بخشش چیست و بخشنده کیست؟

بخشش: از ذهن تا وجود

بخشش و قضاوت دو روی یک سکه اند

(سلوکی از شکایت تا رهایی)

۱. مقدمه: واژه‌ای که کوچک فهمیده شد

بخشش، یکی از واژه‌هایی‌ست که بیشتر از آن‌که زیسته شود، درباره‌اش سخن گفته‌اند.

و شاید به همین دلیل، معنایش کوچک شده است.

اغلب مردم، گاهی حتی نخبه‌ها، آن را مترادف با ضعف، کوتاه‌آمدن یا فقدان توانایی انتقام می‌دانند. این برداشت، تصویر بخشش را تا حد یک «وظیفهٔ اخلاقی» یا «ابزار تسکین» تنزل می‌دهد؛ غافل از آنکه بخشش واقعی، نه تصمیمی است، نه تکلیفی، و نه چیزی که ذهن بتواند با زور به آن برسد.

در واقع، بخشش یک پروسهٔ زیسته است، نه ذهنی.

در بخشش زیسته، دیگر کسی برای بخشیدن تلاش نمی‌کند؛ زیرا چیزی برای بخشیدن باقی نمی‌ماند.

بخشش واقعی، خودبه‌خود رخ می‌دهد، همانند بارانی که از ابر می‌بارد: بی‌خبر، بی‌تظاهر، بی‌قضاوت.

این مقاله می‌کوشد خواننده را از درک رایج و ذهنی بخشش، به تجربهٔ زیسته و عمیق آن هدایت کند.

۲. بخشش ذهنی: وقتی بخشش در بندِ نفس است

بخشش ذهنی آن است که از ترس یا اخلاق زاده می‌شود، نه از آزادی.

ما می‌بخشیم چون آموخته‌ایم که بخشیدن کار خوبی است،

یا چون می‌ترسیم نبخشیدن ما را بیمار کند،

یا چون می‌خواهیم برتر جلوه کنیم.

اما نفس، استاد است در پنهان کردن نقشه‌هایش در لباس فضیلت.

حتی وقتی می‌بخشد، در واقع دارد تداوم می‌یابد.

ایگو می‌گوید: «ببخش تا آرام شوی»، یا «ببخش تا برتر شوی».

اما در هر دو حال، هنوز «من»ی در میان است که می‌خواهد نتیجه‌ای بگیرد.

در این نوع بخشش، ذهن همچنان درگیر قضاوت است:

چه کسی خطاکار بود؟ چه کسی محق؟ چه کسی باید توبه کند؟

حتی اگر ببخشد، بخششش حسابداری است؛ معامله‌ای پنهان میان اخلاق و غرور.

و مشکل این است که ذهن هیچ‌گاه واقعاً نمی‌بخشد،

زیرا ذهن با داوری زنده است.

او یک‌بار سیلی زد،

اما نفس، هزار بار آن را تکرار می‌کند.

۳. بخشش زیسته: رخدادی ورای فاعلیت ذهن

بخشش زیسته زمانی رخ می‌دهد که از سطح ذهن عبور کنیم

و به آگاهی‌ای برسیم که در آن هیچ «من»ی برای حساب‌کشی باقی نمی‌ماند.

در اینجا، بخشش نه تصمیم، بلکه رخداد است؛

نه نتیجهٔ اخلاق، بلکه ثمرهٔ آگاهی.

کسی که به اصل خویش متصل است،

دیگری را نیز بخشی از خود می‌بیند؛

و در این وحدت، جایی برای نبخشیدن باقی نمی‌ماند.

زیرا خطای او، بازتابی از ناآگاهی است، نه دشمنی.

بشنو از نی — نی یعنی نفس —

چون شکایت می‌کند،

چون از اصل خویش بریده است.

اگر نی از نیستان جدا نمی‌شد، آیا می‌نالید؟

شکایت انسان نیز از بریدگی او از خودش است.

وقتی دوباره به اصل بازگردد، شکایت می‌میرد،

و با مرگ شکایت، بخشش زاده می‌شود.

چنان‌که مولانا گفت:

خود همان بخشش که کردی بی‌خبر اندر نهان

می‌کند پنهان پنهان جمله افعال‌ها

۴. مصداق: بخشش در دل تعصب

فرض کنید کسی کتاب مقدس شما را در برابر چشمانتان می‌سوزاند،

یا نویسنده‌ای در رمانی، باورهای دینی شما را به تمسخر می‌گیرد.

واکنش ذهن (بخشش ذهنی)

خشم و غضبی مقدس سراپایتان را می‌گیرد. ذهن فریاد می‌زند:

«این توهین نابخشودنی است!»

شاید برای «رهایی از خشم» یا «بزرگ‌منشی اخلاقی»، بخواهید در ذهن خود او را ببخشید.

اما این بخشش، یک معامله است؛

میان اخلاق و غرور.

ذهن همچنان داور است:

«حق با من بود، او خطاکار بود. من می‌بخشم تا انسان بهتری باشم.»

در واقع، رنج هنوز زنده است، فقط لباس فضیلت پوشیده.

رنجِ تحقیر

اما این خشم از کجا می‌آید؟

در لایه‌ای ژرف‌تر، درد از آن است که به «شعور و هویت» شما حمله شده است.

ذهن می‌گوید:

«من سال‌ها با این باورها زیسته‌ام، این‌ها ستون فهم من‌اند. حالا یک نفر آن را به بازی گرفته!»

رنج اصلی، رنج تحقیر است؛

تحقیر منِ ذهنی که خود را با باورها یکی دانسته است.

فروپاشی هویت ذهنی

در عمق، این خشم واکنشی است به لرزش بنیان منِ ذهنی.

زیرا ایگو از مرگ خود می‌ترسد؛

هرچه به او بگویند «ببخش»، احساس نابودی می‌کند.

اما آگاهیِ ناظر، اگر آرام نگاه کند، می‌بیند:

آن فرد در جهل خود اسیر است،

و این منِ رنج‌دیده نیز در جهل دیگری.

هر دو قربانی ناآگاهی‌اند.

رخداد بخشش زیسته

در این لحظه، چیزی برای بخشیدن باقی نمی‌ماند.

چون دوگانگی فرو ریخته است.

آنچه باقی می‌ماند، نوری از شفقت است.

شفقتی که نمی‌گوید «می‌بخشم»،

زیرا رنجی نمی‌بیند که نیاز به بخشش داشته باشد.

۵. ریشهٔ نبخشیدن: ترس از رهایی

ایگو به نبخشیدن چنگ می‌زند،

زیرا از رهایی می‌ترسد.

هر ناشناخته‌ای برای او تهدید است.

او حتی رنج خود را می‌پرستد،

چون در آشنایی با رنج احساس امنیت می‌کند.

سود ثانویه رنج:

نبخشیدن، به ایگو اجازه می‌دهد در نقش قربانی باقی بماند و از همدلی و توجه دیگران تغذیه کند. رها کردن رنج، به معنای رها کردن این هویت دل‌چسبِ قربانی است، و اینجاست که ترس از ناشناخته‌ی "آزادی" ظاهر می‌شود.

نبخشیدن، نوعی بقاست؛

اگر ببخشد، تکیه‌گاهش فرو می‌ریزد.

تمام ساختار منِ ذهنی بر اساس «دیگری» بنا شده است؛

دیگری‌ای که باید خطاکار باشد تا من، محق بمانم.

بخشیدن یعنی فرو ریختن این بازی.

و تا زمانی که ایگو زنده است، بخشش واقعی ممکن نیست.

اما وقتی او را ببینی، بی‌قضاوت و در سکوت حضور

آرام می‌شود.

در اینجا، بخشش رخ می‌دهد،

بی‌آنکه کسی بخواهد آن را انجام دهد.

۶. خدای ذهنی و خدای حضور

ذهن، حتی خدا را نیز در قالب خودش می‌سازد:

خدایی قاضی‌گونه که پاداش می‌دهد و مجازات می‌کند.

در ژرفای روان، این تصویر، بازتاب همان پدر درونیِ داور و ترساننده است.

اما وقتی این تصویر ذهنی فرو می‌ریزد،

چهره‌ی دیگری از خدا آشکار می‌شود:

خدای حضور.

در حضور، نه پاداشی هست و نه تنبیهی.

فقط آگاهی است و عشق.

در آنجا، داوری خاموش می‌شود،

نه از سر اجبار،

بلکه چون دیگر نمی‌توانی داوری کنی.

زیرا هرچه می‌بینی، جلوه‌ای از کلّ است.

۷. از اخلاق تا توحید: بخشش به‌مثابه بیداری

بخشش در سطح ذهن، یک رفتار اخلاقی است؛

اما در سطح حضور، یک تجربهٔ توحیدی است.

در آن، مرزها فرو می‌ریزند:

من و او، ظالم و مظلوم، بخشنده و بخشوده‌شده یکی می‌شوند.

این همان توحید زنده است؛

توحیدی که از عبادت ذهنی، به زیستن در حضور بدل می‌شود.

در آن حال، نه قهر معنا دارد،

نه انتقام،

نه حتی بخشش.

زیرا همه چیز از چشم عشق دیده می‌شود؛

عشقی که نمی‌گوید «می‌بخشم»،

چون رنجی نمی‌بیند تا بخواهد ببخشد.

​۸. جمع‌بندی: رهایی خویش، نه لطف به دیگری

​بخشش حقیقی، هرگز لطفی به دیگری نیست.

​آن، رهاییِ خود ماست از زندان قضاوت و زنجیر شکایت.

​نبخشیدن، یعنی اصرار بر تکرارِ مداومِ گذشته در چارچوب ذهن.

بخشیدن، یعنی فروریختن آن چارچوب و اجازه دادن به اکنون تا زنده شود.

​بخشش یک «کردن» نیست؛

یک «شدن» است.

​شدن به آن آگاهیِ بی‌زمانی که در ذات خود،

از پیش همه چیز را بخشیده است.

​و در آن حضور ناب،

حتی واژهٔ بخشش هم از معنا می‌افتد.

​تنها آگاهی می‌ماند و وحدت.

،بخششِ ذهنی، پایان قضاوت نیست؛ اما بخششِ زیسته خودِ پایان قضاوت است.

قاسم سلطانی

Het taboe op uitgesproken leiderschap in de Nederlandse politiek:

Het taboe op uitgesproken leiderschap in de Nederlandse politiek:
een culturele en politieke analyse van gedragskenmerken

Inleiding

In Nederland gaat de keuze voor politieke leiders, en in het bijzonder de minister-president, verder dan louter programma’s en beleidskwesties. Er speelt een diepgaande culturele en symbolische dimensie mee. Leiderschap wordt niet enkel politiek beoordeeld, maar ook moreel; aan de hand van culturele normen over bescheidenheid, zelfbeheersing en sociale gelijkheid.

In een politieke cultuur die waarde hecht aan evenwicht en harmonie, wordt uitgesproken, direct en opvallend gedrag van leiders vaak met terughoudendheid en weerstand bejegend. Daarentegen krijgt het onuitgesproken type – rustig, bedachtzaam en minder expressief – doorgaans de voorkeur.

Deze gedragsdualiteit schept een stilzwijgend taboe binnen de politieke besluitvorming, waardoor een open discussie over deze dynamiek zelden plaatsvindt. Een sprekend voorbeeld is Geert Wilders en zijn partij PVV: ondanks hun aanzienlijke populariteit onder delen van het electoraat stuiten zij op impliciete afkeuring binnen de politieke elite.

Definities en kernbegrippen

De termen onuitgesproken type en uitgesproken type verwijzen naar twee gedrags- en persoonlijkheidstypen binnen de Nederlandse cultuur:

Het onuitgesproken type is introvert, terughoudend en gedempt in zijn expressie; gevoelens en overtuigingen worden niet openlijk getoond.

Het uitgesproken type daarentegen is expliciet, energiek en ongefilterd in communicatie en handelen.

Deze classificatie is geworteld in een cultuur die bescheidenheid en matiging hoog in het vaandel heeft staan. De partijleider die het duidelijkst dit laatste type belichaamt, Geert Wilders; staat daarom centraal in publieke en politieke controverse.

Culturele en filosofische achtergrond

De Nederlandse cultuur is diep doordrenkt van calvinistische waarden en het zogenaamde Poldermodel, dat samenwerking, consensus en het vermijden van individuele vertoning bevordert. De uitdrukking ‘Doe normaal, dan doe je al gek genoeg’ symboliseert deze voorkeur voor gewoon en bescheiden gedrag.

Volgens Hofstede’s culturele dimensies scoort Nederland laag op machtsafstand en hoog op consensus, wat verklaart waarom uitgesproken leiders als bedreigend worden ervaren. In zo’n context wordt zelfbeheersing niet alleen gewaardeerd, maar ook gezien als moreel juist.

Casestudy: Geert Wilders en de PVV

Geert Wilders vertegenwoordigt het uitgesproken type: zijn directe taal, sterke mimiek en uitgesproken standpunten over immigratie en islam plaatsen hem buiten de culturele norm van Nederlands leiderschap. Hoewel hij electorale successen boekt, blijft zijn kans op coalitievorming beperkt – niet louter door politieke verschillen, maar door een dieper cultureel taboe op opvallend leiderschap.

Zijn expressieve stijl benadrukt het contrast met de ingetogen traditie van bestuurders als Drees of Lubbers, die het beeld van de “nuchtere, redelijke leider” belichaamden.

Symbolisch contrast: het voorbeeld van de Nederlandse koning

Een treffend voorbeeld van de Nederlandse waardering voor bescheidenheid is het beeld van de koning die in eenvoudige kleding in de rij staat bij een shoarmatent in Rotterdam. Dit gebaar, ogenschijnlijk klein, symboliseert een diepgeworteld maatschappelijk ideaal: dat gezag zich toont door nabijheid, niet door verhevenheid.

Het contrast met het theatrale optreden van Wilders en zijn partij verklaart zo méér dan ideologische verschillen – het onthult de culturele grens tussen aanvaard en afwijkend gedrag.

De rol van de media

Ook de media spelen hierin een subtiele rol. Door hun nadruk op redelijkheid, beheersing en consensus bevestigen zij vaak onbewust het culturele ideaal van het onuitgesproken leiderschap. Wat als vanzelfsprekende neutraliteit lijkt, draagt zo bij aan het in stand houden van het taboe.

Televisiedebatten, talkshows en politieke commentaren spiegelen deze norm, waarbij uitgesproken gedrag snel wordt gekaderd als “te emotioneel” of “te persoonlijk”. De media fungeren daarmee niet als veroorzakers, maar als versterkers van een bredere culturele voorkeur – een echo van de calvinistische geest die nog altijd door het publieke leven waart.

Democratische en culturele spanningen

Binnen de Nederlandse democratie bestaat een delicate spanning tussen volkssoevereiniteit en culturele identiteit. Hoewel de wil van de kiezer bepalend is, ervaren uitgesproken leiders institutionele en elitaire druk om het politieke midden te behouden.

Deze spanning toont hoe de democratie niet enkel een systeem van stemmen is, maar ook een weerspiegeling van collectieve zeden. Het ideaal van gelijkheid en bescheidenheid beschermt de samenleving tegen extremen, maar kan tegelijk de ruimte voor authentieke expressie beperken.

Conclusie

Het taboe op uitgesproken leiderschap in Nederland weerspiegelt de diepgewortelde wens naar evenwicht, redelijkheid en bescheidenheid. Door dit taboe te onderzoeken, begrijpen we niet alleen de politieke cultuur beter, maar ook de morele reflex die eronder schuilgaat.

De vraag blijft of de Nederlandse democratie op lange termijn haar evenwicht kan behouden zonder ruimte te scheppen voor meer uitgesproken vormen van authenticiteit.
Democratie functioneert immers optimaal wanneer alle aspecten van de werkelijkheid erkend en besproken worden – ook wanneer dat betekent dat culturele taboes doorbroken moeten worden.

Ghasem Soltani

بی‌نیازی یک دروغ بزرگ – بخش دوم

بی‌نیازی یک دروغ بزرگ – بخش دوم

وقتی نیاز فطری برآورده نمی‌شود

بخش نخست را با این پرسش پایان دادیم:

اگر نیاز فطری برآورده نشود چه؟

اگر آغوش امنی نباشد، اگر هم‌نفسی روشن پیدا نشود، اگر نان و آب در دسترس نباشد، چه بر سر انسان می‌آید؟

نیازهای انسان سالم به دو دسته تقسیم می‌شوند:

۱. نیازهای فیزیولوژیک: غذا، آب، خواب، گرما و دیگر ملزومات بقا.

۲. نیازهای فطری و روان‌شناختی:

خودشناسی، خودمختاری و استقلال، شایستگی و توانمندی، ارتباطات سالم، عزت‌نفس، آزادی و رهایی، لذت و تفریح، خودشکوفایی، صلح درونی.

این نیازها، به‌ویژه در هرم مازلو، سلسله‌مراتبی ترسیم شده‌اند؛ اما همه‌شان در جان آدمی تنیده‌اند.

زخمِ سرکوب

وقتی نیازهای فطری سرکوب می‌شوند، پیامدهای آن در روان و تن و حتی در جامعه آشکار می‌گردد:

در روان: افسردگی، اضطراب، کاهش عزت‌نفس، پرخاشگری، انزوا، اختلالات خوردن، رفتارهای خودتخریبی.

در بدن: سردرد، مشکلات گوارشی، خستگی، بیماری‌های قلبی و حتی اختلالات تیروئید.

پیامدهای جمعی

سرکوب نیازهای فطری فقط فرد را زخمی نمی‌کند؛ جامعه را هم می‌سوزاند و اکو سیستم زندگی را بر هم می‌زند:

نفرت قومی و فرهنگی

دشمنی‌های مزمن

حتی جنگ و ویرانی

هر ترس، هر خشم، هر نفرت، نشانه‌ی فاصله گرفتن ما از فطرت خویش است.

چرا نیازهای فطری اغلب برآورده نمی‌شوند؟

پاسخ در طرحواره‌ها و زخم‌های عاطفی نهفته است: استحقاق، دلبستگی ناایمن، سوءظن، شرم و نقص.

این زخم‌ها، چشمه‌ی زلال نیاز را گل‌آلود می‌کنند.

انسانی که عزت‌نفس ندارد در دام های گوناگونی از جمله شرم و نقش گرفتار است، برای جبران به مکانیسم‌های دفاعی ناسازگار رو می‌آورد: غرور، دروغ، تحقیر دیگران، دشمنی، خودشیفتگی.

اینجا است که نیاز فطری به نیاز "نفس" بدل می‌شود و انسان به بیماری ازخودبیگانگی و الیناسون دچار می‌گردد.

مولانا این را با زبان نی گفت:

بشنو از نی چون حکایت می‌کند

از جدایی‌ها شکایت می‌کند.

این بیگانگی، نیازهای کاذب برای جبران نیازهای حقیقی تولید می‌کند:

نیاز به تحقیر و توهین، نیاز به برتری طلبی، نیاز به دروغ و ترفند، نیاز به بازی های روانی، نیاز به نفرت و کینه و انتقام،

جایگزین نیازهای سالم فطرت و طبیعت انسان شده و انسان را از تجربه‌ی وجودی خود حقیقی باز می‌دارند.

اما اینجا حکمت تائو فریاد می‌زند:

آن‌کس که کوه را ویران می‌کند،

در حقیقت خود را ویران کرده است.

راه بازگشت

چه باید کرد؟ تنها یک راهکار کار می‌کند: خودشناسی.

گوهر خود را هویدا کن کمال این است و بس

خویش را در خویش پیدا کن کمال این است و بس

بازشناخت مرز میان نیاز فطری و نیاز نفس

شناسایی طرحواره‌ها و درمان آن‌ها با روان‌شناسی و روان‌درمانی

آموختن زبان احساسات و سواد هیجانی

خودشناسی، نه فقط راه فردی، بلکه وظیفه‌ی جمعی ماست.

نیاز انسان، نیاز طبیعت

نباید فراموش کرد: نیازهای فطری فقط نیاز انسان نیستند، بلکه نیاز طبیعت نیز هستند.

نیازی دوطرفه که میان انسان و هستی جاری است.

پس با طبیعت نجنگ.

مولانا گفت:

کین طلب در تو گروگان خداست

زانک هر طالب به مطلوبی سزاست

و با بیت دیگر تکمیل کرد:

تشنگان گر آب جویند از جهان

آب جوید هم به عالم تشنگان

همان‌گونه که رود به دریا نیاز دارد، دریا نیز به رود محتاج است.

گیتا نیز گفت: نیاز، نبضِ هماهنگی با هستی است، نه نشانهٔ نقص.

