مهمترین ویژگی یک هنرمند واقعی در تواضع اوست. هنرمندی که قادر به قدردانی و یک تشکر خشک از مخاطب خود نیست، چگونه می تواند هنری خالص بیافریند؟ بعضی از این هنرمندهای تازه به دوران رسیده، تنها راضی به تقدیر از آکادمی جایزهء نوبل هستند و اگر غیر از آن، هرکسی از آنان تقدیر کند، انگار که گدایان کنار خیابان باشند! هنری که منیت در او دخالت دارد جعلی و کاذب است و برای حیثیت به پا کردن است. برای تکبر و فخر و فضل فروشی است. از ترس تنهایی و پوشالی بودن است.

برای یک هنرمند واقعی فرقی نمی کند که آکادمی جایزهء نوبل از او تقدیر می کند و یا یک مخاطب ساده! چه بسا آن مخاطب ساده که تو آن را ساده می پنداری، خود، هنرمند واقعی است و تو از آن غافلی!

نوشتن و بازگو و تکرار غم و اندوه برای رفع بیماری ها و مشکلات روحی شما خوب است و می تواند کمک برای درمان جراحات روحی شما که در دوران کودکی دیده اید باشد. دیگران چه گناهی کرده اند که استفراغ خاطرات و رنج های هضم نشده ی شما را باید مشاهده کنند؟ خواندن استفراغ غم و داستان هایی که از آرزوهای به انجام نرسیده و عقده های روشنفکری و سیاسی برخاسته است یکی از بزرگترین عوامل شیوع بیماری های روانی می باشد.

بنویس اما برای خودت بنویس. و بعد از نوشتن آتش بزن و این خوب است. این از دیدگاه علم روانشناسی می تواند کمکی برای شناسایی ترس های شما باشد. می تواند کمکی برای بهبودی افسردگی شما باشد. اما نمایش آن برای دیگران، انتقال رنج و اندوه شما به اطرافیان است.

اگر می نویسی تا مورد تحسین دیگران قرار بگیری. اگر برای اظهار وجود و برای رقابت کردن می نویسی و یا اگر برای شدن می نویسی، مهربان باش از این کار صرف نظر کن. زیرا آن موقع نوشته ات به یک زهر خواهد ماند و موجب بیماری دیگران خواهد شد. در آن صورت نظر دیگران و تعداد آن برای ارضای نفس خواهد بود و شما را وابسته کرده و بیشتر از قبل احساس بدبختی خواهی کرد.

اما اگر می نویسی و هیچ هدفی از نوشتن نداری و نوشتن تو خود زا و خودجوش می باشد، البته که آن هنگام نمایش آن به دیگران اشکالی ندارد، دیگر نمی توان گفت نمایش به دیگران است، بلکه تقسیم با دیگران است. آن وقت ذهن تو هدفمند نیست. ذهن تو پاداش جو نیست. بر خاسته از نفس نیست و چیزی که برای نفس نباشد، استفراغ غم و اندوه هم نخواهد بود، بلکه شادی و زیستن و بودن را انعکاس خواهد داد نه شدن را.

اهل شعر و ادب سعی و تلاش نمی کند تا مخاطبی فراوان داشته باشد. قلم اینان به نی می ماند و نفس مسیحایی که درون آن می دمد و آن چیزی جز طبیعت و فطرت انسان نیست، آیا واقعا تا چه اندازه این هنرمندان تازه به دوران رسیده، ارگانیک و طبیعی هستند؟!

عشق و عقل و آگاهی را باید تقسیم کرد، درد، رنج و عذاب را نمی توان و نباید تقسیم کرد. قلم هایی که عشق را تقسیم می کنند، خلاق هستند و کیفیت دارند.

چند ویژگی از هنر و هنرمند و هنرکار

یک هنرمند واقعی آفریننده و آورنده است. او هرچه دارد تقسیم می کند و تقسیم کردن او برای ارضای نفس نیست بلکه برای کشتن نفس است.

هنرمند کاذب میل به انجام کارهای بزرگ دارد. دوست دارد یوهانس ورمیر (نقاش هلندی) شود. اما هنرمند واقعی معطل نمی کند. او حتی هنگام سخن گفتن با دوستش نیز خلق می کند. هنگام کلفتی و نظافت کردن خلق می کند و همه از کار او راضی هستند و همه می خواهند کلفتی مثل او داشته باشند! همه در خلوت خود به او حسودی می کنند.

کلفتی که انرژی می بخشد و رقصان رقصان نظافت می کند، هنرمند واقعی است، کیفیت دارد و خود هنر است. اما پزشک یا شاعری که گره ابروهایش را نمی تواند باز کند، وابسته به منیت است و کیفیت ندارد. یک هنرمند واقعی تولید رقص در دیگران می کند و باعث اعتماد در دیگران می شود.

هنرمند کاذب وابسته به نظر دیگران است. برای هنرمند واقعی دیگرانی وجود ندارند که به آنان وابسته باشد، او با همه کس و همه چیز یکی می شود. او در همه کس و همه چیز حل می شود. او از جنس بیگانگی نیست. هنرمند واقعی، محرم مخاطب خود است!

هنرمند واقعی نمی تواند از راهی که دیگران رفته اند برود. راه دیگران، راهی است که قبلاً کشف شده است. خلق کردن احتیاج به یک ذهن تازه و خالی دارد. با ذهن پر و شلوغ نمی توان خلق کرد، چون جایی برای تازه وجود ندارد.

خداوند زمانی جهان را خلق کرد، که کائنات "خالی"بود.

