روانشناس یا روانکاو مافیا نیست که از شما پول بگیرد تا آرزوهای شما را برآورده کند! روانشناس خوب بر آرزوهای شما می خندد و آنها را می کشد!

هر آرزویی که مقدس نیست.

روزی شخصی نزد من آمد. و از حالش شکایت کرد! بعد از بررسی ها ی دقیق متوجه شدیم که او ناراحت این بود که فلانی چرا معروف است و او نیست! و او از من پرسید که می خواهد شاعر شود! و چند نمونه از شعرهایش را هم برایم خواند.

گفتم- من که از شعر هیچ چیز نمی دانم - اما خوب می دانم که تو عاشق شعر نیستی و به همین خاطر دنبال جانشینی برای عشق می گردی و آن مشهور شدن است! تو شعر را دوست نداری- تو از شاعرها متنفری! اما به این کار تن می دهی! زیرا می خواهی نام و آوازه ای داشته باشی! صدا و شهرت داشته باشی.

او می خواهد شعر را وسیله ای برای ارضای نفس بکند و نفس تخریبی را نباید مسلح کرد- بسیار خطرناک است. نفس وسیله ساز دشمن ترین دشمنان خود تو می باشد.این شخصیت شرطی دست به هر کاری بزند آن را آلوده خواهد کرد!

مولوی می فرماید:

بد گوهر را علم و فن آموختن / دادن تيغ است دست راهزن /
تيغ دادن در كف زنگى مست / به كه افتد علم ناكس را بدست /
علم و مال و منصب و جان و قران / فتنه آرد در كف بدگوهران /
چون قلم در دست غدارى فتاد / لاجرم منصور بر دارى فتاد

«واتقوا الله و یعلمکم ‏الله» / پرهیزکار شوید تا خداوند شما را علم بیاموزد.

قرآن / بقره / 282
 
مرد جوانی نزد حضرت موسی(ع) آمد و گفت: ای موسی من می خواهم زبان حیوانات را بیاموزم و از گفت و شنود حیوانات عبرت بگیرم .

حضرت موسی ( ع ) رو به آن جوان کرده- گفت : این کار به صلاح تو نیست، زیرا که خطراتی برایت دارد.

جوان گفت : ای موسی در شأن تو نیست که مرا محروم از آرزویم نمایی. از خداوند بخواه که به من زبان خروس و سگ را بیاموزد . که اگر همین دو زبان را بیاموزم راضی می شوم.

حضرت موسی ( ع ) رو به خدا کرده  گفت: ای خداوند بزرگ، اگر من زبان حیوانات را به او بیاموزم بسی زیان دارد و اگر نیاموزم سخت دلگیر و ناراحت می شود.

خداوند به موسی ( ع ) گفت: زبان حیوانات را به این مرد بیاموز، چون ما از هر که پیش ما دعایی کند و آرزویی نماید، رو نمی گردانیم.

حضرت موسی ( ع ) به آن مرد گفت: برو که خواهشت برآورده شد. مرد شاد و خوشحال به خانه رفت، صبح زود بیدار شد و به انتظار ایستاد تا هر چه زودتر زبان مرغ و سگ را بشنود.

وقتی خدمتکار صبحانه آورد، یک تکه نان از دستش افتاد و خروس جست و آن را برداشت تا بخورد، سگ غرولند کرد و گفت: عجب خروس بدی هستی، تو می توانی گندم، جو، ارزن بخوری و من نمیتوانم، آن وقت یک تکه نان را هم نمی گذاری من بخورم ؟

خروس گفت: غصه نخور، عوضش فردا روز خوشحالی است؛ برای تو گوشت از همه چیز لذیذتر است، فردا اسب صاحبخانه خواهد مرد و تو می توانی هر چه دلت خواست گوشت اسب بخوری. صاحب خانه تا این را شنید اسب را به بازار برد و فروخت و خوشحال بود از این که ضرری به مالش نخورده است.

روز دیگر ، وقت صبحانه صاحبخانه یک تکه نان پیش سگ انداخت و خروس پیش دستی کرده آن را برداشت . سگ  گفت : دیروز گفتی اسب می میرد ولی نشد و ارباب اسب را فروخت . خروس گفت : من دروغ نگفتم ، قرار بود بمیرد ولی صاحب خانه آن را فروخت و اسب در خانه خریدارش مرد. در عوض امروز خرش می میرد و تو گوشت فراوان می خوری.

