دفع شر موشها و طرحوارههای ناسازگار من ذهنی (بخش دوم)
انبار گندم تو پر است، اما چرا همیشه احساس فقر و کمبود میکنی؟
چرا هرچه میدوی، بیشتر از مقصد دور میشوی؟
چرا هرچه جمع میکنی، باز هم چیزی گم شده احساس میشود؟
کافی است نیمهشب درونت را خوب ببینی.
صداهای ریزی را میشنوی؟ سایههایی که در تاریکی میدوند؟
آنها موشهای ذهنی تو هستند.
این موشها را دیگران در کودکی در انبار ذهنت رها کردند. برخی از آنها را خودت، در شبهای تردید، خشم و ناآگاهی پذیرفتی. حالا، تا زمانی که در انبار تو هستند، تو را مجبور میکنند که نگران باشی، حرص بزنی، بدوی، خودت را با دیگران مقایسه کنی، حسادت ورزی، و در نهایت، احساس کمبود کنی.
موشها را بشناس، اما در جنگ آنها فرسوده نشو
کسی که در تاریکی با موشها بجنگد، فقط خودش را زخمی میکند. راه حل، کشتن تکتک موشها نیست، چون این کار شدنی نیست. موشها زاده میشوند، رشد میکنند و وقتی یکی را میکُشی، دیگری جایش را میگیرد.
اما اگر بفهمیم که هر موش برای چه هدفی وارد انبار گندم ما شده است، میتوانیم آنها را بیحس کنیم.
موش حسادت، برای چیست؟
موش تعصب، چه نقشی دارد؟
موش قومپرستی، چرا درون ما زنده است؟
موش شهرتطلبی، چه میجوید؟
موش فخر و حقارت، چه چیزی را از ما پنهان کرده است؟
موش کینه و نفرت، از کجا آمده؟
موش بدگویی و غیبت، چه چیزی را در ما خورده است؟
بسیاری از این موشها در کودکی به ما منتقل شدهاند. مثلا والدینی که شهرت و رأی و نظر دیگران برایشان بسیار مهم است، ناخودآگاه این باور را موش کرده و در انبار خالی ذهن فرزندانشان میاندازند.
این موش، بهتنهایی وارد انبار نمیشود؛ بلکه موشهای دیگری مثل حسادت، خودبینی، دروغ، تحریف، و حتی تخریب دیگران برای رسیدن به جایگاه اجتماعی را نیز با خود میآورد.
چگونه موشها را از مرکز قلب خود بیرون کنیم؟
هیچ موشی نباید در مرکز قلب ما جا خوش کند. موشها کارشان جویدن و نابودی است. پس اگر هر باور، فکر و خواستهای که وارد ذهن ما میشود را بدون بررسی و مراقبه قبول کنیم، سرانجام متوجه خواهیم شد که آنها برای دزدیدن انبار گندم زندگی ما آمده بودند.
و اینجاست که ناگهان متوجه میشوی، چیزی که فکر میکردی دانایی است، در واقع حیلهی موشهاست.
ما درین انبار گندم میکنیم
گندم جمع آمده گم میکنیم
مینیندیشیم آخر ما بهوش
کین خلل در گندمست از مکر موش
خلل، درد و رنجی است که از مکر موشها میآید، نه از دانایی و آگاهی.
موش تا انبار ما حفره زدست
وز فنش انبار ما ویران شدست
اول ای جان دفع شر موش کن
وانگهان در جمع گندم جوش کن
اما مراقب باش که بعضی از بیداریها، نشان از بیداری موش ها در انبار گندم ماست نه بیداری حقیقی ما!
هر که او بیدارتر، پر دردتر؟
هر که او آگاهتر، رخ زردتر؟
اما باید دید که مولانا در ابیات بالا از بیداری حقیقی میگوید یا از بیداری موش های من ذهنی؟ چون مولانا در ادامه میگوید:
هر که بیدارست او در خوابتر
هست بیداریش از خوابش بتر
چون "بحق" بیدار نبود جان ما!
هست بیداری چو در بندان ما
چون این دانایی و بیداری به حق نبود، مثل خواب در خواب کابوس بود.
دانایی که موجب درد و رنج شود، همان دانایی موشهاست، نه دانایی حقیقی!
بیداریِ واقعی آن است که چراغی درون ما روشن کند، نه اینکه ما را در قفس خشم و رنج و سرخوردگی نگه دارد. هرگاه دیدیم که دانایی ما باعث رنج و گرفتاری است، باید به این دانایی شک کنیم.
نفس میگوید: «مگر میشود درد و رنج دنیا را دید و شاد ماند؟» و با همین فریب، درد و رنج را جاودانه میکند. اما این زیرکی، ظن است، حیرانی نظر است.
زندگی ذاتاً از جنس شادمانی است.
آنچه درد و رنج را تولید میکند، همان موشها و گرگهای درون هستند. پس بیایید بهجای اینکه در تاریکی لعنت بفرستیم، شمعی روشن کنیم.
با درد و رنج، درد و رنج را درمان نمیکنند!
ادامه دارد...
قاسم سلطانی
relatie tussen zelfkennis en gezondheid