عشق، میراث حقیقی برای فرزندان
فرزندان بدون عشق، همچون گلی در زمستاناند؛
رشدی هست، اما گرمایی نیست. اما پیش از آنکه عشق به فرزندان را بررسی کنیم، باید به این سؤال پاسخ دهیم: آیا والدین پیش از هر چیز، یکدیگر را دوست دارند؟
چرا عشق والدین به یکدیگر، سنگبنای خانواده است؟
۱_ فرزندان عشق را از رابطهی والدین میآموزند، نه از محبت مستقیم به خودشان!
آنها متوجه میشوند که این محبت مستقیم نوعی باج و انتقام از فقدان عشق والدین به یکدیگر است.
بسیاری از والدین، تمام انرژی عاطفی خود را به فرزندان معطوف میکنند، اما اگر در رابطهی خودشان سردی، بیتفاوتی یا تنش باشد، کودک همان را جذب خواهد کرد. کودک از نحوهی گفتوگو، نگاه، لمس و احترام بین پدر و مادر، عشق را درونی میکند. اگر این الگو مختل باشد، در آینده یا به روابط ناسالم کشیده خواهد شد، یا از صمیمیت گریزان میشود.
۲_ والدینی که عاشق هم نیستند، بهجای امنیت، اضطراب منتقل میکنند.
کودکانی که در خانوادههای بیعشق یا پرتنش رشد میکنند، اغلب دچار نوعی اضطراب پنهان هستند. حتی اگر والدین مستقیماً با فرزند مهربان باشند، اما نسبت به یکدیگر بیتفاوت یا پرخاشگر، این تنش در ناخودآگاه کودک مینشیند. چنین فرزندی در آینده یا در روابطش بیش از حد وابسته و نگران میشود، یا از تعهد و صمیمیت میهراسد.
۳_ محبت به فرزند، جایگزین عشق والدین به یکدیگر نمیشود!
برخی از والدین، برای جبران شکاف عاطفی میان خود، تمام محبت خود را نثار فرزند میکنند. اما کودک بهجای دریافت عشق سالم، باری را حمل میکند که متعلق به او نیست: او ناخواسته به مأمن عاطفی یکی از والدین تبدیل میشود، نقشی که برای او بیش از حد سنگین است و در آینده او را دچار احساس مسئولیت بیمارگونه یا خستگی عاطفی خواهد کرد.
۴_ عشق پایهای، به فرزندان قدرت پرواز میدهد
خانهای که در آن عشق والدین به یکدیگر جاری باشد، امنیتی عمیق و بیکلام در فرزند ایجاد میکند. چنین کودکی احساس کافیبودن دارد، نه برای اینکه به او محبت شده، بلکه چون شاهد عشقی بوده که نیازی به اثبات نداشته است. او در آینده با همان الگو عشق خواهد ورزید، نه از سر نیاز، بلکه از سر سرشاری.
وقتی خلأ عشق والدین، فرزند را به "مرکز توجه" تبدیل میکند؟
در بسیاری از خانوادههایی که عشق میان پدر و مادر کمرنگ یا پرتنش است، فرزند بهصورت ناخودآگاه جایگزین این فقدان میشود. والدین، آگاهانه یا ناآگاهانه، بهجای ترمیم رابطهی خود، تمام توجه و محبت خود را معطوف فرزند میکنند. این "توجهِ اوراقی" (توجهی که برای جبران یا رقابت است، نه از سر عشق) سه پیام مخرب به فرزند میدهد:
۱_ تو مرکز جهان هستی → این تصور بهتدریج طرحوارهی استحقاق (Entitlement) را در کودک شکل میدهد؛ او باور میکند که باید همیشه در اولویت باشد، دیگران باید او را درک کنند، و هر توجهی را حق خود میداند.
۲_ ارزش تو در توجهی است که دریافت میکنی → این پیام، فرد را مستعد خودشیفتگی (Narcissism) یا شخصیت نمایشی (Histrionic Personality Disorder) میکند. او در آینده بهدنبال تأیید دائمی خواهد بود، زیرا از کودکی آموخته که ارزشمندبودنش وابسته به میزان توجه دیگران است.
۳_ عشق یعنی رقابت، نه پیوند → وقتی یکی از والدین برای انتقام از همسرش، فرزند را در مرکز توجه قرار میدهد، کودک درمییابد که عشق، ابزار قدرت و رقابت است، نه پیوندی حقیقی. چنین فرزندی در بزرگسالی یا بازیهای عاطفی پیچیدهای راه میاندازد، یا در روابطش همیشه بهدنبال اثبات برتری خود است.
نتیجهی این الگوی تربیتی چیست؟
فرزندی که بهجای تماشای عشق والدین، در مرکز توجهی نامتعادل قرار گرفته است، در بزرگسالی یا از دیگران بهرهکشی میکند، یا برای دیدهشدن، نقابهای گوناگونی به چهره میزند.
این است که هیچ چیز بر عشق مقدم نیست؛ زیرا عشقِ سالم والدین به یکدیگر، از کودک در برابر این آسیبها محافظت میکند.
و در نهایت، کودکانی که در خانهای سرشار از عشق رشد میکنند، بزرگسالانی خواهند شد که عشق را در جهان تکثیر میکنند.
قاسم سلطانی
relatie tussen zelfkennis en gezondheid