و اینچنین، دروغِ بی‌نیازی می‌رُمَد؛

آن‌گاه که بفهمی تشنگی‌ات، ندای آب است که در تو جاری می‌شود،

و گرسنگی‌ات، دست‌های زمین است که تو را به زندگی می‌خواند.

فقط درخت نیست که به آب نیاز دارد، آب نیز نیازمند زمین است.

نیاز به بی نیازی بزرگترین نیاز است.

آیا می‌توانی تصور کنی

خورشیدی که بگوید: من به تابیدن نیاز ندارم؟

یا اقیانوسی که ادعا کند: من به موج نیاز ندارم؟

پس چگونه تو،

که پیوندت با هستی از این پیوندها ژرف‌تر است،

می‌توانی نیازت را انکار کنی؟

سرکوب نیاز فطری، مانند بستن چشمه‌ای است که در نهایت، یا سنگ را می‌شکافد یا زمین را فرومی‌ریزد.

وقتی این طلب به نیاز نفس تقلیل می‌یابد، طبیعت نیز با پژواک خشونت و بیماری پاسخ می‌دهد.

این جهان کوه است و فعل ما ندا

گیتا نیز نیاز فطری را "واجبِ الهی"می‌داند.

تائو آن را "تنفسِ کیهان" در انسان.

این دو با هم فریاد می‌زنند: نیازت را بکُش، هستی را کشته‌ای!

پس این حقیقت را فریاد بزنیم:

بی‌نیازی مطلق، خیانتی است به زندگی!

نیاز فطری:

_نوازش دست خداوند بر چهره آدمی است

_نغمه‌ای است که هستی در گوش جان می‌خواند

_پلی است بین خاک و افلاک

آنگاه که نیازت را می‌پذیری:

نه فقط خودت، که تمام عالم را در آغوش گرفته‌ای

نه فقط زنده‌ای، که زندگی را بخشیده‌ای

نه فقط انسان‌ای، که انسانی‌ت را به کائنات هدیه داده‌ای.

آیا می‌توانی صدای نیازت را بشنوی؟

که همان صدای زمین است

که همان آواز آسمان است

که همان زمزمه ابدیت در سینه‌ات است...

نیاز را قربانی نفس کردن، اختلال در سلامت روان است.

پایان این بخش:

اما این دو بخش تنها نیمی از حقیقت بود.

در بخش سوم خواهیم کاوید:

چگونه نیازهای جعلی، زخم‌های تحقیر شدهٔ روان را می‌پوشانند؟

چرا انسانِ آزرده، نیاز به تحقیر دیگران را پرورش می‌دهد؟

و این پرسش بنیادین:

چگونه می‌توان نیازهای نفس را به نیازهای فطری بازگرداند؟

قاسم سلطانی

دکان وجود

دکان وجود

مولانا هشدار داده بود:

به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد.

شکر یعنی سرمایه‌ی ناب درونی: آزادی، شادی، خرد، صداقت و نیروی زندگی. هر کسی، هر چه دارد، از همین سرمایه به تو عرضه می‌کند.

اگر دکانش "فقط" زهر دارد و گوهر ندارد که بفروشد، او زهر فروش است.

اگر دکانش تاریک و سیاه‌چاله است، حتی نور تو را می‌گیرد؛ نه از بدی، از گرسنگی. تاریکی‌اش به روشنایی تو نیاز دارد و اگر مراقب نباشی، یک روز خودت هم خاموش می‌شوی.

اما اینکه پای در کدام دکان می‌گذاری، فقط به جنس کالای او مربوط نیست. اگر تشنه باشی، حتی آب گل‌آلود را هم به جای آب زلال می‌نوشی.

دکان داریم تا دکان

دکان وجود آدمی، نه چهار دیواری است و نه سقفی محدود؛ بازاری است پررونق از اندیشه‌ها، عواطف و انرژی‌ها.

دکان یکی مثل اقیانوس است: بی‌کران، عمیق، زنده و پر از جریان.

دکان دیگری مثل مرداب است: بسته، بدون جریان، و هرچه در آن بیفتد، آرام‌آرام پوسیده می‌شود.

دکان یکی با تو رشد می‌کند، دکان دیگری با تو می‌پوسد.

دکان برخی چون درخت خرماست:

سایه‌اش خنک، ثمرش شیرین، حتی تنه‌اش پناهگاهی است برای رشد دیگران. هر چه از او بگیری، زندگی‌ات را می‌افزاید.

اما دکان عده‌ای مانند گیاهان سمی است؛ مجاورت با آنان نه تنها باروری‌ات را می‌خشکاند، که ریشه‌هایت را نیز می‌سوزاند.

پس همنشین را چون درختی برگزین که چهار فصل شکرش را بی‌منّت به تو می‌بخشد.

پیش از آنکه صندلی‌ات را کنار کسی بگذاری، نگاه کن که قفسه‌های وجودش چه دارند.

اگر درونش قفل است و آزادی را تجربه نکرده، دیر یا زود آزادی تو را هم قفل خواهد زد.

اگر شاد نیست و خوشبختی درونش خانه نکرده، شادی تو را هم در انبار غم خود پنهان می‌کند.

اگر در لحظه‌ی اکنون زندگی نمی‌کند، تو را هم از اکنون می‌رباید و در دیروز و فردای بی‌ثمر سرگردان می‌کند.

اگر بی‌انرژی و بی‌سوخت است، تو را به ایستگاه خاموشی می‌کشاند.

این‌ها شعار نیست، روان‌شناسی ناب است. علم امروز به آن اثر سرایت هیجانی می‌گوید: حالت درونی انسان مثل بخار در اتاق مشترک پخش می‌شود. نه می‌توان جلویش دیوار کشید، نه بی‌اثر ماند.

کسی که تهی است، حتی اگر نخواهد، از سرمایه‌ی روانی تو برمی‌دارد تا زنده بماند.

و کسی که پُر است، بی‌آنکه بخواهد، تو را هم سیراب می‌کند.

مولانا در همان شعر گفت:

نه هر بحری گهر دارد، نه هر چشمی نظر دارد

پس قبل از آنکه دل بر کسی بسپاری، ببین که در عمقش اقیانوس و مروارید هست یا فقط موجی گذرا.

رابطه درمان نیست؛ آینه است. کمبود را درمان نمی‌کند، بلکه آن را درشت‌تر و نزدیک‌تر نشان می‌دهد. این آگاهی تو را آماده می‌کند تا انتخابی آگاهانه داشته باشی.

هم‌نشین آگاه، در کنار تو شکرش را تقسیم می‌کند. هم‌نشین تهی، ناخواسته شکر تو را برمی‌دارد.

پس اگر قرار است روزی کنار کسی بنشینی، به دکانش سرک بکش.

نه برای قضاوت، بلکه برای آگاهی.

تا وقتی سهمت را از زندگی می‌گیری، شکر باشد، نه گرد و خاک.

دکان عمیق‌تر: منِ ذهنی و نفس

مولانا هشدار می‌دهد:

هر کجا نوحه کنند آنجا نشین

زانک تو اولیتری اندر حنین

حتی اگر همه غم و حسرت بخورند، تو حق داری کنار نوحه و منفی‌بافی ننشینی.

نفس نوحه‌خوان، شادمانی و روشنایی تو را می‌بلعد. هرگاه با دکان نفس همنشینی کنی، حتی دکان دیگران که پر از نور و شکر است، اثر نمی‌گذارد؛ چون نوحه نفس، انرژی تو را جذب می‌کند و روشنایی‌ات را کم‌سو می‌کند.

فقط از خودت بپرس:

تو در دکان زهر فروش چکار می‌کنی؟

دکاندار که دعوتت نکرده، پس چرا رفتی؟

و اگر رفتی، چرا ماندی؟

این نکته را همواره به یاد داشته باش:

همیشه دکاندار و دکان را انتخاب کن که شکر و نور دارد، تا زندگی‌ات به روشنایی و شادی آغشته شود.

انتخاب دکان، گام اول

گام دوم: ما خود در دکان وجودمان چه چیزی برای عرضه داریم؟

شکر فروش باشیم، سپس شکرِ وجود را نه انبار کنیم، نه تباه؛ بلکه ببخشیم.

بی‌منّت، بی‌منتظر.

قاسم سلطانی

بی‌نیازی یک دروغ بزرگ – بخش اول

بی‌نیازی یک دروغ بزرگ – بخش اول

خواستن و نخواستن
تفاوت نیاز فطری با نیاز نفس

مقدمه

در این نوشته، دو واژه کلیدی داریم:

نیاز فطری، خواسته‌ای که از سرچشمهٔ زلال وجود برمی‌خیزد؛ نیاز به عشق، امنیت، معنا و رشد. این نیازها، ذاتاً آلوده نیستند و ریشه در ماهیت انسان دارند.

نیاز نفس، عطشی که از زخم‌ها، ترس‌ها و طرحواره‌های زخمی برمی‌خیزد؛ کمبودمحور، کنترل‌گر و سیری‌ناپذیر.

انسان بی‌نیاز یا انسان مُرده؟

انسانی که هیچ نمی‌خواهد، یا مرده است یا از درون مرده.
بی‌نیازی مطلق، نه فضیلت، که نام دیگر خاموشی حیات است.

در برخی از آموزه‌های معنوی، سوءبرداشتی خطرناک رخ داده:
«خواستن ضعف است، نیاز اسارت است، و کامل آن است که چیزی نخواهد.»
این جمله در ظاهر رنگ رهایی دارد، اما در باطن، زهر خاموش‌کنندهٔ عطش زندگی است.

مولانا هشدار داده بود:

کین طلب در تو گروگان خداست
زانک هر طالب به مطلوبی سزاست
جهد کن تا این طلب افزون شود
تا دلت زین چاه تن بیرون شود

زنده بودن یعنی پیوسته طلب کردن: طلب عشق، طلب معنا، طلب امنیت، طلب آغوشی امن.
وقتی این طلب مقدس با برچسب «وابستگی» یا «مهرطلبی» سرکوب شود، قلب‌ها به جای شکوفایی، به بیابانی خاموش بدل می‌شوند.

فصل اول – نیاز فطری: ذات زندگی

نیاز فطری از سرچشمه‌ای پاک می‌جوشد؛ ریشه در جان دارد و در همهٔ فرهنگ‌ها و زمان‌ها یکسان است:

نیاز به عشق و صمیمیت

نیاز به امنیت و آرامش روانی

نیاز به رشد و معنا

نیاز به آفرینش و اثرگذاری

مولانا گفت:

تشنگان گر آب جویند از جهان
آب جوید هم به عالم تشنگان

این بیت تنها یک تصویر شاعرانه نیست؛ یک قانون زنده است. همان‌طور که تشنه به سوی آب می‌رود، آب نیز به سوی تشنه روان است. نیاز فطری پلی است میان آفریده و آفریننده، میان انسان و سرچشمهٔ هستی.
پاسخ دادن به این نیاز، زنجیر نیست؛ نردبانی است برای بالا رفتن از چاه تن.

فصل دوم – نیاز نفس: اسارت در قفس کمبود

نیاز نفس از مرکز نورانی فطرت نمی‌جوشد، بلکه از زخم‌های کهنه، ترومای عاطفی و فرهنگ معیوب برمی‌خیزد.
این نیازها کمبودمحورند:

آرامش و هویت را به تحققشان گره می‌زنند.

افراطی و سیری‌ناپذیرند، با اضطراب همیشگی همراهند.

برای رسیدن به خواسته، آزادی خود و دیگران را قربانی می‌کنند.

نمونه‌ها:

نیاز مزمن به تأیید و تحسین

نیاز به سلطه یا تحقیر دیگران

نیاز به دشمنی، فریب یا برتری‌طلبی

این عطش‌ها هرگز سیر نمی‌شوند، چون از وفور نمی‌آیند، از کمبود می‌آیند.

فصل سوم – مرز تشخیص

آیا خواسته‌ات از وفور می‌آید یا از کمبود؟
نیاز فطری حتی اگر برآورده نشود، کرامتت را نمی‌گیرد.
نیاز نفس، حتی اگر برآورده شود، آرامت نمی‌کند.

انسانی که نیازهای فطری خود را می‌شناسد، می‌تواند هم عاشق باشد و هم آزاد.
اما کسی که نیاز نفس را با نیاز فطری اشتباه بگیرد، یا اسیر کمبودها می‌شود یا عطش زندگی را خفه می‌کند.

فصل چهارم – خیانت فرهنگی: بی‌نیازی به‌عنوان فضیلت دروغین

در بسیاری از عرفان‌های بدفهمیده، بی‌نیازی مطلق تا حد آرمان غایی بالا رفته است.
نتیجه این سوءبرداشت:

صمیمیت به گناه بدل می‌شود.

زبان احساسات خاموش می‌گردد.

خودجوشی جای خود را به خودسانسوری می‌دهد.

جامعه به جزیره‌هایی سرد از انسان‌های تنها تبدیل می‌شود.

مثال روزمره:

جوانی که از ترس «مهرطلب» خوانده شدن، پیام محبت‌آمیز نمی‌فرستد.

مادری که از ترس «وابسته کردن فرزند»، هرگز او را در آغوش نمی‌گیرد.

دوستی که در مهمانی به جای بغل کردن، فقط سری تکان می‌دهد، چون می‌ترسد به ضعف متهم شود.

بی‌نیازی مطلق، انکار بخشی از ماهیت انسانی است.
خودشناسی اصیل، نه سرکوب نیاز که پالایش نیاز را تعلیم می‌دهد.

فصل پنجم – مسیر بازگشت به نیاز سالم

راه بازگشت آغاز می‌شود از:

۱. خودشناسی – تفکیک بین خواسته فطری و خواسته نفس.

۲. مواجهه با زخم‌ها – درمان طرحواره‌ها و ترومای عاطفی.

۳. سواد هیجانی – آموختن زبان ابراز احساسات، بی‌آنکه اسیر مطالبه‌گری یا ترس از قضاوت شویم.

انسان بدون نیاز، انسان نیست.
آنکه ادعای بی‌نیازی دارد، یا خودش را نمی‌شناسد یا پیش از مرگ، از درون مرده است.

اما پرسش بزرگ هنوز باقی است:
اگر نیاز فطری برآورده نشود چه؟
اگر آغوش امن پیدا نشود، اگر آب و نان نباشد، اگر هم‌نفس روشن پیدا نکنیم چه؟

پاسخ به این سؤال، مرز میان شکوفایی و پژمردگی را تعیین می‌کند.
و این، آغاز بخش دوم است…

قاسم سلطانی

عقل غنی‌سازی‌شده

عقل غنی‌سازی‌شده

مقدمه

عقل، تنها انباری از داده و تجربه نیست.

انباشتن اطلاعات به معنای عاقل بودن نیست. در دنیایی که حجم داده‌ها و اطلاعات روزبه‌روز افزایش می‌یابد، تمایز میان «بیشتر دانستن» و «عاقل بودن» اهمیت ویژه‌ای دارد.

تصور کنید دانشمندی با انبوهی از داده‌ها دربارهٔ عشق تحقیق می‌کند، اما هرگز عاشق نبوده است.

اگر اطلاعات برابر با عقل بود، هوش مصنوعی از همه عاقل‌تر بود، در صورتی‌که هوش مصنوعی فاقد عقل است، زیرا عقل با شهود و علم حضوری سر و کار دارد.

اگرچه فناوری‌های نوین دسترسی ما را به داده‌ها آسان‌تر کرده‌اند و به کمک عقل آمده‌اند، اما عقل حقیقی فراتر از جمع‌آوری صرف اطلاعات است. عقل یک نیروگاه درونی‌ست که اگر با ناخالصی‌ها و افکار سطحی تغذیه شود، خروجی‌اش نور و گرمای واقعی نخواهد بود؛ بلکه نیازمند پالایش و تامل است.

ما اغلب از «عاقل بودن» تصویری کسل‌کننده و محافظه‌کارانه داریم؛ گویی عقل یعنی انباشتن قواعد، محاسبه‌های سرد و دوری از خطا. اما عقل خالص، زنده، خلاق و به قلب متصل است؛ عقل ناب، هم‌نشین عشق است.

همه ما انرژی داریم. احساسات، تصمیم‌ها و خیال‌ها از این انرژی تغذیه می‌کنند. این انرژی وقتی به عقل می‌رسد، بسته به میزان پالایش، یا به حکمت تبدیل می‌شود یا به غرور، قضاوت و دشمنی.

بخش نخست: عقل، راکتور درونی

معدن ذهن: استخراج طلای خرد

ذهن انسان مانند سنگ معدنی است که در دلش هم فلز گرانبهاست و هم ناخالصی و خاک. عقل همان فلز ناب است، اما بیرون کشیدن و تصفیه آن نیازمند خودشناسی است.

اگر من‌های ذهنی، خرافه‌ها، طرحواره‌های معیوب و باورهای تحمیلی را از عقل جدا نکنیم، ناخالصی‌ها فرمان را در دست می‌گیرند و نتیجه عقل جزئی و ظاهری خواهد بود؛ پر از استدلال اما تهی از بینش.

غنی‌سازی عقل یعنی زدودن رسوبات ترس، کینه، خودبینی و کوتاه‌نگری. این پالایش با مطالعه صرف به دست نمی‌آید؛ بلکه با خودشناسی، روبه‌روشدن بی‌رحمانه با ضعف‌ها و اتصال به حقیقت زنده ممکن می‌شود.

بخش دوم: نشانه‌های عقل غنی‌نشده

عقل غنی‌نشده معمولاً پرصداست؛ مدام قضاوت می‌کند، پیش‌داوری دارد و به جای تحلیل عمیق، واکنش‌های تکانشی نشان می‌دهد.

نشانه‌های آن:

غرور و تکبر، مانند زنگ‌زدگی روی فلز

بازی‌های روانی و پنهان‌کاری، مانند لایه‌ای خاک که نور را می‌پوشاند

تنگ‌نظری و عدم رواداری، همچون دیواره‌های ضخیم اطراف راکتور که جلوی انتشار نور را می‌گیرند

حسادت، خشم، ترس و نگاه طلبکارانه به جهان

این‌ها همه انرژی را می‌بلعند و مانع می‌شوند که عقل درخشش خود را به زندگی ببخشد.

بخش سوم: بازگشت به عقل خالص

پالایش عقل جرئت می‌خواهد؛ همان‌قدر که پالایش عشق.

باید طرحواره‌های به ارث رسیده را به چالش کشید، نقاب‌های نفس را برداشت و با ذهنی عریان به حقیقت نگاه کرد.

عقل غنی‌سازی‌شده نه خشک است و نه بی‌احساس؛ بلکه به جای اسارت در هیجان‌های کور، آن‌ها را هدایت می‌کند. به جای بستن درها، فضا می‌آفریند. به جای محافظه‌کاری بیمارگونه، شجاعت دارد.

عقل خالص، همچون آینه است که هر چه هست را بدون تحریف نشان می‌دهد؛

مانند رودی که هم عمق دارد و هم جریان، نه برکه‌ای راکد که می‌پوسد و نه سیلابی ویرانگر.

می‌تواند آتش خشم را به گرمای محبت تبدیل کند و ترس را به نقشه‌ای برای حرکت.

این عقل، باغبانی است که هرس کردن را بلد است اما هرگز ریشه‌ها را قطع نمی‌کند.

چگونه عقل را غنی‌سازی کنیم؟

خودشناسی، پیش از هر دانشی

شستن ذهن از کینه‌ها و پیش‌داوری‌ها

مواجهه با ترس‌ها، نه فرار از آن‌ها

یادگیری شنیدن، پیش از سخن گفتن

اتصال به عقل کل، از راه شهود و تجربه‌ی بی‌واسطه

عقل اگر غنی‌سازی شود، نه فقط برای تصمیم‌گیری که برای زندگی کردن به‌کار می‌آید و همه حق دارند عقل خالص را تجربه کنند.

هشدار نهایی:

عقل ناخالص، اتمی است که درون انسان منفجر می‌شود؛ ابتدا اندیشه را کدر می‌کند، سپس احساس را بیمار و سرانجام تعادل روان را می‌گیرد.

این انفجار می‌تواند به جنون، رفتارهای کور و ویرانی بینجامد.

عقل پالایش‌نشده دشمن خاموش است؛ اگر به آن نپردازی، روزی به شکل دیوانگی یا خشونت همه‌چیز را می‌بلعد.

عقل ناخالص، اتمی است که در درون می‌ترکد و ویران می‌کند؛ اما عقل پالایش‌شده خورشیدی است که هرگز غروب نمی‌کند.

برخی عقل‌ها اسیرند، برخی پرواز می‌کنند. انتخاب با ماست که نیروگاه درونمان را به انفجار بسپاریم یا طلوعی بی‌پایان.

