هر انساني يك حريم خصوصي دارد. يك حياط خلوت، اما مردم‌آزار به اين سرمايه شخصي من اعتقاد ندارد. خيلي شوق دارد تمام سردرهاي خانه مرا از سر در بردارد. او به هويت من اعتقاد ندارد. و آگاهي مرا الاغي مي‌داند كه بايد به او سواري بدهد. چهار جهت من پر از جهت‌هاي فرعي‌ا‌يست امروز سال‌هاست كه در آزارم و زورگويانه مرا در زندان قرار داده است و آزاديم را براي من ترجمه كرده است و كسي را مامور كرده كه آن را هر روز براي من روخواني كند. او اصرار دارد كه من او باشم و هر لحظه آوازهاي او را بخوانم. مردم‌آزاران دلشان اصلاً رحم ندارد و در تعطيل كردن چشمان باز هماورد هم ندارند. امروز خاموشم و در نيايش خودم اما در سكوت، آرام، سر در تو و كل دارايي من فقر است. او در نگاه من پريشاني و دلشوره را كشت مي‌كند و قوانين قلبي مرا زير پا گذاشته است. من فردي آزادم ولي آزادي‌ام را از نظر اجتماعي به رسميت نمي‌شناسد، او عكس هايش را در اتاق ذهن من آويزان كرده است.

هر فردي مي‌تواند هم مردم‌آزار و هم دگرآزار باشد و اين بيماري را به ديگران تسري دهد. در جامعه ما مردم‌آزاري به شكل‌هاي گوناگون خودنمايي مي‌كند. مردماني كه نفرت و خشم و كينه‌توزي مي‌كنند و طبق عادت از صلح سخن مي‌گويند. مردم آزاري بيماري فردي و اجتماعي‌يست كه آدم‌ها بر اساس تفكرات كينه‌توزانه خودشان خواب آرام را بر ديگران حرام مي‌كنندو احساساتشان زنجير مي‌آفريند‌. مردان و زنان بغض، هر كسي خوش عكس يا خوش فكر باشد بر ديوار قابش مي‌كنند. ماموران خار و خنجر، كودكي‌‌هايي مرده، قلب‌هايي مصلوب، من از اين خرخاكيان آزرده‌ام. تو يك ديگرآزاري، همسرت را، فرزندت را، همسايه‌ات را متهم زندگي‌ات مي‌داني. من از تو زخمي‌ام. چشمانت پر از نگاه‌هاي جنگي‌ايست و هيچ مهر و عشقي را بر نمي‌تابد، زخم پشت زخم، تاول پشت تاول. تو به حريم خصوصي هيچ‌كس رحم نمي‌كني و به خيال خود مي‌خواهي مرا به راه راست هدايت كني غافل از آن‌كه امروز ديگر تو را دوست ندارم، من زخمي انديشه‌هاي توام، تنهايم بگذار كه تو غريبه مني. چه كشمكش‌هايي كه بين من و تو بوده است. چه زخم‌زبان‌هايي كه از تو شنيده‌ام و چه شيارهايي كه بر روح من گذاشتي و يقين‌ام را شك‌دار نمودي و چه خنجرهايي كه براي من نكشيدي. مردمان مردم آزار اعتقادشان بر اين است كه بايد آرامش انسان را با هر وسيله‌اي به هم زد هر كجا، همه جا ، او معتقد است كه من اگر آرامش داشته باشم، رشد خواهم كرد. پس هر روز مرا به مسلخ مي‌برد، بر من شليك مي‌كند و رهايم مي‌سازد. كاش تو نبودي و سرنوشت تلخ من به دست تو نيفتاده بود. امروز من ايستاده‌ام و تو از تاريخ زندگي من عبور مي‌كني. تاريخ پر از همكيشان شما بوده است كه به اسم سعادت انسان‌ها آن‌ها را به كشتارگاه برده‌اند. امروز من تو را به سخره مي‌گيرم و تصميم دارم بازي سرنوشتم را عوض كنم. تو با اعتماد به نفس من مخالفي و مرا از ملاقات با خودم منع مي‌كني، قلبم را به خاك سپرده‌اي و آدرس رودخانه‌هاي خشك‌ را برايم ترسيم مي‌كني.

