بخشش چیست و بخشنده کیست؟
بخشش: از ذهن تا وجود
بخشش و قضاوت دو روی یک سکه اند
(سلوکی از شکایت تا رهایی)
۱. مقدمه: واژهای که کوچک فهمیده شد
بخشش، یکی از واژههاییست که بیشتر از آنکه زیسته شود، دربارهاش سخن گفتهاند.
و شاید به همین دلیل، معنایش کوچک شده است.
اغلب مردم، گاهی حتی نخبهها، آن را مترادف با ضعف، کوتاهآمدن یا فقدان توانایی انتقام میدانند. این برداشت، تصویر بخشش را تا حد یک «وظیفهٔ اخلاقی» یا «ابزار تسکین» تنزل میدهد؛ غافل از آنکه بخشش واقعی، نه تصمیمی است، نه تکلیفی، و نه چیزی که ذهن بتواند با زور به آن برسد.
در واقع، بخشش یک پروسهٔ زیسته است، نه ذهنی.
در بخشش زیسته، دیگر کسی برای بخشیدن تلاش نمیکند؛ زیرا چیزی برای بخشیدن باقی نمیماند.
بخشش واقعی، خودبهخود رخ میدهد، همانند بارانی که از ابر میبارد: بیخبر، بیتظاهر، بیقضاوت.
این مقاله میکوشد خواننده را از درک رایج و ذهنی بخشش، به تجربهٔ زیسته و عمیق آن هدایت کند.
۲. بخشش ذهنی: وقتی بخشش در بندِ نفس است
بخشش ذهنی آن است که از ترس یا اخلاق زاده میشود، نه از آزادی.
ما میبخشیم چون آموختهایم که بخشیدن کار خوبی است،
یا چون میترسیم نبخشیدن ما را بیمار کند،
یا چون میخواهیم برتر جلوه کنیم.
اما نفس، استاد است در پنهان کردن نقشههایش در لباس فضیلت.
حتی وقتی میبخشد، در واقع دارد تداوم مییابد.
ایگو میگوید: «ببخش تا آرام شوی»، یا «ببخش تا برتر شوی».
اما در هر دو حال، هنوز «من»ی در میان است که میخواهد نتیجهای بگیرد.
در این نوع بخشش، ذهن همچنان درگیر قضاوت است:
چه کسی خطاکار بود؟ چه کسی محق؟ چه کسی باید توبه کند؟
حتی اگر ببخشد، بخششش حسابداری است؛ معاملهای پنهان میان اخلاق و غرور.
و مشکل این است که ذهن هیچگاه واقعاً نمیبخشد،
زیرا ذهن با داوری زنده است.
او یکبار سیلی زد،
اما نفس، هزار بار آن را تکرار میکند.
۳. بخشش زیسته: رخدادی ورای فاعلیت ذهن
بخشش زیسته زمانی رخ میدهد که از سطح ذهن عبور کنیم
و به آگاهیای برسیم که در آن هیچ «من»ی برای حسابکشی باقی نمیماند.
در اینجا، بخشش نه تصمیم، بلکه رخداد است؛
نه نتیجهٔ اخلاق، بلکه ثمرهٔ آگاهی.
کسی که به اصل خویش متصل است،
دیگری را نیز بخشی از خود میبیند؛
و در این وحدت، جایی برای نبخشیدن باقی نمیماند.
زیرا خطای او، بازتابی از ناآگاهی است، نه دشمنی.
بشنو از نی — نی یعنی نفس —
چون شکایت میکند،
چون از اصل خویش بریده است.
اگر نی از نیستان جدا نمیشد، آیا مینالید؟
شکایت انسان نیز از بریدگی او از خودش است.
وقتی دوباره به اصل بازگردد، شکایت میمیرد،
و با مرگ شکایت، بخشش زاده میشود.
چنانکه مولانا گفت:
خود همان بخشش که کردی بیخبر اندر نهان
میکند پنهان پنهان جمله افعالها
۴. مصداق: بخشش در دل تعصب
فرض کنید کسی کتاب مقدس شما را در برابر چشمانتان میسوزاند،
یا نویسندهای در رمانی، باورهای دینی شما را به تمسخر میگیرد.
واکنش ذهن (بخشش ذهنی)
خشم و غضبی مقدس سراپایتان را میگیرد. ذهن فریاد میزند:
«این توهین نابخشودنی است!»
شاید برای «رهایی از خشم» یا «بزرگمنشی اخلاقی»، بخواهید در ذهن خود او را ببخشید.
اما این بخشش، یک معامله است؛
میان اخلاق و غرور.
ذهن همچنان داور است:
«حق با من بود، او خطاکار بود. من میبخشم تا انسان بهتری باشم.»
در واقع، رنج هنوز زنده است، فقط لباس فضیلت پوشیده.
رنجِ تحقیر
اما این خشم از کجا میآید؟
در لایهای ژرفتر، درد از آن است که به «شعور و هویت» شما حمله شده است.
