خرسه و خوابش
برای دو نفر از نقد کنندگان این داستان فولکولوریک, جایزه ای سنبلیک از طرف هیئت مدیرهء وبلاگ ارسال خواهد شد.
خرسه و خوابش
خرسه خواب دید سه لقمهء چرب و نرم نصیبش شده. این بود که کلهء آفتاب پاشد راه افتاد ببیند خوابش چه طوری تعبیر می شود. یک خرده که رفت چشمش افتاد دید بعله, پای تپه, یک بزغاله دارد بی خیال می چرد. گفت:- خودِ خودش است. خوابه دارد تعبیر می شود.
صدا زد:-آهای بزغاله!
بزغاله آمد جلو تعظیم بالا بلندی کرد گفت:- چه امری دارید حاجی کدخدا؟
خرسه تعجب کرد.پرسید:- مرا از کجا می شناسی؟
گفت:= غلام زاده که,خب, آوازه خوان مخصوص حضرت ابوی بوده ام و تکلیف معلوم است, اما خود حضرت عالی بفرمایید بنده بدانم این دور و برها کسی هم هست که حاجی کدخدا را نشناسد؟
خرس گفت:- حالا یک دهن هم برای من بخوان ببینم مایه ئی هم تو صدات هست یا ول معطلی.
بزغاله صداش را انداخت به سرش چنان شش دانگ زد زیر آواز که چوپان شنید و موضوع را فهمید و با سگه دوید و تا حاجی کدخدا بیاید به خودش بجنبد, چند تا چماق از چوپان چشید و چند جای تنش را سگه درید و خلاصه از لقمهء اول خیری ندید. شل شل زنان رفت و رفت تا رسید به دو تا قوچ و تو دلش گفت:-نه, حالا دیگر باید خوابه تعبیر بشود.
صدا زد:- آهای قوچ ها!
قوچ ها که چشمشان به خرسه افتاد, خودشان را گرفتار دیدند و فهمیدند را فراری ندارند, همان طور که به طرف او می رفتند, یواشکی با هم قول و قرارشان را گذاشتند و آمدند پیش, بعد از آن که تعظیم غرائی کردند, یکی شان گفت:- با رخصت حاجی کدخدا, ما با هم یک فصل شاخ, جنگی می کنیم که به فضل خدا هر کدام غلبه پیدا کردیم, این افتخار که اول او را تناول بفرمایید,نصیب او باشد.
خرسه را کردند داور, هرکدام بیست سی قدم رفتند عقب, کله ها را تا جائی که می شد دادند پائین و شاخ ها را تا جائی که می شد دادند جلو, یکی شان پهلوی چپ خرسه را نشان گرفت, یکی شان پهلوی راستش را, بعد یکهو خیز برداشتند, با تاخت و تاز پریدند طرف هم و تا حاجی کدخدا آمد بفهمد دنیا دست کیست, بی معرفت ها چنان شاخکوبش کردند که انگار حاجی کدخدا نبود و جوال کاه بود.
جانم برای شما بگویم, نزدیکی های عصر که به هوش آمد, تازه فهمید تو این جور مسابقه ها, معمولا قوچ ها برنده اند, خرس ها بازنده!
گذاشت یک خردهء دیگر حالش جا بیاید, آن وقت راه افتاد و تو دلش از خودش پرسید: "لابد یک چیزی هست که می گویند,خواب دم صبح رویای صادقانه است, مگر نه؟ پس الاّ و بلاّ باید تعبیر خواب من هم راست دربیاید."
این ور و آن ور را نگاه کرد, چشمش افتاد به یک شتر. گفت: "نگفتم؟ خودش است! خوب شد بیخودی شکمم را با گوشت بیمزهء بزغالهه و قوچ ها پر نکردم ها!... چه گوشتی دارد شتر! به به! کوهانش را بگو! چربِ چرب!"
رفت جلوتر صدا زد:- آهای شتره!
شتره گفت:- چه اقبال بلندی دارم! سلامٌ علیکم حاجی کدخدا! تو آسمان پی تان می گشتم, رو زمین پیداتان کردم...
خرسه با تعجب پرسید:- تو دیگر مرا از کجا می شناسی؟
شتره لوچه ئی پیچاند و درآمد که:- مگر این دور و برها تنابنده ئی هم هست که حاجی کدخدا را نشناسد؟ دهنش می چاد! خود ما که نمک پرورده ایم: بنده چاپار, مخصوص حضرت ابوی هستم. میرزا والده مرا فرستاده اند پیغامشان را خدمت شما برسانم, ظهر تا حالا سرگردان بودم کجا پیداتان کنم که بخت مان زد و خودتان رسیدید.
خرسه با تعجب پرسید:- حالا پیغام والدهء مکرمه چی هست که این قدر فوریّت دارد؟
شتره گفت:- والله چه عرض کنم. پیغامشان محرمانه است, برای محکم کاری کف پام مرقوم فرمودند که بنده نتوانم بخوابم. بی ادبی نباشد بنده جسارتاً پایم را بلند می کنم, خودتان مطالعه بفرمائید. ببخشید. عینک تان همراه تان است؟
خرسه گفت:- نه, اما از نزدیک بش احتیاج ندارم.
شتره گفت:- چه بهتر!
خرسه سر پا نشست. شتره گفت:"می بخشید که مجبورم به حضرت تان پشت کنم...بفرمایید: نوش جان!"- و با آن کف پای پت و پهنش چنان ضربه ئی حوالهء سینهء حاجی کدخدا کرد که به قول یارو گفتنی رفت سال دیگر با برف بیاید پائین!
قصهء ما به سر رسید
خرسه به خوابش نرسید.
بازنویسی شده از متن صبحی مهتدی.ـ از احمد شاملو
relatie tussen zelfkennis en gezondheid