قاسم سلطانی

@soltanighasem

بوسه‌های غنی‌سازی‌شده

بوسه‌های غنی‌سازی‌شده

مقدمه

بعضی عشق‌ها که در نگاه اول گرم و انسانی‌اند، وقتی خوب نگاه می‌کنی، چیزی جز یک الگوی تکرارشونده نیستند؛ تقلیدی از عشق‌هایی که والدین، جامعه یا تاریخ، به شکل ناتمام یا تحریف‌شده تجربه کرده‌اند و حالا نوبت ماست که آن‌ها را "ادامه دهیم"، بی آن‌که بفهمیم آیا این عشق، اصلاً مال ما هست یا نه؟

این نوشته، تلاشی‌ست برای بازگرداندن عشق به لحظه‌ی اکنون، به تجربه‌ای زنده، خالص، و نه یک کپی قدیمی. اگر عشق درمان است، باید آن را از نو غنی‌سازی کنیم. عشق را از هیچ‌کس دریغ نکنیم. همه حق دارند عشق غنی‌سازی‌شده را تجربه کنند.

بخش نخست: عشق، راکتوری درونی

عشق مانند اورانیوم. در ذات خود حامل انرژی عظیمی‌ست؛ اما این انرژی، بسته به غلظت و میزان پالایش، می‌تواند زندگی‌بخش یا ویران‌گر باشد. ما در جهانی زندگی می‌کنیم که کلمه‌ی "عشق" هزار بار تکرار شده، اما کمتر کسی آن را غنی‌سازی کرده است.

غنی‌سازی، یک فرآیند پیچیده و زمان‌بر است. تو ناگهان "عاشق خوب" نمی‌شوی. باید خودت را پالایش کنی، باورهایت را تصفیه کنی، طرحواره‌ها را بشناسی، نقاب‌ها را برداری، و در دل شعله‌ی تجربه بسوزی. درست مانند راکتوری که تنها با اورانیومِ درست‌غنی‌شده می‌تواند انرژی سالم تولید کند.

در این مسیر، باید مواظب ناخالصی‌ها بود. غرور، سوءظن، بازی‌های روانی، خرافه‌ها، طرحواره‌های معیوبِ به ارث رسیده، همه مانند خاک و زباله‌هایی هستند که در دل ماده‌ی خامِ عشق پنهان شده‌اند و نمی‌گذارند نور از آن بیرون بزند.

بخش دوم: بوسه‌های از پیش برنامه‌ریزی‌شده

آیا هر عشقی، عشق است؟ آیا آنچه من "دوست داشتن" می‌نامم، واقعاً تجربه‌ی زنده‌ی من است، یا صرفاً کپیِ تحمیلیِ تجربیات والدین، جامعه، دین، یا فرهنگ؟

تحمیل باورها و طرحواره‌ها به فرزندان، آن‌ها را از تجربه‌ی زنده و آزادانه‌ی عشق محروم می‌کند. ما اغلب عشق را در قالب‌های تاریخی و بین‌نسلی دفن کرده‌ایم. فرزندان، سبک زندگی دست دوم را زندگی می‌کنند، و عشق را نه به شکل زنده و شهودی، بلکه با فرمول‌هایی از پیش نوشته شده تجربه می‌کنند.

و این عشق‌های نسخه‌برداری‌شده، طعمی ندارند. مثل غذایی مانده، مثل لبخندی تمرینی، مثل بوسه‌ای بی‌روح.

من دیده‌ام کسانی که درگیر اختلالات شخصیتی یا باورهای خرافی‌اند، حتی از لمس و بوسه‌ای عاشقانه هم لذت نمی‌برند. چون ذهن آن‌ها پر است از تفسیر، از کنترل، از ترس. در حالی که یک فرد معصوم، فقط با دیدن یک لحظه‌ی پر از عشق، می‌تواند به وجد برسد.

فرد معصوم از انگشت کوچک پای یار لذتی استخراج می‌کند که فرد ناخالص، از زیباترین زنان یا بیشترین دارایی‌ها ناتوان است.

بخش سوم: بازگشت به خلوص، بازگشت به طعم

عشقِ خالص، نیاز به جسارت دارد. جسارتِ روبه‌رو شدن با ناخالصی‌ها، با طرحواره‌ها، با ترس‌ها. و نیاز به شهامت برای تجربه کردن چیزی بی‌نقشه، بی‌پیش‌فرض، بی‌الگو.

بوسه، وقتی از ذهن عبور نکرده باشد، بوسه است. وگرنه فقط نمایی از بوسه است؛ چیزی شبیه آن، اما بی‌طعم.

بوسه‌های غنی‌سازی‌شده، بوسه‌هایی هستند که از فیلتر خلوص گذشته‌اند. در آن‌ها نه سلطه هست، نه ترس، نه بازی. فقط حضور هست.

بیایید عشق را از نو بفهمیم، از نو بسازیم، از نو ببوسیم. بوسه‌های غنی‌سازی‌شده، آینده‌ی انسان‌اند.

عشق، درمان است. اگر خالص باشد. و همه حق دارند عشقِ خالص را تجربه کنند.

چگونه عشق غنی سازی شده را تجربه کنیم؟

حیلت رها کن عاشقا؛ دیوانه شو، دیوانه شو.

و اندر دل آتش درآ؛ پروانه شو، پروانه شو.

هم خویش را بیگانه کن، هم خانه را ویرانه کن،

وآنگه بیا با عاشقان هم‌خانه شو؛ هم‌خانه شو.

رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها،

وآنگه شراب عشق را پیمانه شو؛ پیمانه شو.

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان

قاسم سلطانی

@soltanighasem

وقتی پادشاه نشدم، تخریب را انتخاب کردم

وقتی پادشاه نشدم، تخریب را انتخاب کردم

عیب‌جویی، مغالطه، و ریشه‌های خاموشی ما

مقدمه

این نوشته، درباره‌ی کسانی‌ست که هنرشان نه ساختن، که مخالفت‌کردن است. کسانی که وقتی نمی‌توانند چیزی بیافرینند، به ویران‌کردن آن‌چه دیگران می‌سازند، دل خوش می‌کنند.

کسانی که به‌جای نگریستن به درون، چشم به عیب دیگران دوخته‌اند؛ آن‌ها که تحقیر دیگری را مرهمی برای زخم‌های ناپیدای خود ساخته‌اند.

در این جستار، از مثال‌هایی استفاده می‌کنم که شاید سیاسی یا جهت‌دار به‌نظر برسند؛ اما نیت من تمرکز بر یک فرد یا جناح نیست. این مثال‌ها تنها ابزاری‌اند برای شناخت پدیده‌ای عمیق‌تر: ستیزه‌جویی مزمن، تمسخر، و میل به خاموش‌کردن صداهای متفاوت.

این یک دعوت است؛ دعوتی به تأمل، نه قضاوت.

پرسشی‌ست که به درون برمی‌گردد:

«آیا این صدای تمسخر، این بی‌اعتمادی، این میل به تحقیر، در من هم هست؟»

زیرا این پدیده، فقط در صحنه‌ی سیاست نیست؛

در خانواده هست، در محیط کار، در خیابان، حتی در تنهاییِ ما.

در چنین فضایی، صدای تمسخر، بی‌اعتمادی، و میل به تحقیر، از سیاست فراتر می‌رود و به بخش‌هایی از شخصیت ما راه پیدا می‌کند.

ضدیت و ستیزه‌جویی مزمن، تنها یک کنش سیاسی یا اجتماعی نیست؛

در بسیاری از موارد، این رفتار، بازتاب اختلال‌های عمیق‌تری‌ست در شخصیت.

این را می‌توان "اقتصاد روانی تخریب" نامید: سازوکاری که در آن، فرد به جای سرمایه‌گذاری روی رشد خود، انرژی‌اش را صرف نابودی دیگران می‌کند؛ نه از سر قدرت، بلکه از جایی که تخریب، آسان‌تر از ساختن به نظر می‌رسد. چنین رفتاری، اغلب ریشه در ترس از ناکامی یا شرم درونی دارد.

در ادامه، به این خواهیم پرداخت که چگونه مغالطه‌ها، واکنش‌ها، و قضاوت‌های تند ما، می‌توانند ریشه در زخم‌های کهنه‌ی روان داشته باشند، زخم‌هایی که ما را نه به قهرمان، که به ویران‌گرِ هر امیدی بدل می‌کنند.

زنی را به یاد دارم که سال‌ها با عروسش جنگید، نه برای اصلاح، نه برای عدالت، بلکه برای آن‌که وجودش معنا بیابد در سایه‌ی یک دشمنی.

کسی را می‌شناسم که ضدیت با سیگار، ضدیت با دین، با قوم، با حزب، با پدر، با فرزند... شده بود تمام هویت‌اش.

و دیگری، با مردی که برخاسته بود، نه برای فرمان‌روایی، بلکه برای آن‌که دست‌کم پدری کند برای ملتی بی‌پناه.

در بسیاری از گفت‌وگوهای روزمره، آن‌چه جاری‌ست، نه جست‌وجوی راه‌حل است، نه امیدی برای ساختن.

بلکه صدایی‌ست که در پوشش «انتقاد» می‌آید، اما با طعم تمسخر و نیتِ خاموش‌کردن.

مردی می‌خواهد طرحی بیاورد، زنی می‌خواهد امیدی ببخشد، کسی می‌خواهد برخیزد…

اما پیش از آن‌که سخنشان شنیده شود، تیرهایی از تمسخر و تحقیر بر آن‌ها فرود می‌آید.

نه برای اصلاح، که برای خفه‌کردن صدا.

مغالطه‌هایی که بر زبانمان جاری است

در میدان ذهن و زبان ما، مغالطه‌ها خانه کرده‌اند:

مغالطه‌ی ارزیابی یک‌طرفه

تنها ضعف‌ها دیده می‌شوند، بی‌آن‌که تلاشی برای دیدن نیت یا امکان اصلاح صورت گیرد.

مغالطه‌ی مسموم‌کردن چاه

پیش از آن‌که کسی دهان بگشاید، برچسب‌ها روانه می‌شوند: «وابسته»، «ساده‌لوح»، «خائن»، «نمایشی»…

مغالطه‌ی حمله به شخص

ایده کوبیده نمی‌شود، بلکه صاحب ایده کوبیده می‌شود.

حتی اگر آن شخص، تنها امیدی باشد که برخاسته است.

اما چرا چنین می‌کنیم؟

چرا عادت کرده‌ایم در جایگاهِ عیب‌جو و ستیزه‌گر بمانیم؟

چرا وقتی کسی برمی‌خیزد، ما به‌جای همراهی، سنگ می‌اندازیم؟

پاسخ، تنها در تاریخ یا حکومت‌ها نیست.

پاسخ در روانِ زخمیِ ماست؛

در ذهن‌هایی که با طرحواره‌های ناسازگار بزرگ شده‌اند، بدون آن‌که بدانند.

طرحواره‌ی نقص و شرم

«من کافی نیستم… پس دیگران هم نباید کافی باشند.»

اگر کسی برخیزد، عقده‌های پنهان ما فوران می‌کند.

بلندای او، کوتاهی ما را فاش می‌سازد.

طرحواره‌ی بازداری هیجانی

ترس از شور، ترس از امید.

وقتی دیگری به روشنی سخن می‌گوید، ما سایه‌ی سرکوب‌شده‌ی خود را در آینه می‌بینیم… و می‌رانیمش.

طرحواره‌ی منفی‌گرایی و بدبینی

همه‌چیز بد است، همه فریب‌کارند، همه حرکت‌ها «شوی تبلیغاتی» است.

آن‌قدر فضا را تیره می‌کنیم که حتی کورسویی هم بی‌فایده به‌نظر می‌رسد.

طرحواره‌ی استحقاق و معیارهای سخت‌گیرانه

«فقط یک قهرمان بی‌نقص شایسته‌ی حمایت است»

و چون چنین کسی وجود ندارد، هیچ‌کس سزاوار نیست.

آن‌که برخاست، و آن‌که خندید

در این میان، مردی برخاست.

نه ادعای پیامبری داشت، نه تاج پادشاهی بر سر.

گفت: آمده‌ام تا پدری کنم، نه برای فرمان‌راندن، که برای همراهی.

و همین برخاستن، برای برخی گناهی نابخشودنی بود.

نه چون اشتباهی کرد، بلکه چون ما هنوز در تاریکی خود، احساس امنیت می‌کردیم.

و نور، دردناک بود.

در چنین وضعی، تمسخر، دفاعی‌ست برای آسودن در انفعال.

مغالطه می‌سازیم تا تکان نخوریم.

مثل همان قاتلی که گفت:

«نمی‌توانستم رئیس‌جمهور شوم،

اما با کشتنش، همه نامم را یاد گرفتند.»

قاسم سلطانی

🕰 عرض عمر، نه طول عمر

🕰 عرض عمر، نه طول عمر

زندگی را از نسیه به نقد بیاوریم

بعضی‌ها عاشق کمیت‌اند.

دل‌شان می‌خواهد خانه‌ای بزرگ، حسابی پُر، لیستی بلند از آشنایان و عمری دراز داشته باشند.

می‌خواهند ۱۲۰ سال عمر کنند…

اما چند نفر را می‌شناسید که ۸۰ سال زیسته‌اند و به اندازه‌ی ۶ سال هم زندگی نکرده‌اند؟

مگر کم دیده‌ایم کسانی را که پیر شده‌اند اما هنوز در فهم و شعور، کودک‌اند؟

در مقابل، گاهی فردی در عرض دو ساعت، تجربه‌ای از سر می‌گذراند که هفت‌جد نیاکانش هم نچشیده‌اند.

فردی در یک منزل صد متری آزاد است، و دیگری در ویلایی هزار متری احساس زندانی بودن دارد.

طول عمر بدون عرض عمر، شکنجه‌ای کش‌دار است

زندگی اگر عمق نداشته باشد، می‌شود شکنجه‌ی ممتدِ بودن.

بی‌جهت، بی‌فصل، بی‌جهت‌نما.

در چنین وضعی، آدمی نه زندگی می‌کند، نه می‌میرد؛ فقط منتظر است...

منتظر فرصتی، بعداً، روزی، روزگاری…

تا زندگی کند.

و چشم باز می‌کند، می‌بیند نه فرصتی مانده، نه روزی مانده، و نه خودش...

عرض عمر، یعنی کیفیت حضور

تمرکز بر لحظه‌ی حال بدون قضاوت، ابزاری برای گسترش و تجربه‌ی عرض عمر است.

عرض عمر یعنی میزان کیفیت تجربه‌ی زیسته؛

یعنی چند لحظه از عمرت را واقعاً «زیسته‌ای»،

نه فقط «از سر گذرانده‌ای».

هر لحظه‌ای که در آن حضور کامل داشتی، هر احساسی که با جانت لمس کردی، هر مواجهه‌ای که بدون نقاب بودی،

جزو عرض عمرت است.

باقی‌اش؟

عدد است. تاریخ است. تقویم است. عدد روی شناسنامه.

علم نیز این حقیقت را تأیید می‌کند: تمرکز آگاهانه بر لحظه‌ی حال، مسیرهای عصبی مغز را بازآفرینی می‌کند (پدیدهٔ نوروپلاستیسیتی). یعنی «عرض عمر» تنها یک مفهوم فلسفی نیست؛ جرقه‌ای است که سیناپس‌ها را دگرگون می‌کند. اما نشخوارهای ذهنی، این حلقه‌های بستهٔ اضطراب، همانند موریانه‌هایی هستند که پل ارتباط ما با اکنون را می‌جوند.

طرحواره‌ها، قاتلان عرض عمر

موش تا انبار ما حفره زدست

وز فنش انبار ما ویران شدست

اول ای جان دفع شر موش کن

وانگهان در جمع گندم جوش کن

این موش‌های انبار وجود، همان طرحواره‌هایی هستند که پیش از هر چیز باید از پای درآیند؛

چون تا ویرانگران درون را بیرون نریزیم، انبار عمرمان هرگز پر از گندمِ لحظه‌های ناب نخواهد شد.

کسی که عمرش را با طرحواره‌های فرساینده سپری می‌کند،

طلبکار، مغرور، مظنون، متعصب، مضطرب، شرطی‌شده

زندگی را نه آن‌گونه که هست، بلکه از پشت فیلترهای زهرآگین می‌بیند.

این فرد، با هر تجربه‌ی نو، نمی‌رقصد؛ بلکه می‌ترسد.

با هر رابطه، نمی‌ورزد؛ بلکه کنترل می‌کند.

با هر احساس، نمی‌گذارد جاری شود؛ بلکه سرکوب می‌کند.

و این یعنی: عرض عمرِ کوچک در دلِ طول عمر بزرگ.

عشق، آزادی، قدردانی: عوامل گسترش عرض عمر

چطور عرض عمر را زیاد کنیم؟

با خودشناسی،

با عشق.

با آزادی درونی.

با رهایی از «شرطی شدن».

با زندگی در لحظه.

با قدردانی از لحظه‌هایی که اکنون هستند، نه در آینده.

توجه به عرض عمر، ذهن را تیز می‌کند.

انسان را از انفعال نجات می‌دهد.

به احساسات عمق می‌بخشد.

به روابط اصالت می‌دهد.

زندگی را از نسیه به نقد می‌آورد.

نگاهی از عرفان و فلسفه

عارفان نیز به «حال» تأکید دارند: «دیروز گذشت، فردا نیامده، آن‌چه هست همین دم است.»

مولانا گفته بود:

یکساعت عشق صد جهان بیش ارزد

صد جان به فدای عاشقی باد ای جان

کسانی بوده‌اند که با دو بیت مولوی به جایی رسیده‌اند که دیگران با صد کتاب گم شده‌اند.

و این معجزه‌ی «عرض عمر» است.

عارفان و فیزیکدانان مدرن در یک نکته همداستانند:

زمانْ توهمی است که ذهن آدمی می‌آفریند.

فیزیک کوانتوم نشان می‌دهد «حال» تنها واقعیت ملموس است، و گذشته و آینده تصاویری ذهنی‌اند.

یعنی عمر واقعی نه در توالی ساعت‌ها، که در عمق همین نفَس هاست.

این کشف بزرگ بشر است:

ما اسیر زمان نیستیم، اسیر "توهمِ زمان" هستیم، و رهایی در زیستنِ بی‌قید این «اکنون» است

⏳ نتیجه‌گیری: گمان نکن عمر نوح داری!

بی‌توجهی به عرض عمر، غفلت از زندگی:

بسیاری از مردم با این خیال زندگی می‌کنند که وقت بسیار دارند.

عمر را خرج می‌کنند، اما زندگی نمی‌خرند.

در انتظار فردایی‌اند که شاید هیچ‌گاه نیاید.

و غافل‌اند از اینکه:

عمر نه در درازا، که در درک است.

نه در سال‌ها، بلکه در لحظه‌هایی‌ست که زیسته‌ای.

نه در نسیه‌های فردا، بلکه در نقدِ امروز.

اگر زمان واقعیت مطلقی بود، ساعتی ۶۰ دقیقه برای همه یکسان می‌گذشت.

اما تو می‌دانی یک دقیقه در آغوش معشوق، با ساعتی در انتظار مترو یکسان نیست!

این تفاوت، همان "توهمِ زمان" را فریاد می‌زند:

عمر نه در گذر ثانیه‌ها، که در شدتِ ادراک تو از آنهاست.

پس فرصتی نیست که منتظرش باشی؛

همین "نفَس"، تنها زمان واقعی توست.

:سخن آخر

آگاهی از مرگ، زندگی را اصیل می‌کند:

از خود بپرس:

اگر عمرم همین امشب تمام شود، چند لحظه‌اش واقعاً زندگی بوده؟

چند ثانیه‌اش را بیدار بوده‌ام؟

چند قطره‌اش را با جانم نوشیده‌ام، نه با ذهنم محاسبه کرده‌ام؟

زندگی کن.

عمیق.

آزاد.

اکنون.

نه نسیه…

بلکه نقدِ عاشقانه‌ی هستی.

قاسم سلطانی

👑 وقتی شاه تاج را واگذار می‌کند_ بخش اول

👑 وقتی شاه تاج را واگذار می‌کند_ بخش اول

در هر زنی، چه خود بداند و چه نداند، نیرویی کهنه اما زنده حضور دارد: میل به مردی که پناه باشد، نه پناه‌جو.

مردی که بتوان به او تکیه کرد، نه آن‌که خودش تکیه‌گاهی بجوید.

این کشش، صرفاً ناشی از فرهنگ یا قرارداد اجتماعی نیست. ریشه در تکامل روان انسان دارد.

زنان به‌طور غریزی به مردانی جذب می‌شوند که نشانه‌هایی از ثبات، اقتدار درونی، و استقلال از دیگران را دارند.

چون معمولا طعم بی پناهی و ناتوانی را چشیده اند.

