لحن دل، لحن زبان

ادبیات هر قوم، تنها ابزاری برای ارتباط نیست؛ آیینه‌ای‌ست که روح جمعی‌اش را بازمی‌تاباند. واژه‌ها رازهای پنهانِ روان آدمی‌اند. بی‌گناه‌اند، اما بی‌طرف نه. گاه دوست‌اند و گاه درنده، بستگی دارد چه کسی آن‌ها را صدا بزند، و با چه نیتی.

واژه، انگشت اشاره است نه خودِ حقیقت.

مادری را به یاد آورید که با انگشت ماه را به فرزندش نشان می‌دهد؛ اما کودک، به جای آن‌که امتداد انگشت مادر را دنبال کند و ماه را ببیند، با انگشت اشاره‌ی او بازی می‌کند. ما نیز گاه چنان درگیر واژه‌ها می‌شویم که معنا را گم می‌کنیم. واژه‌ها را نشانه بدانیم، نه مقصد.

لحن، نه صدای حنجره، بلکه زبان دل است.

گمان نکنیم هر که واژه‌ای تند به کار برد، نیتی خشن دارد؛ گاهی لحن جامعه بر زبان فرد می‌چربد. چه بسیار انسان‌های نازک‌دل که با واژه‌های زمخت سخن می‌گویند، زیرا این لحن را از جامعه‌ای به ارث برده‌اند که به‌جای "بفرما" می‌گوید "بتمرگ"؛ آن هم با افتخار! آیا اگر ما نیز در چنین لحن‌هایی زیسته‌ایم، نباید از نو خود را بازآفرینی کنیم؟

هر واژه دارای سه بعد ارزشی، فعالیت و قدرت است. واژه‌ای مانند "بتمرگ" نه‌تنها معنای لغوی، بلکه بار عاطفیِ تحقیرآمیزی را منتقل می‌کند که در حافظهٔ هیجانی نهادینه می‌شود.

کودکی که با لحن‌های خشن بزرگ می‌شود، مغزش این الگوها را به‌عنوان "هنجار" رمزگذاری می‌کند. چنین فردی در بزرگسالی، محبت و لحن محبت آمیز را "غیرواقعی" تفسیر می‌کند.

مغز، لحن را حتی پیش از معنای واژه پردازش می‌کند. نواحی مرتبط با درد در مواجهه با کلمات توهین‌آمیز فعال می‌شوند، گویی ضربه‌ای فیزیکی دریافت شده است.

بیایید با واژه‌ها قرارداد تازه‌ای ببندیم.

نه آن‌ها را دشنام دهیم، نه مقدّس بشماریم. واژه‌ها سربازان بی‌لباس‌اند؛ می‌توانند عشق برسانند یا زخم بزنند. مسئولیت‌شان با ماست. نمی‌شود گفت "بتمرگ" و بعد توضیح داد که منظورم "بفرما" بود!

همان‌طور که نمی‌شود خنجری زد و گفت که دستم لغزید.

علم حضوری، حضور دل در کلام است.

ما اغلب در محدوده‌ی علم حصولی، یعنی فهم لفظی، زندگی می‌کنیم. اما رسالت ما در زبان، توقف در تعریف و اصطلاح نیست. دل، بی‌واسطه معنا را می‌فهمد، حتی اگر واژه تند باشد. مثل شمس تبریزی که گاه بی‌پرده می‌گفت، اما نیتش چون آب زلال بود. او زخمی می‌زد که شفا می‌داد.

مشکل ما نه با صراحت، که با قضاوت است.

صراحت گاه شفاست، اما سرزنش می‌تواند طرحواره‌های ناسازگار را شعله‌ور کند. کسی که همیشه شنیده "تو نمی‌توانی"، ممکن است ناتوانی را بپذیرد. و آن‌که حتی در زشتی‌اش زیبا خوانده شده، ممکن است به راستی شکوفا شود. لحن ما می‌تواند سرنوشت را عوض کند.

واژه‌ها تنها توصیفگر نیستند؛ کنش‌اند. وقتی می‌گوییم "تو بی‌عرضه‌ای"، این جمله صرفاً یک گزاره نیست، بلکه ضربه‌ای است به عزت نفس که مانند یک کنش فیزیکی اثر می‌گذارد.

واژه‌های تحقیرآمیز نه‌تنها روابط را تخریب می‌کنند، بلکه ساختارهای مغزی مرتبط با خودپنداره را تغییر می‌دهند. در مقابل، واژه‌های حمایتی می‌توانند ترشح اکسیتوسین (هورمون اعتماد) را افزایش دهند. این یافته‌ها ثابت می‌کنند که انتخاب واژه‌ها یک مسئولیت اخلاقی-عصب‌شناختی است.

♦منشور واژگان

_به واژه‌ها دشنام نمی‌دهم.

_از آن‌ها کمک می‌گیرم.

_واژه‌ها را محترم می‌شمارم، چون ابزار انتقال دل‌اند.

_هر واژه را در جای خودش به کار می‌برم، تا هم خودش حفظ شود، هم دل مخاطب.

چون که با کودک سر و کارت فتاد

پس زبان کودکی باید گشاد

و اگر خطا کردم، می‌پذیرم که واژه‌ای را بد پوشانده‌ام، نه اینکه مخاطب را متهم کنم.

در نهایت: لحن دل را برگزینیم، حتی اگر واژه‌اش زمخت باشد.

زیرا نیت، از زبان مهم‌تر است.

زبان انگشت اشاره است، اما اگر به جای انگشت اشاره با انگشتی دیگر اشاره کنیم، ممکن است معنا را درست منتقل نکنیم.

در جهانی که واژه‌ها گاه خنجر می‌شوند، بیایید جرئت کنیم که چراغ باشیم. پژوهش‌ها نشان می‌دهند حتی یک جملهٔ حمایتی می‌تواند ترشح اکسیتوسین (هورمون اعتماد) را افزایش دهد؛ گویا زبان نه‌تنها روان‌شناسی که زیست‌شناسی ما را نیز دگرگون می‌کند.

مراقب زبانمان باشیم.

قاسم سلطانی