مرد جوان چون این سخن را شنید، خر را به بازار برد و فروخت .

روز سوم، وقت صبحانه سگ به خروس گفت: تو هر روز حرفی می زنی و مرا به وعده ای دلخوش می کنی؛ دیروز گفتی خر می میرد ولی نشد و ارباب خر را برد و فروخت.

خروس به سگ گفت: ولی فردا غلام ارباب خواهد مرد و نانهای زیادی در جلوی سگ خواهند ریخت.

ارباب این سخن را شنید و غلام را نیز فروخت و بسیار خوشحال بود از اینکه زبان مرغ و سگ را می داند و توانسته است از سه واقعه جلوگیری کند .

روز دیگر سگ به خروس گفت: این دروغهایی که می گویی چیزی جز مکر و فریب نیست. دیروز گفتی غلام ارباب خواهد مرد، ولی نشد و ارباب غلام را برد و فروخت .

خروس گفت: برحذر باش از این که بگویی من دروغ می گویم؛ زیرا ما خروسان اذان گو راستگو هستیم، طلوع آفتاب صادق و وقت بیداری را می گوییم. آن غلامی را که ارباب فروخت نزد خریدار مرد.

او جلوی ضرر به مالش را می گیرد و بی خبر از آن است که جانش را بر سر این کار خواهد گذاشت.

خیلی به زرنگی ارباب امیدوار مباش، زرنگی زیاد عاقبت ندارد. در عوض امروز ارباب خواهد مرد و بستگان او گوسفندان زیادی را می کشند و تو به حق خودت می رسی.

مرد جوان به مجرد اینکه  این سخن را از زبان خروس شنید به طرف خانه حضرت موسی ( ع ) راه افتاد و گفت : ای موسی به دادم برس، روزگارم سیاه شد. من یقین دارم که بلایی به سرم خواهد آمد. حال چه کنم من نمیخواهم بمیرم.

حضرت موسی ( ع ) گفت: من به تو گفتم زبان حیوانات برایت ضرر دارد ولی تو به حرف من گوش نکردی.

آن ضرری که می خواست به مالت بخورد ، سپر بلای تو بود و چون تو جلوی آن را گرفتی، خودت سپر بلا شدی. در این موقع حال آن مرد بد شد و لحظه ای بعد بمرد.

حضرت موسی ( ع ) رو به خداوند کرده گفت: ای خدای بزرگ به دانایی و بزرگی خودت او را ببخش .

خداوند به حضرت موسی ( ع ) گفت: ما به خاطر تو او را بخشیده و زنده اش می کنیم.

داستان فوق که از مثنوی دفتر سوم نقل گردید حاوی نکات اخلاقی ارزشمندی در این زمینه است :

عدم پذیرش نصایح از جانب کسانی که صلاح و خیر انسان را می خواهند نتیجه ای جز ضرر به همراه نخواهد داشت. حرص و طمع زیاد در انسان گاه زیانهای جبران ناپذیری را به همراه می آورد!

به روانشناس غیر نفسانی و حداقل کمتر نفسانی اعتماد کن و برایش شانس و فرصت بده- اگر دیدی در مسیر کشتن نفس قدم برمی دارد و بر می داری- از او اطاعت کن.

در کائنات همه چیز قانونمند و تابع قوانینی هست که تنها با نیمه سمت راست مغز انسان (عقل کلی) می توان آن را کشف کرد و این قوانین دارای ماهیت علّی هستند- یعنی تابع اصل علت و معلول می باشند.و کشف مکانیزم باطنی و استخراج قوانین آن تنها از طریق آگاهی بوجود می آید.و با سنجش ذهن نمی توان به آن پی برد.

شناخت و آگاهی از طریق فرا منطق (متالوژیک) (نیمه راست مغز انسان) کشف می شود.بر خلاف نیمه چپ مغز که تنها بر مبنای دریافت ها قادر به تحلیل و جمع بندی می باشد.برای بالا بردن آستانه مشاهدات و قوانین هستی و طبیعی باید نیمه سمت راست مغز فعال شود-رشد کند.

طی مراحل باید کرد. اما ارزشش را دارد.چیزهای خوب به سختی به کف می آیند.ماهیت ذهن تردید و سوال کردن و جواب نیافتن است!

آرام باش و اعتماد کن.

قاسم سلطانی