اما آنچه در دنیای امروز به‌وفور رخ می‌دهد، چیز دیگری‌ست:

مرد، زن را بر تخت پادشاهی می‌نشاند، تمام هستی‌اش را به پای او می‌ریزد، و از معشوق تصویری خداگونه می‌سازد.

و در این مسیر، بی‌آنکه بداند، تاج پادشاهی‌اش را واگذار می‌کند.

👁 چرا شاه سقوط می‌کند؟

در ظاهر، چنین مردی عاشق و فداکار است.

اما در ژرفای روان زن، این رفتار با یک هشدار همراه است:

"این مرد بدون من ناقص است... پس شاید نتواند در بزنگاه‌ها من را حمایت کند."

و اینجاست که زن، بی‌آنکه لزوماً آگاه باشد، کم‌کم عقب می‌کشد.

مردی که همه‌چیزش را بر اساس زن تنظیم می‌کند، در واقع مرکز ثقل خود را بیرون از خودش قرار داده. چنین مردی نمی‌داند که زن، نه تشنگی، که آرامش می‌طلبد؛ نه معبود بودن، که همراهی شانه‌به‌شانه.

🪞 مردی که خودش را نمی‌شناسد، حتی اگر پادشاه باشد، از چشم زن می‌افتد

زن‌ها ممکن است ندانند که این ضعف را دقیقاً از کجا می‌فهمند، اما آن را "حس" می‌کنند.

وقتی مردی هویت خود را وابسته به حضور زن تعریف می‌کند، دارد اعلام می‌کند:

"من از خودم بی‌خبرم. خودم کافی نیستم. خودم را دوست ندارم، مگر وقتی تو دوستم بداری."

و این، از چشم زن، نشانه‌ی سقوط است، نه اقتدار.

مردی که خود را نشناخته باشد، حتی اگر پادشاه هم باشد، پادشاهی‌اش شکننده و ناپایدار خواهد بود.

💔 آیا عشق بی‌قید، زن را دور می‌کند؟

عجیب است، اما بله.

وقتی مرد تمام قدرتش را خرج باارزش‌کردن زن می‌کند، در حقیقت خودش را از ارزش تهی می‌سازد.

او نمی‌داند که برای زنی که در جست‌وجوی مردی محکم و درون‌دار است، این‌همه توجه، احساس ناامنی می‌آورد نه اطمینان.

زن با خودش می‌گوید:

اگر من ستون او هستم، پس ستون خودم را کجا تکیه بدهم؟

✅ مردی جذاب است که ریشه دارد، نه آنکه سایه باشد

زن، مردی را می‌خواهد که:

از خودش آگاه است

تصمیم‌هایش را از ترس تنهایی نمی‌گیرد

و عشق می‌ورزد نه برای پرکردن یک خلا، بلکه برای شریک‌کردن یک تمامیت

این مرد، خودش را می‌شناسد.

نیازی ندارد زن را "مرکز هستی" کند، چون خودش در مرکزِ خودش ایستاده است.

او نه به دنبال اثبات عشق، که در پی تجلی عشق است.

🪙 و اگر شاه تاجش را پس بگیرد...

مردی که خود را بازیابد، با زن نه به‌مثابه دارایی، بلکه به‌مثابه شراکت می‌نگرد.

او می‌فهمد که عشق، قدرتی‌ست که از خودبسندگی آغاز می‌شود و به‌سوی هم‌پیمانی عمیق می‌رود.

چنین مردی دوباره شاه می‌شود؛ نه در قصر توهمات عاشقانه، که در قلعه‌ی خودشناسی.

⛔ اما توجه مهم:

این حرف‌ها نباید به کلیشه‌های سطحی تبدیل شوند. چون:

نه هر زنی فقط جذب قدرت بیرونی می‌شود؛

نه هر مردی اگر خودش را وقف کند، حتماً از چشم می‌افتد؛

بلکه نکته‌ی اصلی در توازن درون است:

زن می‌خواهد با مردی باشد که بتواند تکیه کند، نه مردی که بر او تکیه کند.

و این تکیه، بیش از آنکه مادی باشد، روانی و شخصیتی است.

ادامه خواهد داشت...

قاسم سلطانی

عشق جایگزین

عشق جایگزین

وقتی یک رابطه، جای خالی رابطه‌ای دیگر را پُر می‌کند، آن رابطه قربانی دلتنگی گذشته است، نه انتخاب اکنون.

ترجمه‌ی روان‌درمانی: Substitutional love

عشق جایگزین، نه اصیل.

نگاه پیشگیرانه: مراقب باش رابطه، پناهگاه خاطره‌ها نباشد؛

شبیه‌سازی، مقایسه می‌آورد، و مقایسه، رابطه را فرسوده و فروریخته می‌کند.

قاسم سلطانی

وقتی والد، فرزند را علیه والد دیگر تحریک می‌کند

وقتی والد، فرزند را علیه والد دیگر تحریک می‌کند، کودک ناچار است یا خائن شود یا بی‌وفا.

ترجمه‌ی روان‌درمانی: Loyalty Conflict کشمکش وفاداری؛ زمینه‌ساز شکاف هویتی.

نگاه پیشگیرانه: کودک حق دارد هر دو والد را دوست داشته باشد؛ به او خیانت عاطفی نیاموز.

قاسم سلطانی

وقتی مادر، از پسرش سنگ‌صبور می‌سازد

وقتی مادر، از پسرش سنگ‌صبور می‌سازد، همسرش را در کودکش دفن کرده است.

ترجمه‌ی روان‌درمانی:

Emotional Incest (زنای عاطفی):

پیوندی ناسالم که مرزها را بین نقش‌ها می‌شکند.

نگاه پیشگیرانه:

کودک را شریک دردهای زناشویی‌ات نکن. او را به جای "هم‌دل" بپذیر، نه "هم‌سنگر". این‌گونه دلبستگی‌های زودرس، ریشه‌های اضطراب جدایی و حتی ناتوانی در رابطه‌های بزرگسالی می‌شوند.

قاسم سلطانی

اگر زیبایی کافی بود، عروسک ژاپنی عاشق می‌شد

اگر زیبایی کافی بود، عروسک ژاپنی عاشق می‌شد

عروسک‌های سیلیکونی با لب‌های زیبا و جانِ خالی

در جهانی که اغلب رابطه‌ها از جنس ویترین است،

در روزگاری که ناخن‌کاری و زاویه‌ی فک، جای خودآگاهی را گرفته‌اند،

و در فرهنگی که گاه زن و مرد به‌جای انسان بودن، در نقش «مشتری» و «کالا» ظاهر می‌شوند،

سؤال این است:

چه کسی شایستگی دارد عاشق شود؟ ازدواج کند؟ فرزند بیاورد؟

ماجرا اصلاً ربطی به زشتی یا زیبایی ندارد.

اگر زیبایی کافی بود، عروسک ژاپنی هم عاشق می‌شد.

مسئله جان است.

روح است.

خودآگاهی‌ست.

و مسئولیتی که عشق از ما می‌طلبد.

وقتی عروسک‌ها خانواده تشکیل می‌دهند

برخی زنان و مردان، به‌ویژه در جوامعی که زن را صرفاً ابژه‌ی جنسی و مرد را صرفاً نردبان رفاه می‌دانند، باور دارند که همین‌که هستند، کافی‌ست:

دختری با بینی عمل‌شده، صورتی که ماه‌ها زیر دست متخصص زیبایی بوده، و جملاتی که اغلب در اینستاگرام ترجمه شده‌اند، فکر می‌کند همین حضورش در زندگی یک مرد، افتخار مرد است.

و مردی که درآمد دارد، ماشین دارد، و چند جمله‌ی عاشقانه بلد است، خیال می‌کند همین‌ها او را پدر خوبی می‌کند.

اما نه این زن مادر خوبی می‌شود و نه آن مرد، شوهرِ قابل اتکایی.

چرا؟

چون هیچ‌کدام از خود نپرسیده‌اند:

من کیستم؟

زخم‌های روانم چیست؟

آیا من از عشق، فقط دیده‌ام؟ یا آن را زیسته‌ام؟

رابطه بدون روان = فاجعه

انسانی که خود را نشناخته، نمی‌تواند دیگری را ببیند.

زن یا مردی که از آسیب‌های روانی خود خبر ندارد، از طرحواره‌های رهاشدگی، خودشیفتگی، بدرفتاری دوران کودکی، عقده‌های جبران‌نشده، حسادت‌ها و وسواس‌های پنهان، هم‌خانه‌ی خطرناکی‌ست.

کافی‌ست در لحظه‌ای ناهنجار، میان آغوش و لبخند، ناگهان زخم روانی او دهان باز کند.

آن‌جا دیگر حتی زیباترین چهره هم لیبیدوی تو را خاموش می‌کند.

چشمی که تو را نمی‌بیند، حتی اگر سبز باشد، ترسناک است.

پدر و مادری به قیمت بدهی‌های نسل بعد

وقتی این زنان و مردان خانواده تشکیل می‌دهند، کودکانشان در واقع «بدهی‌های پرداخت‌نشده‌ی روانی» آنان را به دوش می‌کشند.

مثل قماربازی که باخت را امضا می‌کند و ورقه‌اش را به اسم فرزندش می‌زند.

این کودکان از همان آغاز، وارد دنیایی می‌شوند که در آن مهر، فهم، گفت‌وگو و سلامت روان جای خود را به آرایش، درآمد، رقابت و زخم‌های پنهان داده است.

عشق را باید آموخت

رابطه، خانواده و عشق، صاحب شأن‌اند.

نمی‌شود با چند لباس گران، واژه‌های عاشقانه و وعده‌های رنگی وارد دنیای عشق شد.

عشق، بلوغ می‌خواهد.

بلوغی که باید برایش زحمت کشید.

حداقلش این است که بدانی خودت چه زخم‌هایی داری.

بدانی چه چیزی در تو عشق را می‌کُشد، و کِی باید دست از رابطه بکشی.

واقعا سخت است؟

نه.

فقط به اندازه‌ی خواندن چند سطر درباره‌ی اختلالات شخصیت، طرحواره‌ها، و چند جلسه‌ی صادقانه‌ی خودکاوی.

اما برای برخی، خریدن یک ساعت رولکس مهم‌تر است تا خواندن یک صفحه از روان خود.

و این، تحقیر عشق است.

تحقیر خانواده است.

تحقیر زندگی است.

و حالا زمان تغییر است

جامعه‌ها تا کی باید تاوان این کم‌فکری را بدهند؟

تا کی باید قربانی تربیت‌های ناآگاهانه باشیم؟

وقت آن نرسیده که زن و مرد بودن را پیش از ازدواج، تمرین کنیم؟

نه در آرایشگاه و باشگاه.

که در خلوتِ شناخت.

در آیینه‌ی روان.

در مسیر آگاهی.

اگر ناتوان از عشق‌ورزی هستی،

ازدواج نکن.

اگر خود را نمی‌شناسی،

پدر و مادر نشو.

اگر فقط زیبایی‌ات را آورده‌ای،

برو در ویترین، نه در دل یک رابطه.

چون عشق، جای انسان است،

نه عروسک.

لطفا صراحت کلامم را به صداقت آن ببخشید.

قاسم سلطانی

کنکور عشق

کنکور عشق🌹

در عشق، بی‌امتحان کسی را راه نمی‌دهند.

درِ ملکوت، با آزمون گشوده می‌شود

نه آزمونِ حافظه،

که آزمونِ دل.

ای که لب به دوست‌داشتن گشوده‌ای،

بدان که هنوز در پیش‌دانشگاهیِ عشقی…

تا وقتی "من" هست،

تو در مرحله‌ی تست‌زنی‌ای،

نه در مقام دیدن.

کنکور عشق،

سوالات عجیبی دارد

پاسخِ درستش،

گاهی سکوت است،

گاهی گذشت،

و گاهی رها کردنِ چیزی

که تمام هستی‌ات برای آن تپیده است.

آیا حاضری برای صداقت، دل ببازی؟

و تنها کسی پذیرفته می‌شود

که پاسخ دهد،

نه با زبان،

که با زندگی‌اش.

در این کنکور،

حفظیات به کار نمی‌آید.

نه شعر حافظ،

نه غزل مولانا…

مگر آن‌که خودت، غزل شده باشی.

و اگر روزی از این آزمون گذشتی

یعنی اگر جان دادی

و هنوز عاشق ماندی

آنگاه تو را دعوت می‌کنند

به سرای عاشقان.

آنجا که "خود" نیست،

"فعل" است.

"عشق" است.

"نور" است.

و نام تو در لیست پذیرفته‌شدگان،

کنار نام پروانه‌ها، نوشته می‌شود…

این‌جا مقر عاشقان است

قاسم سلطانی

تشویق مشروع، تحسین مشکوک

تشویق مشروع، تحسین مشکوک🌟👏

چرا گاهی یک جمله‌ی ساده، مانند «آفرین! کارت عالی بود» به جای لبخند، سردی به دنبال دارد؟

چرا تحسین به‌جا، در نظر بعضی آدم‌ها، نه پاداشی‌ست برای تلاش، بلکه طعمه‌ای مشکوک برای فریبی ناگفته؟

آیا ریشه‌ی این واکنش‌ها در فروتنی‌ست؟ یا در زخم‌هایی که هنوز التیام نیافته‌اند؟

این جستار، به تماشای یکی از نازک‌ترین مرزهای روان می‌نشیند:

مرز میان تشویق سالم و وابستگی خودشیفتگانه به تأیید؛

میان پذیرش مهربانی و بدگمانی به تحسین.

آن‌که تحسین را پس می‌زند

بارها پیش آمده که کسی را به درستی تحسین کرده‌ایم، اما او یا بی‌اعتنا گذشته، یا حتی آزرده شده.

گویی تحسین را باور ندارد.

باور ندارد که لایق باشد، یا اینکه ما راست گفته‌ایم.

در این‌جا، معمولاً با آدمی مواجه‌ایم که در درون، خود را ناکافی، نالایق یا نامحبوب تجربه می‌کند؛ نه در سطح فکر، بلکه در عمق حس.

به همین دلیل، هر آنچه از بیرون می‌آید و با این تصویر درونی سازگار نیست، دروغ تلقی می‌شود.

همه‌چیز مشکوک است، حتی مهر.

این همان‌جاست که روان‌شناسان از «طرحواره‌ی بی‌اعتمادی» سخن می‌گویند.

آدم‌هایی که تحسین را پس می‌زنند، جهان را ناامن می‌بینند. برای آن‌ها هر «آفرین»ی ممکن است شمشیری پنهان باشد:

کودکی که تنها در قبال نمره‌ی بیست تحسین شده، حالا در بزرگسالی هر تمجیدی را شرطی می‌داند.

کارمندی که سال‌ها با عیب‌جویی رئیس زندگی کرده ناگهان در برابر تعریفِ صمیمانه گارد می‌گیرد.

این‌جا تحسین نه نوازش، که رمزگشایی درد است.

اینچنین است که جامعه‌ای از آدم‌های زخم‌خورده شکل می‌گیرد، همان جامعه‌ای که در بخش بعدی از آن سخن می‌گوییم...

آدمی که جهان را جای امنی ندانسته، نمی‌تواند کلمات شیرین را بدون بدگمانی بپذیرد.

تحسین، برایش رمز است نه حقیقت.

نوازش، مقدمه‌ی ضربه است.

اما تشویق صادقانه، عدالتی ظریف است:

بازتابی از دیدنِ درستِ دیگری. وقتی معلمی به دانش‌آموز می‌گوید «این انشا از جان گذشته»، یا همکاری قدردان ایده‌ی تو می‌شود، این نه لطف، که حق توست. چرا از شنیدنش شرم کنیم؟

تحسین‌گریزی، همیشه فضیلت نیست

جامعه‌ای که در آن، تعریف‌کردن را مساوی تملق می‌داند، و هر لبخند را مشکوک می‌بیند، خود به تربیت انسان‌هایی ختم می‌شود که با مهر بیگانه‌اند.

در چنین فضایی، فروتنی به شکل‌ ظاهریِ تحقیرِ خود بدل می‌شود؛

تشویق‌گری، یک هنر گم‌شده است؛

و تشویق‌پذیری، رفتاری شرم‌آور تلقی می‌شود.

در حالی‌که تشویق، اگر از سر صداقت باشد، چیزی شبیه به عدالت است.

کسی که کار خوبی کرده، حق دارد که بازتاب نیکی خود را در چشم دیگران ببیند.

چرا نبیند؟ چرا شرم کند؟

اگر هنرمندی جان در اثری دمیده، چرا از کف‌زدن‌ها روی برگرداند؟

آیا این بی‌نیازی، واقعی است؟ یا نقابی‌ست بر زخمی که نخواسته دیده شود؟

استادی که استاد را نمی‌پذیرد:

گاه واژه‌ای چون «استاد» که می‌تواند بالی بر شانه‌های شایسته بنشیند، به سنگی در کفش تبدیل می‌شود.

آن‌که سال‌ها در مسیر دانش کوشیده، چرا از این عنوان می‌گریزد؟

آیا این فروتنی اصیل است؟

یا ترسی است از بارِ انتظاری که این واژه می‌آورد؟

یا شاید زخم‌هایی از گروه‌هایی که «استاد» را نه وصفِ صلاحیت، که لقبی برای قدرت‌طلبی می‌دانند؟

این واکنش، مرز باریکی است میان: حساسیتِ سالم (ترس از تبدیل شدن به مُتَلَقِّیانِ توخالیِ القاب)

و زخم‌های ناسالم(ناتوانی در پذیرشِ شایستگی‌های واقعی خود)

خودشیفتگیِ گرسنه، و آدمی که سیر است

اما از آن‌سو، هستند کسانی که هر کارشان را نه برای خود کار، که برای تحسین دیگران انجام می‌دهند.

اینان، گرسنگانی‌اند که درونشان با هیچ «آفرین»ی سیر نمی‌شود.

هر بار که دیده می‌شوند، فقط برای لحظه‌ای آرام می‌گیرند، و بعد دوباره به میدان می‌دوند، تشنه‌تر از پیش.

این‌جا با وابستگی خودشیفتگانه به تأیید مواجهیم.

جایی که آدمی دیگر خودش نیست، بلکه آینه‌ای‌ست از نگاه دیگران.

او نه می‌آفریند، نه می‌بالد، بلکه فقط «جلب می‌کند» و «ادعا می‌کند.

هنر زیستن: پذیرفتن بی‌وابستگی

آیا راهی هست که بتوان تحسین را پذیرفت، اما به آن وابسته نشد؟

آیا می‌توان نرمی زبان را تجربه کرد، بدون آن‌که دچار گمانه‌زنی شد؟

آری.

راه، از بازسازی خودانگاره می‌گذرد.

از شناخت و آشتی با آن تصویری که از خویش در آینه داریم.

وقتی انسان به اندازه‌ای از عزت‌نفس دست می‌یابد که واقعاً خود را شایسته‌ی مهربانی و احترام بداند، دیگر در برابر تشویق گارد نمی‌گیرد.

نه آن را گدایی می‌کند، نه از آن می‌گریزد.

او فقط می‌پذیرد.

با لبخند، با تشکر، بی‌اضطراب.

و سرانجام...

تحسین مشروع، مانند نور خورشید است:

نه آنقدر تند که بسوزاند،

نه آنقدر کم که به تاریکی بینجامد.

میزان دریافتش، هنر زیستن است.

و شاید مانند بارانی است بر زمین وجود

نه سیلانی که ریشه‌ها را بشوید،

نه قطره‌ای که در هوا خشک شود.

پذیرفتن آن، هنر نوشیدن به اندازه‌ی عطش است؛

و پرهیز بیمارگونه از آن، نشانه‌ی زمینی ترک‌خورده است که باران را خیانت می‌پندارد.

بیاموزیم که:

نه چنان تشنه باشیم که ابر را اسیر کنیم،

نه چنان هراسان که چتر بگشاییم در روزهای آفتابی.

و اگر امروز کسی را دیدی که از «آفرین» تو گریزان است،

شاید بتوان پرسید:

اگر باورکردن این حرف سخت است، چه کمکی می‌توانم بکنم؟

قاسم سلطانی

انسان و تغذیه‌ی جان

انسان و تغذیه‌ی جان

مزرعه‌ای که از نور می‌روید

آیا آن‌چه می‌خوریم، بازتابی‌ست از نیازِ تن،

یا نشانه‌ای‌ست از گرسنگیِ جان؟

آیا پرخوری، خشم، حسد، نمایش، ویران‌گری،

نتیجه‌ی فقر تغذیه‌اند یا فراق معنا؟

ما در جهانی زندگی می‌کنیم که

یخچال‌ها پُرتر از قلب‌ها،

سفره‌ها رنگین‌تر از اندیشه‌ها،

و معده‌ها مشغول‌تر از وجدان‌هاست.

