می خواهد نفسش را ارضاء کند.بالاخره باید چیزی باشد و یک چشم تنها فقط می تواند نقشی کاذب ایجاد کند.یک چشم به تنهایی که به درد نمی خورد ولی چاره ای ندارد و باید یک حیثیتی برای حضور خود ایجاد کند.

باید یک بهانه ای برای هستن و شدن داشته باشد.همه این کارها جعلی است و قانونی نیست.اشتباهی است.به دام افتادن است.تو در دام واژه ها خواهی افتاد و تو در دام توهم خواهی افتاد.

طبیعی است تو به تنهایی شکننده خواهی بود-زیرا تو به مرکزی وابسته هستی که کاذب است و همیشه در جستجوی دیگرانی خواهی بود که تو را تایید کنند.تو همان گوشی هستی که از بدن جدا شده است.و نفس و شیطان هم دنبال چیزی که جدا شده است می رود.دنبال آن تکه تکه ها می رود.و شیطان و نفس سراغ کسی که یک پارچه است و تکه تکه نیست که نمی رود.

یک تکه کوچک چه قدرتی می تواند داشته باشد و تو تا زمانی که خودآگاهی- نیرومند نخواهی شد.تو زمانی می توانی نیرومند شوی که خود را از خودآگاهی به درون آگاهی پرتاب کنی.تو باید خود را فراموش کنی تا بتوانی به حرف های همکارت گوش کنی و تو نمی توانی در خود باشی و به خداوند گوش کنی و با خداوند باشی.چاره ای نداری جز آن که بپذیری و از خود کاذب رها شوی.

تو نمی توانی اعتیاد را رها کنی .تو نمی توانی خود کاذب را رها کنی-غیر ممکن است.او قوی شده است و تو را هر لحظه می تواند به زمین بزند.تو باید کاری بکنی که او تو را رها کند که آن وقت دیگر بر نمی گردد.

فراموش نکنیم که تعریف آگاهی در حیطه ابزاری مانند فکر,مغز و اعصاب نمی باشد.آگاهی از جنس عشق است که عشق هم در حیطه فکر نیست.مغز و اعصابِ یک گوش و چشم جدا شده از بدن- چه تعریفی می تواند از آگاهی و عشق داشته باشد.

آگاهی در ناخودآگاهی می باشد.


     

قاسم سلطانی