روحيه‌ي مردم‌آزاري سال‌هاست كه بر جامعه‌ي ما سايه افكنده و ما همچنان مي‌ناليم. فرهنگ دخالت و فضولي در حريم خصوصي انسان‌ها به صورت يك روحيه روان‌شناختي اين جامعه درآمده است آن‌ هم به شكل‌هاي گوناگون‌. ساديسم اجتماعي يعني من به تو خنجر مي‌زنم، تو براي من شمشير مي‌كشي، ما براي هم چاقو مي‌كشيم و شما تصور كنيد اين چه جامعه‌اي خواهد شد. مردماني پر از نگاه‌هاي خشن و جنگي نسبت به هم. حال شما پيدا كنيد جايگاه همدلي را. وقتي كه من به خود اجازه دادم كه در كوچكترين جزييات زندگي تو د‌خالت كنم چه هرج و مرجي به پا خواهد شد زماني كه همه اين رفتار را انجام بدهند، مرزهاي اخلاقي و عاطفي در هم ريخته خواهد شد. امروز شهروند در كنار شهروند در سايه ديالوگ‌هاي وحشي نيم‌نگاه خوابيده است. فرهنگ مردم‌آزاري در ادبيات و ديالوگ‌هاي روزمره‌ مردم جا خوش كرده است و مردم از ترس همسايگان گاردهاي عاطفي خودشان را بسته‌اند و به نقش بازي كردن مشغولند. صداي خسته قورباغه‌اي كه در بركه بازمانده است مي‌آيد و كودكي خيالش را براي بازي كردن آماده كرده است و نمي‌داند كه فردا كسي مي‌آيد و براي روياهايش خط و نشان مي‌كشد و نقاشي‌هاي او را خط خواهد زد. همين لحظه روياها و خيالات كودك درونم از هجوم اينان در امان نيست.

مردم‌آزاري، برآيند و محصول تفكرات اجباري و بايدها و نبايدهايي غير منطقي است كه به صورت دستورالعمل و بخشنامه براي ديگران صادر مي‌شود و رفتار ديگران را در پرانتزها و كروشه‌هاي اجتماعي قرار مي‌دهد و اين انسان بيچاره ديگر كجا مي‌تواند خلاق باشد. مردم‌آزار گاهي از خرافات برمي‌خيزد و چون افعي خود را گرداگرد زندگي شخصي افراد قرار مي‌دهد و گاهي در قالب سنت‌هاي از رده خارج و آداب و رسومي كه غير از اسارت چيز ديگري را براي من و تو تعريف نمي‌كند. من با بايدهاي اخلاقي كاري ندارم. بايدهايي كه بر‌آيند ذهن بيمارگونه كوتوله‌هاي تاريخ است كه چون عنكبوتيان بر رفتار ديگران بند مي‌بندد.

مردم‌آزاران در هر قشري، ملتي، حكومتي، خانواده‌اي و فردي يافت مي‌شود. روزگاري هيتلر و صدام مردم‌آزاراني جهاني بودند كه كشتن انسان‌ها آن‌ها را آرام مي‌ساخت و همچنين مردم‌آزاران ايدئولوژيك كه فكر مي‌كنند اينان همه چيز را مي‌فهمند و جز تعصب چيز ديگري را ترويج نمي‌كنند و هر فكر خود را عين واقعيت مي‌دانند و نمي‌دانند كه آنان پر از تعبير و تفسير غلط‌اند از زندگي، از من، از تو.