اما آیا این خوراک‌های پرزرق و برق،

پاسخ به نیاز واقعی ما هستند؟

یا پوششی برای چیزی که نمی‌دانیم نامش چیست

اما مدام آن را حس می‌کنیم:

فقدان.

تغذیه، بازتابِ بذرهاست

آن‌چه انسان می‌خورد، فقط به دهانش نمی‌رسد.

پیش از آن، در جانش کاشته شده.

بذرهایی از جنس ترس، فخر، محرومیت، رنج، یا معنا.

و تغذیه، چه مادی و چه روانی،

درو کردنِ مزرعه‌ای‌ست که خود ساخته‌ایم.

کسی که در مزرعه‌اش «حقارت» کاشته،

با تحقیر دیگران سیر می‌شود.

کسی که «بی‌مهری» کاشته،

با نمایشِ قدرت و سلطه خودش را تغذیه می‌کند.

و آن‌که در جانش «نور» کاشته،

شاید با یک نگاه، یک بیت، یک لمس،

شکوفا شود.

انسانِ گرسنه‌ی جدایی

هیچ حیوانی، برای اثبات خود، دشمن نمی‌سازد.

اما انسان، چون از حقیقت خود جدا شده،

برای دوامِ تصویرِ خودش، نیاز به سایه دارد.

نیاز به «برتری»،

نیاز به «دشمن»،

نیاز به «دیگری» که کم‌تری باشد.

در کودکیِ آگاهی، تغذیه جسمی کافی‌ست.

اما هرچه بیداری بیشتر شود،

نیازها شکل عوض می‌کنند.

جسم کمتر می‌خواهد،

و جان بیشتر.

خوراکی از نور

در جهانی که برگ درخت، نور خورشید را تبدیل می‌کند،

و سلول انسان، با الکترون‌های آن جان می‌گیرد،

آیا غیرممکن است که روزی،

انسانی بی‌نیاز از لقمه،

از نور تغذیه کند؟

اما این نور، تنها نور خورشید نیست.

نور معناست.

نور وصل است.

نور آگاهی‌ست.

شاید روزی برسد که وعده‌های غذایی ما

ترکیبی باشد از سکوت، تأمل، حضور و همدلی.

تغذیه، نه گناه، نه تقدس؛ قانون است

هیچ‌کس را برای پرخوری، نمایش، یا خشونت نباید سرزنش کرد،

همان‌طور که زمین را بابت خارها نباید ملامت کرد.

آن‌ها فقط بذرهایی را رویانده‌اند که در دلشان کاشته‌ایم.

اما ما توانِ دگرگونی داریم.

ما می‌توانیم بذرها را عوض کنیم.

ما می‌توانیم مزرعه را بازنویسی کنیم.

شاید روزی برسد که انسانی بگوید:

من از نور می‌خورم،

و از مهر می‌نوشم،

و از حضور سیر می‌شوم…

و آن روز،

سفره‌ها سبک‌تر،

لبخندها روشن‌تر،

و دل‌ها نزدیک‌تر خواهند بود.

عقده‌ی یگانگی؛ ریشه‌ی تمام گرسنگی‌ها

ما تنها از نان گرسنه نیستیم؛

ما از «یگانگی» گرسنه‌ایم.

انسان، جدا افتاده از اصل خویش،

به‌جای تغذیه از مهر،

به خشونت پناه می‌برد.

وقتی محبت در جان نریزد،

بدن دهان باز می‌کند.

وقتی اتصال نیست، پرخوری می‌آید.

وقتی عشق نیست، دشمنی قد می‌کشد.

در جهانی که مهر کم است،

تحقیر، وسیله‌ی تغذیه می‌شود.

اما اگر کسی از عشق سیر شود،

اگر کسی با وصل، با بوسه، با لبخند،

انرژی بگیرد،

دیگر به پُرخوری و پُرگویی و پُرجدلی نیاز ندارد.

او سبک است.

او در صلح است.

او خودش را بلعیده،

و از «یکی‌بودن» خورده است

قاسم سلطانی

بازی نکن با دلم؛ از ترفند تا تروما

بازی نکن با دلم؛ از ترفند تا تروما

بعضی‌ها فکر می‌کنند اگر با دل کسی بازی کنند، بیشتر دوست‌داشتنی می‌شوند.

فکر می‌کنند اگر کمی بی‌محلی، کمی ناپدید شدن، کمی «سرد شو تا گرم شود»، چاشنی رابطه شود، طرف مقابل را به خود وابسته‌تر می‌کنند.

اینجا پای دلبستگی ناایمن وسط است.

وقتی به‌جای دوستی، دل دادن، گفت‌وگوی ساده و خالص، یکی می‌شود صیادِ روان دیگری، و رابطه می‌شود میدان ترفند.

تو ناپدید شو، من وابسته‌تر می‌شوم

این بازی‌های روانی—سکوت‌های کش‌دار، ناپدید شدن‌های ناگهانی، سرد و گرم شدن‌های بی‌هشدار—نه تنها پیوند نمی‌سازند، بلکه زخم‌های کهنه را باز می‌کنند.

کسی که گرفتارشان می‌شود، وارد تله‌ای قدیمی می‌شود:

ترس از طرد شدن.

ترس از تنها ماندن.

و این ترس، او را وابسته‌تر می‌کند.

نه به عشق، بلکه به امید به آمدن دوباره‌ی کسی که بی‌هشدار رفته بود.

ناگهان رابطه می‌شود چرخه‌ای پرتنش از دل‌دادن و دل‌کندن، پر از سکوت‌هایی که باید تفسیر شوند، و حرف‌هایی که هرگز گفته نمی‌شوند.

کسی که گرفتار شده، خودش را مقصر می‌داند، و برای ماندن طرف مقابل بیشتر تلاش می‌کند.

و این تلاش، به‌جای مهر، اضطراب می‌زاید.

بازیگر کیست؟ گاهی کسی‌ست که زخمی‌تر است

بیایید با انصاف نگاه کنیم.

همیشه کسی که بازی می‌کند، آدم بد ماجرا نیست.

گاهی خودش هم بلد نیست چطور باید بی‌هراس دوست بدارد.

شاید در کودکی، عشق را مشروط دریافت کرده:

"اگه بچه‌ی خوبی باشی دوستت دارم."

"اگه حرف‌گوش‌کنی بغلت می‌کنم."

همین شده که حالا فکر می‌کند اگر خودش را عقب بکشد، بیشتر خواستنی می‌شود.

در این بازی، نه بازنده هست و نه برنده.

دو انسان‌اند که دارند ناخواسته، زخم‌های خود را بازتولید می‌کنند.

عشق، بازی نمی‌خواهد

عشق، آرامش است.

عشق، شفافیت دارد.

عشق، جرأت می‌خواهد؛ اینکه بایستی و بگویی:

«دوستت دارم، اما نه با ترفند.»

«تو را می‌خواهم، اما نه به هر قیمتی.»

رابطه‌ای که با اضطراب ساخته شود، دیر یا زود به خشم، فرسودگی یا وابستگی ختم می‌شود.

و این‌ها هیچ‌کدام «کشش» نیستند.

این‌ها نشانه‌ی ترس‌اند، نه نشانه‌ی عشق.

بازی‌های فکری، از ترومای بین‌نسلی حکایت دارند.

مولانا چه می‌گوید؟

داند او کو نیک‌بخت و محرمست

زیرکی ز ابلیس و عشق از آدمست

زیرکی سباحی آمد در بحار

کم رهد غرقست او پایان کار

زیرکی بفروش و حیرانی بخر

زیرکی ظنست و حیرانی نظر

مولانا با هنرمندی، بازی‌های فکریِ ما را در شعرهایش افشا می‌کند. درک این ابیات، انسان را به آغوش معصومیتی رهاکننده می‌اندازد؛ همان‌جا که صداقت، نه نشانهٔ سادگی، که اوج توانمندی است.

این راستیِ بی‌حیل، همان نوری است که تاریکیِ ترفندها را می‌شکند و عشق را از بازی‌های روانی می‌رهاند.

اگر برای دوست‌داشته شدن باید بازی کنی، آن عشق نیست؛ استیصال است.

اگر کسی تو را با بی‌اعتنایی وابسته کرد، بداند یا نداند، دارد زخمی قدیمی را باز می‌کند.

و اگر خودت بازی‌گر رابطه‌ای هستی، شاید وقت آن است که بنشینی و از خودت بپرسی:

«از چه می‌ترسم که صادق نمی‌مانم؟»

آری...

عشق، آغازش آغوش است، نه فاصله.

ادامه‌اش گفت‌وگوست، نه حدس زدن.

و پایانش اگر راست باشد، حتی اگر جدایی‌ست، اما زخم نمی‌زند.

حیلت رها کن عاشقا؛ دیوانه شو، دیوانه شو.

و اندر دل آتش درآ؛ پروانه شو، پروانه شو.

هم خویش را بیگانه کن، هم خانه را ویرانه کن،

وآنگه بیا با عاشقان هم‌خانه شو؛ هم‌خانه شو.

رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها،

وآنگه شراب عشق را پیمانه شو؛ پیمانه شو.

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی؛

گر سوی مستان می‌روی مستانه شو؛ مستانه شو

در روان‌درمانی، بازی‌های روانی که در رابطه‌ها به‌کار می‌روند، اغلب معلول سبک دلبستگی ناایمن هستند؛ یعنی بازمانده‌ی رابطه‌ی کودک با مراقبان اولیه.

کسی که با سبک دلبستگی اجتنابی بزرگ شده، به‌طور ناخودآگاه می‌ترسد که نزدیک شدن به دیگری، آزادی‌اش را تهدید کند. پس از نزدیکی می‌ترسد، عقب می‌کشد، یا سرد می‌شود.

در مقابل، کسی با سبک دلبستگی اضطرابی، ناپایداری عاطفی را نشانه‌ی خطر طرد می‌بیند. او ممکن است با هر سردی کوچکی، دچار اضطراب، چسبندگی، یا تلاش وسواس‌گونه برای حفظ رابطه شود.

🔹 اینجاست که بازی‌های روانی، از یک «ترفند» ساده، تبدیل به الگوی بازتولید زخم‌ها می‌شوند.

هر عقب‌نشینی یکی، ترس و چسبندگی دیگری را تشدید می‌کند.

و رابطه، به‌جای بستر التیام، میدان تکرار می‌شود.

✅ راه درمان چیست؟

شناختن الگوها، نه‌برای سرزنش، بلکه برای آشتی با خود.

آگاهی از اینکه آن‌چه ما آن را «کشش» می‌نامیم، گاهی اضطراب کهنه‌ی بی‌پناهی‌ست.

و راهش، بازی کردن نیست، روایت صادقانه‌ی ترس‌ها، میل‌ها و نیازهاست.

قاسم سلطانی

عادت به بی مهری؟

بی‌مهری، وقتی به شکل «عادت» درآید، حتی عشق را هم بی‌مزه می‌کند.

ترجمه روان‌درمانی: فرد با دریافت محبت، احساس غریبگی یا شک می‌کند؛ نمی‌تواند آن را بپذیرد.

قاسم سلطانی

در انتظار خیانت

به کسی که همیشه منتظر خیانت است، حتی صداقت هم مشکوک به نظر می‌رسد.

ترجمه روان‌درمانی: طرحواره‌ی بی‌اعتمادی، پرده‌ای می‌شود بین فرد و واقعیت بیرونی.

قاسم سلطانی

اگر مدام بترسی که فریب بخوری

اگر مدام بترسی که فریب می‌خوری، دیگر صدای صداقت را هم نمی‌شنوی.

ترجمه روان‌درمانی: فردی که همیشه منتظر خیانت است، عشق را هم تهدید می‌بیند.

قاسم سلطانی

سواد روانی، سلاحی برای رستگاری جمعی

سواد روانی، سلاحی برای رستگاری جمعی

از کارگر معدن تا استاد دانشگاه،

از عاشق شکست‌خورده تا سیاستمدار قدرت‌طلب،

همه اسیر بازی‌ای نادیدنی‌اند: رقص سایه‌های روان.

ما برای رانندگی گواهینامه می‌گیریم، ولی برای مدیریت ذهن‌مان مجوزی نمی‌خواهیم!

و نتیجه‌اش چیست؟ زندگی‌هایی که توسط ناخودآگاه، بی‌صدا و بی‌رحم، اداره می‌شوند.

بهداشت روان، بهشت و جهنم دنیای ما را رقم می‌زند.

و حتی می‌تواند تمدن یک ملت را به رشد یا فروپاشی بکشاند.

اما ما هنوز با روان‌مان بیگانه‌ایم.

دانش‌آموزان ما تاریخ تحریف‌شده و شعارهای اخلاقی می‌خوانند،

اما از خویش، از منِ درون، از رنج‌های بی‌نامی که در تاریکی ذهن می‌خزند، هیچ نمی‌دانند.

در نظام آموزشی‌ای که ساعت‌های متمادی به محفوظات اختصاص می‌یابد، جایی برای آموزش سواد هیجانی باقی نمی‌ماند. نتیجه‌ی آن را در کلینیک‌های روان‌درمانی می‌بینیم؛ جوانانی که واژگان مفصلی برای مسائل سیاسی دارند، اما نمی‌دانند چگونه اضطراب و رفتارهای خود را نامگذاری کنند.

(می‌شود اولویت موشک بر درمان)

مثال‌های عینی:

نوجوانی که حملات پانیک را "سحر و جادو" می‌پندارد،

مردی که افسردگی‌اش را با خشونت می‌پوشاند،

زنی که اضطراب را جزئی از شخصیت‌اش می‌داند...

وقتی درد، اسم ندارد

اگر کسی نداند "طرحواره" چیست، شاید همه عمر دل‌تنگ باشد و نداند چرا.

اگر کسی اختلال شخصیت پارانوئید را نشناسد، بددلی‌اش را یک عادت ساده بداند.

اگر کسی نداند تفاوت میان هیجان و واکنش چیست،

ممکن است خشمش را عشق تعبیر کند، و ترسش را حکمت.

دل‌شان می‌گیرد، اما نمی‌دانند چرا.

تنها می‌شوند، اما دنبال مقصر بیرونی‌اند.

رنج می‌کشند، ولی ریشه‌اش را نمی‌شناسند.

چه بسا مردی چهل سال در کنار زنی زندگی کند و تازه بفهمد سحرناز دچار ترکیبی از خودشیفتگی، ضد اجتماعی و طرحواره‌های فعال‌ بوده است.

و چه بسا ملتی، پنجاه سال بعد دریابد که رهبران‌شان اسیر زخم‌های کهنه‌ی نسل‌های قبل بوده‌اند.

روان‌شناسی، فقط برای بیماران نیست

آگاهی روان‌شناختی، فقط برای درمان بیماران نیست؛

برای ساختن جامعه‌ای سالم، برای انتخاب درست، برای ازدواج آگاهانه،

برای نجات از شب‌های تاریک بی‌دلیل، ضروری‌ست.

سواد روانی، چراغی‌ست برای دیدن خود و دیگری.

آشنایی با طرحواره‌ها، اختلالات شخصیتی، من‌های ذهنی و واکنش‌های هیجانی،

یاد می‌دهد که هر رفتار، ریشه‌ای دارد. هر تلخی، روایتی پنهان.

مرز میان آگاهی و تشخیص:

شناخت نشانه‌ها و الگوهای رفتاری، ما را آگاه‌تر می‌کند، نه متخصص‌تر.

تشخیص دقیق و رسمی اختلالات شخصیتی یا طرحواره‌های بنیادین، در حیطه‌ی کاری متخصصان مربوطه است.

ذهن انسان، مثل کتابی چندجلدی‌ست که فقط با ورق‌زدن جلدش نمی‌توان درباره‌اش حکم داد.

هدف از این آگاهی، درمان نیست؛ بیداری‌ست.

بدانیم کی باید کمک بگیریم، و چگونه در دام برچسب‌های شتاب‌زده نیفتیم.

علم، وقتی با تواضع همراه شود، شفابخش‌تر است.

چهره‌هایی آشنا، زخم‌هایی نادیده

مثلاً:

کسی که ناگهان مقدار زیادی پول خرج می‌کند، شاید در دام تکانه‌هاست.

کسی که همیشه طلبکار است و از دنیا ناراضی، شاید اسیر طرحواره‌ی محرومیت هیجانی‌ست.

کسی که نمی‌تواند عشق را ابراز کند، شاید از ریشه، با اتصال هیجانی غریبه است.

کسی که از افتادن دیگران خوشحال می‌شود، شاید زخمی عمیق از تحقیر دارد.

کسی که استقلال فکری ندارد یا دائم قهر می‌کند یا با زبان تلخ می‌تازد… شاید گم‌گشته‌ی نقشه‌ای‌ست که هیچ‌وقت یادش ندادند.

ما این گم‌گشتگی‌ها را بداخلاقی نامیدیم،

اما بسیاری از آن‌ها بیماری‌ند؛ یا لااقل نشانه‌ی دردی‌ پنهان.

فقط یک کتاب، برای یک نسل

پیشنهادم ساده است، اما نجات‌بخش:

بیاییم کتابی در مدارس تدریس کنیم؛ فقط یک کتاب، درباره‌ی منِ ذهنی، طرحواره‌ها و اختلالات شخصیتی.

تا فرزندان ما بفهمند چرا می‌ترسند، چرا خشمگین‌اند، چرا تنها می‌مانند.

تا هر دختر و پسری پیش از ازدواج، بداند به چه کسی و با چه زخمی دارد دل می‌بندد.

تا نفهمیِ عاطفی را جذابیت جا نزنند، و بیماری را با صلابت اشتباه نگیرند.

اگر زنی به صورت غریزی جذب مرد قوی می‌شود، انسان مدرن نباید جذب فرد جاهلِ از خود بی‌خبر شود.

سواد روانی، سواد نجات است.

برای فرد، برای خانواده، و برای ملت.

راهکارهای انقلابی: از مدرسه تا ملت

۱. در مدارس:

درس "روان‌شناسی هیجان" از پایه هفتم

کارگاه‌های تشخیص طرحواره با بازی‌های نقش‌آفرینی

۲. برای جوانان:

اپلیکیشن "سواد روانی" با تست‌های رایگان شخصیت

کمپین "پیش از ازدواج، مغزت را بشناس"

۳. در سطح ملی:

الزام آزمون روان‌سنجی برای نامزدهای انتخاباتی

کلینیک‌های رایگان «سلامت روان اجتماعی» در محله‌ها، برای حمایت از خانواده‌های کم‌درآمد و مناطق آسیب‌پذیر

قاسم سلطانی

سه جهان رابطه

سه جهان رابطه

سه جهان در مسیر رابطه وجود دارد:

سه اقلیم، سه رنگِ زیستنِ با دیگری.

رابطه‌ها هم آینه اند هم رادیوگرافی روح؛

هم سطح را می‌نمایانند، هم ژرفا را می‌کاوند.

این سه جهان، سه اقلیمِ سلوک عاطفی است:

_ از بازار مکاره‌ی نیاز و خودشیفتگی

_ تا جغرافیای سرد استقلال،

_ و سرانجام آزمایشگاه کیمیاگری وجود.

۱. رابطه‌ی نیاز، تملک، کنترل

این نخستین اقلیم است؛ جایی که بیشتر آدم‌ها، حتی با نیت خوب، در آن گرفتارند.

در این جهان، رابطه یک معامله است:

"من تو را می‌خواهم، چون به چیزی نیاز دارم که تو داری."

مثل بانکی که وام‌های عاطفی با بهره‌های سنگین می‌دهد. طلبکار هم همیشه ناراضی‌ست!

اما در این بازار مکاره، حتی طلبکاران پیروز هم ورشکسته‌اند، چون سود واقعی (عشق) هرگز به دست نمی‌آید.

نیاز می‌شود دلیل اتصال، و ترس، نگهبان آن.

اینجا، آزادی خطرناک است.

اگر دیگری آزاد باشد، شاید نماند.

پس باید کنترلش کرد.

به نام عشق، اما به کام ترس.

زن و مرد می‌شوند زندانی و زندانبانِ نوبتی.

وابستگی، به اسم محبت جا می‌زند و

عشق، تبدیل می‌شود به نوعی بهره‌کشیِ پنهان.

در این رابطه‌ها، طرفین نمی‌بالند؛

در یکدیگر دفن می‌شوند.

و فرزندانِ چنین رابطه‌هایی…

نه‌تنها حاصلِ عشق نیستند،

که خود آینه‌ای از زخم‌های نگفته‌اند.