هنرکار تولید می کند اما هنرمند می آفریند. هنر و هنرمند میانه خوبی با شخصیت ندارد. هنرمند کاذب وابسته به شخصیت است.

هنر در آزادی و استقلال فکری طلوع می کند. هنرمند واقعی آزاد است و باید هم چنین باشد. هنرمندی که وابسته به شخصیت است، طبیعی است که نمی تواند با تازه و تازگی ملاقات کند و با آن رو به رو شود. وابستگی مانع و سد هنر واقعی و خلاقیت است.

تو اگر نگران شهرت و تعریف و تمجید دیگران باشی، این نشان عدم عشق و علاقه تو به کارت می باشد و تو شهرت و تحسین را می خواهی جایگزین عشق و دوست داشتن کنی. تو برای تحسین و شهرت دست به این کار زده ای.

هنرمند واقعی از خود جانشین گذر می کند، او به یک نی لبک تبدیل می شود و نوبت خداوند و هستی است که در او بدمد و می دمد.

اگر هنگام قدم زدن در پارک، نتوانی نفس را فراموش کنی، صدای آواز پرندگان را نمی توانی بشنوی، بنابراین تو به دوستت وانمود می کنی که به حرف هایش گوش می دهی. ذهن شلوغ و رنجیده نمی تواند گوش کند. در حال نقاشی کردن باید از خود جانشین و کاذب رها شوی تا بتوانی در هنر حل شوی.

هنرمند کاذب دست به کارهای بزرگ می زند. زیرا با کارهای بزرگ نفس تو ارضاء می شود. خلاقیت با اندازه، میانه خوبی ندارد، اندازه گرفتن کار ذهن و نفس است. هنرمند واقعی، عمل می کند.

هنر واقعی از هنرمندی بر می تابد که ذهن او از بایدها و نبایدها و تمام اجبارها خالی باشد.

نقش "نفس"

تو می توانی رهبر باشی و بی نفس و تو می توانی کلفت باشی و خود نفس. یک اوباشی که شخصیت و هویت و دلخوشیش را در فحاشی تعریف می کند با یک پزشک و هنرمندی که شخصیت و هویت و دلخوشیش را در تکبر و غرور می بیند، تفاوتشان در شکل و صورت است، در باطن هر دو عین هم هستند، هردو آرامش جامعه را به هم می زنند، هر دو تربیت نشده اند و هر دو غیر متعهد هستند. هر دو فکر وابسته دارند. اوباش به فحاشی وابسته است و پزشک و هنرمند تربیت نشده، به افاده و تکبر . اگر دلخوشی و شخصیت کاذب اینان زیر سوال برود عصبانی می شوند.

وقتی شما به شخصیت وابسته باشید و دیگری شخصیت شما را زیر سوال ببرد، شما عصبی می شوید، شما برای حفظ و دوام بخشیدن به آن شخصیت مقاومت نشان می دهید، شخصیتی که ساخته ذهن دیگران یا خودتان بوده است.

اگر تو به خاطر جایزه نوبل مورد احترام دیگران بوده ای و به یک باره این احترام زیر سوال برود و از طرف فردی، کاذب تعریف شود، شما عصبی می شوید، مردم و اطرافیان هم در شکل گیری این شخصیت جعلی نقش بسیار مهمی داشته اند و دارند!

هرکس به شما می رسد شخصیت شما را با کار و یا با مدرک و یا با پول و یا با قدرت می سنجد. از بچگی همه می خواهند قاضی و پزشک شوند. پدر و مادر ها دوست دارند بچه هایشان آدم مهمی شود و آدم مهم هم یعنی قاضی، یعنی پزشک، یعنی نویسنده مشهور، یعنی شاعر مشهور!

کمتر کسی دوست دارد فرزندش کشاورز عاشق و آگاه باشد، زیرا همه می پندارند آگاهی یعنی دانش. عبث و کاذب بودن را می بینی؟

وقتی جامعه و اطرافیان پیوسته به هرکسی که از دانشگاه یک کاغذپاره می گیرد و یا یک کتاب به چاپ می دهد روشنفکر می گویند، بیچاره خودش هم باورش می شود و بعد از مدتی هویت خودش را با روشنفکری تعریف می کند. حالا اگر کسی این عادت را بشکند او عصبانی می شود.

نفس خیلی ظریف عمل می کند، اگر شما عمری مورد احترام دیگران بوده اید و این احترام یک باره زیر سوال برود، شما عصبی می شوید. و نمی توانی قبول کنی که آن شخصیت کاذب بوده است.

هویت و امنیت روانی ای که از بیرون تامین می شود جعلی و کاذب و شکستنی است، زود احساس حقارت می کند، زود احساس می کند به او توهین شده است، زود احساس خطر می کند و وقتی احساس خطر کرد مقابله می کند و اگر قدرت داشته باشد دستور مرگ دیگران را صادر می کند، به همین خاطر است که در دنیا سیاست کاران کاذب و تربیت نشده و غیر متعهد بزرگترین جنایت کاران هستند.

دادن قدرت و بزرگ کردن کسانی که تربیت نشده اند و وابسته به غرور و نفس هستند، عین دادن تیغ دست راهزن است. اگر یک سیاستکار و نویسندهء اوباش تربیت نشده، طغیان کند فاجعه ای که می تواند بیافریند از ضررهای یک اربده کش خیابانی به مراتب بالاتر خواهد بود.

هویت و امنیت روانی، یک امر درونی است و با کشتن نفس طلوع می کند، یک جریان ملکوتی است نه فلسفی...  

قاسم سلطانی