بشکن و بالا بنداز

قسمت اول:

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود...

یک زنی بود فاسق داشت.یک خواهر هم داشت که با شوهرش آن ور شهر می نشستند.خانه هاشان از هم خیلی دور بود.یک روز که با فاسقش قرار مدار گذاشته بود-برای این که سر شوهر را بیخ طاق بکوبد و خانه را بی سر خر کند به اش گفت:- مشتی جون!

بیخود آنجا بیخ لنگ من نشین.فکر کردم امروز برات یه آش مایه دار حسابی بپزم اما اندازه نمکش یادم نیس.پاشو شال کلاه کن گیوه هاتو ورکش یک تک پا برو خونه خواهرم از قول من سلام و دعا برسون بگو تو آش یه وجب روغن چه قده باس نمک ریخت.تا هم خودت راهی رفته باشی هوایی خورده باشی،اشتهایی به هم برسونی، هم من سر فرصت و دل راحت آشمو بار کنم.

باری. مشتی خوشحال از این که زنش به غیرت کدبانوگی افتاده و تصمیم گرفته آش چرب و چیلی براش بپزه. راه خانه باجناقش را پیش گرفت و رفت، زنکه هم مولش رو کشید تو خانه در را کلون کرد و با خیال راحت مشغول عیش و عشرت خودشان شدند.

حالا این دو تا را دست به دست و لب به لب همین جا داشته باشید و بشنوید از مرد که:

این بیچاره خوش خیال همین جور خوش خوشک و گل برچین گل برچین، رفت و رفت و رفت تا رسید به خانه خواهرزنه و سلام و دعای زنش را رساند و گفت که بله:- عیالم امروز داره واسه من آش یه وجب روغن می پزه،اما اندازه نمکی که باس توش بریزه یادش رفته، منو راهی کرده خدمت شما تا هم گردشی کرده باشم و هوایی خورده باشم و اشتهایی وا کرده باشم و هم اندازه نمک آشو بپرسم.

خب دیگر:خواهر هم که لابد تو بار گذاشتن این جور آش ها اوستا بود،پس از آن که مشتی را نشاند و تخمه و آجیلی به اش خوراند و یک مشت قصه سیمرغ و چل طوطی به گوش خواند و وقتش را گذراند گفت:-به خواهرم سلام برسون بگو الهی آشی که پختی نوش جون و گوشت رونت بشه! نمکشو باس به قاعده ذائقه خورنده ش بریزه:

<<مشتی و نیم مشتی>>

مرد که پا شد خدا نگهدار گفت،سلام و دعای زیادی به کبلائی باجناقش رساند، راه افتاد طرف خانه خودشان و برای این که مبادا یک وقت اندازه نمک آش یادش برود همین جور می رفت و با خودش می گفت:<<مشتی و نیم مشتی>>-

قسمت دوم:

تا یک وقت رسید به خرمنجائی که دهاتی ها  خرمن هاشان را کوبیده بودند،باد داده بودند و حالا داشتند گندم شان را که از قضا آن سال کلی هم برکت کرده بود و تخمی هفتاد و هشتاد تخم بار داده بود قپان می زدند و کیسه می کردند.

همین که دهاتی ها چشمشان افتاد و دیدند یکی از بالای تلنبار گندم می گذرد و یک بند زیر لب می گوید-مشتی و نیم مشتی،به خیال این که یارو دارد کسب و کارشان را جادو می کند که برکتش برود،خلق شان تنگ شد گرفتندش به باد کتک و حالا نزن کی بزن که:-

مرتیکه چشم تنگ پدر سوخته!خدا لعنت کنه! الهی خوره به اون زبونت بیفته! لال بمیری! مگه مرض داری که این همه بار و برکتو میگی مشتی و نیم مشتی؟

مشتی بینوا که کتک سیری نوش جان کرده بود ناله کنان گفت:-آخه این چیزیه که کبله خانم گفته.