حتی اگر یکی از طرفین "تاب بیاورد"،

در ناخودآگاهش بذرهای انتقام رشد می‌کنند —

نه از روی شرارت،

بلکه از رنجِ نادیده‌ گرفته‌شدن.

این جهان رابطه، می‌گوید:

"اگر دوستت دارم، مال منی."

و نمی‌داند که عشق، بدون آزادی، می‌میرد.

این جهان، بازار بورس نیازهاست:

_سکه رایج: وابستگی

_قرارداد نانوشته: "من می‌خرم، پس تو ملک منی"

_بهره‌کشی: به نام عشق، به کام ترس

مکانیسم ویرانگر:

دو زندانی که گاهی نقش زندانبان را بازی می‌کنند. فرزندان این رابطه سهامداران کوچکی هستند که سود سهامشان را به شکل زخم‌های عاطفی دریافت می‌کنند.

در این اقلیم، گاه آن‌که بیشتر دوستت دارد، نه تو را، بلکه تصویری را که از خودش در نگاه تو می‌بیند، پرستیده است.

این شکل از دلبستگی ناایمن، گاه چیزی جز صورتِ پنهانِ خودشیفتگی نیست.

۲. رابطه‌ی استقلال و تفاوت‌ها

در اقلیم دوم، بندها بریده شده‌اند، اما پیوندها هنوز متولد نشده‌اند.

آدم‌ها به آزادی یکدیگر احترام می‌گذارند،

اما میان‌شان نسیمی نمی‌وزد.

هیچ نسیمی، مگر نسیم توافق.

دو جزیره‌ای که پل‌هایشان فقط برای مواقع اضطراری باز می‌شود.

اینجا، رابطه نوعی همزیستی بی‌دردسر است؛

گرم نیست، اما آسیب‌زننده هم نیست.

مثل دو همسفر که کنار هم‌اند،

اما نه از دل هم خبر دارند،

و نه چشم‌به‌راه هم هستند.

احساس، به مرزهای ادب تبعید شده،

و عشق، به جای "اشتیاق"، به "تحمل" بدل شده است.

آزادی هست، اما بی‌تماس.

همزیستی هست، اما بی‌همدلی.

و با اینکه نسبت به اقلیم اول، خشونت کمتری دارد،

اما باز هم چیزی گم است:

آن شعله‌ی زندگی‌بخشِ اتصالِ راستین.

جهان دوم: جغرافیای سرد همزیستی

در این اقلیم پل‌های عاطفی فقط برای مواقع اضطراری باز می‌شوند

هوا همیشه صاف است، چون هیچ طوفانی برای به خطر انداختن آرامشِ سرد وجود ندارد!

کتاب قوانین جایگزین دفتر خاطرات مشترک شده است!

نکتهٔ تراژیک اینجاست:

همچون دو درخت که عمداً شاخه‌هایشان را هرس کرده‌اند تا به هم برخورد نکنند. زنده‌اند، اما هیچ‌گاه سایه‌سار نمی‌سازند.

آمار این جهان؟

_ ۸۷% گفت‌وگوها دربارهٔ برنامه‌ریزی‌های عملی

_۱۳% باقیمانده: بحث دربارهٔ آبوهوا

_۰% اشتراک رویاهای شبانه

اما جهان دوم، با وجود یخ‌زدگی‌اش، نوعی تنفس هم دارد. برخی آدم‌ها واقعاً در آن بهتر از جهان اول رشد می‌کنند.

با اینکه این اقلیم، در نگاه اول خالی از شعله‌ی عشق است، اما برای بسیاری، مرحله‌ای گذرا و مفید است؛ جایی برای ترمیم استخوان‌های شکسته، قبل از بازشدن به پرواز.

۳. رابطه‌ی یگانگی و هم‌دلی

و اما…

جهان سوم، جهان پیوند است.

نه به بند کشیدن،

نه بریدن،

بلکه در هم‌آمیختن —

نه در جسم، بلکه در جان.

اینجا، دو نفر هم "من" دارند،

و هم "ما".

هم آزادند،

و هم در آغوش یکدیگر آسوده.

در این اقلیم، رابطه از خاک نیاز و حتی از مرز قرارداد گذشته است.

رابطه یک نَفَس است، نه یک ساختار.

یک تجربه‌ی مشترکِ شکوفایی است، نه یک بده‌بستان.

دو انسان، با تمام تفاوت‌هایشان، در سطحی ژرف به هم متصل‌اند؛

نه برای پر کردن خلأ،

بلکه برای جشن گرفتنِ پُریِ یکدیگر.

عشق، این‌جا می‌رقصد.

نه با قفل،

نه با فاصله،

بلکه با حضور.

این رابطه، همان جایی‌ست که واژه‌ها از معنا می‌افتند و

"من" و "تو"،

در ما حل می‌شوند،

بی‌آنکه ناپدید شوند.

رابطه‌ی والا همچون درختان جنگل است:

ریشه‌هایشان مستقل،

شاخه‌هاشان در باد هم‌نوا،

و سایه‌هاشان نه قلمرو که پناهگاه می‌سازد.

راه رسیدن: خودشناسی

اما رسیدن به این اقلیمِ سوم، تصادفی نیست.

نیازمند سفری‌ست به درون.

تا منِ جعلی، این سایه‌ی هزار رنگ،

جایش را به منِ راستین بدهد.

آن‌که با خودش بیگانه است،

عشق را یا تملک می‌کند، یا ترک.

برای ورود به حریمِ عشق ناب،

باید «من» را کنار گذاشت.

همان «من»ی که هزاران بار از ما دفاع کرده،

اما حالا، مانع پروازمان شده است.

این سفر سه‌گانه نیازمند عبور است:

از مردن آیینه‌های تحریف‌گر (خودانگاره‌های وام‌گرفته، من های ذهنی و طرحواره های روانشناختی)

سپس تحمل کویر تنهایی (جایی که باید از تشنگی تأیید دیگران جان سالم به در ببری)

جهان سوم، آزمایشگاه تبدیل عشق معمولی به عشق خالص است.

در اين‌جا دو نفر همچون دو الکترون در اوربیتال مشترک می‌چرخند.

نه آنقدر دور که ارتباط قطع شود،

نه آنقدر نزدیک که هویت‌ها در هم ذوب گردد.

مولانا این حالت را 'حل شدن بی‌نابودی' می‌خواند.

در روانشناسی امروز، این همان 'دلبستگی ایمن' است.

فضایی که حضور دیگری نه قفس که بال‌های پرواز می‌شود.

فرمول شیمیایی رابطه‌ی کامل:

`خودشناسی + پذیرش رادیکال تفاوت‌ها( گشودگی وجودی) + شجاعت آسیب‌پذیری = اوربیتال مشترک عشق`

ویژگی‌ها:

_حضور بی‌قید شرط

_وحدت در عین کثرت

_دو الکترون که در مدار مشترک می‌چرخند: نزدیک اما غرق‌نشده

_همچون رودهایی که به اقیانوس "ما" می‌ریزند، بی‌آنکه هویت و فردیت خود را از دست بدهند.

_رابطه یک فعل می‌شود نه یک اسم:

_عاشق‌بودن" نه "عشق داشتن

تا سرانجام، تولد دوباره‌ای که مولانا آن را 'پختن در آتش فراق' می‌خواند. این تحول نیازمند عبور از آتش است، نه آتشی که ویران کند، که آتشی که پخته کند.

مولانا داستان مسافری را می‌گوید که با خودشیفتگی درِ یار را می‌کوبد و وقتی می‌شنود "بر چنین خوانی مقام خام نیست"، سفری درونی آغاز می‌کند.

آن یکی آمد در یاری بزد

گفت یارش کیستی ای معتمد

گفت "من"، گفتش برو هنگام نیست

بر چنین خوانی مقام خام نیست

رفت آن مسکین و سالی در سفر

در فراق دوست سوزید از شرر

پخته گشت آن سوخته پس باز گشت

باز گرد خانهٔ همباز گشت

حلقه زد بر در به صد ترس و ادب

تا بنجهد بی‌ادب لفظی ز لب

بانگ زد یارش که بر در کیست آن

گفت بر در هم تویی ای دلستان

گفت اکنون چون منی، ای من، درآ

نیست گنجایی دو "من" را در سرا

و اکنون...

اگر بخواهیم به رابطه‌ای زنده، آزاد و شکوفا برسیم،

باید تن بدهیم به سلوک.

به سلوکی برای ترکِ تعلق،

برای کشفِ حرمتِ خود،

و برای رسیدن به عشقی که از روی فراوانی جاری‌ست،

نه از روی نیاز.

رابطه‌ای که در آن، آزادی یعنی وفاداری،

نه رهایی از.

و عشق، نه معامله،

بل‌که میدانِ حضورِ بی‌قید و شرطِ دو روح است.

در آن اقلیم، عشق، خود زندگی‌ست.

و زندگی، زمانی آغاز می‌شود که از ترسِ ازدست‌دادن، دست از تملک برداریم، تا صاحب همه چیز شویم.

وابستگی و تملک انسان را نه صاحب، بل‌که مملوک می‌کند.

قاسم سلطانی

در خانه‌ای که عقل، اجاره‌نشین است!

در خانه‌ای که عقل، اجاره‌نشین است!
بررسی هم‌زیستی با انسانی که عقلش در گرو دیگران است.

اشتباهِ اصیل، شرافتمندانه‌تر از تبعیت کورکورانه است.

پرسشگری، سرآغاز اندیشیدن مستقل و نشانه‌ای از استقلال فکری است. اما ما در این نوشتار، نه به پرسشگری، که به بی‌استقلالی فکری و چالش‌های آن در زندگی فردی و اجتماعی می‌پردازیم.

زندگی با کسی که استقلال فکری ندارد، مانند سفر با قطاری است که راننده‌اش را هر ایستگاه عوض می‌کنند؛ هر بار باید با قوانین جدید و مسیرهای تازه کنار بیایی.
گاهی به شمال می‌روی، گاهی جنوب، گاهی به دره، و گاهی به بن‌بست.

چنین همزیستی‌ای، بی‌شباهت به زندگی با انسانی بی‌عزت‌نفس نیست؛ چرا که فقدان استقلال فکری، در بسیاری از موارد، ناشی از خلأ عزت نفس است.

سحرناز، نمونه‌ای آشناست:
زنی که هر اختلاف ساده‌ی خانوادگی را با دوستان و همکارانش در میان می‌گذارد؛ داورانی نامرئی که پا در کفش زندگی دیگران می‌کنند.
شریک زندگی‌اش فقط با یک فرد زندگی نمی‌کند، بل‌که ناچار است با "تیم تحلیل" اطراف او نیز سر و کله بزند...
هر جرعه چایشان با تحلیل این و آن آمیخته است.

وقتی کسی استقلال فکری ندارد، نمی‌تواند سره را از ناسره تشخیص دهد.
هر کلام شریک زندگی‌اش را نخست به داوری دیگران می‌سپارد، تا آن‌ها آن را تجزیه و تحلیل کنند.
او با چشم دیگران می‌بیند، با گوش دیگران می‌شنود، و با ذهن دیگران می‌اندیشد.

رفتار با عینک و چشم عاریتی "دیدِ وام‌گرفته از دیگران"

چنین رابطه‌ای، رابطه‌ای سالم نیست.
اگر استقلال فکری نداشته باشی، همه می‌شوند استاد تو.
همه می‌خواهند برایت تصمیم بگیرند.
و تو، خود را از حق تشخیص محروم می‌کنی.

فردی که استقلال فکری ندارد، گاهی دچار طرحواره‌ی سوءظن و بی‌اعتمادی نیز هست.
مرز میان "خانواده" و "دیگران" در ذهن او مخدوش می‌شود.
حریم خصوصی‌اش را کف دست دیگران می‌گذارد.

نتیجه؟

خانواده آسیب می‌بیند.
فرزندانی که درمی‌یابند والدین‌شان از تشخیص و تمییز ناتوان‌اند، طبیعی‌ست که عزت نفس خود را نیز از کف بدهند.

فردی که استقلال فکری ندارد، در محیط کار نیز جدی گرفته نمی‌شود.

_تصور کنید همکاری که برای هر تصمیم کوچکی باید از مدیرش تأیید بگیرد؛ به زودی به او به چشم یک کارمند ناکارآمد نگاه خواهند کرد.

_مدیری که برای هر تصمیم کوچکی باید از زیردستانش نظرخواهی کند، به زودی اعتبار خود را از دست می‌دهد.

_دانش‌آموزی که برای انتخاب موضوع انشا، به چندین نفر مراجعه می‌کند، هرگز طعم اندیشه‌ی مستقل را نمی‌چشد.

_مادری که برای انتخاب لباس فرزندش دائماً از دیگران نظر می‌خواهد، به تدریج اعتمادبه‌نفس کودک را می‌گیرد.

او همواره باید برای هر تصمیمی تأیید بگیرد، و این نه‌تنها اعتماد، بلکه شأن او را نیز می‌کاهد.

استقلال فکری نداشتن، ویران‌گر روابط است، که ریشه در ترس سه‌گانه دارد:
۱_ ترس از اشتباه
۲_ ترس از قضاوت
۳_ترس از مسئولیت‌پذیری (تقصیر دیگران بود!)

مولانا جلال‌الدین می‌گوید:

چشم‌داری، تو به چشم خود نگر
منگر از چشمِ سفیهی بی‌خبر

گوش داری، تو به گوشِ خود شنو
گوشِ گولان را چرا باشی گرو؟

بی‌ز تقلیدی، نظر را پیشه کن
هم برای عقل خود اندیشه کن

پیامدهای رابطه با آن‌ها:

_رابطه تبدیل به دادگاهی می‌شود که شما همیشه در جایگاه متهمید
_هر تصمیمی به کمیته‌ی نظرات موجه تبدیل می‌شود
_حریم خصوصی به حریم عمومی بدل می‌گردد

تأثیرات مخرب در خانواده:

_ تخریب مرزهای امن روانی
_ الگویی نامطلوب برای فرزندان:
"ببین عزیزم، پدر/مادرت هم همیشه برای کوچک‌ترین تصمیمی منتظر نظر دیگران است..."

از آن بدتر؟
پدر و مادری که وابستگی فکری به فرزند آدولنست و نوجوان داشته باشند...
این یعنی واگذاری فرمان کشتی ذهن، به دست کودکی ناآزموده...

کسی که استقلال فکری ندارد، حتی حواس شش‌گانه‌اش مستقل نیستند.
حتی میل و رغبتش(لیبیدو)، نیازمند تأیید بیرونی‌ست.
باید دیگری زیبایی را به او نشان دهد، تا آن را ببیند!

تصور کن کسی برای اینکه بداند زنی زیباست یا نه، منتظر تأیید همکارش یا استاد دانشگاهی باشد!
چه فاجعه‌ای‌ست این درماندگی!

استقلال فکری نداشتن، نه‌تنها باعث می‌شود جذاب نباشی، بلکه تو را به فردی عاجز، منفعل و وابسته بدل می‌کند.
اما خبر خوب این است که این ویژگی، اکتسابی است و می‌توان آن را آموخت.

البته استقلال فکری، با جزم‌اندیشی و دگماتیسم فرق دارد؛
اما جالب آن‌که ریشه‌ی هر دو، در ناتوانی‌ در اندیشیدنِ اصیل است.

جزم‌اندیشی حاصل تقلید کورکورانه از یک مرجع ثابت است، و فقدان استقلال فکری، حاصل تقلید کورکورانه از مراجع متغیر؛ در هر دو صورت، اصل اندیشیدن فدای اطاعت می‌شود.

انسان آگاه، نه متعصب و جزم‌گراست، و نه مقلد و بی‌تشخیص.

خلق را تقلیدشان بر باد داد
ای دو صد لعنت بر آن تقلید باد

استقلال فکری نه یک انتخاب، که پیش‌نیاز یک زندگی اصیل است. وگرنه، ما نه انسان، که پژواک جمع خواهیم بود. پژواکی بی‌ریشه، بی‌رنگ، بی‌هویت...
که نتایج ناگوار روانی را به همراه می‌آورد.
تا عقل صاحب‌خانه نشود، هیچ خانه‌ای امن نیست.
عقل منِ ذهنی مال خودش نیست.

راه نجات:
_تمرین تصمیم‌گیری‌های کوچک روزانه
_محدود کردن دایره مشاوره به موارد ضروری
_پذیرش این اصل که، اشتباهِ اصیل، شرافتمندانه‌تر از تبعیت کورکورانه است، حتی اگر زمین بخوری، زمینِ توست، نه زمینِ دیگران!

یک راه نجات اساسی هم وجود دارد، و آن خودشناسی است، که حتی چشم سوم را نیز باز می‌کند.

قاسم سلطانی

بخش چهارم: از تماشا تا تامل و اما شاه‌کتاب

بخش چهارم: از تماشا تا تامل
و اما شاه‌کتاب

ذهن انسان در آغاز، کتابی سپید است؛
نه سپیدی تهی، بلکه سپیدی سرشار از امکان‌های هستی.
اما جامعه‌ای که خود اسیر باورهای کهنه است،
با مرکب‌های ترس و بایدها
بر این صفحه‌ی بی‌گناه می‌نویسد:
"این است جهان!"

آن‌چه ما را ساخته، اغلب دست‌نوشته‌ی ما نیست؛
نسخه‌ای‌ست دیکته‌شده از بیرون.
مفاهیمی چون خیانت و غیرت، خوبی و بدی،
همگی قالب‌هایی تحمیلی‌اند
که ذهن خودجوش ما را شرطی و محدود کرده‌اند.

اکنون این ذهنِ دستکاری‌شده می‌خواهد کتاب بخواند؟
سریال ببیند؟ عاشق شود؟ درک کند؟ همدل باشد؟ کتاب بنویسد؟
نه، این دیگر آن ذهن کارخانه‌ای نیست؛
نسخه‌ای بدل است، با حافظه‌ای انباشته از باید و نباید،
و بی‌نصیب از معصومیت و جوشش اصیل.

ما جهان را با ذهنی تجربه می‌کنیم که دیگر از آن ما نیست.
ذهنی که با الگوهای بلعیده‌نشده و ارزش‌های ناهضم‌شده زندگی می‌کند.
از همین‌جاست که می‌بینیم ذهن تحلیل می‌کند، گوش می‌دهد،
عاشق می‌شود، خشم می‌گیرد؛
اما نه از سرچشمه‌ی اصالت،
که از ذخایر تحمیلی.

ناله‌های ذهنِ بیگانه:
این ذهن نالان است.
شکاک، ترسو، محافظه‌کار و مصلحت‌جو.
از پیوند عاطفی با خود، دیگران و هستی بازمانده،
و از همین‌رو تلخ‌کام شده است.
و این تلخی، دامنه‌ای وسیع دارد.

غرور، خشم، حسادت، خودبرتربینی، تنگ‌نظری،
ناتوانی در مدیریت هیجان و عاطفه؛
همه‌ی این‌ها، ثمره‌ی یکی‌انگاری با ذهنی‌ست تحمیلی.
این همان از خود بیگانگی و الیناسیون است.

مولانا، این بیگانگی را به زبان نی بیان کرد؛
همان نی که چون از اصل خود جدا شده، ناله می‌کند.

بشنو از نی چون حکایت می‌کند
از جدایی‌ها شکایت می‌کند

زمین ذهن، حاصلخیز است؛
اما باغبانی‌اش نه در اختیار طبیعت ماست،
نه حتی خدای ما؛
بلکه در تصرف نفس است،
و ایگو، این منِ جعلی، تخم تلخی می‌کارد و ثمر تلخ می‌چیند.

کتابی که در این زمین، تخم آگاهی بکارد
و آن را به نور حضور بسپارد،
شاه‌کتاب است.

شاه‌کتاب، صدای بی‌زمانی‌ست؛
می‌خواهی آن را وجدان بنامی؟ خدا؟
یا روشن‌ترین بخش وجود خودت؟
هر نامی بدهی،
او مهربان‌تر از نفس است،
و گرفتار وسوسه‌ی داوری و دوگانه‌سازیِ خوب و بد نیست.

اما اگر منِ ذهنی باغبانی کند،
حتی کتابی که او نوشته، به خوراکی سمی بدل می‌شود
که در سلول‌های ما رخنه می‌کند
و زیست طبیعی انسان را مختل می‌سازد.

باید بگذاریم کتاب درون را او بنویسد؛
او که در پی اثبات نیست، در پی پیوند است.
او چیزی نیست جز حضور؛
پیوند زنده با ضمیر پاک، و فضای گشوده‌ی دل و ذهن.

گشودگی دل:
درکِ داستان‌ها بدون پیش‌داوریِ اخلاقی.
پذیرشِ انسان‌ها، فارغ از برچسب‌های "خوب" و "بد".