آيا فكر كرده‌ايم اين همه مردم‌آزار كه روز به روز بيشتر مي‌شوند، چه مفاهيمي آموزشي به اين آدميان آموزش داده شده است كه به خود اجازه مي‌دهند در همه چيز د‌خالت كنند و كل مساحت و طول و عرض دنيا را از خود بدانند.

زماني كه درشت‌گويي و كلفت‌گويي مي‌كني، زماني كه با طعنه و كنايه و تمسخر سخن مي‌گويي، زماني كه شعار مي‌دهي و عمل نمي‌كني، تو داري رفتار ساديستيك از خود نشان مي‌دهي. مردم‌آزار سنگ كه مي‌بيند به فكر شكستن شيشه‌هاي خانه همسايه و سرشكسته مي‌افتد، نمادهاي ذهن مردم‌آزار چاقو و خنجر است، او زبان كه باز مي‌كند، مي‌درد، مي‌خرد، مي‌برد، افعالي‌ايست پر از نيستي و نابودي.

من همسايه‌اي ديگر آزار دارم كه اهل رعايت نيست، اهل دخالت است، براي او مهم است كه در ذهن من چه چيزهايي مي‌گذرد، آرام و قرار ندارد. تجاوز در نهاد ناخودآگاه او نهادينه شده است. هيچ حرمتي را نگاه نمي‌دارد، پر از دريدگي و بي‌آبرويي است، چشمانش در سياهي مي‌چرخد، پشت ديوارها. اين پا و آن پا مي‌كند، و با نوك تيز مداد خود، مرا مي‌نويسد، مي‌فروشد و احساسات مرا اعدام مي‌كند. من در تنگم و تنگنا امروز، ناراضي‌ام از اين همه محدوديت و خط‌كشي‌ها و به دست خويش ساختم آنچه نبايد مي‌ساختم.

مردم‌آزار از عقده برمي‌خيزد و بر عقده فرود مي‌آيد. چه تاول‌هايي كه در درون اوست از رفتارش جسارت، احساساتش حقارت و افكارش پارانوييايي مي‌نشاند زخم روي زخم و ويروس‌هاي احساسي خود را سرايت مي‌دهد او را در همه اشكال و اتفاقات زندگي مي‌توانيد مشاهده كنيد. گاهي مردم آزار همان معشوقه‌ي شماست كه از سر دواندن تو لذت مي‌برد و گاهي در كاشانه توست. تو را فرمان مي‌دهد و تو چون رعيتي گاوچران اويي و گاهي حاكمي‌ايست كه از آزار تو لذت مي‌برد. مردم‌آزار در چارچوب‌هاي اجتماع براي انسان ارزشي قايل نيست تو را شي‌ايي مي‌داند براي سوار شدن و اگر محو تماشاي توست در خيال انتقام تو است. مردم‌آزاران جاهلانند كه در بند حاكمانند و گاهي ناصحانند، حواست كجاست مردم آزار دارد براي تو پرونده‌سازي مي‌كند.

چه استعدادهايي كه توسط اين بيماران به سرعت زايل شده است. تو مي‌خواهي با كسي كاري نداشته باشي ولي به زور تو را وارد معاملات بيمارگون مي‌كنند و تو را به غارت مي‌برند. احساس تو خشكيده است و امروز و تو هم ناخودآگاه‌ات شكلي از بيماري رواني را دارد تجربه مي‌كند. اختلالات شخصيت در جامعه ما همه را به ناله درآورده است ما همچنان به دنبال متهم خارجي هستيم. بايد بروم به قاضي‌ام جواب بدهم امروز من هم متهم اين جامعه هستم من هم يك قرباني‌ام. همين كه اهل دانشي هزار گناه نابخشودني داري. اين كيست كه دارد مرا نگاه مي‌كند و نگاهش تمام پنجره‌ها را مي‌بندد و تمام احساس‌ها را در نفس حبس مي‌كند. اما روزي خواهد رسيد كه قلم رسوايي او را مكتوب خواهد كرد.

دکتر علی شمیسا