من دوزم بالا نیست!
بعضیها با خواندن یک بیت از مولانا، جهان را زیر و زبر میبینند، صدها منِ ذهنی و طرحواره را شناسایی میکنند، انگار که از خوابی سنگین پریده باشند. برخی دیگر، مثنوی را سر میکشند و هنوز بیدارند!
اما بیدار به چه؟
به حقیقت، یا به وهم؟
بیداری اگر از نفس باشد، زهر است نه شراب. این بیداری تنش میآورد، درد میزاید و جان را در بند نگه میدارد.
رنگ رخسار خبر میدهد از سر ضمیر
درد و خشم و قهر از بیداری است نه از مستی
پس هر که بیدارتر است، پر دردتر؟
هر که آگاهتر است، رخ زردتر؟
اما بیداریِ من ذهنی همان خواب است، کابوس است،
و خوابِ در خواب، بیداری نیست.
هر که بیدارست او در خوابتر
هست بیداریش از خوابش بتر
چون بحق بیدار نبود جان ما!
هست بیداری چو در بندان ما
آنکه از خواندن یک بیت، نیست میشود، شاید به حقیقت چشم دوخته است.
آنکه صدها بیت میخواند و هنوز از خود پر است، شاید بیداریاش همان خوابی است که در چشمان باز پنهان شده. اما آنگاه که منِ ذهنی فرو بریزد، یعنی انسان به من ذهنی بمیرد، بیداری حقیقی میآید.
و این بیداری با کیفیت سر و کار دارد، نه با کمیت.
این بیداری پرخوری نمیکند؛ با یک جرعه، با یک بیت، مست و نیست میشود و به عدم میپیوندد.
و هرگاه دیدیم بسیار میخوانیم، بسیار بیداریم، بسیار میخوریم و اما سیر نمیشویم، شاید این عدم سیری از آن روست که موشهای درونمان (منهای ذهنی) هرچه انبار میکنیم را میخورند.
موش تا انبار ما حفره زدست
وز فنش انبار ما ویران شدست
پس پیش از آنکه در جمع گندم بکوشی،
اول ای جان، دفع شر موش کن...
قاسم سلطانی
relatie tussen zelfkennis en gezondheid