اگر بتوانیم کتاب ذهن خود را پاک و از نو بنویسیم،
آن‌گاه به شاه‌کتاب دست می‌یابیم؛
کتابی که ما را می‌خواند، پیش از آن‌که ما آن را بخوانیم.

زیباترین کتاب‌ها،
شیرین‌ترین سخنان،
عاشقانه‌ترین روابط،
بهترین زنان و مردان،
حتی خود زندگی—
اگر با نگاه منِ ذهنی دیده شوند، وارونه می‌شوند:

بهشت، جهنم می‌شود.
زیبایی، زشتی می‌شود.
و حقیقت، پشت نقاب دروغ پنهان می‌گردد.

حجاب را که نفس است، عفت می‌بیند...
با غیرت منِ ذهنی، آزادی را در قفس می‌اندازیم...
همین لحظه‌ی اکنون، که بهشت است، به جهنم بدل می‌شود...
برهنگی زن را تاب نمی‌آورد، اما برهنگی جنگ را به نمایش می‌گذارد...
فاصله و سوءظن را جایگزین صمیمیت و اعتماد می‌کند...
و سانسور و تحریف را به جای صداقت و خودجوشی می‌نشاند...

و تو بگو:
از انسان چه می‌ماند، اگر شاه‌کتاب درون را بازخوانی نکند؟

پرسش نهایی این نیست که چه می‌خوانیم،
بلکه این است که با چه چشمی می‌خوانیم:
چشمی که جامعه به ما داده؟
یا چشمی که از ژرفای شاه‌کتاب درون پیدا کرده‌ایم؟

تفاوت این دو نگاه،
تفاوت میان اسارت در تفسیرهای تحمیلی‌ست
و رهایی در خوانش ناب هستی.

خواندن مهم نیست؛
چگونه خواندن مهم است.
اگر اهلِ کتاب، با ذهنی آزاد و دلی گشوده می‌خواندند،
جهان امروز شکلی دیگر داشت.

شاه‌کتاب، همان جایی‌ست که قلم از دست ایگو می‌افتد،
و صفحه، با نور آگاهی ناب روشن می‌شود.
نه ترسی می‌ماند، نه قضاوتی؛
تنها شنیدنی‌ست...

صدایی که می‌گوید:
اینک جهان، بی‌حجاب!

_قاسم سلطانی

مقایسه‌ای پدیدارشناسانه میان سریال‌دیدن و کتاب‌خواندن/ بخش سوم

از تماشا تا تأمل

مقایسه‌ای پدیدارشناسانه میان سریال‌دیدن و کتاب‌خواندن

بخش سوم: قانون مزرعه و وسوسه‌ی پاداش آنی

پیامدهای فقدان تأمل، و دلبستگی افراطی به پاداش‌های فوری، از تربیت فرزندان آغاز می‌شود و تا فروپاشی روابط، افسوس‌های بزرگ و ناکامی‌های بنیادین امتداد می‌یابد—شاید آن را ساده گرفته‌ایم، اما اثرش عمیق‌تر از آن چیزی‌ست که گمان می‌کنیم.

وقتی غذا کمی تأخیر کند، پرخاش می‌کند؟ همه باید مطابق میل او رفتار کنند؟ کسب‌وکاری راه می‌اندازد و می‌خواهد یک‌ساله ره صدساله رود؟ ازدواج می‌کند، اما زود پشیمان می‌شود؟ طلاق می‌گیرد، و باز زود پشیمان می‌شود؟ برای پیک‌نیک آدرس را گم می‌کند، و کل برنامه را به‌هم می‌ریزد؟ کاری را با شوق آغاز می‌کند، و زود رها می‌کند؟ دمدمی‌مزاج است، و لطف و خشمش غیرقابل اعتماد؟

همه‌ی این‌ها نشانه‌هایی از بی‌صبری‌اند؛ از شتاب برای نتیجه، و از ذهنی که تأمل را نیاموخته است.

ما در جهانی زندگی می‌کنیم که بر پاداش آنی بنا شده؛ اما زندگی، مزرعه است. و مزرعه قانون دارد:

قانون مزرعه چه می‌گوید؟

تفاوت کتاب و سریال در این است که:

سریال مانند فست‌فودِ مزرعه است: محصولی که دیگران کاشته‌اند را سریع می‌خوریم.

کتاب مانند کشاورزی ارگانیک: از شخم زدن ذهن تا برداشت اندیشه، خودمان باغبانیم.

به‌ویژه اگر این کتاب، کتاب درون باشد—دفترچه‌ی راهنما و طرز استفاده از خود؛ شاه‌کتاب‌ها که آن را در ادامه بازخواهیم گشود.

نخست باید کاشت، آبیاری کرد، صبر کرد، و تنها پس از آن برداشت کرد. نمی‌توان گندم کاشت و جو درو کرد. نمی‌توان در خاک شوره‌زار، عشق کاشت. نمی‌توان اعتماد درو کرد، وقتی که با بی‌اعتمادی شروع کرده‌ایم. نمی‌توان رابطه‌ای عمیق ساخت، وقتی زمین ذهن پر از علف‌های هرزِ قضاوت و توقع است.

کتاب‌خواندن، تمثیل روشن این قانون است؛

تو نخست زمان می‌گذاری، سکوت می‌کنی، تعمق می‌کنی، بدون دریافت پاداش فوری.

اما آن‌چه در پایان نصیب تو می‌شود، چیزی‌ست بسیار گران‌تر از پول: فهم. وسعت. آرامش. رابطه‌ی بهتر با خود و دیگران. قدرت تأمل در تصمیم‌گیری.

اما ذهن‌های عجول، تن به قانون مزرعه نمی‌دهند. آن‌ها لقمه‌ی حاضر می‌خواهند. و همین عطش برای نتیجه‌ی فوری، آن‌ها را از درون فرسوده، دمدمی و ناپایدار می‌کند. زود خسته می‌شوند. زود قضاوت می‌کنند. زود رابطه‌ها را می‌سوزانند. و در نهایت، زندگی را از دست می‌دهند، بی‌آن‌که طعم واقعی‌اش را چشیده باشند.

پاداش فوری، لذت دارد، اما هزینه‌اش معمولاً از جیبِ فردای ما پرداخت می‌شود.

شهوت قضاوت زودهنگام، خطری جدی‌ست. زیرا تصمیم‌هایی که از روی سود فوری گرفته می‌شوند، اغلب ما را از عمق و زیبایی زندگی محروم می‌کنند.

و این‌جاست که دوباره، کتاب‌خوانی—با همه‌ی کندیِ باشکوهش—تبدیل می‌شود به یک عمل انقلابی. تمرینی برای بازگشت به قانون مزرعه. به کاشت، به صبر، به ریشه‌دواندن.

ذهن، زمینی‌ست که... هرچه در آن بکاری، همان را درو خواهی کرد: صبر بکاری، آرامش برمی‌داری. عشق بکاری، معنا برمی‌داری. عجله بکاری؟ تلخ‌کامی خواهی چید.

تا در طلب گوهر کانی، کانی

تا در هوس لقمه‌ی نانی، نانی

این نکته‌ی رمز اگر بدانی، دانی

هر چیز که در جستن آنی، آنی

ذهن ما دقیقاً مانند خاک حاصلخیز است؛ اگر دانه‌های تأمل بکارید، ریشه‌های خرد می‌دهد.

اگر علف‌های هیجان آنی بکارید، خارهای پشیمانی می‌رویاند.

نکته‌ی تراژیک این‌جاست که بسیاری از ما، در حال آبیاری مزرعه‌ای(من ذهنی) هستیم که هرگز بذرِ حقیقی در آن نکاشته‌ایم!

قاسم سلطانی

مقایسه‌ای پدیدارشناسانه میان سریال‌دیدن و کتاب‌خواندن/ بخش دوم

از تماشا تا تأمل:

مقایسه‌ای پدیدارشناسانه میان سریال‌دیدن و کتاب‌خواندن/ بخش دوم

۱. از پاداش فوری تا آرزوی بحران: خطر فروپاشی تأمل در نسل آینده

در روان‌شناسی رشد، واژگانی چون "پاداش فوری" و "تأمل" مفاهیمی تخصصی نیستند؛ بلکه تعیین‌کننده‌ی کیفیت زندگی فرد و گاه حتی آینده‌ی یک نسل‌اند. کودکانی که در محیط‌هایی پر از هیجان‌های پیاپی، تصاویر متحرک، صداهای تیز و پاسخ‌های فوری رشد می‌کنند، کم‌کم با درکی سطحی از رابطه، کار، آگاهی و معنا بزرگ می‌شوند. ذهن آن‌ها، به‌جای تمرین خویشتن داری، صبر و درنگ، به لذت آنی شرطی می‌شود.

پاداش‌های فوری، شبیه لقمه‌های نرم و شیرین‌اند که نیاز به جویدن و هضم ندارند. آسان‌اند، اما اغلب کم‌مغز. تماشای سریال، فشردن دکمه، دیدن واکنش، شنیدن صدای تشویق یا خنده، دریافت سریع هیجان و پایان موقت تنش؛ همه‌ی این‌ها تغذیه‌ای روانی‌اند که ذهن را به واکنش‌های سطحی و پرشتاب عادت می‌دهند.

اما زندگی، همیشه با پاداش فوری همراه نیست.

بسیاری از دستاوردهای مهم، در پایان راهی دشوار و طولانی پدیدار می‌شوند؛ چه در تحصیل، چه در رابطه، چه در خودشناسی. نسلی که به سرعتِ پاداش عادت کرده، توان پیمودن مسیرهای بلند و حتی گاهی ماراتونیِ زندگی را از دست می‌دهد؛

و این ناتوانی، تنها به ناامیدی یا ترک اهداف نمی‌انجامد؛ بل‌که گاه به فروپاشی اعتمادبه‌نفس، احساس شکست، افسردگی و گریز از خود بدل می‌شود.

مطالعات نشان می‌دهد مصرف محتوای سریع (مثل سریال/شبکه‌های اجتماعی)، فعالیت قشر پیش‌پیشانی مغز (مرکز تفکر عمیق) را کاهش می‌دهد (منبع: PNAS 2021) و تحمل شناختی را مثل "عضله‌ای که تحلیل رفته" ضعیف می‌کند.

همان‌گونه که معده‌ای که ماه‌ها به فست‌فود عادت کرده،

در هضم غذای اصیل دچار التهاب و نارسایی می‌شود،

ذهنِ عادت‌کرده به محرک‌های سریع نیز، توانایی هضم اندیشه‌های ژرف را از دست می‌دهد.

و در مواجهه با سکوت، دچار "ناراحتی شناختی" می‌شود.

تفاوت کلیدی اما اینجاست که مغز برخلاف معده،

با تمرین مستمر می‌تواند دوباره ظرفیت ازدست‌رفته را بازیابد

۲. زندگی در فرار از اکنون

در سبک زندگی‌هایی که مدام در حرکت‌اند؛ از یک سفر به سفری دیگر، از یک هیجان به هیجان بعد، از یک خبر به خبری تازه‌تر — ذهن کم‌کم از درون‌نگری تهی می‌شود. دیگر نه خلوتی هست، نه تأملی. نه مجالی برای نشستن و دیدنِ اکنون. این زندگیِ پیوسته در بیرون، روان را به "محرک" وابسته می‌کند؛ و گاه چنان پیش می‌رود که حتی خبرهای معمولی نیز دیگر سیراب‌مان نمی‌کند.

باید تندتر، بیشتر، شدیدتر.

و در این چرخه، آن‌چه آرام‌آرام می‌میرد، تحملِ خویشتن و خویشتن داری است. تحمل روابط بلندمدت، تحمل یک آدرس ثابت، تحمل رنگ دیوار خانه، یا نشستن پای سخنرانی یک حکیم... ذهنی که به پاداش سریع خو کرده، در مواجهه با هر امر کند، دچار بی‌قراری می‌شود.

رفتارهای واکنشی، جواب‌های تند برای نشاندن دیگران در جای خود، قهر، قضاوت، ذهن‌خوانی، پیش‌داوری، فروپاشی رابطه، و حتی بحران‌سازی در خانواده‌ها، اغلب نه از خشم، که از بی‌حوصلگی و خستگی درونی ناشی می‌شوند. ذهن، دیگر توان ماندن و شنیدن و هضم کردن را ندارد؛ پس هیجانِ منفی می‌سازد تا خودش را زنده حس کند.

زنی را می‌شناختم که چون حوصله‌اش زود سر می‌رفت، عمداً شوهرش را تحریک می‌کرد تا او را کتک بزند. با آن خشونت، حس زنده بودن می‌کرد. این برای من عجیب نیست. من دیده‌ام، مردمانی که از یکنواختیِ روانی، آرزوی جنگ می‌کنند. جنگ جهانی می‌خواهند، تا خود را از تهی‌بودن نجات دهند. اینان تمرین هیجان مثبت را، که از تأمل و سکوت می‌گذرد، نیاموخته‌اند.

۳. تفاوت فرهنگی: آیا تأمل آموختنی است؟

من تا بیست‌سالگی در ایران زیسته‌ام، و از آن پس در هلند زندگی کرده‌ام. این دو فضا را، از سبک رانندگی تا نوع گفت‌وگو در اداره‌ها، با همه‌ی جانم حس کرده‌ام.

در ایران، گویی همه چیز روی هم سوار شده است: آدم‌ها روی هم داد می‌زنند، قصاب عصبانی‌ست، مشتری صبور نیست، کارمند خسته است، بیمار مضطرب است، راننده‌ها پرخاشگرند... همه‌چیز در عجله، و هیچ‌چیز در آرامش نیست. نه فرصتی برای تأمل هست، نه مکانی برای درنگ.

در هلند، اما زندگی با ریتمی دیگر جریان دارد. صف‌ها آرام‌ترند، اداره‌ها منظم‌اند، واکنش‌ها سنجیده‌ترند. داروخانه، بیمارستان، رانندگی، حتی مکالمات روزمره، همه با نوعی تأمل همراه‌اند. مردم کمتر داوری می‌کنند، کمتر از کوره درمی‌روند، بیشتر تحمل دارند. و این همه، تنها حاصل "تربیت مدنی" یا "برخورداری اقتصادی" نیست؛ حاصلِ فرهنگ تأمل است.

این تفاوت در بنیادترین شاخص‌ها هم نمایان است.

هلندی‌ها دو برابر ایرانیان مطالعه‌ی روزانه دارند (۳۲ در برابر ۱۶ دقیقه)

سرانه کتابخوانی در هلند ۳.۲ برابر ایران است.

درحالی که ایرانیان ۵۰٪ بیشتر زمانشان را پای محتوای تصویری می‌گذرانند.

فرهنگ تأمل، فرهنگی است که از کودک می‌خواهد پیش از پاسخ، بشنود. پیش از قضاوت، ببیند. پیش از کنش، درنگ کند. چنین فرهنگی، حتی اگر ندانسته، روان را بر بنیاد تحمل سکوت و پیچیدگی می‌پرورد، و این چیزی‌ست که در فرهنگ تصویری و پاداش‌محور ما، رو به زوال است.

۴. از تأمل به معنا

ما به‌عنوان انسان، بیش از آن‌که تشنه‌ی هیجان باشیم، تشنه‌ی معنا هستیم. هیجان‌هایی که از معنا نمی‌گذرند، صرفاً حواس را تحریک می‌کنند؛ اما روح را سیراب نمی‌کنند. دیدن سریال، چک کردن گوشی، رفتن به سفر، یا دنبال کردن بی‌پایان اخبار — اگر جای تأمل را بگیرند، ما را از معنا دور می‌کنند.

اما هیجان‌هایی که از دل تأمل و حضور برمی‌خیزند، نه‌تنها ما را تهی نمی‌کنند، که به ما جان تازه می‌دهند؛ مثل شوق دیدار، ذوق شعر، یا وجد حقیقت.

معنا، اما در سکوت و تأمل رشد می‌کند. در کتابی که باید با آن راه رفت، نه فقط آن را دید. در رابطه‌ای که باید شنید، نه فقط جواب داد. در زیستی که باید حس کرد، نه فقط برنامه‌ریزی کرد.

فرزندی که "پاداش دیررس" را یاد نگرفته باشد، شاید هرگز "معنا" را هم درک نکند؛ چون معنا هم پاداشی فوری نمی‌دهد. باید نشست، باید ساکت شد، باید منتظر ماند. و این، تمرینی است که با هر بار دیدن سریالی دیگر، و چک کردن شبکه‌ای دیگر، از ما دورتر می‌شود.

نه همیشه باید در تکاپو بود، نه هر لحظه باید با صدایی پر شد. گاه نشستن کنار رودخانه، نگریستن به ماهی‌ها، فرو رفتن در سکوت، یا مراقبه‌ی بی‌هدف، عمیق‌ترین شکل زیستن است. این بی‌فعلیِ پُرمعنا، شاید همان چیزی باشد که در شتابِ عصر تصویر، فراموش کرده‌ایم.

قاسم سلطانی

مقایسه‌ای پدیدارشناسانه میان سریال‌دیدن و کتاب‌خواندن

از تماشا تا تأمل: / بخش اول

مقایسه‌ای پدیدارشناسانه میان سریال‌دیدن و کتاب‌خواندن

بررسی تأثیر مصرف فرهنگی بر قوای شناختی، خودآگاهی و کیفیت ارتباط انسانی:

بر اساس آمار خانه کتاب ایران در ۱۴۰۲، متوسط زمان مطالعه روزانه به ۱۸ دقیقه کاهش یافته، درحالی که مصرف محتوای تصویری به ۴ ساعت رسیده است. این تغییر الگوی مصرف فرهنگی چه بر سر ذهن ما می‌آورد؟

شخصیت شناسی:

بسیاری از مخاطبان پرتعداد سریال‌ها، ناخواسته در چرخه‌ای قرار می‌گیرند که در آن تحمل سکوت برایشان دشوار می‌شود و لحظه‌ای بدون سرگرمی، حوصله‌شان سر می‌رود و به اطرافشان چنگ می‌زنند. زندگی‌شان را از یک قسمت به قسمت بعدی می‌دوزند و لحظاتی که با خود هستند را با دستپاچگی پر می‌کنند؛ گاه با گوشی، گاه با مکالمه‌ای بی‌رمق، گاه با سفرهای موقتی،

و گاه با بازگشت دوباره به همان سریالی که دیروز از آن خسته شده بودند؛ این سریال ها می‌توانند نشخوارهای ذهنی از اتفاقات گذشته نیز باشند!

اما در سوی دیگر، خواننده‌ی کتاب—به‌ویژه کتابی که او را به درون می‌کشد، می‌پرسد، و معلق می‌گذارد، هرگز تماشاگر محض نیست. او با هر صفحه هم‌خون می‌شود؛ با هر سطر وارد خلوتی می‌شود که شاید سال‌ها از آن گریزان بوده. و مهم‌تر از همه، او یاد می‌گیرد با خود بماند؛ سکوت را تاب بیاورد؛ از تأمل نهراسد.

در این پژوهش، می‌خواهیم با نگاهی ترکیبی از تحلیل روان‌شناسی شناختی، جامعه‌شناسی مصرف رسانه، و تجربه‌گرایی زیسته، دو الگوی متفاوت از مصرف ذهن را مقایسه کنیم:

تماشای سریال و خواندن کتاب. ( خود را سرگرم کردن با خودکاوی)

لقمه‌های آماده در برابر جویدنِ اندیشه.

مصرف‌گرایی تصویری در برابر خودسازی درونی.

ما قصد نداریم بگوییم که دیدن سریال ذاتاً بد است. بل‌که می‌خواهیم بپرسیم:

تماشای ممتد سریال ها، بدون تحلیل و تفسیر، و بدون مشارکت فعال، چه اثری بر قوه‌ی تعقل دارد؟

_آیا مخاطبِ سریال، هنوز می‌تواند یک جمله‌ی تحلیلی بنویسد؟

_آیا کسی که توان ماندن با خویش را ندارد، می‌تواند دیگری را تحمل کند؟

_و آیا ما، در این عصر تصویر، داریم از نوشتن، خواندن، و حتی از تماشای خویش خسته می‌شویم؟

این مقاله نه تن‌ها از تجربیات عینی نویسنده که تماشاگران سریال و خوانندگان کتاب را سال های متوالی از نزدیک مورد نظارت و تحقیق قرار داده، و تفاوت عملکرد اخلاقی و مسئولیت پذیری آن‌ها را زیر نظر داشته است،

بل‌که با ارائه‌ی منابع علمی استشهادی برای نکته نظرات خود ضمیمه می‌کند.