گفتند:- کبله خانم تو لنگش خندیده! مگه ورد دیگه قحط بود که اینو یادت داد؟

گفت:- من که غرض و مرضی ندارم.بم یاد بدین که چی بگم.

گفتند: باید نیشتو تا بناگوشت واکنی و از ته دل بگی

<<یک دونه نه- هزار دونه>>

قسمت سوم:

گفت:-باشه، همینو می گم من که غرض و مرضی تو کارم نیست.راهش را گرفت نیشش را تا بناگوش وا کرد بنا کرد رفتن و وردی را که دهاتی ها یادش داده بودند خواندن.تا یک وقت به خودش آمد دید که یک عده سیاهپوش یخه دریده با چشم های سرخ گریه ئی دورش را گرفتندـ

بامبیچه تو سرش می زنند، مشت و سقلمه تو پک و پهلوش می کوبند لگد و اردنگی حواله اش می کنند و با گلوی بغض کرده و صدای گرفته سرش داد می زنند:-قرمساق خدانشناس!مگه خاکشیر نبات حلق مردم کردی که دعا می کنی مرگ و میر میونشون بیفته؟ همین یه داغ دل واسه مون بس نیست که تو زبون پس قفا شده میگی یه دونه نه هزار دونه؟

نگو اینها داشتند سر و سینه زنان، مرده ی عزیزی را می بردند قبرستان، که ناگهان دیده بودند یکی سرش را انداخته پائین از وسط صف عزادارها رد می شود و همین جور با نیش باز می گوید:-<<یک دونه نه هزار دونه>>!

مشتی فلک زده ی از همه جا بی خبر که سقلمه و توسری مفصلی خورده بود گفت:-بابا، پدرتون خوب، مادتون خوب، اینو از لنگم در نیاوردم که دهاتی ها یادم دادند. تقصیر من بی گناه چیه؟

عزیز مرده ها گفتند:-دهاتیا به هرچی نابدترشون خندیدن!مگه ورد قحطیه که اینو بگی؟

گفت:-آخه پس چی باس بگم؟

گفتند:-باید اوهم اوهم گریه کنی،با کف دست تو پیشونیت بکوبی و از ته دل به درگاه خدای عالم بنالی و زبون بگیری بگی :

<< همین باشه دیگه نباشه>>!

قسمت چهارم:

گفت:-چه عیب داره، همینو میگم.گریه کنان راهش را گرفت، بنا کرد تو سر زدن و نالیدن و دست به آسمان دعا کردن که <<همین باشه دیگه نباشه>>!

تا وسط های شهر گذارش افتاد به کوچه ئی که آب و جاروی مفصلی کرده بودند، به در و دیوارش قالیچه ی فراوانی آویزان کرده بودند، دو طرفش گل و گیاه و مردنگی و لاله ی زیادی جلو آینه های قدی گذاشته بودند و گله به گله تار و تنبور و نی و کمونچه و دمبک و دایره زنگی می زدند و می خواندند و کیل می کشیدند.

چیه چه خبره؟ نگو چراغان و آینه بندان کرده اند و دارند دختر تاجرباشی را می آرند با پسر پادشاه دست به دست بدهند، که ناگهان چشم کس و کار عروس و داماد به مشتی فلکزده می افتد که گریه کنان و نالان می آید، تو سر و سینه اش می کوبد و به درگاه خدا می نالد که <<همین باشه دیگه نباشه>>!

چه دردسرتان بدهم؟ این بار دیگر چوب و چماق و گاو هم سر هم به فحش و سقلمه و لگد و توسری اضافه شد:

پدرسوخته فلان فلان شده، این حرفو باید دشمنای پادشاه یادت داده باشن! یالا بیفت جلو، باس ببریمت زندون داغ و درفشت کنیم تا مقر بیای، بعد هم بندازیمت تو سیاهچال بذاریم اونقده اون تو بمونی که موهات رنگ دندونات بشه تا بفهمی یه من دوغ چن من کره داره!