ذهن میگوید:
«من سالها با این باورها زیستهام، اینها ستون فهم مناند. حالا یک نفر آن را به بازی گرفته!»
رنج اصلی، رنج تحقیر است؛
تحقیر منِ ذهنی که خود را با باورها یکی دانسته است.
فروپاشی هویت ذهنی
در عمق، این خشم واکنشی است به لرزش بنیان منِ ذهنی.
زیرا ایگو از مرگ خود میترسد؛
هرچه به او بگویند «ببخش»، احساس نابودی میکند.
اما آگاهیِ ناظر، اگر آرام نگاه کند، میبیند:
آن فرد در جهل خود اسیر است،
و این منِ رنجدیده نیز در جهل دیگری.
هر دو قربانی ناآگاهیاند.
رخداد بخشش زیسته
در این لحظه، چیزی برای بخشیدن باقی نمیماند.
چون دوگانگی فرو ریخته است.
آنچه باقی میماند، نوری از شفقت است.
شفقتی که نمیگوید «میبخشم»،
زیرا رنجی نمیبیند که نیاز به بخشش داشته باشد.
۵. ریشهٔ نبخشیدن: ترس از رهایی
ایگو به نبخشیدن چنگ میزند،
زیرا از رهایی میترسد.
هر ناشناختهای برای او تهدید است.
او حتی رنج خود را میپرستد،
چون در آشنایی با رنج احساس امنیت میکند.
سود ثانویه رنج:
نبخشیدن، به ایگو اجازه میدهد در نقش قربانی باقی بماند و از همدلی و توجه دیگران تغذیه کند. رها کردن رنج، به معنای رها کردن این هویت دلچسبِ قربانی است، و اینجاست که ترس از ناشناختهی "آزادی" ظاهر میشود.
نبخشیدن، نوعی بقاست؛
اگر ببخشد، تکیهگاهش فرو میریزد.
تمام ساختار منِ ذهنی بر اساس «دیگری» بنا شده است؛
دیگریای که باید خطاکار باشد تا من، محق بمانم.
بخشیدن یعنی فرو ریختن این بازی.
و تا زمانی که ایگو زنده است، بخشش واقعی ممکن نیست.
اما وقتی او را ببینی، بیقضاوت و در سکوت حضور
آرام میشود.
در اینجا، بخشش رخ میدهد،
بیآنکه کسی بخواهد آن را انجام دهد.
۶. خدای ذهنی و خدای حضور
ذهن، حتی خدا را نیز در قالب خودش میسازد:
خدایی قاضیگونه که پاداش میدهد و مجازات میکند.
در ژرفای روان، این تصویر، بازتاب همان پدر درونیِ داور و ترساننده است.
اما وقتی این تصویر ذهنی فرو میریزد،
چهرهی دیگری از خدا آشکار میشود:
خدای حضور.
در حضور، نه پاداشی هست و نه تنبیهی.
فقط آگاهی است و عشق.
در آنجا، داوری خاموش میشود،
نه از سر اجبار،
بلکه چون دیگر نمیتوانی داوری کنی.
زیرا هرچه میبینی، جلوهای از کلّ است.
۷. از اخلاق تا توحید: بخشش بهمثابه بیداری
بخشش در سطح ذهن، یک رفتار اخلاقی است؛
اما در سطح حضور، یک تجربهٔ توحیدی است.
در آن، مرزها فرو میریزند:
من و او، ظالم و مظلوم، بخشنده و بخشودهشده یکی میشوند.
این همان توحید زنده است؛
توحیدی که از عبادت ذهنی، به زیستن در حضور بدل میشود.
در آن حال، نه قهر معنا دارد،
نه انتقام،
نه حتی بخشش.
زیرا همه چیز از چشم عشق دیده میشود؛
عشقی که نمیگوید «میبخشم»،
چون رنجی نمیبیند تا بخواهد ببخشد.
۸. جمعبندی: رهایی خویش، نه لطف به دیگری
بخشش حقیقی، هرگز لطفی به دیگری نیست.
آن، رهاییِ خود ماست از زندان قضاوت و زنجیر شکایت.
نبخشیدن، یعنی اصرار بر تکرارِ مداومِ گذشته در چارچوب ذهن.
بخشیدن، یعنی فروریختن آن چارچوب و اجازه دادن به اکنون تا زنده شود.
بخشش یک «کردن» نیست؛
یک «شدن» است.
شدن به آن آگاهیِ بیزمانی که در ذات خود،
از پیش همه چیز را بخشیده است.
و در آن حضور ناب،
حتی واژهٔ بخشش هم از معنا میافتد.
تنها آگاهی میماند و وحدت.
،بخششِ ذهنی، پایان قضاوت نیست؛ اما بخششِ زیسته خودِ پایان قضاوت است.
قاسم سلطانی
relatie tussen zelfkennis en gezondheid