اما حتی اگر بپذیریم که محتوای باکیفیت در هر دو قالب وجود دارد، تفاوت‌های ساختاری بین کتاب و سریال باقی می‌ماند که به سه حوزه قابل تقسیم است:

۱. کیفیت محتوا: شرط لازم، اما نه کافی

نه هر کتابی اندیشه‌ساز است(مثلاً کتاب‌های زرد یا محتوای کلیشه‌ای) و نه هر سریالی تخدیرکننده(مثل سریال‌های فاخری مانند چرنوبیل یا رومی).

- اما مسئله اینجاست، که حتی یک سریال عمیق مثل چرنوبیل یا رومی باز هم قالبی تصویری-شنیداری دارد که ذاتاً با متن مکتوب متفاوت است.

۲. تفاوت اساسی: جویدن در برابر بلعیدن

این تفاوت را می‌توان در چند لایه تحلیل کرد:

کتاب: شما کنترل سرعت دارید. می‌توانید یک پاراگراف را بارها بخوانید، مکث کنید، زیر جمله‌ها خط بکشید، یا حتی کتاب را ببندید و به آن فکر کنید. این تأمل اجباری، ذهن را به فعالیت وامیدارد. مانند ورزشکاری که خودش ماهیچه هایش را قوی می‌کند و فردی که ورزش نمی‌کند و ماهیچه ها تحلیل می‌روند.

سریال: حتی اگر عمیق باشد، ریتم آن را کارگردان تعیین می‌کند. صحنه‌ها پشت سر هم می‌آیند و مغز شما (به‌ویژه در سیستم پاداش) ترجیح می‌دهد منفعلانه دنبال کند. اینجا جریان سیال تصاویر، جای توقف و بازاندیشی را می‌گیرد.

براساس پژوهش‌های وولف (۲۰۱۸) در دانشگاه تافتس، خواندن متون پیچیده همزمان شبکه‌های زبانی و تجسم فضایی مغز را فعال می‌کند، درحالی که تماشای تصاویر عمدتاً مناطق پردازش بصری را تحریک می‌کند.

_در مقابل، تماشای سریال (حتی عمیق) بیشتر مناطق پردازش تصویر و هیجان را درگیر می‌کند. این یعنی کمتر مجبور به "ترجمه‌ی ذهنی" هستید.

چند مطالعهٔ معتبر علمی وجود دارد که به بررسی تفاوت‌های شناختی و رفتاری در افرادی با الگوهای مصرف فرهنگی متفاوت (مطالعه در مقابل تماشای رسانه‌های تصویری) پرداخته‌اند.

این‌ها نمونه‌های مستند و قابل استناد هستند:

یافته‌های کلیدی در سه حوزه:

۱. تفاوت‌های عصبی:

_افزایش ۴۷% فعالیت قشر پیش‌پیشانی در کتابخوانان (اموری، ۲۰۱۳)

_ فعال‌سازی سیستم پاداش در تماشاگران سریال (وولف، ۲۰۱۸)

۲. تأثیرات تربیتی:

_ بهبود ۳۲% مهارت حل مسئله در کودکان کتاب‌محور (استنفورد، ۲۰۲۰)

_کاهش ۲۸% تحمل چالش در مصرف‌کنندگان سریال (ایران، ۱۳۹۹)

فضای خالی برای اندیشه

_کتاب مثل یک گفت‌وگوی ناتمام است: جمله‌ها روی کاغذ ثابت هستند، اما ذهن شما باید فاصله‌ها را پر کند. این همان نظریه‌ی "فعالیت خواننده" در ادبیات است.

_سریال (حتی با دیالوگ‌های فلسفی) تصاویر و موسیقی را تحمیل می‌کند. بنابراین، تفسیر شما محدود به چارچوب کارگردان می‌شود.

نه رد سریال، نه تقدیس کتاب:

اما حتی با کیفیت برابر، کتاب و مخصوصا مقاله سکوت، تأمل، و کنترل ذهنی بیشتری ایجاد می‌کند.

پیشنهاد عملی: اگر سریال می‌بینید، پس از آن زمان بگذارید برای نوشتن یا بحث کردن.

این کار انفعال را به مشارکت تبدیل می‌کند.

فصل اول: خلع اندیشه و بحران انتقال معنا

والدینِ نسل امروز، که به‌طور فزاینده‌ای با انواع سریال‌ها، ویدیوها و محتوای آماده احاطه شده‌اند، گاهی بی‌آن‌که بدانند، در معرض پدیده‌ای قرار می‌گیرند که می‌توان از آن به‌عنوان "خلع اندیشه" یاد کرد. این وضعیت نه‌تنها ذهن بزرگسال را از فرایند فعال تفکر تهی می‌کند، بلکه در تعامل با کودک، اثرات عمیق‌تری بر جای می‌گذارد.

کودکان با سوالات می‌آیند. پرسش‌هایی از دل کنجکاوی، از دل زندگی، و از دل شگفتی‌های جهان. اما والدینی که خود به تماشاگران منفعل بدل شده‌اند، نه‌تنها توانایی پاسخ‌گویی فعال و خلاقانه را از دست داده‌اند، بلکه اغلب، با ارجاع به پاسخ‌های کلیشه‌ای یا منابع بیرونی چون سریال‌ها، از گفت‌وگوی زنده و مشارکتی طفره می‌روند. به‌تدریج، کودک می‌آموزد که برای یافتن پاسخ، نیازی به کاوش در درون نیست؛ حقیقت در بیرون از او جا دارد، و ذهنش باید مصرف‌کننده‌ی معنا باشد، نه تولیدکننده‌ی آن.

این نوع الگو، پیامی پنهان در خود دارد: "به درون خودت مراجعه نکن. حقیقت، جای دیگری‌ست." و این پیام، اگر تداوم یابد، به گم‌گشتگی از خویشتن می‌انجامد.

در این شرایط، نه تنها ذهنِ والد، بلکه ذهنِ نسل آینده نیز، از اندیشیدن تهی می‌شود؛ و جامعه‌ای شکل می‌گیرد که در آن، سکوتِ فعال و اندیشه‌ی زاینده، جای خود را به سرگرمی‌های پی‌درپی و پاسخ‌های آماده می‌دهند.

ای برادر تو همه اندیشه‌ای

مابقی تو استخوان و ریشه‌ای

ادامه دارد...

قاسم سلطانی

خودشیفتگی یا خوددوستی؟

آیا واقعاً خودت را دوست داری؟
خودشیفتگی یا خوددوستی؟

در جهان پرهیاهوی امروز، دوست داشتن خود، به یکی از شعارهای رایج تبدیل شده؛
اما آیا ما واقعاً خودمان را دوست داریم؟
آیا ممکن است چیزی را دوست بداریم که هنوز نمی‌شناسیم؟
و آیا مراقبت‌ها، نگرانی‌ها، ترس‌ها و وابستگی‌ها، همیشه نشانه‌ی عشق به خود است؟
این جستار، تلاشی‌ست برای جدا کردن "خوددوستی" از "ترس"،
و "خودشناسی" از "خودفریبی" —
با زبانی ساده، نگاهی شفاف، و دعوتی صادقانه برای مواجهه با خود.

آن‌چه امروز به نام "عشق به خود" فروخته می‌شود،
غالباً نسخه‌ای است از:
_اضطرابِ مدرن در لباسِ مراقبت
_خلأ وجودی در کفش‌های ورزشی مارک‌دار
_و گرسنگی معنوی در بشقاب‌های رژیمی!

تفاوت خوددوستی اصیل و خودفریبی، مانند تفاوت باغبانی است که، یکی به ریشه‌ها آب می‌دهد، دیگری فقط برگ‌ها را رنگ می‌زند!

۱. هرچیز نشانه‌ای دارد

هر عشق راستینی نشانه‌هایی دارد. عشق به خود نیز مانند باغی است که یا گل‌های صداقت در آن می‌روید یا علف‌های هرز (ترس، تردید، سوءظن، خشم، حسادت، غرور، بدبینی، بدگویی، ناسپاسی، طلبکاری، توقع، سودجویی و ...)

_مراقبت از بدن برای فرار از ترس پیری/مرگ
_موفقیت‌طلبی افراطی برای پر کردن خلأ ارزشمندی و عقده‌ی حقارت؛
_وابستگی به تأیید دیگران با نقاب "اعتمادبه‌نفس"
مانند کسی که کتابی را بدون خواندن در قفسه‌ی طلاکاری شده می‌گذارد؛
آیا این عشق به کتاب است یا ترس از جهل؟

کسی که کتابِ درونش را نخوانده، اما آن را در قفسه‌ای طلایی به نمایش می‌گذارد؛
ظاهر آراسته است، اما واژه‌ها ناشناخته‌اند.
و چنین کسی، بیشتر در پی حفظ جلد است تا درک معنا!

تفاوت خوددوستی و خودترسی، مانند تفاوت کتابخوان و کتابدوست است؛ اولی واژه‌ها را می‌چشد، دومی فقط جلد را می‌بوسد.

کم‌تر پدیده‌ای در این جهان بی‌علامت است.
نشانه‌ها، زبان طبیعت‌اند؛ راهنماهایی برای فهم، برای تشخیص، برای بازگشت.
خودشناسی هم نشانه دارد، همان‌گونه که دوست داشتن خود نیز بی‌علامت نمی‌ماند.
کسی که خودش را دوست دارد، باید بتواند نشانه‌هایی در زندگی‌اش بیابد.

آن خانه لطیفست نشان‌هاش بگفتید
از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته گل کو؟ اگر آن باغ بدیدید
یک گوهر جان کو؟ اگر از بحر خدایید

اما این‌که آن نشانه‌ها چه هستند، پرسشی‌ست اساسی.

برای مثال، اگر من طرز استفاده از خودم را ندانم،
اگر با خودم آشنا نباشم،
سوءاستفاده از خودم، به جای استفاده از خود، محتمل است —
و سوءاستفاده، هرچه باشد، نامش عشق نیست.

درست مثل مثنوی معنوی، یا یک ابزار الکترونیکی؛
تا زمانی که ندانم چگونه باید از آن استفاده کنم،
یا از آن استفاده نمی‌کنم،
یا بدتر، از آن سوءاستفاده می‌کنم.
انسان یا با خود رفتار آگاهانه دارد، یا رفتار مخرب؛
سومی ندارد.

۲. منِ ذهنی، عاشق نمی‌شود!

منِ ذهنی، نفس، یا نقابی که از خود بر چهره داریم، توانِ دوست داشتن ندارد.
این بخش از ما، اهل دلبستگی است، نه عشق؛ اهل تملک است، نه حرمت.
چیزی را که نمی‌شناسد، تنها به آن وابسته می‌شود، نه عاشقش.
و وابستگی، از ترس زاده می‌شود؛ از ترس گم‌کردن، از ترس دیده‌نشدن، از ترس بی‌ارزشی.

دوست داشتن، از عشق و صداقت می‌آید؛
نه از محافظه‌کاری، نه از پنهان‌کاری، نه از ترس. نه از بازی و ترفندهای روانی،
همان‌طور که نمی‌توانیم کتابی را که نخوانده‌ایم نقد کنیم،
نمی‌توانیم خودی را که نشناخته‌ایم، دوست بداریم.
کسی که خودش را نشناخته، سایه‌ی خود را می‌پرستد.
و پرستش سایه، نهایت بیگانگی‌ست.

۳. آناتومی "منِ دروغین"

این "منِ ساختگی" که روانکاوان آن را "پرسونا" می‌نامند، سه ویژگی خطرناک دارد:
۱. جانشین‌سازی: به جای شناخت خود واقعی، تصویر ایده‌آل ذهنی می‌سازد.
۲.انجماد رشد: هر تغییری را تهدید می‌داند.
۳. وابستگی سمی: به جای عشق، دلبستگی بیمارگونه ایجاد می‌کند.

هشدار: بزرگ‌ترین فریب این منِ ذهنیِ جعلی این است که نقاب ها را ذات ما جا می‌زند، و
فکر می‌کنی خودت را می‌شناسی، در حالی که فقط نقاب‌هایت را می‌شناسی.
منِ دروغین عاشق نمی‌شود، اسیر می‌کند.
عشق نمی‌ورزد، تصاحب می‌کند.
نمی‌شناسد، وابسته می‌شود.
و هر وابستگی، زاده‌ی ترس است.

اما آیا رفتارهای "خودمراقبتی" تو از جنس "حرمت نفس" است یا وحشت از فروپاشی؟

بعضی رفتارها ممکن است به‌ظاهر نشانه‌ی دوست داشتن خود به نظر برسند:
مثل مراقبت از جسم، تلاش برای پیشرفت، یا حتی سخت‌کوشی مفرط.

اما پشت این نقاب‌ها، چه نشسته است؟
آیا از روی حرمت نفس است یا از ترس؟

آیا برای خودت وقت می‌گذاری چون خودت را ارزشمند می‌دانی،
یا چون از مرگ، شکست، قضاوت، یا طرد شدن می‌ترسی؟

ترس از گرسنگی، ترس از تنهایی، ترس از بی‌خانمانی،
حتی ترس از دوست داشته نشدن،
همه‌ی این‌ها، محصول بقای حیوانی‌اند، نه نشانه‌ی عشق انسانی.

۴. از خودت فرار نکن

کسی که خودش را دوست دارد، با خودش می‌نشیند؛
خودش را نگاه می‌کند، وارسی می‌کند،
به‌جای آن‌که از خودش فرار کند.
کسی که به درون خود سفر نمی‌کند،
نه تنها خود را دوست ندارد،
بلکه از خود می‌ترسد؛
و گاه آن‌قدر می‌ترسد، که نقابِ اعتمادبه‌نفس و اقتدار بر چهره می‌زند.

۵. علائم خاموش بی‌خوددوستی

علائم عدم خوددوستی، همیشه داد نمی‌زنند؛
گاهی در سکوت رفتارها پنهان‌اند:

_دمدمی‌مزاجی
_احساس خستگی از زندگی
_پیش‌داوری و سوءظن
_خشم، کینه، رقابت، و انتقام‌جویی
_خودشیفتگی یا عقده‌ی حقارت
_زندگی در گذشته و آینده، نه اکنون
_بدگویی، ذهن‌خوانی، و بدبینی
_وابستگی‌های عاطفی همراه با اضطراب
_نیاز به دیده‌شدن، به هر قیمتی

همه‌ی این‌ها، نشانه‌های بیگانگی با خویشتن‌اند،
نه آثار عشق به خویشتن.

۶. عشق، با صداقت آغاز می‌شود

دوست داشتن واقعی، با صداقت آغاز می‌شود؛
با اعتراف به آن‌چه هستیم، نه آن‌چه تظاهر می‌کنیم.
خودشناسی، راهی‌ست که از صداقت می‌گذرد،
نه از رضایت‌طلبی، نه از تظاهر به قوی بودن.

کسی که عزت نفس دارد،
نه به خودش دروغ می‌گوید،
نه دیگران را فریب می‌دهد.

۷. شاید بگویی:
"من که از خودم مراقبت می‌کنم، چرا می‌گویی خودم را دوست ندارم؟"

پاسخ روشن است: نشانه‌ها را بخوان
ترس، دلیل مراقبت نیست.
خودشناسی، شرطِ دوست داشتن است.

پس اگر هنوز نشانه‌هایی از دروغ، ترس، قضاوت،
وابستگی ناایمن یا خشم مزمن در تو هست،
شاید وقت آن رسیده باشد که از نو با خودت آشنا شوی.
نه برای نقد، بلکه برای نجات.
نه برای سرزنش، بلکه برای بیداری.

زیرا عشق،
جز با نور شناخت و گرمای صداقت،
زاده نمی‌شود.

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو، دیوانه شو.
و اندر دل آتش درآ؛ پروانه شو، پروانه شو.

هم خویش را بیگانه کن، هم خانه را ویرانه کن،
وآنگه بیا با عاشقان هم‌خانه شو؛ هم‌خانه شو.

رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها،
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو.

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

عشق واقعی و دوست داشتن خود با " اختلال خودشیفتگی" که از عمق تحقیر می‌آید، دو پدیده‌ی متفاوت هستند: اولی انسان را متصل و دیگری منقطع می‌کند.

عشق واقعی،
پروانه‌ای است که:
هم شهامت سوختن در شعله‌های حقیقت را دارد،
هم جرأت پرواز در آسمان ناپیدایی‌ها را.

قاسم سلطانی

علم، چراغ قوه است؛ حقیقت، خورشید

علم، چراغ قوه است؛ حقیقت، خورشید

توضیحی برای ذهن‌های تحلیل‌محور

آن‌چه در این جستار بررسی می‌شود، نه علم به‌عنوان ابزار پیشرفت (تکنولوژی)، بلکه جایگاه و توانمندی علوم انسانی در مواجهه با حقیقت انسان است؛ جایی که گاه روان را با نمودار جایگزین می‌کنند و عشق را با هورمون.

در این نوشته، نگاهی داریم به مرزهای علم حصولی، نه از سر نفی، بل از سر حرمت؛

زیرا آن‌چه محدود است، لزوماً بی‌ارزش نیست، بلکه چراغی‌ست.

۱. محدودیت‌های ذاتی علم تجربی

🔹 محدوده‌ی پژوهش

علم مانند ماهیگیری با تور است؛

تنها موجوداتی را صید می‌کند که اندازه‌ی سوراخ‌های تور را داشته باشند.

عشق، معنا و روحانیت، ماهی‌های ریزتر از این سوراخ‌ها هستند.

علم فقط پدیده‌های تکرارپذیر را بررسی می‌کند،

در حالی‌که عشق، کرامت انسانی و تجربه‌های روحی، یگانه‌اند، نه قابل نسخه‌برداری.

همان‌گونه که طعم شیرینی را نمی‌توان با معادلات شیمیایی توصیف کرد.

🔹 ابزارهای ناقص

ابزارهای علمی تنها آثار بیرونی را می‌سنجند، نه خودِ حقیقت را.

مثلاً می‌گویند: "عشق کورتیزول را کاهش می‌دهد"

اما آیا این، فهمِ عشق است؟

دماسنج گرما را نشان می‌دهد، اما تجربه‌ی گرمای آغوش را نه.

۲. تاریخ علم؛ انباشت خطاها

🔹 علم هر قرن، نظریه‌های خود را کنار می‌گذارد:

پزشکی قرن ۱۹: خون‌گیری درمان عمومی بود

روان‌شناسی قرن ۲۰: لوبوتومی تجویز می‌شد

🔹 اگر علم دیروز اشتباه کرد،

و علم امروز هنوز کامل نیست،

چرا فردا، دوباره منتظر او باشیم تا حقیقت را تأیید کند؟

البته این تکامل و تصحیح، ذات علم است؛

و نه نشانه‌ی ضعف، بلکه نشانگر ماهیت پویا و محدودکننده‌ی آن در ترجمه‌ی حقیقت.

۳. پارادوکس اندازه‌گیری

🔹 علم برای سنجش، ناگزیر پدیده‌ها را تقلیل می‌دهد:

"بخشش" در آزمایشگاه می‌شود: "ترشح اکسی‌توسین"

اما حقیقت بخشش، در همین تقلیل‌گرایی گم می‌شود.

۴. راه سوم: حکمت به‌مثابه‌ی چارچوب فراعلمی

🔹 حکمت کهن سه لایه دارد:

۱. علم حضوری ← انسان را عارف می‌سازد

۲. خرد استدلالی ← انسان را فیلسوف می‌کند

۳. علم تجربی ← انسان را دانشمند می‌سازد

و این سه، همچون سه رشته نور، از منبعی واحد سرچشمه می‌گیرند.

اما در دنیای منِ ذهنی و عام، تنها به نور ضعیفِ سوم بسنده شده است.

🔹 علم مفید است، اما کافی نیست.

در حکمت، علم تنها لایه‌ی سوم است؛

در حالی‌که شهود، نخستین حلقه‌ی اتصال با حقیقت است.

🔹 نقش علم در حکمت‌درمانی:

نه برای اثبات حقیقت آمده،

نه برای رد آن؛

بلکه برای آنانی که زبان شهود را فراموش کرده‌اند،

ترجمه‌ای‌ست—البته ناقص.

مولانا از سر تذکر می‌گوید:

چشم داری؟ تو به چشمِ خود ببین

گوش داری؟ تو به گوشِ خود شنو

علم همچون چراغ‌قوه‌ای‌ست در تاریکی؛

روشنایی‌اش محدود به جهت تابش است، شعاعش تا چند متر بیشتر نیست،

و هرگز نمی‌تواند خورشیدِ حکمت را جایگزین کند.

ما نیازمند چشم‌هایی هستیم که بی‌واسطه‌ی ابزار، نور حقیقت را ببینند.

آری، ما هنوز زنده‌ایم.

زنده‌ایم—اگر شهامت دیدن را بازیابیم.

علم تقلیدی و حصولی را جایگزین خودشناسیِ حضوری نکنیم.

قاسم سلطانی