ای داد ! ای فغان ! دشمنای پادشاه یادم دادن چیه، مگه شماها رحم و انصاف سرتون نمیشه؟ به هر زبانی که بود حال و حکایت را حالی آن ها کرد و از خر شیطان پائینشان آورد تا دل شان به رحم آمد و از سر تقصیراتش گذشتند و گفتند همان کتکی که خورده بسش است.اما مجبور کردند برای جبران گناهش باقی راه را شلنگ تخته زنان بشکن بزند و بگوید:<<بشکن و بالا بنداز>>!

قسمت پنجم:

گفت:-باشه. منی که ریگی تو کفشم نیست برام چه فرق می کند. و همان جور که شلنگتخته می انداخت و می خواند و صدای درق و درق بشکن هفت تا محل می رفت راهش از وسط مسجدی افتاد که مومنین گوش تا گوش برای نماز صف بسته بودند. آنها هم مشتی بیچاره را که ندانسته، با های و هوی و ذکر << بشکن و بالا بنداز، واسه زفاف جا بنداز>>خودش را به صف نمازشان زده بود گرفتند به قرار واقع کوبیدند که:-ای ملعون! ای خبیث! ای کافر حربی! مسجد جای اینجور حرامزادگی هاست؟

بیچاره مشتی! درآمد که:- آخه بابا من چه خاکی به سرم کنم؟قراول یساولای پادشاه به این کار مجبورم کردند، منو چه به این غلطا؟

گفتند:-ای لعنت حق به آبا و اجداد پادشاه و قراول یساولاش! اون ناکسا اگر از مسلمانی خبر داشتند که پادشاه و قراول یساول و عمله ظلم نمی شدند. تو که مومنی و زیارت حضرت ثامن الائمه رم به کمرت زده ای، باید فکر آخرت باشی...باید سرت را بکشی تو لاک خودت یک گوشه را بگیری برای خودت بروی و مدام ذکرت این باشه که <<خدایا من گنهکار عاصی خودم را به تو می سپارم>>!

قسمت ششم:

نگو یک محله آن طرف تر دزد طراری پیدا شده بود که امان همه را بریده بود.تا جایی که اهل محل هم قسم شده بودند به نوبت بزخو کنند و گوشه و کنار و این ور و آن ور کشیک بکشند و مواظب رفت و آمدها باشند تا دزد را گیر بیارند و حقش را بگذارند کف دستش.

مشتی بیچاره سرش را کشیده بود تو لاکش، زیر دیوار را گرفته بود و زیر لب می گفت:<<خدایا- من گنهکار عاصی خودمو به تو سپردم>> که اهل محل با الم و اشاره همدیگر را خبر کردند و بی هوا ریختند سرش:

حرامی جدّ اندر جدّ دزد! پدر سوختگیت به جایی کشیده که موقع بالا کشیدن از دیوار مردم خودتو به خدا هم می سپری؟!!

ولم کنین پدربیامرزا ! حرومی کیه؟دزد کدومه؟ از دیوار مردم بالا کشیدن چیه؟ 

گفتند:حالا نشونت میدیم! و بنا کردند زدن.

-آی! وای! خونه خرابا، مگه به جوال کاه می زنین؟ آخه من بیجاره چه گناهی به درگاه خدا کردم که صبح تا حالا هر جا پام رسیده مثل پشم لاحاف کهنه حلاّجیم کردین؟

الخلاصه.همان جور که به باد مشت و لگد گرفته بودنش، هر جور که بود بی گناهی خودش را به آن جماعت زبان نفهم حالی کرد. جوری که از زدنش دست برداشتند و گردو خاک قباقدکش را براش تکاندند، یک خورده مشت و مالش دادند، آبی به لبش رساندند و بنا کردند ازش عذر خواستن که:

والّاه چه می دونستیم؟ کف دستمونو که بو نکرده بودیم، دیدیم یکی مثل دزدا از کنج دیوارا می خزه گفتیم لابد دزد محله مان همینه.آخه آدمی که ریگی به کفش نیس چرا باید اون جور زیر دیوارا خف کنه؟! سرشو می گیره بالا، سینه رو میده جلو، زیر پاشم نیگاه نمی کنه، مگه نه؟ از قدیم ندیما گفتن طلا که پاکه چه باکش ز خاکه، مگه نه؟

قسمت هفتم و آخر:

گفت:- آره حق با شماس، از این سرونه باس اون جوری راه برم. سینه را سپر کرد و دماغ را بالا گرفت و با آن که هر چلزّه ی گوشت و پوست و هر بند استخوانش از زور درد یک سازی می زد، برای این که راه را میان بر کند انداخت از تو مدرسه طلبه ها که زودتر جنازه اش را به خانه برساند.طلبه ها نشسته بودند تو حیاط مدرسه و رحل ها را گذاشته بودند جلو روشان ضرب ضربا ضربو می کردند که ناگهان دیدند:

یک آدم سر به هوا، بی این که نگاه کند وامانده پایش را کدام گور می گذارد زد و رحا ها را برگرداند و کتاب و تفسیرشان را این ور و آن ور انداخت و، نه یک عذرخواهی ئی، نه یک ببخشیدی، هیچی!

رگ طلبگی شان جوش آمد نعلین ها را برداشتند به جانش که:-ای تخم حیض ولدشیطان! بیضه اسلام را لگد می کنی؟ و افتادند به جانش:-ای ملحدبن ملحد! ای حارص بن حارث! بخور تا یاد بگیری که از این ساعت به بعد همه جا زیر پاتو مواظب باشی تا اگر یک جا ورقی از اوراق دینیه ببینی که بر زمین افتاده برداری ببوسی به راس و عینت بمالی و بسم اللاّه گویان لوله کنی و به سوراخی بتپانی که به اش بی حرمتی نشود.

دردسر ندهم، مشتی بیچاره که از این خان هم نیم جانی به در برده بود با کله باد کرده و چشم هائی که جلوش ماه و ستاره می رقصید و پاهائی که نا و رمقی توشان نمانده بود رفت طرف خانه، از وحشت این که باز بیضه اسلام را لگد کند و دسته گل تازه ئی آب بدهد نگاه از زمین بر نمی داشت که ناگهان:

جلو حمام نزدیک خانه شان، میان خاک و خل کف کوچه چشمش به تکه کاغذی افتاد، نگو دلاک حمام بسته حنائی را در تاس آبی خالی کرده بود و کاغذش را انداخته بود دور، دولا شده بود داشت حنا را خمیر می کرد.

مشتی منگو خسته کاغذ را برداشت و بوسید به سر و چشم هایش مالید و لوله اش کرد، هر چه این ور و آن ور چشم انداخت سوراخی پیدا نکرد جز این که همان دم باد زد و لنگ دلاک کنار رفت.مشتی هم که دیگر نه کله اش درست کار می کرد نه چشمش درست جائی را می دید، بی معطلی بسم اللهی گفت و لوله کاغذ را جا کرد که، چشم تان روز بد نبیند!

هر جور که بود خود را از چنگ دلاکه بیرون کشید و زیر باران بد و بیراه و فحش و فضیحت، خودش را کشید تو خانه و کلون را انداخت.چیزی که تو آن حال کوفتگی به جانش رسید آش داغی بود که عیال مهربانش مشتی خانم پخته بود.از قضا نمکش هم به قاعده  بود:

چون مشتی خانم وقتی دیده بود جواب آوردن مشتیش طول کشیده همان جور پیش خود مشتی نیم مشتی نمک آن تو کرده بود.

برگرفته از:قصه های کوچه. تدوین و گردآوری از احمد شاملو