این خیلی عجیب نیست که مسلمانی, سر مسلمان دیگری را می بُرِّد. او را شکنجه می کند. او را سرزنش و ملامت و محکوم می کند. همسر خود را کنترل و زندانی می کند. فرزند خود را طراحی می کند و برایش قالبسازی می کند. فرزند خود را داخل قالبی که نیمه سمت چپ مغز (عقل جزئی) آن را ساخته است, می اندازد. در حال و آینده فرزندان و دیگران هم دخالت و تجاوز می کند و اسمش را آینده نگری می گذارد. همه اش به خاطر این هست که انسان گمان می کند می فهمد و از فهم خود دفاع هم می کند و به خاطر فهم خود دیگری را هم می کشد! غافل از این که تو همه چیز را تا به حال با قالب هایی که درست کرده اند و درست کرده ای, معنی می کنی و هر کسی که در آن قالب نگنجد, منحرف است!!

تازگی را هم چون با نیمه سمت چپ مغزت تعبیر و تفسیر و معنی می کنی, باز و باز و باز نمی فهمی و نمی فهمی! نیمه سمت چپ مغز شما به درد شیمی و ریاضیات و زبان می خورد و در دریافت حقیقت مانع آن می شود. باز همین سخن را تو بارها و بارها با نیمه چپ معنی و تفسیر کرده ای و بارها و بارها انکار کرده ای!

هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند             و آنکه این کار ندانست در انکار بماند

چه عاشقان و رعناهایی که به خاطر عدم درک و معنی های شیطانی و نفسانی کشته و شکسته و نروییده اند! شکوفه نداده اند! بی غیرت ترین مردان باغیرت ترین معرفی شدند و مذهبی ترین انسان ها کافر معرفی شدند! سکوت و اکنون را به شیوه شیمی و ریاضی تعریف کردند! هر چیزی را که درک نکردند و خطری برای نفس خود دیدند آن را به نام ناموس و دفاع از صلیب! قدغن کردند! رقص و آواز و دلبری را خطری برای خود دیدند. رقصنده را کشتند و آواز بلبل زن را قدغن کردند! به قول علی شمیسا اینان اگر سنگی را ببینند یاد شکستن پنجره همسایه می افتند!

انگار هر چاقویی برای بریدن سر ساخته شده باشد که هر رقصی هم برای تن فروشی باشد که خود فروشی همان باشد که خود را به نفس فروخت! نگران آبادی کشور هم نباشید که آینده کشور نیز با همین باورهای منجمد شده در ربط است! نگران مبل های چینی و مقام و منزلت و اتومبیل خود هم نباشید! مهم این است که روی آن مبلمانی که می نشینید, آیا دست معشوق در دستتان است یا دست غیر معشوق! مهم این است که داخل اتومبیلتان هوای نفس دارد یا هوای عشق! بوی اقتدار و زور و غرور می دهد و یا بوی عشق و آزادی!

مهم این است که من و شما بوی دوست را داریم یا بوی دشمن! و مهمتر این است که دارد باران می بارد. برو و قدم بزن! من هم این کار را می کنم. و فراموش نکن که به خاطر سخن و قلمم من را سرزنش نکن. چونکه سوءتفاهم ممکن است پیش آید.

 

قاسم سلطانی